207
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
تا اینجای هفته به هرچیزی که امیدوار بودم،نا امیدم کرد.
و برنامم تا پایان هفته، ادامه دادنه.
منم وقتی که رسیدم خونه تا آب جوش بیاد تو آشپزخونه کمی رقصیدم. چای به دست تو تاریکی کامو خوندم. و بعد با آهنگ بی کلام سعی کردم درس بخونم.
Repost from Dance in Brooklyn
الان که رسیدم خونه میتونم یک نخ سیگار بکشم و جوراب گرم بپوشم و چایی بریزم و بشینم پشت میز برای امتحان فردا درس بخونم. و مرثیه ایی برای پی ام اس بخوانم.
یه مدت عادتم شده بود موقعه صبحانه این پادکست های کوتاه دکتر فانی رو گوش بدم.
به آروم شروع کردن روزتون کمک میکنه.
انگار دارم غم رو بلد میشم.
که چه غمی رو میشه رها کرد، کدوم غم رو میشه به زمان سپرد، یا واسه چه غمی باید راه حل پیدا کرد و یه غم هایی رو هم میشه زندگی کرد.
چند روز پیش استادمون میگفت رنج یه هنرمند رو ازش بگیری، انگار هنرش رو هم ازش گرفتی.
از اون روز تا حالا با خودم میگم خوب رنج بکش.
عین یه هنرمند.
و بزار ته این رنج ها یه اثر هنری ازت خلق بشه.
Repost from آندانته مودراتو
با همکلاسی که work bestie ام در اینترنی بود و مریم رفتیم یه کافه بازی، مثل دیوانه ها کارت-بازی کردیم و مثل شش نفر غذا خوردیم و مثل ده نفر خندیدیم... یک گرلز نایت خوب که قلبم رو روشن کرد. دلم برای کار تنگ شده. نه دقیقاً بیمارستان و اون جو، ولی کار. فکر کنم دیگه وقتشه به دنیای واقعی برگردم.
آخرای آبان:
صبحِ مطلوبی داشتم، با اینکه دل درد و هورمون ها امانم رو بریدن.
صبحِ مطلوب من اینجوریه که بدون آلارم بیدار شم، واسه خودم صبحانه درست کنم و himym ببینم.
تجربه کردن این مدل صبح ها کم پیش میاد.
و اون زمانی که بهت میده تا بدون هیچ عجله ای آروم آروم روزت رو شروع کنی، خستگی کل هفته ت رو میشوره میبره.
الانم باید پاشم خط چشم بکشم و آماده رفتن بشم. چون برخلاف صبح، ظهر و عصر شلوغی در پیش دارم.
با کارای کوچیک دارم سعی میکنم تسلیم یه مُشت هورمون نشم.
