1 155
Subscribers
No data24 hours
-77 days
-4130 days
Posts Archive
1 155
اینقدر خوش نبودهام
اینقدر
اینقدر
که باورم نمیشه این لحظهها
این رقصها
این مستی
این خندهها...
از دماغم درمیاری، نمیاری؟
1 155
همۀ دیپرستان، نوروز طلبند و همۀ شبروان، عاقبت روز خواهند.
حمیدالدین بلخی، مقامات حمیدی، ص ۳۵
نوروز بر شما فرخنده
باشد که سال نو سال رفتن زمستانِ جمهوری اسلامی و بهارِ آزادی باشه
تا همیشه زن، زندگی، آزادی.
1 155
چگونه یخچالها عادات غذایی ما را تغییر دادهاند:
در London Review of Books نوشتهٔ بی ویلسون را بخوانید.
1 155
Repost from تكرّر
با این عکس که ساعتها برای ادیتش تلاش کردم (الکی :)) ) اومدم که بگم میخوام کلاس رقص آنلاین و حضوری جدید شروع کنم و اگر متمایل به شرکت در این کلاسها هستید، کلمهٔ آنلاین یا حضوری رو، به فراخور تمایلتون برای شرکت در کلاس آنلاین یا حضوری، به اکانت @moh1373 ارسال کنید تا اطلاعات کلاس رو براتون ارسال کنم. بوس!
برای شفافیت بیشتر اکانت:
@moh1373
1 155
تو چی¹ رو پشت سر گذاشتی، که نمیخوای دستکم نزدیکانت پشت سر بذارن؟
¹ چیزی که دست تو باشه.
1 155
انگار در یک دقیقۀ روشن، وقتی همه چیز در بحرانیترین حالت خودش بود، وقتی ترس هجوم آورده و تو در ناتوانی به توان خودت چنگ میزنی، در یک دقیقۀ کاملاً روشن، همه چیز دستم آمد.
انگار به خودت گفته باشی: حالا چی ژوزه؟
یه موقعی از اون بحرانیترین لحظه، و همزمان لحظۀ رَستن و رُستن، لحظۀ رستگاریبخش مینویسم.
1 155
هنگام آن است که دندانهای تو را
در بوسهئی طولانی
چون شیری گرم
بنوشم.
احمد شاملو، آیدا در آینه، ص ۷۴.
1 155
...
پدران از گورستان بازگشتند
و زنان، گرسنه بر بوریاها خفته بودند.
کبوتری از بُرجِ کهنه به آسمانِ ناپیدا پر کشید
و مردی جنازهی کودکی مردهزاد را بر درگاهِ تاریک نهاد.
ما دیگر به جانبِ شهرِ سرد بازنمیگردیم
و من همهی جهان را در پیراهنِ گرمِ تو خلاصه میکنم.
احمد شاملو
مجموعه آثار، باغِ آینه، از شهرِ سرد، ص ۳۸۳.
1 155
برگشتهام خونه و تنهام
زمین یه دست سفیدِ برفه
و پنجهی بیخیالِ باد در این انبانِ خالی در جستوجوی چیزیست. احمد شاملوهمه چیز اما از اضطرابش کاسته. از الان منتظر بهارم.
1 155
جنگل با ناله و حماسه بیگانه است و زخمِ تبر را با لعابِ سبزِ خزه فرو میپوشد.شاملو،
مجموعه آثار، باغ آینه، شبانه، ص ۳۶۰.1 155
دیگر جا نیست قلبت پر از اندوه است آسمانهای تو آبیرنگیِ گرمایش را از دست داده است.احمد شاملو «به تو بگویم»، مجموعه آثار، هوای تازه، ۶، ص ۲۲۷.
1 155
بازگشتم به خانه. پس از ماهها. پس از ماههایی که هیچ چیز از آنها به خاطرم نیست. حالا تنهام. باز اضطراب و پریشانی، نگرانی و فسردگی. کی خواهم توانست از خودم بگریزم؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
گاهی همچو دقیقهای که تنهایی بیخ گلوم را چسبیده، گمان میکنم پیام بنویسم، حرف که نمیتوانم بزنم با گوشی؛ لاجرم دست میبرم به گوشی و همۀ مخاطبینم را یک بار در تلگرام از بالا نگاه میکنم، بعد میرسم به یکی دو سه نفر، بعد از خودم میپرسم: چه میخواهی بنویسی؟ چند دقیقهای با بغض به عکسها نگاه میکنم.
1 155
پیشانینوشت رمانِ «آشفتگیهای تُرلِس جوان»، نوشتۀ روبرت موزیل، ترجمۀ محمود حدادی.نشر بازتاب نگار، ۱۳۸۱، ص ۱۲.
1 155
چه میشد اگر هرآنچه از دست میرود، از دست رفته، برای مدتی ـــــــ هر اندازه که ذهن ما میخواست ــــــ متوقف شود؟
کسی که مرده است؟ کسی که از میان ما رفته است؟ فرصتی که از دست شده و دورهای که سپری شده.
چه میشد اگر همه چیز میایستاد و به دوباره ادامه میداد؟
