اوراقِ صحرا
Open in Telegram
یادگاری کز آدمیزادست سخنست آن دگر همه بادست —نظامی، هفت پیکر حسین رئیسی
Show more227
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Data loading in progress...
Attracting Subscribers
September '25
September '25
+223
in 0 channels
August '250
in 5 channels
Get PRO
July '250
in 1 channels
Get PRO
June '250
in 0 channels
Get PRO
May '250
in 0 channels
Get PRO
April '250
in 0 channels
Get PRO
March '250
in 4 channels
Get PRO
February '25
+4
in 2 channels
Channel Posts
مدخل ۱۶ اوت ۱۹۲۲ از دفتر روزانهٔ ویرجینیا وولف، دربارهٔ «یولیسس» و نویسندهاش، جیمز جویس.
در این مدخل نوشته است که باید له و علیه این رمان سخن گفت؛ دویست صفحه از آن را خوانده، اما دلش با آن یکدل نشده، بلکه میانِ کشش و تنفّر، گیر افتاده. بخشهای آغازین را میپسندد، امّا از تصاویر جنسیاش منزجر است. شگفتزده است از اینکه «تام بزرگ» ــ تی. اس. الیوت ــ این کتاب را همترازِ جنگ و صلح تولستوی میداند.
در جایی خود را چون کارگری فرودست در دستگاه خیالپردازی جویس حس میکند، و در جایی دیگر، با اکراه، میگوید که جویس دارد راههایی را در روایت میآزماید که خود وولف تازه دارد برای خودش تعریف میکند و صورت میبندد. نگاه وولف به جویس، در یک عبارت، چنین خلاصه میشود: «یک ذهنِ معمولی در یک روزِ معمولی.»
اوراقِ صحرا
| 2 | تصویر زیر دو نمونه از حاشیهنویسیهای شاهرخ مسکوب بر کتاب «کشفالمحجوب» است. این کتاب نیز مانند باقی کتابخانهٔ مسکوب در بنیاد دائرةالمعارف اسلامی نگهداری میشود:
—متن اول: «هیچ متن فارسی را با اینهمه اکراه و محنت نخواندم. بعد از سهچهار ماه این چند صفحه را تمام کردم مردک آخوند فقیه متکلم صوفی بازی درآورده و با صد من سریش هم زور زده است که طهارت و زکوه و روزه را به تصوف بچسباند و شاهکارهایی از این قبیل. دیگر بهیچ قیمت نمیتوانم این مطالعهٔ شیرین را ادامه دهم. ۴۱/۹/۵»
—متن دوم: «مردک آخوند صوفینما چه زوری زده است که فروع دین را به تصوف بچسباند و عرفان فقهی درست کند.»
اوراقِ صحرا | 3 438 |
| 3 | یادداشتهای ویرجینیا وولف از خوانش آنا کارنینای تولستوی که بعدها با عنوان «چگونه باید کتاب خواند؟» به چاپ رساند.
اوراقِ صحرا | 388 |
| 4 | ده شطح از ابوبکر شبلی
(در زبان روزبهان بقلی شیرازی و گزارش عطار گزینش و تنظیم از پرویز اسلامپور)
هفت.
گفتند: تو را بدینجا چه رسانید؟
گفت: سیاهی بر سیاهی،
تا ما در میان فرو شدیم.
ده.
من وقتم
و وقتِ من عزیز است
و در وقتِ من جز من نیست
و من مُحقام.
—مجلهی ادبی نوشتا، شمارهی بیستوسوم، دی ۱۳۹۲
اوراق صحرا | 518 |
| 5 | نامهنگاریهای همینگوی با ماکس پرکینز، سرویراستار انتشارات اسکریبنر و پسران (Charles Scribner’s Sons)، دربارهی ویرایش و نمونهخوانی کتاب «وداع با اسلحه»، و درگیریشان با سانسورچیها.
این نامهها اوّلبار در مجلهی نیویورکر درآمدهاند و در اردیبهشت ۱۳۸۶ در مجلهی رودکی با ترجمهی رامین مستقیم، به فارسی چاپ شدهاند.
اوراقِ صحرا | 465 |
| 6 | —قصیدهی دماوندیهی ملکالشعرای بهار
—با صدای ایرج گرگین
ای دیو سپید پای در بند
ای گنبد گیتی ای دماوند
اوراقِ صحرا | 421 |
| 7 | —شبانهروزِ تهرانِ تو
— صدا و شعر از بیژن نجدی
حالا صبح تهران است و شکستههای خاموش نئون ریخته بر اِسفالت
اوراقِ صحرا | 480 |
| 8 | —علامه دهخدا
اوراقِ صحرا | 472 |
| 9 | ساعتی پیش آتشبس شد. دوازده روز پرهیاهویی گذشت که خواب و بیداریِ ایرانیان را به جنگ آغشت. تجربهی بیهمتایی از سر گذراندیم. به هرچه فکر میکردی چیز تازهای میدیدی. بارها از قول و فعل کسانی در شگفت شدیم، که یعنی لابد خلافآمد شناخت تاکنونِ ماست.
در بهت و غم این لحظات دیدم دلم میخواهد خواهش کنم چیزی را که پارسال نوشتم و در کتاب تراژدی چاپ شد بخوانید، مخصوصاً اگر پیشتر خواندهاید حالا در پرتو این آگاهیهای تازه بخوانید. امیدوارم دوستان «کتاب تراژدی» انتشار در کانال شخصی را بر بنده ببخشایند که گفتهاند در وقتِ جنگ نه عقلی میماند که شیطان برّد نه تقوایی که فتوری نیابد.
این فایل جستار «چرا که همیشه حق با سوفلور است» خدمت شما. عیناً همان فایل و صفحهآرایی که اول بهمن ۱۴۰۳ به کریم نیکونظر عزیز سپردم. پارههایی از جستار تأملاتی بود راجع به «شکست»، «آگاهیِ برآمده از شکست»، «عاقبت جنگ داخلی» و نگاه به جدل عاشقانه همچون جنگی داخلی که لاجرم به صلح خواهد انجامید، با ارجاع به ماکیاوللی و توسیدید و جولین بارنز و آگامبن و بیژن الهی و قائممقام و نیما؛ و با عرض معذرت از آقای مسعود کیمیایی.
۰۳تیر۰۴
04:45
روایتِ روانبد | 336 |
| 10 | ماهی و جفتش
—ابراهیم گلستان
(برای مهدی اخوان)
مرد نشست. اندیشید هرگز اینهمه یکدمی ندیده بوده است. هر ماهی برای خویش شنا میکند و گشتوگذار ساده خود را دارد. در آبگیرهای دیگر، و بیرون از آبگیرها در دنیا، در بیشه، در کوچه ماهی و مرغ و آدم را دیده بود و در آسمان ستارهها را دیده بود که میگشتند، میرفتند اما هرگز نه اینهمه هماهنگ. در پائیز برگها با هم نمیریزند و سبزههای نوروزی روی کوزهها با هم نرستند و چشمک ستارهها اینهمه با هم نبود. اما باران. شاید باران. شاید رشتههای ریزان با هم باریدند و شاید بخار از روی دریا به یک نفس برخاست. اما او ندیده بود. هرگز ندیده بود.
اوراق صحرا | 434 |
| 11 | هوشنگ گلشیری، ابوالحسن نجفی
— the weight of words
اوراقِ صحرا | 417 |
| 12 | —گفتار «تپههای مارلیک»
—ابراهیم گلستان
او حس زندگی را داشت
او یک نگاهکننده به خاک بود
او آشنا به شور شکفتن بود
و آرزو میکرد زن لب بر لبش بنهد بعد از هزارسال که خاکش سبو کنند
و تن فسرد و بطن بخشکید و دوک نرشت
و گوش ناله جوانه را نشنفت وقتیکه دانه زیر خاک تقلا کرد
تا پوست بترکاند
اما خیال جسمشده زنده است و زنده میماند
باشد که روزی ریشههای کهن باز گل دهد
باشد خدای بذر به دره صلا دهد
باشد چشم ببیند
و دید زندگی تازهای شود.
اوراقِ صحرا | 444 |
| 13 | —شعرخوانی و صدای محمدعلی سپانلو
اوراقِ صحرا | 378 |
| 14 | خواندنِ غزلی درخشان از شیخ سعدی توسط عبدالکریم سروش.
که برگذشت که بوی عبیر میآید؟
که میرود که چنین دلپذیر میآید؟
نشان یوسف گمگشته میدهد یعقوب
مگر ز مصر به کنعان بشیر میآید؟
خیالِ کعبه چنان میدواندم به نشاط
که خارهای مغیلان حریر میآید
هزار جامهی معنی که من بپردازم
به قامتی که تو داری قصیر میآید
[نگه به گوشهی آن چشم نیمهمست مکن
کناره گیر که از آن گوشه تیر میآید]
[غمین نباشم اگر دیر آمدی که مرا
سعادتی چو تو البتّه دیر میآید]
آنچه سروش میخواند البته فرقهایی با ضبطهای معتبر این ابیات در تصحیح فروغی دارد. دو بیتی که در کروشه قرار گرفتهاند در هیچیک از تصحیحهای معتبر غزلیات سعدی نیامدهاند و بهاحتمال بسیار زیاد از سعدی نیستند.
اوراقِ صحرا | 525 |
| 15 | بیا که در غم عشقت مشوشم بیتو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بیتو
شب از فراق تو مینالم ای پریرخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بیتو
دمی تو شربت وصلم ندادهای جانا
همیشه زهر فراقت همی چِشَم بیتو
اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز درکشم بیتو
پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بیتو
—سعدی
اوراقِ صحرا | 501 |
| 16 | تغزّلِ فوقالعاده لطیف و عاشقانه و روان فرّخی سیستانی، با صدای مهدی احمدی در فیلم شبهای روشن ساختهی فرزاد مؤتمن.
«دل من همی داد گفتی گوایی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
بلی هرچه خواهد رسیدن به مردم
بر آن دل دهد هر زمانی گوایی
من این روز را داشتم چشم و زین غم
نبودهست با روز من روشنایی
جدایی گمان برده بودم ولیکن
نه چندانکه یکسو نهی آشنایی
به جرم چه راندی مرا از در خود
گناهم نبودهست جز بیگنایی
بدین زودی از من چرا سیر گشتی
نگارا بدین زودسیری چرایی؟
که دانست کز تو مرا دید باید
به چندان وفا این همه بیوفایی
سپردم به تو دل، ندانسته بودم
بدینگونه مایل به جور و جفایی
دریغا دریغا که آگه نبودم
که تو بیوفا در جفا تا کجایی
همه دشمنی از تو دیدم ولیکن
نگویم که تو دوستی را نشایی
نگارا من از آزمایش به آیم
مرا باش تا بیش ازین آزمایی
مرا خوار داری و بیقدر خواهی
نگر تا بدین خو که هستی نپایی»
اوراقِ صحرا | 539 |
| 17 | بحثی در تصویر
ضیاءِ موحد
یکی از نمونههای بسیار خوب در حوزهی نقد کتاب، این نوشتهی ضیاء موحد است که دربارهی کتاب «صور خیال در شعر فارسی» تألیف شفیعی کدکنی، نوشته شده است.
شفیعی کدکنی گویا پس از این نقد، تصمیم به تجدیدنظر دربارهی تعریفی که در این کتاب از تصویر (ایماژ) ارائه کرده بود گرفت و در ویراست نهایی اثرش سخنی دیگر گفت.
—کتاب امروز، دفتر اول، ۱۳۵۰
اوراقِ صحرا | 4 596 |
| 18 | کتابهای بالینی
نوشتههایی از آبتین گلکار، سید احمدرضا قائممقامی، پوپه میثاقی، محسن آزرم، رضا جمالی حاجیانی، کریم نیکونظر، فاطمه مهری، فیروزه خسروانی، و نوید پورمحمدرضا.
رابطهی هرکس با کتابهای بالینیاش از جملهی روابط مخصوص آدمها با کتابهاست. شنیدن از این نوعِ مخصوص و منحصربهفردِ رابطه با کتابها هر بار تازگی دارد. آقای اخوت در کتابهایشان مفصل از «کتاب بالینی» و لوازم و آدابش گفتهاند. کموبیش از احوالات کتابیِ اهالی فرهنگ تا دههی چهل هم باخبریم. نسل جدید هم ربطش با کتاب را در شبکههای اجتماعی مستند کرده است. میماند متولدین دههی پنجاه و شصت. پس، به بهانهی نوروز و سال نو، از چند نفر از دوستان نشر گمان، که متولد دههی پنجاه یا اوایل دههی شصت هستند، خواستیم تا از کتابهای بالینیشان بنویسند. نخواستیم آخرسالی زحمت بشود و گفتیم به یادداشت کوتاهی راضی هستیم ـــبعضی یادداشتها بلندترند البته و برای خودشان جستارهای کوتاهی هستند.
@GomanPub | 393 |
| 19 | غزل درخشندهی ادیب پیشاوری بهخطّ علّامه محمد قزوینی
خرد چیره بر آرزو داشتم
جهان را به کم مایه بگذاشتم
منش چون گرائید زی رنگوبوی
لگام تکاورش برگاشتم
چو هر داشته کرد باید یله
من ایدون گمانم همه داشتم
چو فرزند مریم سپردم جهان
نه شامم مهیّا و نه چاشتم
تنآسائی آرد روان را گزند
گزند روان خوار بگذاشتم
به فرجام چون خواهد انباشتن
بخاکش منش پیش انباشتم
بود پردهٔ دل به آمیختن
به گیتی من این پرده برداشتم
چو تخم امل بار رنج آورد
نه ورزیدم این تخم و نه کاشتم
زدودم ز دل نقش هر دفتری
ستردم همه آنچه بنگاشتم
به عینالیقین رستم از چنگ ظن
که بیهوده بود آنچه انگاشتم
ازیراست کاندر صف قدیسیان
درخشان یکی بیرق افراشتم
هر آنکو بپالود از ریمنی
منش مهدی عصر پنداشتم
اوراقِ صحرا | 538 |
| 20 | نوروز ترکی
فضای مجازی پر شده است از ادعای جدید رئیس جمهور ترکیه در مورد نوروز. جهت اول این مسأله معلوم است که قدرت سیاسی است. اما فارغ از این مسأله که اصل است، یک ایرانی اگر بخواهد بداند نوروز چیست باید چه کند؟ آیا در این مملکت که میگوید دو هزار و پانصد سال است نوروز را در آغاز بهار جشن میگیرد یک کتاب نوشته شده که با خیال راحت به مخاطب خود بگویید آن کتاب را بخواند؟ اصلاً کدام محققان را پروردهاید که بتوانند چنین چیزی بنویسند؟ فلان استاد سلیمدل که هیچ گاه نتوانست از چنگال فکر حزب توده رها شود منتهای هنرش این بود که همهٔ مواریث این مملکت، و از جمله نوروز، را در عراق سه هزار قبل بجوید. فلان استاد علوم سیاسی دانشگاه نوشته که عجب است که هیچ یک از محققان ایراندوست دوران پهلوی هم اعتراف به این نکرده که نوروز در واقع عید کردی است و طرفه آنکه این مهمل بی حجت و دلیل را در دفاع از ایران نوشته. فلان استاد معروف ادبیات در سلسلهای از مقالات مغلوط که در دفاع از زبان فارسی نوشته خاقانی را بی هیچ سند و مدرکی ترکزاده خوانده و در جواب منتقد که میگوید سندت کو، میگوید که تو از کجا میگویی که ترکزاده نبوده؟ فلان استاد دیگر که از مسببان وضع امروز دانشگاه است و در نودسالگی دانشگاه پشت بلندگو میرود و مزورانه از جفای این سالها به دانشگاه میگوید، هم او که این اواخر خود را از صدیقون مانوی توهم کرده، منتهای سلوک علمی و معنویش این است که برای نجات ایران باید از گوشتخواری پرهیز کرد. فیالجمله ایران در میان محققان نیز مدافع خوب کم دارد.
بازگردیم به نوروز. کدام گروه عربی یک رسالهٔ قابل چاپ به اسم نوروز یا مهرجان نوشته؟ کدام دائرةالمعارف ما یک مدخل نوروز نوشته که به کار آید؟ بلی، در امریکا نوشتهاند و یک انتشارات بی در و پیکر زیر نظر کسی که نه انگلیسی میدانسته نه فارسی مبلغی از آنها را چاپ کرده. همین فرد چند سال در یک دائرةالمعارف مملکت پول مفت گرفته و هیچ به دست مردم داده. همان دائرةالمعارف به جای آنکه روزی یک دانشنامهٔ جدید باز کند و مدخل آبگوشت بنویسد، بهتر میبود مدخل نوروز را مینوشت (ترتیب الفبا را بلدم، ولی چیزی هم به اسم اینترنت وجود دارد). بنیاد ایرانشناسی با آن عرض و طولش در آن سالها بهتر میبود یک کتاب که به خواندن بیرزد دربارهٔ نوروز مینوشت. ولی چگونه بنویسد، وقتی از همان آغاز کارها را در آن به دست پیادگان دادند که دنبال بستن بار خود بودند؟
به طور کلی آن استادی که گفته همه چیز در این مملکت متولی دارد جز ایران راست گفته. ولی از آن جا که طبیعت و ذات ایرانی است، شمار زیادی از همین مدعیان نوظهور ایراندوستی نیز به دنبال آنند که از این نمد کلاهی برای خود بسازند. گروهی نیز که ممکن است در نیت خود صادق باشد و بالاتر از آن استعدادی داشته باشد و کاری از دستش برآید، برای نمردن و ادامهٔ زندگی میجنگد. شماری از همین گروهند که از ناچاری در فضای مجازی به عزم دفاع از ایران برخاستهاند و در آن میانه هم پیداست که گروهی در پی همان کلاهند. دفاع از مواریث یک مملکت جز قدرت سیاسی و اجتماعی و جز هیجانِ احساسات میراثبران، به پشتوانهای علمی نیز نیازمند است و آن کار دانشگاه و بنیادهای پژوهشی آن مملکت است. ولی در مملکتی که نتوانسته چنانکه باید افرادی قابل برای ساختن این پشتوانه آماده کند و آن چند نفری را هم که آماده کرده به قوت لایموت سر پا نگه داشته، چگونه انتظار دارد برای او به تعبیر مبتذل جدید "تولید علم کنند"؟
این نوشتهٔ ناپخته نتیجهٔ یک کابوس بود. | 376 |
