•یادداشت های زیرِ تخت•
Open in Telegram
اشک ریختم. صورتم را به بالش فشار دادم و فریاد کشیدم. خودخوری کردم. مشت به دیوار زدم. به افکار تاریکم فضا دادم. از زمین و زمان شاکی شدم و در نهایت همهی اینها را نوشتم و کاغذ را انداختم زیر تخت. هر شب همین بساط است.
Show more293
Subscribers
No data24 hours
-97 days
-630 days
Posts Archive
این سبک موسیقی از اون مدلاست که گیلتیپلژرمه؛ بانمک ولی دمدستیه. احتمالا هم دیر یا زود اورثینک میکنم راجع بهش و میآم پاکش میکنم.
هرچه بر تجربهام افزوده میشود، کمتر به انسان شبیه میشوم و بیشتر خودم را سایهای میبینم که از انسان باقی مانده است. گمان میکردم تجربه، آدمی را استوارتر میکند؛ اما آنچه نصیب من شد، تنها ترس بود. نه آن ترس خامِ روزهای نخست، بلکه ترسی که آرام، عاقل و بیرحم است. ترسی که دیگر هراس از دست دادن ندارد، زیرا خوب میداند چیزی برای از دست دادن باقی نمانده؛ اکنون از به دست آوردن میترسد. ترس از آن لحظهی هولناکی که خوشبختی به در میکوبد..!! زیرا هر نعمتی، وعدهی مصیبتی بزرگتر را در دل خود حمل میکند. این مسیرِ پر از تلاطم، نه جادهای برای رسیدن، که راهرویی نمور میان گورهایی است که هرکدام نام یکی از امیدهای من را بر خود دارند. هر رفتنی، زخمی تازه بر زخمهای پیشین مینشاند و هر آمدنی، تنها شکل دیگری از وداع است. زمان، آن دزد خاموش، چیزی را با خود نمیبرد که جایش را خالی بگذارد؛ پیش از رفتن، روح آدم را میجود، استخوان ایمانش را میساید و بعد با لبخندی سرد، او را به ادامه دادن محکوم میکند. نمیدانم تا کجا تاب خواهم آورد. گاهی احساس میکنم دیگر چیزی درونم باقی نمانده که بشکند، اما هر روز میفهمم انسان، عمیقتر از آن است که رنج بتواند به آخرش برسد. همیشه لایهای دیگر برای زخمی شدن وجود دارد. گاه به دل جاده میزنم؛ نه برای رسیدن، نه حتی برای فرار. تنها برای آنکه حرکت، اندکی سکوت ذهنم را به تعویق بیندازد. ساعتها میرانم و به رفتن فکر میکنم؛ به محو شدن، به آنکه روزی چنان ناپدید شوم که گویی هرگز وجود خارجی نداشتهام. نه نامی بماند، نه رد پایی، نه خاطرهای که کسی را برای لحظهای از خواب بیدار کند. انگار تمام زندگیام صرف اثبات حضوری شده که جهان از همان ابتدا تصمیم گرفته بود انکارش کند. آدمی موجود عجیبی است؛ به مو میرسد، اما پاره نمیشود. پاره که میشود، خُرد میشود. خُرد که میشود، چون خاکشیر در باد پخش میشود. و با این همه، هنوز چیزی از او باقی میماند که مجبورش میکند فردا صبح دوباره چشم باز کند، دوباره راه برود، دوباره لبخند بزند، دوباره نقش آدمی را بازی کند. شاید بزرگترین نفرین انسان همین باشد؛ نه مردن، بلکه ناتوانی از مردنِ درون، و محکوم بودن به ادامه. این ادامه داشتن، امانم را بریده است. نه به این دلیل که دشوار است، بلکه چون بیپایان به نظر میرسد. گویی زندگی زندانی است که حکم آزادی در آن وجود ندارد و تنها امتیاز زندانی این است که هر روز زنجیرهایش را بهتر بشناسد. دیگر امید را هم با سوءظن نگاه میکنم؛ زیرا امید، زیرکترین چهرهی رنج است. نخست دستت را میگیرد، بعد تو را تا لبهی پرتگاه میبرد و همانجا، بیآنکه حتی پشت سرش را نگاه کند، رهایت میکند. شاید روزی این همه زخم، این همه ترس و این همه سکوت، معنایی پیدا کنند. اما اگر آن روز هرگز نرسد چه؟ اگر تمام حقیقت زندگی، همین دوام آوردنِ بیدلیل باشد؟ همین نفس کشیدنِ ممتد، در جهانی که هیچ پاسخی برای رنج آدمی ندارد؟ و شاید هولناکترین کشف من همین باشد: انسان نه با امید زنده میماند، نه با عشق؛ بلکه با عادت. عادت به درد، عادت به تنهایی، عادت به فردایی که هیچ تفاوتی با دیروز ندارد. و من، سالهاست که دیگر زندگی نمیکنم؛ تنها به ادامه دادن عادت کردهام.
احساس میکنم باید خودکشی و افسردگی رو عقب بندازم و یه سفر King Crimson شناسی برم و همهی آلبومها و ترکهاشون رو بجورم.
از میادین اصلی شهر عبور میکنی و خیره به پرچم به دستها، صدای ضبط ماشین را بالا میبری. باندها در حال منفجر شدن و چشمهای تو قفل شدهاند به ماشین جلویی؛ به این فکر میکنی که کاش میتوانستی حداقل یکیشان را به درک واصل کنی. هیچ منفعتی در پی زندهماندنتان نیست. نه برای تو و نه برای او. کاش با قرصی در دست، پدال گاز را بفشاری و دست در دست او، اول خودت را راحت کنی و بعد جماعتی را شاد.
جالب اینجاست که برای اولین بار تو زندگیم قرار شد برای خونه نون بگیرم؛ نون هنوز تو ماشینه و من دو روزه که خونه نرفتم=]
وقتی رسیدیم رشت، انگار تو شهر خاک مرده ریخته بودن؛ همهجا خلوت و ساکت، دور میدون شهرداری هم شده بود جولانگاه کصکشای پرچم به دست..!!
صبحونه رو که تو زیباسرا خوردیم، #منوچهر گفت: ببین تولد دوستمه و اگه بفهمه اومدیم رشت و اونجا نرفتیم پارهم میکنه؛ ما که تا اینجا اومدیم، چرا تهران نریم؟ گفتم: چرا نریم؟
ساعت ۲۳:۱۷ #منوچهر زنگ زد و گفت بیا بریم یه دوری بزنیم تو خیابونا. کات. ساعت ۷:۰۲ دقیقهی صبحه و میدون شهرداری رشتیم.
