en
Feedback
The Notes that are buried

The Notes that are buried

Open in Telegram

شاعری خسته از دیار تاریک پوچی . https://t.me/BiChatBot?start=sc-741253-TtpKouG

Show more
460
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-630 days
Posts Archive
Noah-Cyrus-July-128.mp32.75 MB

photo content
+3

با این نفرت فقط احتیاج به فراموشی دارم تا رفتارم مثل قبل بشه =)

و اینکه اگه دوست من باشید قراره به هر حال ازتون عکسی ثبت و پخش شه، دیگه خودتون بدونید🙏

غمگین است، عشق در این دیار، در مرز این جسم.

REZ Faramooshi.mp35.63 MB

ارائه‌ای که سر کلاس از این کتاب دادم (برعکس بقیه خودم از ارائم راضی نبودم). این متن غلط املایی داره و جمله‌بندی‌ها ممکنه اذیتتون کنه چون من به زبان خودم نوشتمش که سر کلاس یک نگاهی بهش بندازم و حرف بزنم درباره موضوع‌هاش. الان هم متاسفانه نمیتونم درستش کنم =))))

فقط منی که زمان امتحانا و کارایی که باید برای ارائه اماده کنم، دارم مجموعه شعرم رو درست میکنم.

-چرا وام دانشجویی میخوای؟ +لازم دارم -خب برای چی؟ +کتاب🥲😂

یک دوستی پیدا کردم به نام کارو. این شخص انقدر پر انرژی و جهان‌بینی جالبی داره و پر از انرژیه و خوب حرف میزنه که آدم میخواد ازش مقاله بنویسه. شاید یک روز یک مطلبی ازش بنویسم :)

این آهنگ اولین بار امیر گذاشت داخل ماشین و منم چشام بستم و درحالی که باد رو روی صورتم حس میکردم بهش گوش کردم  و آرامش خاصی ازش گرفتم :)

انقدری این ترم نخوندم، که الان حجم درسای روی هم جمع شده رو میبینم میخوام انصراف بدم و تو اوج خداحافظی کنم. 🚶

ما موجوداتی یک روزه‌ایم چه به یاد آورنده چه به یاد سپرده، به یکسان. همه زود گذرند، خواه یاد و خواه آنچه به یاد سپرده می‌شود. زمان جاریست آنگه که همه چیز را به دست فراموشی سپرده‌ای و زندگی در جریان است آنگه که همگان تو رو به فراموشی می‌سپارند. -مارکوس آئورلیوس

هر زمان که چای رو داخل لیوانم می‌ریزم، حتی وقتی برای کلاس ساعت ۸ صبح دیرم شده. یاد خواهرم میوفتم وقتی که بهم گفت: "توام اگر مثل من این چای توی دستت رو طوری بخوری که انگار آخرین چایی هست که قراره بخوری، بیشتر ازش لذت میبری." نمیدونم دقیقا کدوم چای چایِ آخری بود که خواهرم نوشید، اما مطمئنم نهایت لذت رو از اون چای برده. اما با تمام این‌ها، خواهرم از مرگ می‌ترسید. نه به خاطر اینکه مرگ ترسناکه، بلکه به خاطر اینکه زندگی براش خیلی زیبا بود. اون می‌خواست زندگی رو حس کنه، می‌خواست بزرگتر شدن برادر گوچیک‌ترش رو ببینه و با برادرش وقت بگذرونه. می‌خواست شوخی‌های هر روزه پدرش رو بشنوه و از ته دل بخنده. می‌خواست کنار مادرش باشه و محبتش و مثل همون چای‌ها حس کنه. اما خواهرم برای این دنیا خیلی خوب بود، برای همین رفت. یکی دو سال بعد رفتنش بود که فهمیدم حالا وظیفه منه که از زندگی نهایت استفاده رو بکنم و لذت ببرم و توی لحظه باشم. برای همین وقتی احساسات درونم فوران میکنن به مادر و پدرم زنگ میزنم و میگم که دوستشون دارم. کاری که هیچوقت قبلا انجامش نمی‌دادم. هرکاری که حس کنم توی لحظه حالم رو خوب میکنه بدون ترس از نگاه بقیه انجام میدم. حالا من هم مثل خواهرم عاشق زندگی‌ام. به همین دلیل هست که از مرگ می‌ترسم، نه به خاطر اینکه مرگ ترسناکه، بلکه به خاطر اینکه زندگی زیباست.

اینکه بین چنل‌های خوبی که لایرا میخونه هستم، خوشحالم میکنه واقعا 🥲

هیچکس بی‌عیب نیست، بعضیا فقط اون عیب‌ها رو پذیرفتن. انسان کامل هیچ جای دنیا پیدا نمی‌شه.

Melbourne Rain - Steve Wallis (128).mp34.04 MB