Imaginative wizard ☕
Open in Telegram
یه بنده خدا با تمام بدبختی هاش، توهم ها و تخیلاتی که داره و الهاماتی که ازشون میگیره :) دوستان لطفا متنی رو کپی نکنید! همه این متن ها مطلق به من هستن -Keristin اگه حرفی داشتید: @Talk_to_kristin_bot برای تبادل به این آیدی پیام بدین: @Ethan_wtn
Show more713
Subscribers
No data24 hours
-117 days
-5130 days
Posts Archive
او نمیدانست این من بودم که میبوسیدمش اما باز بوسیدمش چرا که حیف این اشک...
همیشه او را گریه میانداخت و میگفت: "دلم برای زیبایی چشمهایت حین گریه کردن تنگ شده"
لیلای عزیز من همه چیز به رنگ توست. دنیا و پسا دنیا همه را به رنگی از تو میبینم و با اینحال تو فکر میکردی من هیچگاه نمیبینمت
لیلای من با این وجود که دیگر نیستی اما تو را همچنان میبینم
تو همان ستارهای هستی که حتی سحر ها پابهپای خورشید میدرخشد و تنها من هستم که تو را میبینم
کاش غروب را تا سحر کنارت میماندم شانههایت را محکم در آغوش میکشیدم تا که پر نزنی و حال حیران به دنبالت نگردم
شب امتحان چیز هایی کشف کردم که خیلی دلم میخواد بگم اما بجاش باید برم و فقط درس بخونم 💕
ردی که ققنوس موند تا مدتها محو نشد حتی وقت سحر هم باز ردش رو میدیدی
چون باید ردی از نور برای آروم کردن دلهای داغدیده روی بوم خالی آسمون وجود داشت...
ققنوس این شکلی شب رو روشن نگه میداره
(اسپویلر بخشی از ققنوس)
غرشی محکم در میدان نبرد پیچید که برای چندی تیغ ها از حرکت ایستادند.
هیچکس نمیدانست این غرش از کدام سو می آید. هرکس آن را از نزدیکی خود احساس
میکرد اما میدانستند که صدا از آنها دور است.
در لحظهای دیگر نور درخشانی همچو خورشید در آسمان بالی سر خسرو حاضر شد. وقتی
که دوباره شمشیرش را بال گرفت، نور چنان پر زد که زمین زیر پای تازی ها به لرزه
درآمد و آنها را به زانو درآورد.
تیغ شمشیر همه مبارزان همراه با نور ققنوس می درخشید. اکنون که خسرو راهی برای پیش رفتن داشت پا پیش گذاشت
