en
Feedback
رمان‌صحنه‌دار|بـاغَــیـادیـــش🌙🔞

رمان‌صحنه‌دار|بـاغَــیـادیـــش🌙🔞

Open in Telegram

هرروز1پارت طولانی🚙🦋 اینجا قراره فانتــزی هاتُ بخونی🫶🏻💎 بنرهاواقعی‌هستن🫧🌀

Show more
1 407
Subscribers
-524 hours
-547 days
-19030 days
Posts Archive
Repost from N/a
🔞_برای یه لحظه باهات خوابیدن دارم جون می دم صوفیا، بیشتر از این صبرم و امتحان نکن🔥 دست محکم و پر قدرتش پهلوم رو محکم فشار داد - من نمی تونم ! من دست خورده م! ولم کن! با دو انگشتش گلویم رو آروم #نوازش کرد و بدنش و به بدنم مالید. - همینجا…تو حموم باشگاه میخوامت! 👇 دیتش تو شلوارم رفت و شروع به تاختن روی تنم کرد که دستگیره ی در وحشیانه بالا و پایین شد و… یه دختر شیک و ورزشکار بودم که عموم تهیه کننده سینما بود.خبر نداشتم که یکی تو حموم کمینه…❌❌ https://t.me/+ui-JDopbp5o4OGE0 https://t.me/+ui-JDopbp5o4OGE0 صبح پاک

Repost from N/a
-میدونی تاوان نزدیک شدن به مردی که بَبرِ سینماس و هیچی واسه از دست دادن نداره چیه؟ گیج نگاهش کردم و او درحالی که گره کرواتش رو شل میکرد پوزخند زد: _ رو تخت دراز بکشی و پوزیشنی که من میخوام و داشته باشی!💦 لب سرخمو دادم تو و مقابلش ایستادم. - نمیتونی انقدر راحت ازم بدنمو بخوای! توی صورتش خم شدم و خنده ی ریزی کردم: -ولی من تو رو میخوام با گذشته سیاه و #هویت کوفتیت که معلوم نیست چیه! چون تو همون مردی هستی که بعد مدتها #حسهای_زنانه‌ام رو بیدار کردی... دستم و زیر لباسش بردم و ...❌🔥💦 https://t.me/+ui-JDopbp5o4OGE0 https://t.me/+ui-JDopbp5o4OGE0 ۲۲پاک

Repost from N/a
صوفیا دختری معصوم و صکصی که به یک مرد ناشناس پناه میبره .اما نمیدونه که اون مرد ...😱😈 لباسهای دوبنده ی سرخ و نارنجی را به ط
صوفیا دختری معصوم و صکصی که به یک مرد ناشناس پناه میبره .اما نمیدونه که اون مرد ...😱😈
لباسهای دوبنده ی سرخ و نارنجی را به طرفم گرفت و گفت: _اینا رو می پوشی؟ برای من؟ دست به لباسهای لطیف و ساتن کشیدم و دست روی بدمش کشیدم. -اما تو قول داده بودی!که بهم دست نزنی تو دوران عقد!💯🔞 نفس هاش و رو تنم رها کرد. -من #غلط کردم!مث #سگ می خوامت! دیگه نمی تونم...نمی تونم #طاقت بیارم...کمر #باریکت...لبهات...
بقیه ش اینجاست👇👇👇 https://t.me/+ui-JDopbp5o4OGE0 https://t.me/+ui-JDopbp5o4OGE0 ۱۷ پاک

قشنگا رمـان تویvipبا 400پارت به اتمام رسیده🙈🩷 فـقــــط با پرداخت100الـی110هزار🌱به دلخواه خودتون میتونید لینکvipرو دریافت کنید🪷🌞 بهم پیام بدید. @ithenova

ولی برای آروم شدنت...قبل از حیوون شدنم؛ روم بالا آورد و بیرونم کرد!... اگه خیالت راحت شد برو بیرون؛میخوام دوش بگیرم! ممنون که داری میری...به شوهرت هم سلام برسون خوشگله!/

#باغیادیش پارت۱۷۰ راوی: ناز سکوت میکنه و حامی به آرومی چندبارِ دیگه بدنش رو درونش تکون میده و حالا ترکیب شده بود ناله های زنونه و نعره های مردونه‌ی بینشون! همه چیز بی نقص پیش می رفت تا لحظه ای که صدای ناز رو بغض دار میشنوه؛ درد داشت یا چی...حتس نمیخواست به مورد دومی فکر کنه! با صدای خشدار میگه؛ +حرف بزن باهام عمرِ من! نمیخوام منفعل باشی؛ میدونی رئیسِ تخت و رابطه تویی! حرف بزن باهام تا قربونِ صدات برم! بزار بدونم راضی بودی یکی یه دونم؛ هـــوم؟! نمیخوام ناله کنی اونم بغض دار و پر درد! میخوام فردا بهترین ورژن خودت باشی مثل همه شب هایی که دو نفره صبح میکردیم! میشنوی چی میگم؟! خوبی اصلا.../ ناز هم چنان ساکت بود و حامی سرش رو پایین تر میبره و با حسِ خیس بودن صورتش و اشکی بودن چشمش با دست کشیدن روی صورتش و پاک کردن اشکش؛ با بغل گرفتنش میگه؛ +قربونت برم من؛ درد داری؟! چـ... چرا هیچی نگفتی؛ من... منه لعنــــــتی! فــــاک؛ لعنت به من... ببین من‌و خوبی؟!/ ناز حالا صدای گریه کردنش بالا میگیره و با بغض میگه؛ +حامیی؛حــا... حالم بده... برو کنـــار/ بیشتر برای این گریه میکرد که خودش پیش قدم رابطه شده بود ولی با لحظه ای نگاه به چشم های حامی و تشابه رنگش به رنگ چشم هامان و یادآوری اتفاقاتی شکننده در گذشته؛ مثل مرده ای متحرک زیرش خوابیده بود و هیچی حس نکرده بود! درست مثل شبی که هامان التماس و خواهش کردنش رو نادیده گرفته بود؛ صدای گریه اش با هق هق به اون شب لعنتی پرتابش میکنه؛ «توروخدا؛حداقل از جــلو نه؛من...من حامله م!حامله ام؛نمیخوام بچه م متوجه این کثافت بشه» «حامی نمیدونه میخوام بیاد سوپرایزش کنم؛توروخدا هامان؛حداقل ازجلو نههه...بچه...بچه حس میکنه باباش نیست....لطفااا!» به دروغ گفته بود بارداره و هامان رو متقاعد کرده بود تا حداقل کارش‌و از پشت انجام بده! با کنار رفتن حامی از روی بدنش تازه به خودش میاد و اسید معده‌ش تا گلوش بالا اومده بود! نه صدایی شنیده بود و نه دردی رو حس کرده بود! نگاهش به چشم حامی می افته و با دیدن رنگی هاش به ثانیه نمیکشه که عوقی میزنه و حامی وقتی این رو میبینه تازه متوجه وخامت اوضاع میشه؛ با روشن کردن چراغ و دیدن اوضاع تخت به سمتش میره و تنِ بدون لباسش رو با پتوی سبکی میپوشونه؛ تا دم سرویس میبره و با نشستن دست ناز روی سینه‌ش عقب میره؛ +حامی برو؛بو... بوی.. بوی بدنت! حا... حالمـــــ...و/ عوق بعدی رو توی سرویس با کوبیدن در میزنه؛ بویِ لعنتی بدن های اونا مثل همدیگه بود؛ برادر و هم خون بودن! حتی عطر گرون قیمتش نتونسته بود اون بوی ِ بدنِ گیرا ولی رقت انگیز رو ببره! حامی دستش رو توی موهاش فرو میکنه و عقب میره؛ بوی بدنش حالش رو واقعا بد کرده بود؟! به در میزنه و نگران میگه؛ +ناز؟! خوبی... بیا بیرون حرف بزنیم!/ عمیقا حسِ هرزه بودن میکنه وقتی جوابِ ناز رو میشنوه؛ +گمــــشو از اتاقم بیرون؛ برو سحرنازت‌و بک*ن؛ اون بهتر از من به فکر زیر شکمته... اینجا برات نرید*ن!/ کفری سمت لباس هاش میره و با تن زدن لباس هاش و مچاله کردنِ رو تختیِ کثیف شده و پرت کردنش به گوشه ای از اتاق؛ از اتاق بیرون میزنه! متوجه روشن شدن هوا نشده بود و دستش روی دستگیره در اتاقش میشینه که با صدایی از پشت سرش متوقف میشه؛ +حــامی؛ مــادر... دا.... داری از طبقه با... بالا میای؟!/ میچرخه و مردمک های رنگیش رو به ماوی میدوزه؛ ماوی میتونست بویِ س*کس و عرق حاصله‌ش رو به خوبی حس کنه؛ قدمی جلو میره و با بهت میگه؛ +تــو... تو توی شب عقد... عقدت داری از اتاقِ... اتاق آتاناز... اونم با این حال میای؟!/ نیشخندی گوشه لبش میشینه و چقدر چهره ترسناک و غضبناکی داشت؛ یه مردِ ارضا نشده اونم وقتی توی اوجِ شهوت دست و پا میزد؛ مردی که برای بار هزارم پس زده شده بود؛ ماوی جلوتر میره و با بردنش توی اتاق میگه؛ _آخه من چی بگم بهت.... سحرناز کجاست؟!/ حامی بدون نگاه کردن بهش گوشه لبش رو دست میکشه و میگه؛ +جهـــنمِ؛ لابد تو بغل مامانش؛ لوسِ حال بهم زن!/ این اولین باری بود که به این صراحت توهین میکرد به سحرناز! ماوی با هینی میگه؛ +حــامی؛ درست حرف بزن؛ اون الان قانونا زن توعه! خودتو جمع کن! چیکار کردی آخــــه... آتاناز کجاست... چطور ممکنه... چرا اون اجازه داد.../ حامی تیز نگاهش بالا میاد و با انکاری اتهام برانگیز میگه؛ +نترس... زوری بود! اون نخواست و به زور کردمـ*ش متاسفانه از عروس شانش نیاوردی/ ماوی با جلوتر رفتن میگه؛ +غلط کردی...حالش چطوره... حیوون بازی در نیاوردی که؟!/ با پوزخندی شروع به باز کردن دکمه های پیراهنش میکنه و میگه؛ +من براش با حیوون های دم در این عمارت هیچ فرقی ندارم؛

Repost from N/a
خواهرشو از کـ.ون،میگـ*اد🔞💦
بوی الکل لعنتیش وجودم و پر کرد و حامی بی توجه زبون رو تن خیسم کشید. - حامی تو…تو داداش منی، دست از سر م بردار! نگاه خشنش و بهم دوخت و چـ*وچـ*ولم و بین انگشتش فشرد. - هیـس، میخوام زیـرم جـر بخوری، خواهر کوچولـو! سعی کردم از زیر دستش در برم که بزم گردوند و لبه های باسـ*نمو باز کرد. - این سـوراخ کوفتی چرا انقد صورتیه هوم؟ تقلا کردم و فریاد کشیدم. تف داغـشو رو سوراخم پاچید و سر آلتـ•ش رو کـ*ونم قرار گرفت. - هیش پناهِ حامی…زیاد درد نداره! با فشار یهوییش تو کونم فریاد زدم. صدای مامان از اتاق بغلی به گوش رسید: - پناه چیشده باز چه غلطی کردی؟ تلـ*مبه‌های حامی تو کـ*ونم شدت گرفتو… https://t.me/+Yt86rd7QTfI0N2Fk https://t.me/+Yt86rd7QTfI0N2Fk ۹ صبح پاک

Repost from N/a
بيمار روانى روانپزشكش رو ميدزده و هرشب مــيـكـنـتش ، دختره اول مخالفه اما بعد..🔞💦
مردى با سكس خشن ⛓‍💥❌
_میخوای ارضا شی؟ نورا ناله عمیقی بخاطر برخورد دست يزدان با پوست پاسنش سر داد. _ آهههه... يزدان .. خواهش می‌کنم بذار بیام.🤤💦 مرد نیشخندی زد و دستش رو روی كليتور نورا بالا پایین کرد. _ میتونی ارضا بشی دختر کوچولو، واسه يزدان بیا.😈🔗🍆 -اهههه... اوممم💦💦💦🔞🔞 https://t.me/+9F5zQQFB87w5NDk0 https://t.me/+9F5zQQFB87w5NDk0 ۱۱ شب پاک

Repost from N/a
مرد خشن و سادیسمی که هرشب رابطه خشن و اجباری رو با روانشناس خودش انجام میده...🔞💦
نوك زبـونش رو روى چـوچـولم لغزوند و از پايين بهم چشم دوخت كه چطور تسليم لذت ميشم . توان مقاومت نداشتم و بى طاقت نالـيدم + آههه ، بسه يزدان 🤤🔞 نيشخندى زد و دهنش رو از روى كـ🔞ـص خيـسم برداشت ، فكر ميكردم كارش تموم شده باشه اما وقتى كه خودش رو بين پاهاى بازم جا داد بهش خيره شدم قبل از اينكه بتونم مانع بشم يك ضرب كـيـ🔥ـر بزرگش رو وارد سوراخ خيسم كرد + آه لعنتى تو ...😈🔥 از لذت جملشو نا تموم گذاشت اما من هق هق‌ای کردم و ناخونام رو توی پوستش فرو کردم تا ولم کنه ولی.. 🥺🍑🔞 https://t.me/+9F5zQQFB87w5NDk0 https://t.me/+9F5zQQFB87w5NDk0 ۱۹ پاک

Repost from N/a
‍ _باید تنبیه بشی. از اون #تنبیه ها که تا دو هفته نتونی بشینی. _ حق نداری بهم دست بزنی!❌ دستی رو تنم کشید و پر شهوت غرید: - با این خساب آماده ایی اون دختر و بیارم رو تختم؟ با غیض از لای دندونام غریدم: _ آره شاید از سایزت خوشش اومد و سرش با مکث به سمتم برگشت صدای قهقهه اش شرمم رو بیشتر کرد _چرا برای دختر غریبه این‌ کار کنم. وقتی تو رو دارم؟ خدارو چه دیدی شاید پسندیدی😈! بی توجه به التماسام، لباس هام و تو تنم جر دادو عصبی پاهام و از دو طرف باز کرد: - آماده تنبیه هستی جوجه؟ قبل اینکه به خودم بیام یهو…❌🫢 https://t.me/+O1tqg31NOuIwMWY0 https://t.me/+O1tqg31NOuIwMWY0 صبح پاک

قشنگا رمـان تویvipبا 400پارت به اتمام رسیده🙈🩷 فـقــــط با پرداخت100الـی110هزار🌱به دلخواه خودتون میتونید لینکvipرو دریافت کنید🪷🌞 بهم پیام بدید. @ithenova

#باغیادیش پارت۱۶۹ راوی: نگاهش حالا عصبی شده و ناز با چونه‌ی بالا کشیده شده‌ش میگه؛ +کــارِ مادرزنِ عزیزتِ! وسط تهدید هاش..../ باور نمیکرد اون زن این قدر ناشی باشه؛ دستی روی کبودی میکشه و با جمع شدن صورت ناز میگه؛ +چرا بهم نگفتی چنین غلطی کرده؟!چرا پایین بودیم نگفتی تا صورتش‌و بیارم پایین؟/ ناز میون ترس پوزخندی میزنه و میگه؛ +توقع ندارم مادرزنت‌و بزاری زمین من‌و برداری! گنده‌ش نکن؛ حالا چیشده انگار....خوب میشه؛/ این دختر دیوونه بود حتما؛ با حرص سرش رو پایین میبره تا از نزدیک ببینه؛ شاید هم نیت های پلیدِ دیگه ای داشت؛ با برخورد اتفاقیِ دستش به زیر شکم ناز؛ نفس های حبس شده و صدایِ فرو کردنِ بزاقش رو میشنوه؛ خم میشه و خیره به چشم های ناز بوسه ای روی نقطه ممنوعه اش میزنه؛ هین گفتن و حرکت تند بالاتنه‌ش رو میبینه؛ این دختر هنوز هم مثل روز اول به لمس تک به تک نقاط حساس بدنش به شدت واکنش نشون میداد! بیشتر خم شده و تنها اون نقطه حساس رو بو میکشه و نفس های نا منظم ناز رو به خوبی حس میکنه؛ دستش روی لبه های بالای شلوار دور کمرش میشینه و ناز دستش رو روی دستش میزاره؛ +حــامیی نکن! خواهش میکنم!اصلا آمادگی‌شو ندارم./ حالا دیگه مطمئن بود این پایین خیس شده و با پس زدن دستش میگه؛ +به پناه گفته بودی سالهاست ارضا نشدی؛ امشب فقط تو میای! من توقعی ازت ندارم! گفتم که..../ شلوارش رو پایین میکشه و به هوای اینکه قراره شورتِ ست با سوتینش رو ببینه؛ وقتی نگاهش مستقیم روی پایین تنه لختِ بدون لباس زیرش میشینه سیب گلوش بالا پایین میشه و نگاهش رو به صورت سرخ ناز میده؛ تقریبا لخت روی یک تخت بود باهاش ولی اجازه نداشت مثل قبل ببوستش؛ نوازشش کنه! درد از این بزرگتر؟! که حالا ممنوعه ترینش بود زنی که روزی چندبار بدنش رو فتح میکرد. نمیخواد منتظر اجازه دادنش باشه و سرش و پایین میبره و بوسه ای دقیقا به بین پاهاش میزنه؛ آه و ناله‌ی لرزونش رو میشنوه؛ کف دست هاش‌و بند پهلوهاش میکنه تا بیشتر تسلط داشته باشه؛ به نشستن دست ناز روی دستش توجهی نمیکنه؛ حرکت لب و زبونش رو بیشتر میکنه و دخترک زیر سایه‌ی هیکل بیگ سایزش داشت به خودش می لرزید! حتی ارضا شدنش رو متوجه میشه از لرزش کل تنش! دستش از دست حامی شل میشه و تا میاد نفسی بگیره؛ موجِ بعدیِ بوسه و مکیدن های عمیقش شروع میشه و یک دستش موهای حامی و دست دیگه اش چنگِ رو تختی میشه؛ حامی حتی به تقلا کردنش و بالا پایین شدنِ کمرش روی تخت واکنشی نمیده و با تموم وجودش اون چند گرم گوشتِ نرم و خواستنی‌ش رو بوسه بارون میکنه؛ ناله های بی جونش رو میشنوه؛ صدای بوسه های داغش و زمزمه های بی جونِ ناز چقدر بد به دلش نشسته بود؛ توجهی به حالِ خراب ِ خودش نمیکنه و از روی تنش بلند میشه؛ از اومدنِ ناز مطمئن بود و همه‌ی حرص این چندسال و امشب رو که خودش به اندازه این چندسال بغضی شده بود رو خالی کرده بود. حالا روحش برعکسِ جسمش آرامش داشت و آخرین بوسه رو روی جای کبودیِ دستِ شیرین میزنه و میاد بلند بشه که دست ناز مچش رو میگیره؛ با ناباوری و اخمی ریز اول به دستش نگاه میکنه و بعد به ناز نگاه میکنه که چشم هاش سرخِ سرخ و نیمه باز از شهوت بود! ناز چشمش رو میبنده و با صدای لرزونی میگه؛ +گفتم که امشب میتونیم گذشته رو فراموش کنیم و باهــــ..../ حرفش تموم نشده که جیغش با مکیده شدن سینه‌ش در میاد! زیر تنش به خودش از شدت ِ شهوت می لرزید و حامی گردنش رو بین لب هاش میزاره؛ عمیق بو میکشه و زیر گوشش رو میبوسه! حامی دستی روی پایین تنه ناز میکشه و با حس لزج بودن بدنش نفسی عمییق میکشه؛ الان میتونست برای خجالت و شرم توی چشم های ناز جونش رو بده؛ جلوی چشم های سرخش انگشت های خیسش رو وارد دهنش میکنه و ناز با این کار حامی و منظورش «هینی» میگه! با در آوردن لباس هاش ناز دستش رو سمت آباژور میبره خاموشش میکنه تا در تاریکی کامل این اتفاق بیوفته! حامی زیر و بم این بدن؛ نقطه‌ی ضعف حساسش رو بلد بود حتی اگه در تاریکی مطلق باشه! سینه‌ش رو به دندون و با دستش سینه دیگه‌ش رو به چنگ میگیره! متوجه سکوتش میشه و با حرکت تند دست و دهانش میخواد که خاموش نباشه! قدر این شب رو خیلی میدونست؛ شاید دیگه تکرار نشه؛ هر چقدر که روز بدی داشت و ساعات اولیه‌ی شب همه چیز به کامش مزه زهر میداد؛ حالا انگار حالش به خدا رسیده بود! فشار بدنش رو روی بدن ناز کمتر میکنه و با قفل کردن دست هاشون آروم مثل همیشه؛ در کمال آرامش خودش رو واردش میکنه! آهِ بریده بریده گفتنش باعث نیشخندی میشه روی لبش! اون قدری بدنش آماده و خیس بود که از درد نباشه ناله کردنش! دست و پاش‌و گم کرده بود و راضی از این اتفاق با ملایمت میگه؛ +درد که نداری دردت به جونِ حامی؟!/

Repost from N/a
_حالا دیگه تموم تو برای منه عروسک. امشب همان شب نحس زندگی‌ دخترانه‌م بود. شبی که بدنم آلوده او‌ی گرگ صفت می‌شد. لبش بیخ گوشم قرار گرفت. دستش مالکانه تنم را رصد کرد. چشمانش نه از روی عشق که از روی جنون درندگی و کسی که به مال خودش طمع دارد، نقطه نقطه تنم را خیره میشد و لمس میکرد. من او را نمیخواستم نه حالا و نه هیج وقت! پرخاشگر چنگ زد گودی کمرم را و لبش فتح کرد لبی که تا حالا بوسه ای نگرفته بود. فریادش ترس را بر قلبم چنبره کرد. _زنم میشی. همین امشب. فهمیدی عروسک؟ تن عریان و چشمان گرگی و وحشی‌اش می‌گفت من در چنگالش اسیر بودم و او می‌توانست هر فکر شومی که در سر داشت را انجام دهد. من از او بیش از هر کسی می‌ترسیدم. فرشته مرگم لبش از روی لبم کند شد. به سمت گردنم رفت و دست دریده و ناپاکش به سمت.... https://t.me/+O1tqg31NOuIwMWY0 https://t.me/+O1tqg31NOuIwMWY0 ۱۲ شب پاک

Repost from N/a
‍ _باید تنبیه بشی. از اون #تنبیه ها که تا دو هفته نتونی بشینی. _تا باشه از این تنبیه ها جناب خان. هنوز مصمم بود که سر #قرار با آن دختر لعنتی برود. _خوبه. بهم ‌میاد؟ با غیض از لای دندونام غریدم: _آره اونم بپوش اگه جواب منفی داد #بکش پایین شاید جواب مثبت داد! سرش با مکث به سمتم برگشت صدای قهقهه اش شرمم رو بیشتر کرد و با من من گفتم: _چیزه... کل لباسات نکشی پاییناااا فقط #شلوارت... چیزه... کت بود! _چرا برای دختر غریبه این‌ کار کنم. وقتی تو رو دارم؟ خدارو چه دیدی شاید پسندیدی😈! #جیغی زدم و خواستم از اتاق فرار کنم که دستش دور #کمرم پیچیده شد لب های #بازیگوشش که نزدیک لب‌هام شد، با صدای تحلیل رفته گفت: _ فکر کنم زمان تنبیه خانمِ خان رسیده... دستاش به سمت لباس زیرم رفت و …❌ https://t.me/+O1tqg31NOuIwMWY0 https://t.me/+O1tqg31NOuIwMWY0 ۲۰:۳۰

Repost from N/a
برده‌ای که خریده رو مجبور می‌کنه تو حمام جلوی چشماش خودشو انگشت کنه...🥵🔥🌶 پاهام رو روی شونش فشار دادم که انگشتش بیشتر داخلش شد. -زودباش توله، وقت الکی ندارم واسه تو خرج کنم، تا پنج دقیقه دیگه آبت نیاد می‌بُرمش.😈💦 https://t.me/+Hj40CImHFCE0Zjhk https://t.me/+Hj40CImHFCE0Zjhk ۱۵ پاک

Repost from N/a
فـــــــ🔥🌶ـــول اسمات. -بگو مال منی آیدن، صدای ناله‌هات رو خودم باید بشنوم.😈🔞 آیدن با ناله‌ای بدنش رو به دیوار چسبوند و با صدای لرزونی گفت: -اهههه، عوضی، بیشتر... محکم‌تر منو به فاک بده💦🍆 https://t.me/+Hj40CImHFCE0Zjhk https://t.me/+Hj40CImHFCE0Zjhk صبح پاک

Repost from N/a
🔞زین : #شروع کن #وسط اتاق #خشکم زده ب... زین : بهت #دستور دادم زانو #بزنی خوشم نمی یاد یه حرف رو #دوبار بزنم به #سختی اب گلوم رو قورت دادم و #جلوش زانو زدم با گیجی بهش نگاه #کرد... به آرومی #لباسش رو کنار زد... #کیرش رو از #شلوارش بیرون کشید ..‌... فااااااک نه....اصلا....به #هیچ عنوان این اصلا تو من #جا نمی شه زین : چون بار اولته بهت #سخت نمی گیرم به آرومی #مالیدش تا سفت بشه چند قدم #جلو امد و رو به روم #وایساد و‌...🔥 💦رمانی که توی کل تلگرام ترکونده، ترند شماره 1 شده اینجاست:👇 https://t.me/+Hj40CImHFCE0Zjhk https://t.me/+Hj40CImHFCE0Zjhk ۱۲ شب پاک

Repost from N/a
نریمان اینجا تو اتاق نه صدامون میره بیرون با حرص به سمتم یورش آوردو بالاتنه نیمه لختمو تو مشتش گرفت -که تو اتاق نه تخم سگ یساعت از شق درد دارم میمیرم بعد تو می دونی با این لباس کوتاه جلوم قر می دی و کرم می ریزی با نیش باز به صورتش زل زدم و پایین تنه باد کردشو تو مشتم گرفتم و صدای غرش مردونه اش تو اتاق پیچید و… https://t.me/+wRzOecgzRu4zZTJk https://t.me/+wRzOecgzRu4zZTJk
یه مرد ترک غیرتی و تعصبی که از هرچی عشق و تعهد فراری با دیدن چشمه دختر دلبر و سکسی دل میبازه به شیطونای های این دختر مظلوم نما اما زرنگ
۲۰‌پاک

آه له له له آه له لــــــاس🤣🔥

قشنگا رمـان تویvipبا 400پارت به اتمام رسیده🙈🩷 فـقــــط با پرداخت100الـی110هزار🌱به دلخواه خودتون میتونید لینکvipرو دریافت کنید🪷🌞 بهم پیام بدید. @ithenova