en
Feedback
هیچ‌سـرا

هیچ‌سـرا

Open in Telegram

بانویِ از تبارِ شعر، ادبیات و هنر نفس‌گیر میانِ واژ‌ه‌ها و عطرِ کتاب‌ها. ོ🕯️📖 ✍🏻 📸 🌚ོ راهِ ارتباطی: t.me/HidenChat_Bot?start=1685066268

Show more
358
Subscribers
+124 hours
-37 days
+730 days
Posts Archive
حیف می‌آید مرا که آن دینِ پاک در میانِ جاهلان گردد هلاک
مولانا

We don't read and write poetry because it's cute. We read and write poetry because we are members of the human race. And the
We don't read and write poetry because it's cute. We read and write poetry because we are members of the human race. And the human race is filled with passion. And medicine, law, business, engineering, these are noble pursuits and necessary to sustain life. But poetry, beauty, romance, love, these are what we stay alive for.
Dead poet society

We don't read and write poetry because it's cute. We read and write poetry because we are members of the human race. And the
We don't read and write poetry because it's cute. We read and write poetry because we are members of the human race. And the human race is filled with passion. And medicine, law, business, engineering, these are noble pursuits and necessary to sustain life. But poetry, beauty, romance, love, these are what we stay alive for.
Dead poet society

Repost from N/a
باید تمام مردمان جهان برای شجاعت، ایستاده‌گی و امید دختران این سرزمین سر تعظیم فرود بیاورند.🙂
باید تمام مردمان جهان برای شجاعت، ایستاده‌گی و امید دختران این سرزمین سر تعظیم فرود بیاورند.🙂

sticker.webp0.13 KB

ما آدم‌ها را بیشتر از روی یک رفتار یا یک تصمیم قضاوت می‌کنیم؛ بی‌آنکه بدانیم پشت آن سکوت، اشتباه یا انتخاب، چه روزهایی گذشته است. هیچ‌کس خلاصه‌ی یک لحظه از زندگی‌اش نیست. آدم‌ها تغییر می‌کنند، یاد می‌گیرند و از باورهای دیروزشان عبور می‌کنند. شاید بهتر باشد پیش از قضاوت،به یاد داشته باشیم که از زندگی هر آدم فقط چند صفحه‌اش را خوانده‌ایم؛ و با چند صفحه نمی‌توان تمام یک کتاب را شناخت.

دشت و دمن و طبیعت بر شهر‌نشینِ آزرده و نیمه‌بیماری مثل من که در بین دیوارهای شهر درحال خفه‌شدن بودم، تاثیر زیادی گذاشته و روح
+7
دشت و دمن و طبیعت بر شهر‌نشینِ آزرده و نیمه‌بیماری مثل من که در بین دیوارهای شهر درحال خفه‌شدن بودم، تاثیر زیادی گذاشته و روحم را تازه کرده بود.
داستایفسکی

فرزند ابرها و بادها! خوشحال می‌شوم چند دقیقه از وقتت را به من بدهی؛ این نامه بی‌سر و ته، حرف‌هایی دارد که دلم می‌خواست امشب برایت بنویسم. آمده‌ام این جا که چند سطری برایت بنویسم؛ نه نامه‌ای که مقصد داشته باشد و نه حرفی که بخواهد حتما به نتیجه‌ای برسد. این چند روز را از دنیا دزدیده بودم. دو سه روزی خودم را برده بودم به جایی که حس وحالم را همیشه خوب می‌کند؛ جایی دور از هیاهوی همیشگی، میان درخت‌ها، هوا و ابرها؛ جایی که گاهی اندوهم را می‌شوید و درمانم می‌شود: طبیعت. فقط خودم بودم و گاهی دوست همیشگی‌ام، کتاب. می‌دانی که نمی‌توانم بدون کتاب باشم و حداقل روزی یک صفحه باید بخوانم؛ گاهی می‌خواندمش و گاهی مدت‌ها باز روی زانویم می‌ماند، بی آن که یک خطش را بخوانم. می‌نشستم، راه می‌رفتم، به صدای باد گوش می‌دادم، به آسمان نگاه می‌کردم و گاهی هیچ کاری نمی‌کردم. هیچ کاری. ما آن قدر به انجام دادن عادت کرده‌ایم که «هیچ کاری نکردن» برایمان شبیه گناه شده است. گویا اگر چند ساعت کاری نکنیم، کسی از جایی می‌آید و نمره زندگی‌مان را کم می‌کند. اما من آن چند روز فقط بودم. فقط آدمی بودم که بی هیچ دغدغه‌ای زیر آسمان نشسته بود و به بودن خودش فکر می‌کرد. و باور کن، همین «فقط بودن» برایم چیز کوچکی نبود. ما گاهی برای پیدا کردن خودمان به فاصله نیاز داریم؛ فاصله‌ای از آدم‌ها، از صداها، از فکرهایی که مدام در سرمان می‌چرخند؛ فاصله‌ای که در آن هیچ کس چیزی از ما نمی‌خواهد. فقط فرصتی برای این که بفهمیم زیر تمام این صداها، خودمان هنوز چه چیزی برای گفتن داریم. راستش، همین‌حالا که این نامه را می‌نویسم، عمیقا به رنج فکر می‌کنم. ما آدم‌ها رابطه عجیبی با رنج داریم. یک روز از آن فرار می‌کنیم و روز دیگر برایش فلسفه می‌سازیم. یک روز می‌گوییم رنج ما را قوی می‌کند و روز دیگر با تمام وجود آرزو می‌کنیم فقط یک روز رنجی نداشته باشیم. من هنوز نمی‌دانم رنج چه معنایی دارد. شاید اصلا معنایی نداشته باشد. و راستش دیگر اصراری ندارم که حتما داشته باشد. چرا باید هر چیزی که ما را می‌شکند، حتما قرار باشد چیزی به ما یاد بدهد؟ اگر دست کسی بشکند، آیا حتما باید بگوییم: «چه تجربه ارزشمندی»؟ نه. دستش شکسته، درد دارد و باید درمان شود. درباره روح هم گاهی همین قدر ساده است. آدم درد دارد؛ باید از او مراقبت شود، نه این که مدام برای دردش معنایی فلسفی بتراشد. من از این که همیشه باید از خودم چیزی بسازم خسته شده‌ام؛ از این که باید از رنج‌هایم انسانی بهتر، عمیق‌تر و آدمی قوی‌تر بیرون بیاید. گاهی دلم می‌خواهد هیچ چیزی از این‌ها بیرون نیاید. فقط حالم خوب باشد. همین. قرار نیست هر زخمی تبدیل به درس شود. بعضی زخم‌ها فقط زخم‌اند و وظیفه ما این نیست که برایشان معنایی پیدا کنیم؛ کافی است اجازه بدهیم آرام آرام خوب شوند. حالا فقط می‌خواهم اعتراف کنم که زندگی، با تمام بی رحمی‌اش، هنوز گاهی آن قدر زیبا می‌شود که آدم شرمنده می‌شود از تمام دفعاتی که خیال کرده بود دیگر هیچ چیز قشنگی در آن باقی نمانده است. می‌دانم غمگین می‌شوم، رنج می‌کشم و خسته می‌شوم؛ اما هنوز چیزهایی هست که دلم می‌خواهد بمانم و تماشای‌ شان کنم.

می‌گردی بین فلسفه می‌گردی. لابه‌لای ادبیات می‌گردی. درونِ سینما می‌گردی. میانِ موسیقی می‌گردی. بلکه فیلسوفی تو را یافته باشد.
+5
می‌گردی بین فلسفه می‌گردی. لابه‌لای ادبیات می‌گردی. درونِ سینما می‌گردی. میانِ موسیقی می‌گردی. بلکه فیلسوفی تو را یافته باشد. ادیبی تو را نوشته باشد. فیلم‌سازی تو را ساخته باشد و موسیقی‌دانی تو را نواخته باشد. آدمی تشنهٔ جرعه‌ای درک شدن است؛ می‌خواهد خودش را بخواند و ببیند و بشنود.

روابط انسانی میان زن‌ومرد از نظر من؛ گاهی دوست دارم از زیبایی‌ها و خصوصیات دوست داشتنیِ یک انسان در برابر خودش تعریف کنم. حال‌آنکه او یک مرد باشد و بدون اینکه فکرم در گروِ موضوع جنسیت باشد. دوست دارم به این مرد بگویم که شخصیت‌اش را دوست دارم و عقایدش برایم جذاب و دوست داشتنی‌ست. و در حالی که این تمجید‌های خالصانه را به زبان می‌آورم بسیار مطمئن باشم که این مرد بزرگ‌منش از حرف‌ها تعریف‌ها و تعبیرهای من برداشت اشتباهی نمی‌کنند. یعنی زمانی که به این مرد می‌گویم من شما، نوشته‌ها و باورهای‌تان را دوست دارم، مطمئن باشم که ایشان در دلشان به این فکر نمی‌کنند که احتمالاً من هم یکی از علاقه‌مندانِ سروپاشکسته و دلفریفتهٔ«عاشق»شان هستم. بسیار دوست دارم وقتی مردی از چیز قابل تعریفی در من تعریف می‌کند. مطمئن باشم که این به پاداشِ کمی‌ انسان بودنم بوده است. من فکر می‌کنم روابط انسانی زمانی در میان یک زن و مرد در جریان می‌افتد که این زن‌و مرد قبل از هر چیز دیگری برای هم‌دیگر انسان بوده باشند. این خود نوعی آزادیست، آزادی از بند جنسیت. تصور کنید مردی در یک صف برای زنی جا باز می‌کند. و زن در جواب به این انسانیت لبخند می‌زند. این صحنه از نظر من کامل‌ترین تجلی روابط انسانی میان دو انسان که زن‌مرد باشند است. بدون این‌که هیچ‌یک از آنها به جفت‌گیری فکر کرده باشند یا یکی از دیگری توقعی داشته باشد. شاید این‌طور است که روابط عاشقانه میان زن‌ومرد یا نیاز انسان به همسر‌ و هم‌بستر بخشی از روابط انسانی به‌شمار می‌روند. اما من معتقدم زمانی که این نیاز هرآنچه رابطه با جنس مخالف است را تحت تأثیر قرار می‌دهد. نه‌تنها نیازی انسانی نیست، بلکه نوعی گراییدن به حیوانیت به شمار می‌رود. یک‌ زن یا یک مرد قبل از این‌که زن‌ومرد باشند هریک انسانند. و قبل از اینکه و به عنوان زن‌ومرد از جنس مخالفِ هم باشند، به عنوان دو انسان هم‌جنس هم هستند.
#سراب

روی سنگِ قبرم بنویسید: در اثر کمال‌گرایی شدید جان به حق سپرد.

به نام پاک خداوند پایتختت را... سپرده اند به بیگانه تاج و تختت را کجاست سیلی محکم که خسته‌ام کردند که هوشیار کند مردم کرختت را تو سرزمین من استی ولی نمی‌خواهم بهار و دامنه و سایه‌ی درختت را برو به گور ببر تا مگر شفا یابی چه می‌کنی تن خونینِ لَخت لَختت را چه می‌کنی، به کجا می‌بری، نمی‌دانم! وطن! وبال زنان سیاه‌بختت را بخاطری که فراموش می‌کند مردم نوشته می‌کنم این روز های سختت را هیمه

کنار پنجره نشسته‌ام و بیرون را می‌بینم. یاجوج و ماجوج در سرک‌ها ریخته‌اند و رقص و پایکوبی می‌کنند؛ فیرهای شادیانه می‌کنند، سروصدا به راه انداخته‌اند و فریاد می‌زنند: «آزادی مو مبارک!» فریادِ «آزادی» گفتن‌شان تیری می‌شود و به قلبم فرو می‌رود.

دردا که در این شهر دلی شاد نمانده است یک بنده ز بند ستم آزاد نمانده است غیر از هنر ظلم که دَرحدّ کمال است در هیچ هنر هیچ‌کس ا
+5
دردا که در این شهر دلی شاد نمانده است یک بنده ز بند ستم آزاد نمانده است غیر از هنر ظلم که دَرحدّ کمال است در هیچ هنر هیچ‌کس استاد نمانده است...
- اهلی شیرازی

My Spring (Intro) Shadmehr Aghili.mp32.67 MB

میخواهم دوام بیاورم به امیدروزهای بهتر، سبزتر و آرام‌تر.🌱

خوش به حالش! 😁🙌🏻
خوش به حالش!
😁🙌🏻

نی افسرده‌ای هنگام گل روید ز خاک من که برخیزد از آن نی ناله‌های دردناک من مزار من اگر فردوس شادی‌آفرین باشد به جای لاله و گل خار غم روید ز خاک من مخند ای صبح بی‌هنگام که امشب سازشی دارد نوای مرغ شب با خاطر اندوهناک من نیم چون خاکیان آلودهٔ گرد کدورت‌ها صفای چشمهٔ مهتاب دارد جان پاک من چو دشمن از هلاک من رهی خشنود می‌گردد بمیرم تا دلی خشنود گردد از هلاک من رهی معیری

نی افسرده‌ای هنگام گل روید ز خاک من که برخیزد از آن نی ناله‌های دردناک من مزار من اگر فردوس شادی‌آفرین باشد به جای لاله و گل
نی افسرده‌ای هنگام گل روید ز خاک من که برخیزد از آن نی ناله‌های دردناک من مزار من اگر فردوس شادی‌آفرین باشد به جای لاله و گل خار غم روید ز خاک من مخند ای صبح بی‌هنگام که امشب سازشی دارد نوای مرغ شب با خاطر اندوهناک من نیم چون خاکیان آلودهٔ گرد کدورت‌ها صفای چشمهٔ مهتاب دارد جان پاک من چو دشمن از هلاک من رهی خشنود می‌گردد بمیرم تا دلی خشنود گردد از هلاک من رهی معیری فروردین ۱۳۲۲

photo content
+2