به راه خود.
Open in Telegram
92
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
الان باید جشن عروسی گرفته میشد و شیرینی معافی سربازیاش خورده میشد. نه اینکه کل روز در مسجد باشیم و قبرستان.
همه دعا میکنند تا بمیرند من هم جزو آن همهای هستم که سخن میگویم، میدانم اگر یکی از آنها بروند، ما حتی مردهتر هم میشویم. ایکاش یکی نمیرد، همه بمیریم.
چهل روز شد. چهل روز که او را ندیدم. امروز با گریه شروع شد، با گریه شب شد(حتی حالا که در کافهای نشستم که او بود) و با گریه اتمام خواهد یافت.
بههرحال شاید اگر پدربزرگ از شخص دیگهای طلب خیر و برکت میکرد، زندگی ما اینشکلی غرق در غم و سوگ نبود. خدا شخص درستی نبود پدربزرگ، شیطان شاید باوجدانتر باشه.
بابابزرگ باید بهجای گفتن جملهی "خدا خیر و برکتتون بده" به ما، بگه "خدا خیر و برکتمون بده" اما بابابزرگ خسته نمیشه از خواستن همهچیز برای ما و خواستن هیچچیز برای خودش.
من خاکستری هستم در نسل خودم، ققنوس نیستم که باز جان بگیرم. تنها یک خاکسترم. یک شخص سوخته.
مثل یک خاکستر در نسل خودم زندگی میکنم و مثل یک پیرمرد با جوانهای نسل خودم صحبت میکنم.
