uk
Feedback
رمان‌صحنه‌دار|بـاغَــیـادیـــش🌙🔞

رمان‌صحنه‌دار|بـاغَــیـادیـــش🌙🔞

Відкрити в Telegram

گناه و جهنم؟! سرخیِ لبـش ببرد ایمانـت را..

Показати більше
1 321
Підписники
-624 години
-477 днів
-9730 день
Архів дописів
قشنگا رمـان تویvip به اتمام رسیده🙈🩷 فـقــــط با پرداخت100الـی110هزار🌱به دلخواه خودتون میتونید لینکvipرو دریافت کنید🪷🌞 بهم پیام بدید. @ithenova

+البته اگه یادت باشه که میدونم هست؛ باید بهت بگم که پرویز گفته بود وراث داره؛ پس فقط من وارثش نیستم!/ ناز میاد حرفی بزنه که حامی با جدیت ادامه میده؛ +با وکیل صحبت کردم فردا شب بیاد عمارت.. امیدارم بتونه درست همه چیز رو جمع کنه! ولی اگه یکی زرنگ بازی در بیاره و بخواد خودش تحقیقات رو ببینه که اگه ببینه مشخص میشه طلاقی بین ما رخ نداده!/ دیدن ناز با اون رنگ و روی پریده و سکوتش چیز خوبی براش نبود! +امیدوارم وصیت طبق این نباشه که مرتبط با تعداد همسرهای اعضا باشه../ اینجوری که داشت پیش می رفت قطعا ضعف میکرد! ناز عقب میره و با نشستن روزی تخت میگه؛ +حامی..ا.. اگه بفهمن که من بدبخت میشم..!/

#باغیادیش پارت۱۹۴ راوی: واقعی بود؟! +American Express... حـ..حامی این..جدی هستی؟؟/ با دیدن تایید حامی؛ کارت رو سمتش میگیره و با گذاشتنش توی کف دستش میگه؛ +میدونی من اهل چک و چونه زدن نیستم؛این‌و نمیتونم ازت قبول کنم! بابا هم یه قول هایی بهم داده؛ واقعا قبول کردن بلک کارتت برام امکان نداره!/ میخواد اصرار کنه ولی ناز با تاکید کردن میگه؛ +لطفا نگو؛ گفتم نمیخوام یعنی نمیخوام! تو من‌و خوب میشناسی که مادیات برام خیلی مهمه و داشتن یه زندگی بی دغدغه مالی برام رویاست؛ ولی اگه قبولش نمیکنم ازت برای خودم دلیل دارم!/ خیره بود به صورت جدی ولی سردِ ناز! همه عصبانیت و خشمش از بین رفته بود با دیدن این جملات و حرف هایی که هیچ وقت ازش نشنیده بود! اون اصلا آدمِ کلمات درست و سنجیده نبود و به بکار بردن الفاظ درشت و زننده معروف بود. قدمی سمتش میره و ناز سرش رو بالا میگیره تا بتونه صورتش رو ببینه؛ حالا زمان رو مناسب دیده بود تا بهش بگه هیچ کاری با سحرناز انجام ندادن! دست و دلش به لرزه افتاده وقتی لحظه ای نگاه ناز از نفرت خالی میشه.. ممکن بود نرم بشه..؟..مثل قبل نگاهش کنه؟!.. با افکار بهم ریخته دستش رو میگیره و این باعث میشه ناز بیشتر گردنش رو بالا بگیره! +لازم نیست برای دیدنم سرت رو بالا بگیری؛ به جاش بگو خم میشم تا بهتر ببینی من‌و!/ با خنده این‌و بهش گفته بود تا مثلا اشاره به این بزنه که با وجود قد بلند بودن؛ هنوز هم خیلی ازش کوتاه تر بود! +بی زحمت تا سرپایی لوسترِ سقف رو هم عوض کن! نیاز به چهار پایه که نداری؛ اگه هم داشتی بگو سحرناز رو بیارم برات!/ این بار نمیتونه نخنده و با دست کشیدن به دور دهنش برای اذیت کردنش میگه؛ +بهت قبلا گفتم کوتاهیِ سحر توهمِ توعه..شاخص جهانی برات سبب نیست؟!/ حامی تا جایی جلو میاد که فاصله ای بینشون نیست! ناز که در لحظه نفرتش قد میکشه با براق شدن تو صورتش میگه؛ _همین که از من کوتاه تره خودش یعنی کوتاهِ.. با منم بحث نکن! برای اطلاعت هم باید بگم امشب زدم کل هیکلش‌و قهوه‌ای کردم تا دیگه اسم مامانم رو روی نیشش نیاره خراب خانوم!/ بدون اینکه ذره‌ای لبخندش جمع بشه بهش نگاه میکنه؛ حسادت کرده بود؟! حتی حسادتش قشنگ بود و سرخ شدن گونه هاش وقتی داشت حرف میزد براش لذتش از صدبار قربون صدقه رفتن های دروغ سحرناز بیشتر بود. +فکرم نکن دارم حسودیِ اون نکبت‌و میکنم؛ در حدی نیست که بهش حسادت کنم!/ با جمع کردن لبش برای کنترل خنده هاش ریز سرش‌و تکون میده و با لحن تاییدگونه‌ای ادامه میده؛ +بله.. بله شما و حسادت؟!البته که حسادت نمیکنی فقط یکم اون سرخ شدنِ گونه هاتون زیادی نیست؟!/ با سرگرمی نگاهش میکنه که با این حرفِ حامی سریع دستش رو بالا و روی گونه هاش میزاره! بدون لحظه ای تعلل سرش‌و خم میکنه و پشت دست هاش‌ میبوسه و بدون برگشتن به حالت قبلش؛ در حالی که روی صورتش خم بود میگه؛ +اشتباه دیدی ناز؛یه سوتفاهم بزرگ بوده فقط.. بهش دست‌م نزدم؛قسم بخورم؟!/ میدونست گارد میگیره و میخواد بدون نفس کشیدن یک تنه هرچی بلد بود و نبود رو نثارش کنه! +من‌و خر فرض میکنی؟! یا احیانا فضول..به من چه حامی؟ فکر میکنی برام مهمه.؟/ سرش رو عقب میبره و با تفریح نگاهش میکنه؛ +مهم نیست که چقدر برات مهمه.. فقط میخوام بدونی همه چیز یه سوتفاهم بوده! قطعا اونقدر احمق نیستم توی یه مکان عمومی توی تخت ببرمش!/ ناز جوری بهش نگاه میکرد که حس میکرد یه عمل زشت و زننده داره انجام میده؛ انگار داره یه تیکه آشغال؛ یه علف هرز که میون گلزار رز رشد کرده رو نگاه میکنه! جوری که نفرت ناز رو می دید و بی صدا داشت آب میشد؛ برای فرار از اون نگاه آزار دهنده‌ش میگه؛ +فردا میتونی بیای عمارت؟/ همه حالاتش رو از بر بود و اون پوزخندی که روی لبش نشست رو به معنی نه تلقی میکنه و بلافاصله میگه؛ +آقای رستگار؛ وکیلِ پرویز فردا قراره برای اجرای وصیت بیاد عمارت! از اونجایی که توهم نوه‌ی پرویزی باید باشی؛ همه هستن!/ ناز با جویدن ناخنش و کمی تعجب میگه؛ +حالا چیشده که انقدر یهویی تصمیم گرفتن وصیت رو اجرا کنن؟! چندسالِ بابا پرویز فوت کرده؛ چرا حالا میخوان وصیت رو اجرا کنن؟!/ حامی خودش‌و به بی خیالی میزنه و میگه؛ +نمیدونم؛رستگار میگه وقتش فردا آزادِ میخواد این پرونده زودتر بسته بشه..هنوز کسی خبردار نشده البته! فقط به همه گفتم فرداشب همه عمارت باشن../ ناز با چونه بالا دادن میگه؛ +من پام‌و نمیزارم تو اون عمارت؛چشم و دلم سیاه شده! اگه به این دلیل میخوای از ارث محرومم کنی بکن! به هرحال فقط علف های خشک شده‌ی عمارت نمیدونن فردا تو بعنوان وارث اصلی معرفی میشی و کم و زیاد کردن سهم همه دست توعه!/ حامی با تکرار کردن حرف پرویز میگه؛

#باغیادیش پارت۱۹۳ راوی: انگار همه اتفاقات امشب پشت پرده ذهنش جون گرفته بودن و باهم قصد داشتن جونش‌و بگیرن! لحظه به لحظه‌ی امشب براش درد و دلتنگی رو تداعی میکرد. دلتنگی برای دختری که با ندونم کاری از دستش داده بود و حالا باهاش مثل غریبه‌ی هفتاد و هسفت پشتی رفتار میکرد. دختری که فراموش کرده بود در حوالی‌ِ سینه‌ی مرد مقابلش تکه گوشتی داره با بودن و حرف زدن و حتی نفس کشیدنش می تپه.. لحظاتِ طاقت فرسا رو مرور میکنه.. از اون رژ قرمز کوفتیش گرفته که باعث شده بود حدود چهل و پنج ثانیه الوند هخامنش بدون پلک زدن بهش خیره بشه.. اون نگاهِ گیرا رو می شناخت؛ نگاه چندسال پیشش بود. از بی توجهی و ندیدنش توی مهمونی و بدون یک نگاهِ مستقیم و مچ گیری کردنش اونم وقتی که با نفهمی همه چیز رو یجور دیگه ای برداشت کرده بود. به افکار غلطِ ناز که فکر میکرد توی زرنگی رو دست نداره و انیشتینِ زمانه‌ست پوزخندی میزنه! حتی از خودش حرصش گرفته بود که چرا لختی بدنش رو به آینه تکیه داده بود! اون قدر لایعقل و بی اختیار شده بود؟! عصبی بوود که چرا با بی عقلی و استرس شالش‌و کثیف کرده بود! از اینکه برای فروکش کردن حس و میل مردونه‌ی سرکشش که خواهان این بود همونجا وسط باغ رسش‌و بکشه؛ گردنش رو گاز گرفته و حسابی جای دندون هاش، توی ذوق میزد! «به وقتش کامپوزیتِ دندون هات‌‌و پایین میارم بچـه خوشگل» حتی دست خودش نبود که صدای تهدید های آبکیِ چندسال پیشش رو میشنوه! حتی حواسش بود که زنجیر آویزِ کوفتیِ کتش انگشت اشاره‌ش رو زخم کرده بود و برای همین توی آب پرتش کرده بود. خنده‌ش میگیره وقتی که یادش میاد حینی که داشت گره کراواتش رو شل میکرد؛ ناز احساس زرنگی کرده بود و سرتا پاش‌و با اون خاک های خیسِ بارون خورده داغون کرده بود! قطعا داشت صبرش رو امتحان میکرد! خبر نداشت با این کارش حامی بهانه کافی برای فرار از این مهمونی رو پیدا کرده. با یادآوری دعواش با حراست باغ دوباره خشمش از سر گرفته میشه و درحالی که روی مبل دراز کشیده حکم اخراجش رو میزنه! تعجب کردنش وقتی گفته بود میتونه با اراده کردنش خاندان و مرده و زنده نگهبان رو یک جا بخره و بفروشه.. دیدن اون چشم های خوش رنگ با اون حالت متعجب باعث شده بود یکبار دیگه از ثروت و دارایی های ناز بگه! سردش شده بود نه؟!میخواست کتش رو دربیاره ولی سرتق با کوهی از لج مانعش شده بود! جوب خط های لجبازی و احمق بودنش پر شده بود. برای لباس هاش می رفت؟! لباس هایی که خدمه به جای گذاشتن توی اتاق؛ به دستور حامی توی ماشینش گذاشته بودن؟! همون که لحظه ای ماشین از عطر لباس هاش پر میشد خودش یه برد محسوب میشد! وقتی چهره‌ی عصبی و به قول خودش تخمیِ مزخرفش رو میبینه که لباس هاش‌و پیدا نکرده پای چشمش چین افتاده بود و بدون نشون دادن حسش حین به ریه فرستادن دود سیگارش خندیده بود. از لج کردنش و ترجیح دادن یه راننده ناشناسِ نیمه مست بهش؛ برای برگشتن به برج لعنتی گرفته تا زبون درازی کردنش توی ماشین! جایی که دلش میخواست همونجا توی ماشین خفه‌ش کنه با آماجِ بوسه! تحمل دیدن اون قطرات بارون روی لختی های بدنش و خم نشدن برای بوسیدن و پرستیدن اون تن از صد نوع شکنجه در درجات مختلف سخت تر بود! کاش تحت هیچ شرایطی ناز متوجه تحریک شدنش نمیشد و برخوردی با پایین تنه‌ش نمیکرد؛ که اگه متوجه انقباض بدن حامی میشد سوژه حداقل یک ماه مسخره کردنش رو دستش داده بود. اصلا نمیخواست ناز این رو بفهمه چون میشد مضحکه دست یک دختربچه که همه چیز براش از یک بازی بیشتر ارزش نداشت. برای هزارمین بار خنگ بودن ناز بهش ثابت شده بود که نفهمیده بود نگران بیمار شدنش بود نه اینکه کسی بدنش رو ببینه! قبل از اینکه چشمی میخواست هیزی کنه روی بدنش؛اون چشم تواناییِ دیدش رو از دست میداد! وقتی اورکت رو روی صورتش پرت کرده بود بین خندیدن و قهقه زدن گیر کرده بود! بی عقل نگران جون خودش هم نبود؟؟ اشاره کردنش به سکس با سحرناز رو نادیده میگیره؛ با اون افکار هیچ توجیحی رو قبول نمیکرد امشب... اما حالا نفهمیده بود بیشتر از پنج دقیقه توی تراس با کی حرف زده بود.. از بین تمام اتفاقات ریز و درشت امشب پیدا کردن کارت شروین تلخ ترین واقعه بود! بعد از دقایق طولانی که خیره نگاهش میکنه تا ساکت بشه و بتونه حرفی بزنه میگه؛ +مگه اینجا با مال ملل چقدر فاصله داره که با شروین رفتی خرید؟!/ ناز با کلافگی میگه؛ +حامی فارسی رو بلدی؟! میگم پول نداشتم؛ بنظرت من شبیه اونایی هستم که بتونم از اونجا خرید کنم؟! اونجا من‌و راه میدن اصلا؟! ولم کن توروخدا.../ بلک کارت رو از جیبش بیرون میکشه و با گرفتن سمتش میگه؛ +میتونی از این استفاده کنی؛شرکت های تحت قرارداد رو برات میفرستم!/ ناز با خوندن نوشته‌ی روی کارت با تعجب به حامی نگاه میکنه!

قشنگا رمـان تویvip به اتمام رسیده🙈🩷 فـقــــط با پرداخت100الـی110هزار🌱به دلخواه خودتون میتونید لینکvipرو دریافت کنید🪷🌞 بهم پیام بدید. @ithenova

#باغیادیش پارت۱۹۲ آتاناز: پلک میبندم و با دست کشیدن به گردنم میگم؛ چیزی نیست...خستم یکم؛ تو بارون موندم یکم بی حالم کرده! +بـاید خیلی خر حسابم کنی که داری اینجوری جوابم میکنی.. چی شده زر بزن گهت‌و بخور دیوونم نکن! _روی صندلی میشینم و با نگاه به شلوغی و آلودگی تهران که داشت زیر بارون پاک میشد میگم؛ اینجاست صبا؛ من‌و رسونده..باهام اومده بالا.. حالاهم گرفته رو کاناپه لم داده؛ امشب بخواد بمونه من باید چیکارکنم؟! +چیکارکنی؟! میری توی اتاقت در رو هم قفل میکنی دیگه.. نبینم بهش رو بدی پاشه بیاد تو اتاقتا آتاناز! فردا صبح زود میام میبرم ازت تست اسپرم میگیرم جـ*نده! نبینم وا دادی خره؛تهش میخواد بره بغل فلک‌ناز بخوابه دیگه! _کاش فناوری بشر اینقدر پیشرفت کرده بود که بتونم سفرسریع داشته باشم و همین الان دهن صبا رو با دست ببندم! با پوفی میگم؛ خفه شــو؛ من باج به شغاد نمیدم! این یابو آب نزده سر رو میتراشه..من خامش میشم مگه... فقط... حرفم تموم نشده که صبا با حرص میگه؛ +فقط چی..زود بگو تا زودتر دهنت‌و ببندم! _با گزیدن لبم میگم؛ فقط نگران اینم یه روزی خسته بشه از کنکاش گذشته و بگه باید از اینجا برم؛ طاقتش تموم بشه و دیگه چون نگران رابطه‌ش با سحرناز ِ نخواد بدونه من چرا رفتم! +چنین کاری نمیکنه؛ تو هم فعلا برو بیرون و از اون منظره‌ی تراس لاشیت لذت ببر به جای ناله الکی کردن! دلم روشنه همین روزا یه اتفاق خوب برات رقم میخوره! _با خنده میگم؛ آره یادم نبود تو فالگیری!! +آره بخند...بعدتم میبینم پرنسس.. _بعد از کمی آروم تر شدنم قطع میکنم و برمیگردم داخل! روی کاناپه نبود...رفته بود؟! نگاهی به همه جا میندازم و با صدای بسته شدن در ورودی اون سمتی میرم! وسایلم دستش بود! +لباس هات هستن؛....بگیر! _سمتش میرم و موقع گرفتن لباس ها دستش به دستم میخوره و به وضوح لرزشش رو حس کردم! انگار همین باعث شد از دستش سر بخوره و همه چیز روی زمین آوار بشه! از جیبِ کتم گوشواره های آویز بدل و اسپری گلیتری و کارت بانکیِ به اسم شروین بیرون میریزه! زیر سایه نگاه خیره و سنگینش سمت زمین خم میشم و میخوام جمعشون کنم! گوشواره و اسپری رو برمیدارم ولی قبل از من کارت رو برمیداره! در حالی که دارم لباس هارو جمع میکنم میگه؛ +کارت شروین..د..دست تــو چیکار میـ..میکنه.. _با بلند شدن و زدن لباس ها زیر بغلم میخوام کارت رو ازش بگیرم که با بالا بردن دستش میگه؛ +ا..ازش کارت گرفتی برای چی... کارت اون دست تو چیکار میکنه! _پوفی میکنم به سمت بالا تا چتری هام از صورتم کنار بره؛ با شونه بالا انداختن میگم؛ روشن نیست؟؟برای مخارجم! فعلا که کار ندارم..از فردا دارم.. میرم دنبال کار! واسه‌ی یه دوره طراحی هم ثبت نام کردم پول میخواد خب.. من خیلی عادی و واضح توضیح دادم ولی نمیدونم از چی عصبی شده بود! +مگه من این واحد کوفتی رو در اختیارت نزاشتم؟! مگه نگفتم به آدمای اینجا که مزاحمت نشن و برای محکم کاری نگفتم کسی از اینجا بودنت با خبر نشه.. _منت چی رو میزاشت سرم؟! اینکه اینجا رو بهم داده...؟ باید قبول میکرد مهریه ای که از من بالا کشید کم از قیمت اینجا نداشت.. سمت اتاقم میرم تا لباسهارو بزارم و میگم؛ این واحد رو بهم دادی تا توش زندگی کنم و آواره نباشم؛ دست خوش ممنونم عموزاده! ولی وقتی گشنه‌م بشه میتونم در و دیوار رو بخورم؟! وقتی بخوام یه کاری رو راه بندازم میتونم بگم چون اینجا زندگی میکنم باید رایگان ثبتم کنید؟! +میتونستی دهنت رو باز کنی بگی حامیِ سگ ‌پدر من به پول نیاز دارم! نمیتونستی؟؟ _وارد اتاق میشم و متوجه میشم مثل تیر داره تند پشت سرم میاد! با پرت کردن لباس ها روی تخت میگم؛ چیشده مگه حالا؟؟ انگار از غریبه گرفتم..برم. سرکار پولاش‌و بهش پس میدم! میچرخم سمتش و میبینم داره با دست پشت پلک هاش‌و فشار میده! +حرفی نیست اگه من غریبه‌ و شروین آشناست! _مرتیکه پز پولش‌و میداد؟ میشینم و شروع به تا زدن لباس ها میکنم و میگم؛ بحث غریبه و آشنایی و اینا نیست؛ بهش گفتم اینجا میمونم اونم گفت اگه چیزی نیاز داشتم بهش بگم! همون موقع هم واسه تولدش دعوتم کرد و گفتم لباس مناسب ندارم! باهم رفتیم خرید و اونجا کارتش رو بهم داد! با صورتی سرد و متعجب بهم خیره بود؛ اصلا شنیده بود چی میگم؟! +تو.. توبا شروین رفتی لباس خریدی؟؟ _نمیدونم چرا از مجموع زر زدن هام فقط همین رو شنیده بود! با تکون دادن سرم بعد از تایید؛ لباس هارو توی اتاق لباس میبرم و میگم؛ آره؛ گفتم که لباس خوب نداشتم! اصلا چیز مهمی نیست داری اینجوری گنده‌ش میکنی!

قشنگا رمـان تویvip به اتمام رسیده🙈🩷 فـقــــط با پرداخت100الـی110هزار🌱به دلخواه خودتون میتونید لینکvipرو دریافت کنید🪷🌞 بهم پیام بدید. @ithenova

#باغیادیش پارت۱۹۱ آتاناز: گرفتن من غلط بود؟! من‌و میگفت اشتباه؟! بودنش با من خریت بود؟ بغض کرده بودم؛اون همه بدی کردنش رو اینجوری داشت تبرئه و توجیه میکرد؟؟ دیگه نگاهش نمیکنم؛ سرعت ماشین رو بالا برده بود و بدون توجه به بوق زدت های ماشین های اطراف داشت رانندگی میکرد. بعد از چند دقیقه سکوت وقتی مطمئن شدم صدام لرزش نداره با حس خالی شدن؛ خیره به روبه روم میگم؛ میدونی خریت اصلی رو من کردم نه تو! خریت این بود که فکر میکردم عاشقتم...درحالی که یه حس دخترونه بیشتر نبود! به وضوح شنیدم صدای مهره های گردنش رو وقتی که با ضرب سرش به سمتم چرخید! با بهت زل زده بود بهم و جا نبود وگرنه از خریت های دیگه ام هم می گفتم مثلا بهش بگم که؛ «منی که بچگیم پایِ توعه نامرد رفته..منی که حس میکردم اگه یه زن خوشبخت روی زمین باشه اون منم! منی که عشق رو با تو تجربه کردم و یجوری ریدی که کل حس و قلب و روحم که قید عشق و عاشقی رو زدم! منی که فقط برام تو وجود داشتی؛ ولی تو با اون سحرناز ریخته بودی روهم و به یه ورت نبود یه دختربچه بخاطرت جلوی همه وایساده! خریت اصلی رو من کردم که فکر کردم تو عاشقی!» توی ذهنم این جملات قطور و تلخ و به شدت آزاد دهنده اکو میشه... در سکوت داشت نگاهم میکرد بعنوان تیر آخر میگم؛ تو..توعه لعنتی حتی عاشق نبودی؛ خوب که فکر میکنم میبینم توهم عاشق نبودی... واقعا نبودیی! حتی اون قدر ارزش نداشتم که بهم بگی قبل از من... ماشین متوقف میشه برای چند ثانیه؛ تازه میبینم و متوجه میشم پلاک ماشینش تایید و ثبت شده و در برامون باز شده! وارد میشه و پارک میکنه؛ در روباز میکنم و پیاده میشم؛ متوجه پیاده شدنش میشم و به آرومی جوری که انگار اونی که همین یک دقیقه پیش داشت میترکید من نبودم میگم؛ لازم نیست بیای؛ خودم میتونم برم...ممنون من‌و رسوندی! برو مهمونی خوش بگذره... جوابم رو نمیده ولی در ماشین رو میبنده! جلوتر از من سمت برج میره و پشت سرش میرم؛ به آدم های اطراف که داشتن نگاهش میکردن تا احتمالا بهش سلام کنن نگاه هم نکرد! مرتیکه مغرورِ خود شیفته..! وارد آسانسور میشیم؛بعد از بسته شدن در از توی آینه نگاهی بهش میکنم؛ چشمش رو ریز میکنه و در مقابل نگاهم میکنه.. چند ثانیه در سکوت میگذره و با صداش مردمک هام میلرزن! +توی این آینه هم میخوای؟! _چند لحظه‌ای نفهمیدم چی میگه تا اینکه خاطره س*کسمون جلوی آینه پشت پلکم جون میگیره! از نگاهِ خمار و بالا پایین شدن ریز ابروهاش میفهمم منظورش همون کوفتیِ! با لحنی که میخواستم کنترلش کنم میگم؛ تو قبر میخوام؛ توهم میخوای؟؟ +لوکیشن مهم نیست! _با نگاهی چندش بالاپایین میکنم قیافه‌ش رو! آسانسور باز میشه و سمت واحد میریم! در رو باز میکنه و اول من میرم داخل.. پا تند میکنم و سمت اتاقم میرم! تا اینجا اومدنش رو پایِ دیدن اینکه خونه و زندگیش در چه حالِ میزارم! لباسم رو در میارم و نفس راحتی میکشم! ست اسپورت مشکی رنگی میپوشم و موهام‌و که از قبل باز بود رو با کانزاشی میبندم و از اتاق بیرون میرم! با دیدنش که روی کاناپه دراز کشیده بود چند ثانیه به قد و بالا و هیکلش نگاه میکنم! اونی که از در رد شدنی سرش رو خم میکرد و شونه هاش کل پهنای صندلیِ ماشینش رو پر میکرد.. تیپ و ظاهر به شدت گرون و شیکش که هزینه یه ست لباسِ مهمونیش با اکسسوری های مردونه‌ش برابری میکرد با هزینه سالیانه من! شاید حتی یچیزی بیشترم میشد... کسی که میدونم کمدش پر بود از مارک و برند هایی که قطعا کمتر از چندصد میلیون نبود قیمت‌شون! آدمی که قیافه و پول و صدا و خانواده و همه چی رو باهم داشت... چرا دیگه هیچی حس نمیکردم نسبت بهش؟! چرا قلبم نمی لرزید دیگه..این چراغ خاموشی رفتنِ قلبم کجا قرار بود پرتم کنه ته دره!!! +گوشیت زنگ خورد؛ببین کیه.. _با صداش از هیکلش نگاه میگیرم. باید باور میکردم گوشیم‌و چک نکرده؟! سمت کیفم میرم و با بسته بودن زیپش نگاهی بهش میکنم! بعد از باز کردنش گوشیم رو بیرون میکشم! صبا زنگ زده بود... میدونم نمیشه جلوی حامی باهاش حرف بزنم؛ سمت تراس میرم؛ تراس بزرگ اختصاصی که اندازه‌ش چند برابر کل خونه‌ی عزیز بود! +رفتی خونه؟! یه سری کد و اینجور چیزا میخواد بعدا تو سایت ثبت کن؛یکم بگذره برات ارسال میکنن! ثبت موقتی الان... _سرما میشینه روی تنم و با کشیدن کلاهِ لباسم روی سرم میگم؛ رسیدم..تازه رسیدم؛ باشه ثبتش میکنم خودم ممنون... انگار متوجه حالم میشه که میگه؛ +آتان خوبی؟! صدات گرفته بنظر میاد!

#باغیادیش پارت۱۹۰ آتاناز: حالم بد نمیشد با این بو؟! نمیدونم فس فس کردنم موقع بو کشیدن‌و شنیده بود یا نه که میگه؛ +اگه حالت‌و بد نمیکنه بکش رو تنت؛ اصلا حواست هست نیمه لختی؟! بدون پلک زدن بهش خیره‌م؛ داشت چونه چی رو میزد؟! کنایه لخت بودنم و اینکه چون شیشه پایین بود ممکنه کسی ببینه رو؟! با پرت کردن اورکت روی سر و صورتش بی توجه به اینکه داره رانندگی میکنه میگم؛ نترس؛کسی من‌و نگاه نمیکنه تا وقتی اون بیرون بارونیه و وایب هوای برفی رو میده؛ همه مثل تو قرار نیست چشمشون به تیکه گوشت زنا و دخترا باشه... داشتم بیخود پر حرفی میکردم چون حقیقت تلخ این بود که نمیخواستم آدمی که الان زیر اون اورکت بود رو ببینم! آره از ترس بود...عصبی بود! اورکت رو برمیداره.. «پریشونم اما پریشون ترم کن فقط از تو میخوام یکم باورم کن هوام از نفس هات داره جون میگیره نفس میکشم تا خیالت نمیره» +مریض میشی؛ سوز و سرمای بیرون شدیدِ؛ بارونم داره میباره و داره می ریزه روی تنت! بگیر بپوش...! _اخم ریزی میکنم؛ من از درک این کارش عاجــز بودم؛ بگیر بپـوشِ آخر رو آروم ولی خیلی با خواهش و لحن صدای پر از التماس گفته بود! با نگاه کردن به بدنم که چند قطره بارون پایین رفت توی کاپ لباسم فرود اومد به حرفش گوش میدم و اورکت رو روی تنم بالا میکشم! دیدم که نگاهش از روی بالای سینه‌هام که توی دید بود با تعلل بالا اومد و روی چشم هام زوم شد! سیب گلوش تکون درشتی خورد! یه چیزی باید نذر میکردم این امشب نزنه به سرش و بلایی سرم نیاره؛ «ابری شو خاطره هاتو ببار بارون شو یاد من عشقو بیار من میرسم به تو اخر کار، بارون ببار من بیقرار توام، بیقرار بیرون بیارم از این انتظار عاشق شدم مثل ابر بهار بارون ببار...» به بیرون نگاه میکنم و همین حین گوشیم شروع به لرزش میکنه؛ بابا بود و با بالا کشیدن شیشه تماس رو وصل میکنم؛ +کـجا غیبت زد آتاناز؟!بیا داخل دیگه... _با نگاهی به حامی که حواسش به جاده بود میگم؛ من دارم برمیگردم؛باغ نیستم! نمیدونم متوجه نبودن حامی هم شده بود یا نه ولی واکنش خاصی نداره و میگه؛ +بـا کی برگشتی؟!می گفتی من برسونمت! _نمیدونم بابا چش شده بود ولی من به این نسخه‌ش زیاد عادت نداشتم! با لحن نامهربونی در جواب ِسوالش که گفته بود با کی برگشتم میگم؛ با همونی که اومدم؛اسنپ! اگه کاری ندارید من قطع میکنم..! در جوابم سکوتی چند ثانیه ای میکنه و بعد بدون هیچ حرفی قطع میکنه! مقصر من نبودم؛ عادت کرده بودم به بی محلی و بی توجهی کردن های بابا! درست مثل کسی که نه پدر داره و نه مادر بزرگ شده بودم! +راننده اسنپی که باهاش اومدی هم نگرانت بود؟! نگران اینکه سرمانخوری؟! اینکه سرخ شدن بینیت یه نشونه از اینه که سردت شده و ممکنه مریض بشی؟! _با حالت چندشی نگاهش میکنم! با پوزخندی میگم؛ مثلا الان باید تحت تاثیر قرار بگیرم و با ماچ کردنت از گردنت آویزون بشم که واای ممـنون که نگرانم هستی؟! سکوت میکنه و با جرات بیشتری میگم؛ چی توی سرتِ عوضی... اینکه من‌و خام خودت کنی و بشم مسخره آدمای اون عمارت کوفتی؟! با لبخند مرموزی میگه؛ +اگه بدونی چی تو سرمِ خودت‌و از ماشین پرت میکنی پایین! _با دهن کجی و کمی ترس میگم؛ چی توی سرتِ مگه؟؟ نگاهش‌و از جاده میگیره و با بالا پایین شدن نگاهش بین چشم و لبم؛ چشمکی میزنه و میگه؛ +دلت نمیخواد بدونی! _دست خودم نیست که لب پایینم رو میگزم؛ میخواست ببوسه؟! اینجوری که سحرناز رو بوسیده بود؟! خب قطعا بوسیده؛ زنشه دیگه... +گیراییت بالاست هنوزم! _اورکت رو بالا میکشم و با لحن طلبکار و تندی با جدیت میگم؛ غلط کردی... زر میزنی؛سیراب نمیشی؟! و برمیگردم و نگاهی سرزنشگر و عصبی میگم؛ کافیه دستت به من بخوره تا بکنمت تو گونی؛ بیچاره من میبینمت یکی چنگ میزنه به دلم...تهوع میشه حال پایدارِ معده‌م! بدون اینکه نگاهش رو از جاده بگیره خنده ای میکنه و فقط با حرف هام به نشونه‌ی فهمیدن سرش رو ریز بالا پایین میکنه؛ روی زبونم میاد و نمیتونم نگم امشب توی چه حالی دیدمشون؛ بعدشم آنقدر شل خشتک شدی وسط مهمونی تولد داداشش... با ابرو بالا دادنی میگم؛ تو نوبـــری؛هر بار یه گنجینه مفید از اخلاق و علایقت رو کشف میکنم! اول اینکه اون‌ داشتی و بعدش منم گرفتی! +غلط کردم؛اشتباه کردم خوبه؟!خریــت کردم...

بریم برای آفvipتا روز جمعههه😍🙂‍↔️ دیگه از این خبرااا نیست به این زودیـــاااا😉💚 میتونید به جای قیمت اصلی(۱۰۰الی۱۱۰)تومن فقط با تعرفه ۷۰تومن عضویت رو بگیرید🙊🩵 بهم پیام بدید. @ithenova

اون بود؟؟ شماره رو سریعا و بدون فوت وقت میگیره؛ شماره داشت بوق میخورد ولی ناز تغییری در حالاتش ایجاد نشده و بعد از چند لحظه گوشی رو خاموش میکنه و توی کیف دستی‌ش میزاره. اون قدری پرت بود که متوجه نبود ابری ناز نمیشه و همون وسط خشکش زده!

#باغیادیش پارت۱۸۰ راوی: خیره به پیک نیمه‌ی توی دستش حرف های وکیل عمارت توی ذهنش مرور میشه؛ «،زنا به عنف زمانی اتفاق می افته که مرد با زور و تهدید یا در حالت مستی به زنی تجاوز کنه. در صورت اثبات این عمل توسط زن، مجازات مرد بر اساس قوانین اسلامی بسیار شدیدِ و حکمش قطعا اعدامِ. این مجازات سنگین به منظور حفظ حقوق و کرامت انسانی زن و جلوگیری از وقوع چنین جنایاتی تعیین شده» با دست کشیدن به گلوی زخمی و ورم کرده‌ش پوفی میکنه؛ با فکر به اینکه هامان مجازاتِ این کار رو برای چی پرسیده چینی به صورتش میافته! وکیل گفته بود هامان با نگرانی و مرتب لرزش دست این سوال رو پرسیده بود. پیک کامل رو بالا میده و با دیدن هامان که پشت میز ایستاده بود و داشت با کنجکاوی اطراف و ورودی رو نگاه میکرد پیک توی دستش فشرده میشه! با نفس عمیقی از میز کنده میشه و کنار پدرش قرار میگیره! هنوز بهش نرسیده که طهماسب میگه؛ +حـامی جان؛بابا همسرت کجاست؟! کنارت نمی بینمش.../ بدون تغییر خاصی توی صورتش با ابرو به سمتی اشاره میزنه؛ +با دوستاش مشغـولِ؛احتمالا دارن از تشریفات شب عقد و مسخره بازی هایِ دوست هاش توی اون شب حرف میزنن! شاید هم دارن تعریف بیخودی از چیدمان حیاط میپکاپ سحرناز میکنن./ طهماسب با صاف کردن یخه اورکتش با صدایی خشدار میگه؛ +من آخـر نفهمیدم دردت چیه پسر...با دست پس میزنی و با پا پیش میکشی.../ با پوزخندی دندون نما چشم میدوزه به طهماسب و میگه؛ +دست و پا نداره جناب؛ با هر دو پسش میزنم! خوب میدونی اگه شرط و شروط بی مورد پرویز نبود یک دقیقه راضی به بودنش توی زندگیم نبودم. بیخود داری این بین دست و پا میزنی.../ طهماسب با تاسف میگه؛ +شدی مضحکه دست کسی که نگاهت نمیکنه حامی؛ کاش تو هم تمومش کنی و این همه بهش پر و بال ندی! برام خیلی عزیزه اما نه به اندازه تو! تو هرچقدر با صبوری داری مردونگی میکنی؛اون با بچه بازی تورو بیشتر کوجیک میکنه نمیبینی؟! نمیبینی هیج وقت تورو برای خودت نخواست؟! همیشه چشمش به پول و ثروتت بوده؛ بعید میدونم اگه شغل خوب و جایگاه درستی نداشتی حتی اون دوسال هم نیتونست کنارت بمونه یا نه.../ طهماسب حرف میزد و حامی چشمش روی دختری بود که با شیطنت رژ قرمز روی لب هاش می درخشید! نفس هاش یکی در میون بیرون میومد و با خیرگی به راه رفتنش زل زده بود. با ابری ناز مسیری رو طی میکنه و سمت میزی میره؛ لحظه به لحظه شونه های پر و حجیمش پایین تر میاد با دیدنش! و حالا بعد از چند دقیقه مجدد صدای طهماسب به گوشش میرسه؛ +اصــلا می شنوی چی میگم یا امشب قرارداد داری من‌و سکته بدی! بسه حامی؛اگه این نگاهت رو ببینه تا استخونت رو نسوزونه ول کن نیست! اون همین جوریش هم خدا رو بنده نیست!/ با چهره ای خندون به طهماسب نگاه میکنه و با گرفتن مشتش جلوی دهنش میگه؛ +اگه کیانمهر بزرگ با من امری ندارن من مرخص بشم.../ صدای تعلیل رفته طهماسب لبش رو به خنده کش میاره؛ +کـ..کجا حامی؟! نری پیشش... حامی.../ خودش رو سمتش میکشونه و جایی در نزدیکیش پشت میز میشینه! ناز هنوز متوجه حامی نبود و با دیدن مردی که به شدت شیک و خوش پوش بود لبش‌و نزدیک ابری ناز میبره؛ حامی به خوبی متوجه نگاه گیرای ناز روی اون شخص میشه و وقتی با دقت تر نگاه میکنه الوند هخامنش رو میبینه! نه نمیتونست از اون خوشش اومده باشه... هر لحظه شدت تپیدن ماهیچه‌ی خونینِ توی سینه‌ش بیشتر میشه وقتی که نگاه ناز از روی الوند برداشته نمیشه! ناز شخصیت منحصر به فردی داشت و این رو خوب میدونست که اگه الوند متوجه این نگاه ناز بشه قطعا ازش نمیگذره! تا جایی این حرکت مغزش‌و متلاشی میکنه که نیم خیز شده بره و جفت چشم هاش‌و در بیاره! با روشن شدن صفحه گوشیش نگاهش از روی ناز کنده میشه؛ «خواستی بدن خانومت رو نگاهی بنداز؛پر از اثر انگشت شده؛نشده؟!» اخمش در لحظه در هم تنیده میشه؛ بدن ناز؟! نگاهش تیز بالا میاد و متعجب بهش نگاه میکنه که داشت میخندید! به کدوم بیچاره ای میخندید رو نفهمیده بود... جایی که داشت برای نیم نگاهش جون میداد؛ اون داشت کی‌و مسخره میکرد... داشت اون نگاه رو برای تمسخر کی حروم میکرد. با تعلل بلند میشه؛ «هولدر بپوش؛خوشم میاد صاف باشه لباست و شونه ها و بدنت خوب تو چشم باشه» لعنت به ذهنش؛الان وقت یادآوری این نبود! «بخدا دست ببری رو مارشال من باهات نمیام!قلاده‌ست؟!دکمه سرآستین و سنجاق یخه کت بهترین گزینه‌ست» با این فکر دستش روی زنجیر طلای وصل شده به یخه کتش میشینه! مجدد نگاهش روی صفحه تلفنش میشینه؛ «ترجیح میدم خودت ببینی و خودش بهت بگه کار کیه...» شماره ناشناس بود! نگاهش ناباور به اطراف میچرخه... همین که سمت ناز میچرخه با دیدنش که داشت با گوشی ور می رفت نفسش حبس میشه؛

#باغیادیش پارت۱۷۹ آتاناز: سبدی رو پر از میوه میکنم و توی یخچال میزارم؛ نوشیدنی هارو هم میچینم! با زون موهام پشت گوشم رو به صبا میگم؛ من یجوری بزنم تو پر و بال این؛ دیگه با هیچ دارویی سر پا نشه... تا حالا فکر میکردم یه حسادت ساده‌ست ولی انگار کینه این زنیکه از یه حسادت بیشتره. یکی اون یکی هم این حامی! میفهمی با زندگی من چیکار کردن؟! اصلا همون اول این سخـــــرناز لال بود نیومد بگه حامی شوهرشه؟! من نمی دونستم اون که میدونست عوضـی! حبوبات رو توی جعبه هاش خالی میکنم؛ یجوری اینجا همه چیز کامل بود که انگار کسی اینجارو بخاطر من تخلیه کرده بود و وسایل های اساسی رو برام گذاشته بود. +نگران نباش؛ میدونم چی میگی؛ نظرت چیه یه جا خفتش کنیم؟! چمیدونم بدیم یکی گوشمالیش بده! چی میگی... _با صورت درهم شده نگاهش میکنم؛با گذاشتن خوراکی ها توی کابینت میگم؛ بنظرت من اون قدر بی لول هستم؟؟من باید با زبونم تیکه پاره‌ش کنم! اونم جلوی اون آدمایی که بهش پر و بال دادن! حالا دارم میفهمم چرا عمو حتی حالات ابروی مامانم رو میدونست. حتی دلیل تنفر همیشگی شیرین رو میدونم. نایلون های خالی رو تا میزنم و توی سبدی میزارم! +امشب دورهمی جایی میای؟! علیرضا میگه جمع آدم حسابی هاست! _با گزیدن گوشه لبم میگم؛ رژ قرمز و یه چشمک و بوسه کافیه تا با زیپ باز استقبال کنن ازم نه؟! حوصله شلوغی ندارم فعلا؛ از سمتی تولد شروینم نزدیکه...حتما مهمونی میگیره. موهام‌و باز میکنم و میگم؛ دیگه حس شیطنت ندارم؛ قبلا حامی اینارو می دید از حرص منفجر میشد؛ وقتی اون پسره دوست علیرضا رو با نفهمی و خریت خواستم ببوسم تا حامی حسادت کنه چیزی نمونده بود خودم رو خیس کنم! صبا با قهقهه ای میگه؛ +سخت نگیر؛ به هرحال حالا مجردی و به کسی تعهد نداری! _میخوام چیزی بگم که با پایین پریدن از روی جزیره میگه؛ +راستی دیروز به کل یادم رفت بگم؛ سایت هایРixpa و Shopify دارن طرح هارو دوباره قبول میکنن! یه کار خفن و تموم شده رو قبول میکنن؛ اگه بتونی دوره پارس رو شرکت کنی و دیپلم طراحی رو بگیری که دیگه بهتر میشه... یه چند ماه دیگه هم سایت های Fineartamerica و UGallery باز میشن و میشه طرح ثبت کرد! _خیلی وقت بود منتظر باز شدن سایت ها بودم و فعلا توی نوبت بودم برای دوره های پارس و اینکه بتونم توی کلاس های استاد ولی‌الله شرکت کنم! سمت پذیرایی میریم و صبا با چک کردن گوشیش میگه؛ +هفته دیگه ثبت نام دارن؛زیاد چک کن جز نفرات اول باشی. _با تکیه به پشتی مبل میگم؛ تولد شروینم نزدیکه...می گفت میخواد تو باغ جشن بگیره؛ نگاهی به دور و اطراف میندازم و با دیدن مرتب بودن همه چیز میگم؛ مامانت چیزی نگفت صبا؟! کمی موذب شده بود چون متوجه شده بود من حرف های مامانش رو شنیدم! +ول کن آتان؛ من‌و تو که این حرف هارو نداریم... دخالت بقیه توی روند دوستی من‌و تو تاثیری نداره که! حرف های مامان رو نشنیده بگیر. _با بوسیدن گونه‌ش میگم؛ چیزی نشنیدم که...بالاخره باید یه جایی پیدا میکردم بمونم دیگه.. حامی راست میگه؛ منم نوه و بچه اون عمارتم دیگه.. اونا لحظه به لحظه دارن از ثروت بابا پرویز استفاده میکنن چرا من بی بهره بمونم؟! اون همه سال خرج نکردم؛ نپوشیدم چی شده.. +تازه داری میرسی به حرف من! من که همیشه میگم اونا با پول پدربزرگت درس خوندن؛پیشرفت کردن! تو کی مثل اونا بودی؟! _با بستن چشمم میگم؛ تنها آدم مستقل اونا حامیِ...همه چیزش از خودشِ! بیچاره صد راه رفت برای یه لقمه نون! صبا با کوبیدن تو سرم میگه؛ +باشه حالا گریه نکن برای مظلومیتش! _با قهقهه زدنی و پایین پرت کردنش از روی مبل میگم؛ من‌و گریه برای اون؟! بشین ببین چطوری میخوام حال همشون رو بگیرم! *** رژ قرمز رو روی لبم مهر میکنم؛ طره ای از موهام‌و از دو طرف پشت سرم تند می بندم و چشم و ابروم کشیده تر بنظر می رسید! شیوه قدیمی بود ولی خب... صدای زنگ گوشیم رو میشنوم و با دیدن اسم شروین سریع وصلش میکنم؛ +نبات کجایی؟!مگه نمیخوای بیای امشب؟! _حینی که از اتاق بیرون میرم میگم؛ چرا شری؛ حاضر شدم دارم میام! کفشم رو می پوشم و با کوبیدن در واحد سوار آسانسور میشم! از برج بیرون میزنم و با تکون دادن سری برای نگهبانی حیاط رو رد میکنم! با رسیدن اسنپ سوار میشم و لوکیشن باغ رو نشونش میدم! ... با رسیدن به ورودی باغ زنگ میزنم ابری ناز میاد بیرون و باهم وارد میشیم! با دیدن فضای نورانی و چراغونی که اخیرا این مدلی زیاد ترند شده بود نگاهم به آسمون دوخته میشه!

برای اونایی که پارت براشون آپ نشده

پارت۱۷۷ (1).pdf1.90 MB

قشنگــــاام پارت177براتون میاد؟!
Anonymous voting

بریم برای آفvipتا روز جمعههه😍🙂‍↔️ دیگه از این خبرااا نیست به این زودیـــاااا😉💚 میتونید به جای قیمت اصلی(۱۰۰الی۱۱۰)تومن فقط با تعرفه ۷۰تومن عضویت رو بگیرید🙊🩵 بهم پیام بدید. @ithenova

#باغیادیش پارت۱۷۸ راوی: حامی میفهمید ماوی اشاره به کار نیمه تموم دیشبش زده بود! با اخم ریزی به ناز نگاه میکنه که ظاهرا متوجه این کنایه ماوی نشده بود. با رفتن ماوی سمتش میره و با ایستادن بالای سرش میگه؛ +جـانم؛ بفرمایید گلایه هاتون رو میشنوم!/ ناز با نشستن و کنار زدن موهاش میگه؛ +من فردا بر میگردم روستا! لطفا نه اذیتم کن نه مانعم شو! اینجا نه کار دارم نه.../ کنارش میشینه و با گرفتن دست هاش میگه؛ +روستا؟! این همه بالاپایین شدن کشیدی که دوباره برگردی روستا؟! ذهنت محدود شده به روستا؟! کجاست اون دختری که به کمتر از دندون پزشکی راضی نبود؟!/ جوری شکسته بود از شنیدن گذشته ی آتیه و لهراسب که با هر تشری به گریه کردن می افتاد؛ +خـ...خب من اینجا کار دارم؟! بابام مثلا کنارمه؟؟ یا از اونا که مثلا خانواده ام هستن چه انتظاری میتونم داشته باشم!! فکر میکنی اینجا موندن ساده‌ست وقتی یه لشکر دنبال اذیت کردنم هستن؟!/ با درهم کردن صورتش میگه؛ +جوری حرف میزنی که انگار واقعا نیاز به دلسوزی کردن داری! من سرزنشت نمیکنم ولی یادت نره خودت زدی زیر همه چیز... زدی زیر احترام و ارجعیتی که جلوی همه داشتی! من چی هستم اینجا؟!تو به اندازه همه اون مفت خورا از اون عمارت و پرویز سهم و ارث طلب داری../ ناز با تکیه دادن به پشتی مبل میگه؛ +دیگه کم آوردم؛ میدونی فکر نمیکردم چنین مزخرفاتی رو درباره عمو و مامانم بشنوم! بارها شک کرده بودم که عمو نرمال نیست ولی... ولی اینکه الان میدونم اونا باهم بودن../ حامی با بلند شدن میگه؛ +ذهنت رو درگیر این موضوعات نکن! توی گذشته هر آدمی یه سری اشتباهات هست! ... ماوی رو بزارم خونه میرم برات خرید میکنم.../ از اتاق براش پتو میبره و با کشیدن روی تنش میگه؛ +سحرناز داره به گذشته‌ی ما حسادت میکنه که اینجوری میگه؛ براش راحت نیست کنار اومدن با واقعیت ها... مادرت زن بدی نبو.../ ناز با کشیدن پتو روی سرش با غر زدن میگه؛ +برو؛ لازم نیست گِل رو گوه زنت بریزی! توی خوب بودن مادرم هیچ شکی ندارم... به خریدت هم نیاز ندارم فردا خودم میرم./ لحظه ای خودش رو پایین میکشه برای بوسیدنش حتی از روی پتو... اما با تعلل عقب میکشه... با لبخندی محو شده به تنش که زیر پتو بود نگاه میکنه و در سکوت از واحد بیرون میزنه؛ بعد از رد کردن حراست و گوشزد برای سکوتشون درباره اینجا موندن ناز از برج بیرون میزنه و سمت ماوی میره! *** آتاناز: روی مبل لم دادم و با جویدن روکش آخرین لواشک میگم؛ بیا تو صبا؛ اون بیرون مشخصی! مثل عَلَم یزید هرپی داری زدی بالا.. حوصله نق زدن حامی رو ندارم.. +ول کن جون جدت؛اینجا رو همیشه تو فیلم و عکساش دیدم! چه خفنِ پنت هاوسش؛ ببین من از حالا به بعد همش اینجام؛ گفته باشم! _با تف کردن لواشک بدمزه کف زمین میگم؛ مرده شور تو و لواشک خریدنت رو ببرن؛ ریدم تو سلیقه‌ت! بیا داخل میگم یکی میبینه نمیخوام بدونن من اینجام! با داخل اومدن و بستن پنجره قدی بزرگ میگه؛ +حامی دیگه زن نمیخواد؟! با وجود تنفرم ازش حاضرم بخاطر این پنت هاوس اوکی بدم بهش... _با کج کردن دهنم بلند میشم سمت آشپزخونه میرم و میگم؛ چـــرا صفحه شناسنامه ‌ش هنوز جای یکی دیگه رو داره؛ دعا کن من خلاص بشم صندلیم رو بهت میدم برو تو بشین روش! با خنده پشت سرم میاد و میگه؛ +چیدی ببندیم دهن سحرناز رو؟! من کوتاه بیا نیستما!حال دیروزت رو محالِ فراموش کنم... _با صدای زنگ واحد لبی آویزون میکنم و اون سمتی میرم! با دیدن فرهنگ از آیفون در رو باز میکنم؛ +سلام خانوم؛ آقا گفتن یه سری خرید ریز دارید؛ لیست دادن با بچه ها خریدیم! _با خنگی میگم؛ این چه خریدِ ریزی هست که با بچه ها انجام شده؟؟ با دیدن یکی دوتا از بچه هایی که توی عمارت دیده بودم که پشت سرش نایلون های زیادی توی دست هاشون بود از جلوی در کنار میرم و داخل میان! روی جزیره آشپزخونه میزارن و با فرهنگ بیرون میزنن! سمت‌شون میرم و با باز کردن‌شون دهنم باز میمونه؛ صبا با جلو اومدن درحالی که داره وسایل رو میبره تا بچینه میگه؛ +حامی هم سیم پیچی هاش قاطی داره ها! معلوم نیست عاشق سحرناز هست یا نه.. زیادی پیگیر نیست؟! _با شونه بالا انداختن میگم؛ آدمای اون عمارت کدوم‌شون اختلال روانی ندارن که حامی دومیش باشه!؟! میوه هارو سمت سینک میبرم و با شستن‌شون میگم؛ برای سحرناز کنار گذاشتم؛از بد دری زد جادوگر!

بریم برای آفvipتا روز جمعههه😍🙂‍↔️ دیگه از این خبرااا نیست به این زودیـــاااا😉💚 میتونید به جای قیمت اصلی(۱۰۰الی۱۱۰)تومن فقط تا تعرفه ۷۰تومن عضویت رو بگیرید🙊🩵 بهم پیام بدید. @ithenova

لایکا رو بکشید بالا تا پارت بعدی بیااد🔥😍