آرنیکا
Closed channel
#متن #شعر #آهنگ #تیکه_کتاب پیدا کردن سریعتر پیامها در گروه تاپیک آرنیکا https://t.me/topic_arnika عضو شید جالبه 🤍🌱
Show more192
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-430 days
Posts Archive
192
حالیا مصلحتِ وقت در آن میبینم
که کشم رَخت به میخانه و خوش بنشینم
جامِ مِی گیرم و از اهلِ ریا دور شَوَم
یعنی از اهلِ جهان پاکدلی بُگزینم
جز صُراحی و کتابم نَبُوَد یار و ندیم
تا حریفانِ دَغا را به جهان کم بینم
سر به آزادگی از خَلق برآرم چون سَرو
گر دهد دست که دامن ز جهان دَرچینم
بس که در خرقهٔ آلوده زدم لافِ صَلاح
شرمسار از رخِ ساقی و مِیِ رنگینم
سینهی تَنگِ من و بارِ غمِ او، هیهات
مردِ این بارِ گران نیست دلِ مسکینم
من اگر رندِ خراباتم و گر زاهدِ شهر
این مَتاعم که همیبینی و کمتر زینم
بندهٔ آصفِ عهدم دلم از راه مَبَر
که اگر دَم زَنَم از چرخ بخواهد کینم
بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند
که مکدر شود آیینه مهرآیینم
#حافظ
192
حرف بزن آیدا ، حرف بزن! من محتاج شنیدن حرف های تو هستم با من از عشقت ، از قلبت ، از آرزوهایت حرف بزن اگر مرا دوست می داری من نیازمند آنم که با زبان تو آن را بشنوم: هر روز، هر ساعت، هر دقیقه و هر لحظه می خواهم که زبان تو، دهان تو و صدای تو آن را با من مکرر کند افسوس که سکوت تو مرا نیز اندک اندک از گفتن باز می دارد. درخت با بهار و ماهی با آب زنده است و من با حرف های تو...#احمد_شاملو
192
Repost from پریشان خیال
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه ی دنیا ز خوبیها تهی است!
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای! جنگل را بیابان میکنند..
دست خونآلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرُست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نُخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفت وگو از مرگ انسانیت است...
فریدون مشیری
192
Repost from N/a
آن یار کز او خانهٔ ما جای پری بود
سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود
دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود
تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد
تا بود فلک، شیوهٔ او پردهدری بود
منظور خردمند من آن ماه که او را
با حسن ادب شیوهٔ صاحبنظری بود
از چنگ منش اختر بدمهر به در برد
آری چه کنم؟ دولت دور قمری بود
عذری بنه ای دل، که تو درویشی و او را
در مملکت حسن سر تاجْوری بود
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود
خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین
افسوس که آن گنج روان رهگذری بود
خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را
با باد صبا وقت سحر جلوهگری بود
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب و ورد سحری بود
حافظ
