The Notes that are buried
Open in Telegram
شاعری خسته از دیار تاریک پوچی . https://t.me/BiChatBot?start=sc-741253-TtpKouG
Show more460
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-630 days
Posts Archive
دیشب یهو داخل بزرگراه من شروع کردم به داد زدن و چند ثانیه بعد همه شروع کردیم به داد زدن، کلی داد زدیم. فکر نمیکردم واقعا داد زدن خالیم کنه ولی تهش هممون حس بهتری داشتیم. انگار غمهای درونمون رو با اون امواج صوتی از بدنمون بیرون کردیم.
چند وقته میخوام بنویسم ولی اونقدر فکرم درگیره که هیچ چیزی به ذهنم نمیاد. نه فقط درگیر غم و غصه و مشکلاتی که دارم حتی درگیر دلخوشیها و جمعها و خوشگذرونیهامون.
ولی خیلی بهش فکر میکنم، به نوشتن، دنبال نوشتنم و فکرم به شدت درگیر کرده و میدونم بلاخره دوباره شروعش میکنم، خیلی زود.
میپرسن چرا خوب نیستی؟ با خودم فکر میکنم و میبینم حتی خودم هم نمیدونم چرا حال دلم خوب نیست.
یبارم یه نفر به من گفت کتاب کالایی هستش که باید مصرف بشه. اکثر ما کتاب رو مصرف نمیکنیم، ازش استفاده نمیکنیم. به اشتباه فکر میکنیم این یعنی تمیز بودن و تعصب نا به جا روی مصرف نکردن کتاب داریم.
به نظرم کتاب باید خونده بشه،مصرف بشه،اندیشه ی آدما به گوشه کنار صفحاتش تزریق بشه تا کتاب بشه.
خوشحال میشم بخونیدش و نظرتونرو کامنت کنید =) ❤️
https://zlibrary-global.se/book/25071950/3bff25
Repost from Burst into butterflies
هیچوقت این رو به کسی نگفتم، اما وقتی کتابهام رو به آدما قرض میدم دوست دارم درونش برام یادداشت بنویسن. زیر جملهها خط بکشن، هایلایتشون کنن، نقاشی بکشن و هرکاری که ممکنه رو انجام بدن. حتی در حد کشیدن یه ستارهی خاکستری کوچولو.
واقعا دوست دارم بدونم بعد خوندنشون به چی فکر کردن و چه خاطراتی از ذهنشون گذشته. دوست دارم اون کتاب هم به خودش افتخار کنه و احساس کنه دوست داشته شده.
دوست دارم یک کتابی رو بخونم و جایجای اون احساساتم رو بنویسم، بخشهایی که دوست داشتم علامت بزنم، بخشهایی که باعث خندیدنم شده رو رنگی کنم و بعد بدمش به کتابخونه و نفر بعدی بیاد و اون یادداشتها و علامتگذاری ها رو بخونه. چون خودم وقتی همچین کتابی توی کتابخونه میبینم باعث میشه اون داستان و کتاب برام جذابتر بشه. حس میکنم واقعیتر میشه برام اون کتاب.
تولدم
تولدی دیگر،
خشک شده جوهر افکارم
سرخ گردیده سفیدی چشمانم،
از رنج وجود و حال و احوالم.
نمیتوانم بگریم
مرد را گریه خطاست،
چه در ازدحام بیرون پنجرهام
چه در این خانه نکبت که خفاست.
تولدی دیگر،
به یاد میآورم بیست و یک را
غم دستانم را میکشید و شادی پاهایم را.
پی بردم حال بَدم نشانه زندگیست
چون زندگی بدون افت و خیز، چیزی نیست.
-محمد نظری
Repost from N/a
با بچه ها حرف راننده های اسنپ و تپسی شد و اینا.
هر کی یه چی میگفت مثلا من گفتم که اره اون روز راننده دو ساعت عذر خواهی کرد که کولرش خرابه، یا اون یکی سوار شدم ازم پرسید چه نوع موسیقی گوش میدم تا همونجوری برام بذاره و خلاصه مردم خیلی محترم شدن و اینا.
نادیا گفت میدونی این نشون دهنده اینه که اوضاع مملکت انقد خرابه که باسوادای مملکتم مجبورن تو اسنپ کار کنن تا بتونن از پس زندگیشون بر بیان.
هعیییی دختر....
هعی
اخه **** تو چرا داخل کتابخونه که باید سکوت رعایت کنی غیبت همکلاسیهات رو میکنی؟ خفه شو دیگه.
