اصلِ جنس
Open in Telegram
181
Subscribers
+124 hours
+17 days
+1230 days
Posts Archive
181
با توجه به تجربیات و اتفاقهای رخ داده و احساسات تجربه شده؛ من به این نتیجه رسیدم که اصولا هیچ عشقی برای آدمی مثل من وجود ندارد.
181
لطفا عمیق دفنم کنید. چون احتمالا سالها بعد آنجایی که دفن شدهام گلی رشد میکند و در نهایتا توسط کفشهایشان له میشود؛ خلاصهی همین زندگی.
181
Repost from N/a
احتمالا هیچ سلامی نداریم؛ ولی سلام.
تو همهچیز را خراب کردی. چرا نباید بیشتر حرف میزدیم؟ چرا همهچیز را به حداقل رساندیم؟ حتی اگر بعدا هم تصمیم به حرف زدن بگیریم باز هم چیزی مثل قبل نیست. همهی آن احساسات، لحنها، صمیمیت و اشتیاق در کشوی میز قدیمی که درش هم قفل بود ته اقیانوسهای فراموشی دفن شدهاند. غرق شدگی ابدی برای همهچیز که بین ما بود.
یازدهم شهریورماه 1405 - پارک لاله
181
هیچچیز را حتی به آینهها هم لو ندادم چه برسد به دیگران
از لحاظ نمادین شما همیشه برای من آنشخصی بودید که من را نمیخواهد[حتی برای لحظههایی] و من آدم همیشهها بودم. اصولا زمانی که به کسی ضربه میزنید انتظار میرود او هم ضربهای مثل شما با همان شدت وارد کند؛ پس از قبل خودم میدانستم که کجای وجودم را نشانه گرفتهام.
181
Repost from N/a
میگویند چرا با خودت اینطور رفتار میکنی؟
اتفاقا حقم خیلی بدتر از اینهاست؛ شما که نمیدانید. زیاد از رفتارهای خودم نسبت به دیگران راضی نیستم نمیتوانم هم جور دیگری رفتار کنم.
181
من تیرهای رفتارم را ول میدادم و تیرها میدانستند باید به کجا برخورد کنند؛ چون آنها خودشان مقابل این اسلحه قرار میگرفتند و من چیزی را نشانه نمیگرفتم. باید بگویم متاسفم بچهها چون این اسلحه دیگر یک حبابساز صورتی نیست. مقابلش گول میخورید، میمیرید و بهگا میروید.
181
Repost from N/a
میگویند چرا با خودت اینطور رفتار میکنی؟
اتفاقا حقم خیلی بدتر از اینهاست؛ شما که نمیدانید. زیاد به رفتارهای خودم نسبت به دیگران راضی نیستم نمیتوانم هم جور دیگری رفتار کنم.
181
آن روز بدون هیچ ترسی خوشحال خواهم بود و از هیچچیز نمیترسم، از بعدها نمیترسم، از قبلها راضی خواهم شد احتمالا هیچکس نمیخواهد جای من باشد من تنها کسی هستم که آن شرایط را میخواهد. میخواهم تا لحظهی آخر ادامه، میخواهم تا لحظهی آخر ناراضی
چرا که فقط این لحظهها نجابت را تعیین
چرا که فقط این لحظهها کلهی وقاحت را زیر آب
181
در گوشههای آرام دوستی جایی که ژستهای بزرگ غایباند، فداکاریهای اعلام نشده نهفته است. در آن شبهای خاموشی که بدون قضاوت در گوش سپردن به دیگری سپری میشود، در عملی که درد خود را دفن میکنی تا دیگری بتواند آرامش پیدا کند؛ این پیشکشهای نادیده، تکانهای ملایم سر، حرکات ظریف مراقبت که ممکن است هرگز تشریق نشوند اما با این حال آنها همان رشته هایی هستند که ما را به هم پیوند میدهند... قدردانی از تمام اتفاقات به ظاهر ساده🫶
#نابهنگام
181
ببینید به این آدمها گفته شده که این رباط تعادل خوبی دارد و احتمال اینکه زمین بخورد بسیار پایین است. میبینید چگونه با لگد و هرچه که میتوانند به او ضربه میزنند؟ ما در زندگی بیشتر با همینها سر و کار داریم! و هیچ بعید نیست خود هم[در شرایط مختلف] مثل اینها باشیم.
حالا نمیشد لگد نزنی و با دست تست کنی؟
181
من دیگه نمیخوام درمورد چیزای بیفایده بحث کنم یا صحبت کنم. چون احساس میکنم یه دلقک شدم که همه صرفا میخوان من به دلقک بودن ادامه بدم نه اون چیزی که من بخاطرش دلقک شدم رو بفهمن یا درک کنن.
