لحظهای بحرانی وسط ناکجا آباد.
Open in Telegram
2 262
Subscribers
+124 hours
-47 days
+2130 days
Posts Archive
آدمها بدجنسن. حتی اونی هم فکر میکنی نه این یکی دیگه نه، حتی خودخود اونم.
چجوری روی پیشونی مردم نازخریدن و نازنازی و ناز کردن و بالاتر از گل بهش نگینه ولی روی پیشونی ما حمالی، تحمل، فشار.
دلم یه رهایی درشت میخواد. ازونا که بگن دیوونهس. اینقدر که یادم بره کیام، کجام.
متأسفانه بله.
اینقدر به خودم سخت گرفتم که توی کاسهی کوچک زندگیم پیپی شد دوستان.
من رقص خواهرعروس رو جلوی اون همه آدم از سر گذروندم واقعاً چارتا مریضی و استرس و بیخوابی که چیزی نیست.
پیشنهادتون برای رگباری درس خوندن بدون اینکه خوابمون بگیره بعد سرکار رفتن چیه.
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6035278082
رویاهام رو دفن کردم. فقط میخوام سرشب بخوابم و غصه پول رو نخورم. همین.
نفس عمیق بکش، شونههات رو شل کن و یادت باشه همچی قراره یک _لحظه_ تمومشه.
اگه محمد نبود تا الآن شونصد بار توی هر برزخ و تناسخ و قیامتی بازم مُرده بودم.
