Eunoia
Open in Telegram
630
Subscribers
+124 hours
+77 days
+930 days
Posts Archive
630
ادوارد سعید: یکی از چیزهای قابل توجه دربارهی نوع کاری که تو میکنی این است که تو یک اجرا کننده یا تأویلگر هستی ـــ هنرمندی که بیش از بیان کردن خودش به بیان کردن دیگران توجه میکند. این یک چالش است. نکتهی جالب توجه دربارهی گوته ـــ و همینطور تجربهی ما در وایمار ـــ
این بود که هنر، به خصوص در نظر گوته، تماماً سفری به «دیگری» بود، نه تمرکز بر خود. و این نگاه امروز بسیار در اقلیت است. امروز تمرکز بیشتر بر تاکید روی هویت، نیاز به ریشهها، ارزشهای فرهنگی و احساس تعلق فردی است. دیگر بهندرت کسی خودش را کنار میگذارد تا چشم انداز وسیعتر به دست آورد.
- تشابهها و تناقضها ـــ کاوشهایی در موسیقی و جامعه | دنیل بَرِنبُیم و ادوارد سعید | بهزاد هوشمند
630
Repost from Hall of Doom
پارالاکس [اختلافمنظر] فقط جابهجایی یا حس سرگشتگی در زمان و مکان نیست؛ یکجور آشفتگی و ناهمخوانیِ بنیادین است میان آنچه هستیم، آنچه میتوانستیم باشیم، آنچه هنوز شاید بتوانیم باشیم، آنچه نمیتوانیم بپذیریم به آن بدل شدهایم، و آنچه هرگز نخواهیم بود. با خودت فکر میکنی شبیه دیگران نیستی و خیال میکنی برای درکِ دیگران، برای بودنِ با آنها، دوست داشتنشان، و دوست داشته شدن میبایست به چیزهایی جز این افکار طبیعی که در سر داری بیندیشی. برای بودنِ با دیگران باید خلاف آنچه هستی باشی؛ برای فهمیدنِ دیگران باید نقطهی مقابل آنچه را میبینی بخوانی؛ برای بودن در جایی باید خیال کنی جای دیگری هستی یا میتوانستی باشی. به این میگویند حالوهوای وهمانی (irrealis-mood).
ــــ آندره آسیمان، «سخن آخر: اختلافمنظر»، از کتاب تو آنجا نبودهای، ترجمهی شاید نیکرفعت، نشر گمان، ۱۴۰۵، ص. ۱۶۸.
630
اگر کسی در حرفهای فعالیت کند که چیزی بیش از حرفه باشد، چیزی که یک شیوهی زندگی است، چنان که برای ما اینگونه است ــــ چیزی فراتر از ساعت کاری، از نُه صبح تا پنج عصر ـــ آن وقت مکان جغرافیایی اهمیت کمتری پیدا میکند. مطمئنم وقتی آثار گوته را میخوانی، به شکلی شاید خندهدار احساس میکنی آلمانی هستی، همانطور که من وقتی آثار بتهوون یا بروکنر را رهبری میکنم. این یکی از درسهایی بود که از کارگاهمان در وایمار گرفتم. دقیقاً این نکته که نهتنها داشتن چندین هویت امکانپذیر است، بلکه چیزی است که باید با اشتیاق به سوی آن رفت. حس تعلق به فرهنگهای مختلف انسان را غنیتر میکند.
- تشابهها و تناقضها ـــ کاوشهایی در موسیقی و جامعه | دنیل بَرِنبُیم و ادوارد سعید | بهزاد هوشمند
630
ادوارد در موسیقی تنها ترکیبی از صداها را نمیدید، بلکه این حقیقت را میفهمید که هر شاهکارِ موسیقی همچون مفهومی از جهان است؛ و دشواری در اینجاست که این مفهومِ جهان را با کلمات نمیتوان بر زبان آورد ــــ چرا که اگر گفتن آن با کلمات ممکن بود، دیگر نیازی به موسیقی نبود. اما او این حقیقت را تصدیق میکرد که غیرقابل توضیح بودنِ آن به معنای نبودنش نیست.
- تشابهها و تناقضها ـــ کاوشهایی در موسیقی و جامعه | دنیل بَرِنبُیم و ادوارد سعید | بهزاد هوشمند
630
Repost from German idyll
و خب
پس از نوشتن این قطعه بود
مالر یکی از دخترانش رو بر اثر وبا فک کنم
از دست داد
و گویی به یکی از دوستاش نامه زد
که دیگه یه همچین مجموعه ای نخواهد نوشت
630
هشدار محتوای دلخراش
امروز توی شبکههای اجتماعی میگشتم، اتفاقی خبر قتل یک دختر پانزده ساله به دست پدرش رو دیدم. که توی آگهی ترحیمش هم زده بود فرزند دلبند پدر.
به قول استادم کات.
صحنه بعد؛ داشتم رمان طوبی و معنای شب رو میخوندم. به یک دختر نوجوان چهارده ساله تجاوز شد. دختر باردار شد. و پدرش وقتی فهمید با چاقو قلبش رو سوراخ کرد و شکمش رو درید.
کات.
دلم داره به هم میپیچه. ممکنه گریه کنم ولی هیچی حل نمیشه.
630
امینه خانم میگفت هر کس بدبختی خودش را دارد. اینجا تنها جایی بود که آدمها با هم برابر بودند.
- طوبی و معنای شب | شهرنوش پارسیپور
630
Repost from N/a
+1
سلام دوستان
ایشون عسله، عسل رو وقتی پیدا کردیم دستش خیلی به شکل بدی شکسته بود و ی قسمت از استخونش هم له شده بود، ما سعی کردیم دست عسل رو حفظ کنیم، اما در نهایت عفونت کرد و بدتر شد، حالا به دستور دکترش احتمال خیلی زیاد به زودی باید جراحی بشه و دستش قطع بشه تا مسیر عفونت قطع بشه و عسل بتونه زنده بمونه. هزینه جراحی ۱۰ تا ۱۲ میلیونه، لطفا تاجاییکه میتونید به عسل کمک بکنید حتی شده ۲۰ هزار تومن. کمکتون خیلی با ارزشه، ما چنل داریم و هر کمکی و کاری برای عسل انجام بشه توی چنل قرار میگیره.
و اگر براتون سئواله عسل بعدش رهاسازی نمیشه و خیالتون راحت باشه.🩷
6280231560530932
ایدی کانال
https://t.me/noraaslll
@saddeerr
630
هدفم از چنل پابلیک داشتن این بود که در نهایت به یک گروه کوچک از افرادی که دغدغه هنر رو دارند برسم. ولی انگار ازش خیلی دورم.
630
نمایش «دو سر و یک کلاه» دربارهی دو برادر بازیگر است که زمانی در حرفهشان موفق بودهاند، اما حالا از دوران اوجشان فاصله گرفتهاند. نمایش در شش صحنه زندگی شخصی و حرفهای آنها را دنبال میکند.
اما اثر صرفاً دربارهی پیر شدن یا افول دو بازیگر نیست؛ خودِ تئاتر به یکی از موضوعات اصلی نمایش تبدیل میشود. به همین دلیل با نوعی تئاتر خودبازتابنده مواجهیم؛ تئاتری که در آن، خودِ تئاتر، بازیگر و نسبت هنرمند با صحنه به موضوع اصلی نمایش بدل میشوند.
از میان لایههای مختلف اثر، من بیش از همه با مسئلهی «هویت و حرفه» ارتباط گرفتم. یکی از برادرها جایی میپرسد: «اگه نتونم روی صحنه باشم، چطور میتونم وجود داشته باشم؟» و به نظرم این سوال، شاید یکی از پرسشهای اساسی بسیاری از ما باشد: وقتی چیزی که بخش بزرگی از هویتمان را ساخته از ما گرفته شود، چه چیزی از «من» باقی میماند؟
تنیدگیای که یک هنرمند با حرفهاش در هویت خود احساس میکند، گاهی همانقدر که میتواند سازنده باشد، آسیبزا هم هست. حرفه دیگر فقط کاری نیست که انجام میدهی؛ تبدیل میشود به بخشی از تعریفی که از خودت داری. در نتیجه، از دست دادن حرفه فقط از دست دادن یک شغل نیست؛ میتواند به معنای از دست دادن بخشی از هویتی باشد که سالها خودت را با آن شناختی.
برادرها در نقطهای از زندگیشان به جایی میرسند که میبینند چیزی که تمام عمرشان به آن خدمت کردهاند ــصحنهــ دیگر به آنها نیازی ندارد. کنار گذاشته شدهاند و صحنهای که زمانی با حضورشان معنا میگرفت، حالا بدون آنها به کارش ادامه میدهد. در ابتدا تلاش میکنند این واقعیت را انکار کنند. اما هرچه زمان میگذرد، انکار دیگر گزینهای نیست و مواجهه با واقعیت عریان برایشان دشوارتر میشود.
اینجاست که مسئلهی نمایش برای من از «پیر شدن» فراتر میرود و به مسئلهی هویت میرسد. اگر چیزی که سالها به من میگفت «من چه کسی هستم» دیگر وجود نداشته باشد، آیا من هنوز همان آدمم؟ و اگر پاسخ مثبت است، این هویت جدید قرار است از کجا نشأت بگیرد و ساخته شود؟
لحن اثر هم این بحران را از تبدیل شدن به یک تراژدی یکدست نجات میدهد. طنز تلخ و لحظات کمیک در کنار بحرانهای جدی شخصیتها قرار گرفتهاند. ما آدمهایی را میبینیم که حتی وقتی زندگی حرفهایشان در حال فروپاشی است، همچنان با زبان و منطق صحنه با خود و دیگری مواجه میشوند؛ انگار هنوز نمیتوانند از صحنه بیرون بیایند، حتی وقتی صحنه دیگر جایی برای آنها ندارد. همین تضاد، هم موقعیت را مضحک میکند و هم دردناک.
عنوان نمایش هم برای من جالب بود: «دو سر و یک کلاه». دو نفر، یک شیء؛ یا اگر بخواهیم استعاریتر بخوانیم، دو نفر با یک نقش یا یک هویت مشترک. عنوان از همان ابتدا مخاطب را با مسئلهی هویت، دوگانگی و اشتراک مواجه میکند: دو فرد که هرکدام «خود» مستقلی دارند، اما بخش بزرگی از زندگیشان را درون یک جهان مشترک و زیر «یک کلاه» گذراندهاند.
در نهایت، «دو سر و یک کلاه» برای من دربارهی لحظهای است که آدم مجبور میشود میان «آنچه که واقعا هست» و «آنچه سالها فکر میکرد هست» فاصله بگذارد.
630
نمایش «دو سر و یک کلاه» دربارهی دو برادر بازیگر است که زمانی در حرفهشان موفق بودهاند، اما حالا از دوران اوجشان فاصله گرفتهاند. نمایش در شش صحنه زندگی شخصی و حرفهای آنها را دنبال میکند.
اما اثر صرفاً دربارهی پیر شدن یا افول دو بازیگر نیست؛ خودِ تئاتر به یکی از موضوعات اصلی نمایش تبدیل میشود. به همین دلیل با نوعی تئاتر خودبازتابنده مواجهیم؛ تئاتری که در آن، خودِ تئاتر، بازیگر و نسبت هنرمند با صحنه به موضوع اصلی نمایش بدل میشوند.
از میان لایههای مختلف اثر، من بیش از همه با مسئلهی «هویت و حرفه» ارتباط گرفتم. یکی از برادرها جایی میپرسد: «اگه نتونم روی صحنه باشم، چطور میتونم وجود داشته باشم؟» و به نظرم این سؤال، شاید یکی از پرسشهای اساسی بسیاری از ما باشد: وقتی چیزی که بخش بزرگی از هویتمان را ساخته از ما گرفته شود، چه چیزی از «من» باقی میماند؟
تنیدگیای که یک هنرمند با حرفهاش در هویت خود احساس میکند، گاهی همانقدر که میتواند سازنده باشد، آسیبزا هم هست. حرفه دیگر فقط کاری نیست که انجام میدهی؛ تبدیل میشود به بخشی از تعریفی که از خودت داری. در نتیجه، از دست دادن حرفه فقط از دست دادن یک شغل نیست؛ میتواند به معنای از دست دادن بخشی از هویتی باشد که سالها خودت را با آن شناختی.
برادرها در نقطهای از زندگیشان به جایی میرسند که میبینند چیزی که تمام عمرشان به آن خدمت کردهاند ــصحنهــ دیگر به آنها نیازی ندارد. کنار گذاشته شدهاند و صحنهای که زمانی با حضورشان معنا میگرفت، حالا بدون آنها به کارش ادامه میدهد. در ابتدا تلاش میکنند این واقعیت را انکار کنند. اما هرچه زمان میگذرد، انکار دیگر گزینهای نیست و مواجهه با واقعیت عریان برایشان دشوارتر میشود.
اینجاست که مسئلهی نمایش برای من از «پیر شدن» فراتر میرود و به مسئلهی هویت میرسد. اگر چیزی که سالها به من میگفت «من چه کسی هستم» دیگر وجود نداشته باشد، آیا من هنوز همان آدمم؟ و اگر پاسخ مثبت است، این هویت جدید قرار است از کجا نشأت بگیرد و ساخته شود؟
لحن اثر هم این بحران را از تبدیل شدن به یک تراژدی یکدست نجات میدهد. طنز تلخ و لحظات کمیک در کنار بحرانهای جدی شخصیتها قرار گرفتهاند. ما آدمهایی را میبینیم که حتی وقتی زندگی حرفهایشان در حال فروپاشی است، همچنان با زبان و منطق صحنه با خود و دیگری مواجه میشوند؛ انگار هنوز نمیتوانند از صحنه بیرون بیایند، حتی وقتی صحنه دیگر جایی برای آنها ندارد. همین تضاد، هم موقعیت را مضحک میکند و هم دردناک.
عنوان نمایش هم برای من جالب بود: «دو سر و یک کلاه». دو نفر، یک شیء؛ یا اگر بخواهیم استعاریتر بخوانیم، دو نفر با یک نقش یا یک هویت مشترک. عنوان از همان ابتدا مخاطب را با مسئلهی هویت، دوگانگی و اشتراک مواجه میکند: دو فرد که هرکدام «خود» مستقلی دارند، اما بخش بزرگی از زندگیشان را درون یک جهان مشترک و زیر «یک کلاه» گذراندهاند.
در نهایت، «دو سر و یک کلاه» برای من دربارهی لحظهای است که آدم مجبور میشود میان «آنچه که واقعا هست» و «آنچه سالها فکر میکرد هست» فاصله بگذارد.
