ru
Feedback
لحظه‌ای بحرانی وسط ناکجا آباد.

لحظه‌ای بحرانی وسط ناکجا آباد.

Открыть в Telegram

طرفدار وال‌ها، گوشه‌ها و رویاهای مُرده.

Больше
2 265
Подписчики
+324 часа
+267 дней
-1130 дней
Архив постов
Repost from مُحآق
ز بس نازک‌مزاجم، ناز گردون بر نمی‌دارم؛ من آن شاخه‌م که نکهت، بار سنگینی‌ست بر دوشم.

موندن داخل جایی که دوستنداری کیفیت آدم رو کم می‌کنه. تقریباً تک پیکسلی. 144p.

شغل دومم گریه‌س. شغل اولم حمالی.

دلم می‌خواست ازین نانازی‌ها باشم که نشد بگن فداسرم. از پسش بر نیومدم و نتونستم برم به بابام بگم. نداشتم از مامانم قرض بگیرم. دلم می‌خواست اگه واسه پول و کار و درس می‌دوام، واسه صمیمیت و بودن و پناه داشتن ندوام. دوبار می‌افتم، ده بار بلندم کنن. ولی این قضیه لوپ مریضیه. هی می‌خوای به چشم بیای تا شاید ببیننت یکبار حسرت به دل یه جانم و می‌شه و نشد که نشد دنیا به آخر نرسیده که میمونی. و هربارم هزار بار نمی‌شه، هر هزار بار هم دنیا به آخر می‌رسه.

می‌ترسم بمیرم و هنوز ادامه‌دار باشم.

اون لحظه که از درد داری میمیری و یکهو بوووممم مُسکن اثر می‌کنه و وارد دنیای شینقیلی نانای‌نا می‌شی>>>>

قشنگ بوی پاییز می‌آد. همه دارن کات می‌کنن.

بیرحمانه‌س ولی تو با نتایجت تعریف می‌شی.

بخش اعظم میل به وجود نداشتن از اینه که به اندازه شب‌بیداری و غم‌ها و تحمل کردن‌هات نتیجه نمی‌بینی.

یک قسمت از آگاه شدن حدودای بیست دو، سه سالگی به بعد هست که می‌فهمی برای تو هیچ چیزی نمی‌ایسته.

Repost from N/a
31 Aug 26
31 Aug 26

می‌ترسم. از اینکه مثل همیشه نشه، نتونم. اینکه فکرکنم ماراتن بوده ولی نبوده. پیرشم، تنهاشم و نخندم. می‌ترسم گوله بمونم. می‌ترسم تا همیشه غیب باشم و ازینکه می‌ترسم همش بترسم.

می‌ترسم از فرداها.

جزئیات حمله آمریکا به یک مراسم عروسی در سیریک خبرنگار صداسیما: 🔹آوار برداری از  ساعات اولیه انجام شده، مجروحین به بیمارستان میناب منتقل شده‌اند. 🔸تعداد حاضران در مراسم بالا بوده. همه حاضران مجروح شده و مورد اصابت ترکش قرار گرفتند. 🔸۳۵ نفر جراحت سنگین دارند. ۴ شهید داریم یکی از شهدا کودک و یکی از شهدا خانم هست. 》OPT《 @OfficialPersiaTwiter

اگه ناراحت نیستی، ناراحت باش.
اگه ناراحت نیستی، ناراحت باش.

خیلی همچی سنگین و سخته. چندتا سنگ بزرگ رو قلبم چسبیده که با اولین نفری که بهم بگه چیشده گریه‌م‌ می‌ریزه.

همتون زنمین.

ما و مجنون همسفر بودیم در صحرای عشق او به منزلگه رسید و ما هنوز آواره‌ایم

ها والا. نه حالی نه احوالی.