en
Feedback
خاتون :)

خاتون :)

Open in Telegram

دخترکی که خودشو گم کرده.. دارم دنبالش میگردم https://t.me/HarfChatBot?start=55dd2e65d210

Show more
197
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-330 days
Posts Archive
Repost from ✨Andromeda✨
photo content
+1

من پیر میشم بدون اینکه بفهمم معنای بودنم چیه. یه زندگی عادی رو شروع می‌کنم و محدودمیشم به انجام کارای تو خونه و بچه‌داری و مهمونی‌های خونوادگی،آخرش هم می‌میرم بدون اینکه دنیا رو دیده باشم،بدون سفر به کشورهای خارجی،بدون رسیدن به خوشبختی. در آخر هم پشیمونی و عذاب وجدان زیاد از اشتباه زندگی کردن خفه‌م می‌کنه. ممکنه تو تنهایی بپوسم،ممکنه دیونه بشم وعقل و هوشیاریم صفر بشه،ممکنه خودم زندگیم رو پایان بدم. ممکنه جنگ بشه و منم اسیر بگیرن و از اینی که هست بدبخت و بیچاره‌تر بشم و نتونم هیچ‌کاری بکنم...

تو سریال This is us،رندال و همسرش بث یه بازی جالبی انجام میدادن. وقتایی که یه چالش یا اتفاق جدید و بزرگ تو زندگی‌شون می‌افتاد،استرس و ترس‌هاشون رو با این بازی نشون میدادن؛ اینجوری بود که نوبتی تلخ‌ترین اتفاقی که ممکنه بیوفته رو می‌گفتند،براش سناریو می‌ساختن! من میخوام از خودم شروع کنم،شما هم تلخ‌ترین سناریوتون رو بگید و بعد همه رو می‌فرستم اینجا.

بعد شنیدن این خبر یه موضوعی ذهنم رو مشغول کرد،الان این آقا رو نوه‌ها و چندتایی از نتیجه‌هاش میشناسند و ازش خاطره دارن حتی اگه بزرگ بشن و خاطره‌ها کمرنگ بشه،ولی بچه‌های جدیدی که تو اون خونواده متولد بشن دیگه نمی‌شناسندش و خاطره‌ای ندارن ازش! نزدیک‌تر بگم؛من،خواهرم،دخترعمه‌هام،سه‌تا از بچه‌های ۷/۱۱/۱۳ساله دختر‌عمه‌هام از بابابزرگم خاطره‌های زیادی داریم و حتی اگه اون بچه‌ها بزرگ بشن،بازم بابابزرگ رو میشناسند و ازش خاطره دارن. ولی اون دوتا بچه‌ یه‌ماه دختر‌عمه‌ها و بچه‌های جدیدی که تو خونواده متولد بشن،دیگه بابابزرگم رو نمیشناسند،فقط اسمش یا حرفش رو بشنوند شاید!! این موضوع ناراحت کننده‌س برام،یعنی قصه‌ی این آدما دیگه تموم میشه؟ چجوری میشه که این داستان تموم نشه؟ من مرگ رو دوست‌دارم ولی دلم می‌خواد یه ردپا داشته باشم که بعد من یاد آورم باشه،ولی چی؟!!!!!!!!

امروز خبر مرگ همسایه‌مون رو شنیدم علاوه بر ناراحتی دلتنگشم شدم. این آقا یه پیرمرد خوشتیپ و خوش‌برخورد بود،از اون بابابزرگا که هربچه‌ای آرزوشو داره. وقتی کلاس سوم بودم اومدیم تو این کوچه و این آقا سوپرمارکت کوچولویی داشت و بعدها بزرگ شد،هر بار که میرفتم پیشش و هربار که من رو می‌دید تو کوچه می‌گفت دخترم چیکار کردی،هنوز مزدوج نشدی؟ درست رو به کجا رسوندی؟خوبی دخترم؟ خیلی مهربون و دوستداشتنی بود. روحش شاد🤍

تا امروز گند زدی قبول، باقی‌ش رو جبران کن.

تو چند ماه اولی که سرکار بودم،یه روز هردوتا همکارام با هم مرخصی گرفتن و قرار شد من به تنهایی برم دفتر رو باز کنم و رئیسمون هم یه ساعت دیرتر بیاد. بعپ یادمه اون شب تا صبح استرس داشتم و می‌گفتم نکنه اشتباهی بکنم،نکنه نتونم کار مراجع‌ها رو درست انجام بدم،نکنه نتونم خوب حرف بزنم و... یه عالمه استرس اضافه که داشتم و هنوز ترسم رو یادمه. الان نزدیک یه سال میشه که دارم میرم سر این کار، همین شنبه قبل قرار شد بازم یکی دو ساعت خودم تنهایی دفتر رو باز کنم و کار مراجع‌ها رو راه‌ بندازم. این بار نه خبری از استرس بود نه ترس،فقط اون دقایق اولی که تازه سیستم‌ها رو روشن کردم یکم استرس داشتم ولی بعدش خیلی عادی کارام رو انجام دادم و اصلا انگار نه انگار که تنهام. این موضوع برام ارزشمند بود،چون رشد و تغییر خودم رو دیدم.حقیقتا اینکه کار دارم،علاوه بر معایبش مزایای زیادی برام داشت حتی باعث شد اجتماعی‌تر بشم.

بعضی وقتا ذهن خلاقی دارم ولی متاسفانه عملگرا نیستم. مثلا امروز یه خانوم محجبه نقاب‌دار اومد برای تعویض شناسنامه، ما یه قطعه عکس خواستیم ازش و گفت ندارم و سختمه برم پیش عکاس مرد(بر اساس عقایدش بود هرچند که خوشم نیومد). ولی آخرش رفت و عکس رو گرفت. چون شهرمون کوچیکه و اکثر عکاسا مرد هستن به ذهنم رسید یه عکاسی باز کنم برای همین خانوما و خونواده‌هاشون(از مذهبیون تندرو هستن) کار جالبی از آب درمیاد!!! ولی نه پول دارم نه سرمایه،با اینکه از عکاسی خوشم میاد ولی مهارتشم ندارم... پس ایده‌م منحل میشه :(((

از دست خانواده ایرانی خسته و روانی شدم.

من هنوزم که هنوزه کنکور برام خاطره تلخ به جا گذاشته و هر سال به یادش می‌افتم،ولی وقتی مسیر جدیدم مشخص باشه اون تلخی و درد ماجرا کم میشه برام. این نیز بگذرد...

مثل اینکه نتایج کنکور اومده اگه قبول شدین،مبارکتون باشه و ورودتون رو به دانشگاه و مرحله جدید زندگی تبریک میگم🥹 اگر هم نتیجه دلخواهتون نبود،اشکالی نداره.به خودتون حق غصه خوردن بدین ولی بعدش تصمیم بگیرید که می‌خواید چیکار کنید.زندگی ادامه داره هنوز....

منم

Repost from N/a
کاش هیچوقت دختر اول خونواده نبودم.

تا حالا دقت به این موضوع فکر نکرده بودم. ولی چون سالهای زیادیه جومونگ رو ندیدم،به نظرم تو این پاییز دیدنش جذاب باشه.(البته وق
+1
تا حالا دقت به این موضوع فکر نکرده بودم. ولی چون سالهای زیادیه جومونگ رو ندیدم،به نظرم تو این پاییز دیدنش جذاب باشه.(البته وقت ندارم متاسفانه)

پاییز که می‌شه دلم می‌خواد دوباره بشینم سریال 《لحظه‌ی گرگ و میش》 رو توی اون خونه‌ی آجری نود ساله تماشا کنم. این پست رو فوروار
پاییز که می‌شه دلم می‌خواد دوباره بشینم سریال 《لحظه‌ی گرگ و میش》 رو توی اون خونه‌ی آجری نود ساله تماشا کنم. این پست رو فوروارد کنید و با یه فریم عکس بگید شما دل‌تون می‌خواد چه فیلم و سریالی رو تو پاییز تماشا کنید؟

یه دو دقیقه گوشیمو دادم دست بچه پسر خالم،۵۰۰مگ بازی ماینکرافت دانلود کرد،کلاس اوله بچه :|

🎂تولدت مبارک خانوم معلم🥹🥹🥹🥹🥹 امیدوارم تا تولد بعدیت زندگیت پر از اتفاقای قشنگِ قشنگ باشه🤩

تولدم مبارک؟ یا فردا صبح ساعت ۱۰ رسمیش کنیم؟ راستی ماهو دیدین؟ میگن امشب ابرماه شکارچی تو آسمونه

من +۱۰۰۰۰۰ ولی میخوام که کاهشش بدم،تو برنامه‌‌م گذاشتم.

https://t.me/theworldasIsee/1692 فایل پرسش از معنای زندگی و گفتگویی درمورد معنای زندگی رو این دو روز گوش دادم. معنای زندگی و سوال چرا من(یعنی خاتون‌تون)زنده‌ام؟ دلیل وجودم چیه؟ از بچگی تا الان باهام بوده و ندونستن جوابش باعث بی‌معنا شدن زندگیم بوده و هست! تو این دوقسمت(قسمت دوم بیشتر) حقیقت‌های زیادی رو گفت و خب جواب سوالام رو تا حدودی گرفتم و می‌ترسم الان. چرا ترس؟چون نیازه این موضوع رو جدی‌تر دنبال کنم و حلش کنم برای خودم،یا تنها یا با کمک کسی. یکم از خلاصه موارد و جملاتی که برام پر‌رنگ بودم میگم براتون،البته بعد اینکه یه مروریش بکنم.