en
Feedback
•یادداشت های زیرِ تخت•

•یادداشت های زیرِ تخت•

Open in Telegram

اشک ریختم. صورتم را به بالش فشار دادم و فریاد کشیدم. خودخوری کردم. مشت به دیوار زدم. به افکار تاریکم فضا دادم. از زمین و زمان شاکی شدم و در نهایت همه‌ی این‌ها را نوشتم و کاغذ را انداختم‌ زیر تخت. هر شب همین بساط است.

Show more
293
Subscribers
No data24 hours
-87 days
-630 days
Attracting Subscribers
September '26
September '260
in 0 channels
August '26
+9
in 0 channels
Get PRO
July '26
+11
in 0 channels
Get PRO
June '26
+16
in 0 channels
Get PRO
May '26
+9
in 0 channels
Get PRO
April '26
+5
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '26
+11
in 0 channels
Get PRO
January '26
+9
in 3 channels
Get PRO
December '25
+7
in 0 channels
Get PRO
November '25
+14
in 0 channels
Get PRO
October '25
+10
in 0 channels
Get PRO
September '25
+5
in 0 channels
Get PRO
August '25
+9
in 0 channels
Get PRO
July '25
+13
in 1 channels
Get PRO
June '25
+2
in 1 channels
Get PRO
May '25
+4
in 0 channels
Get PRO
April '25
+8
in 0 channels
Get PRO
March '25
+5
in 0 channels
Get PRO
February '25
+12
in 0 channels
Get PRO
January '25
+12
in 1 channels
Get PRO
December '24
+10
in 0 channels
Get PRO
November '24
+19
in 1 channels
Get PRO
October '24
+17
in 1 channels
Get PRO
September '24
+21
in 3 channels
Get PRO
August '24
+25
in 1 channels
Get PRO
July '24
+14
in 0 channels
Get PRO
June '24
+11
in 0 channels
Get PRO
May '24
+258
in 2 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
07 September0
06 September0
05 September0
04 September0
03 September0
02 September0
01 September0
Channel Posts
2
برای فرار از خیابان به خانه برمی‌گشت ولی به محض ورود به چهاردیواری‌اش، باز دوست داشت به خیابان برگردد؛ رنج می‌برد که چرا به هیچ‌جا تعلق ندارد. اریک امانوئل اشمیت
111
3
+1
No text...
99
4
Ebi Pichak.mp3
98
5
نیمروی سردِ دست نخورده‌ی روی کابینت آشپزخانه، نهار دیروز بود. الویه‌ی کپک‌زده‌ی داخل یخچال را چرا نخورده بودم؟ دو هفته شده که کامپیوتر خاموش نشده. از نمک و گوجه‌‌ای که مزه‌ی الکل دیشب بود خبری نشد؟ جز معده‌درد چیزی با خودش نداشت. بوی عرق تی‌شرت سبز با لوگوی گوریلاز که حاصل گرمای قطعی برق با برنامه است من را کشان کشان با خودش به شبی برد که بابا را باید کول می‌کردیم تا با ماشین نازنین به بیمارستان روحانی بابل منتقل کنیم. مشخص بود چند هفته از آخرین استحمامش گذشته. هوشیاری بسیار پایینی داشت. سطح عفونت بدن به قدری بالا بود که در شلوارش کار خرابی کرده بود. در حین تعویض لباس مدام عذرخواهی می‌کرد. این را که گفتم یاد مریم افتادم که بعد از دیت اول گفت تو تراپی لازمی و من هم گفتم ریدم دهن هرچی تراپیسته و بحث بالا گرفت و خبری از دیت دوم نشد. ۹۸ ماه جبهه یعنی قبل از جنگ تحمیلی هم بابا در همان اطراف می‌پلکید. اما چرا معافم نکرد؟ ۲۱ ماه پست روی برجک‌های بیدگنه. خیره شده‌ام به فرورفتگی از فرط خوابیدن روی مبل توی هال. استرس اینکه ظاهرش آنقدر بد به نظر برسد که توان خرید مبل جدید را نداشته باشم. اخبار قطعی گاز سه استان شمالی و گران شدن بنزین و بیست سال حبس برای گل‌ممد و اعدام‌های پیاپی. خنده‌ام می‌گیرد. ایرانی تو کی بودی، تو چی بودی؟ دیگر چه بلایی باید سرمان بیاید تا دست بکشیم؟ نه آینده‌ای، نه گذشته‌ای، فقط و فقط بودن در امروز. تازگی‌ها خودکشی در فرانسه قانونی شده اما به جوان ایرانی ویزا نمی‌دهند تا خودش را برای خودکشی به فرانسه برساند. معده‌درد امانم را بریده، گرما و بوی عرق و خود عرق و پکنیک روی اُپن و سیخی که هرگز پیدا نشد. برق می‌آید. صدای شادی پسر همسایه. راستی مگر خودکشی اجازه می‌خواهد؟ یعنی اگر امشب بعد از اخبار بیست و سی خودم را بکشم، می‌آیند و محاکمه‌ام می‌کنند؟
41
6
ممد فرستاد*
175
7
موزیک جالب بفرستید @retopologist
26
8
24921.mp3
212
9
گمان می‌کردم رفتن‌ها و نماندن‌ها آسودگی به همراه دارند؛ فکر می‌کردم آدم وقتی چیزی را از خودش دور می‌کند، بخشی از سنگینی‌اش را هم دور انداخته است. بار از شانه برمی‌دارد، نفس را آزاد می‌کند و جایی، در انتهای این راه، آسایش منتظر آدم می‌ماند. اما حالا که بر بلندای بگایی‌های زندگی‌ نشسته‌ام و به رفتن‌ها خیره شده‌ام، می‌بینم هیچ‌چیز سبک‌تر نشده است. فقط آدم‌ها رفته‌اند..!! بعضی‌ها را خودم بدرقه کردم، بعضی بی‌آنکه فرصت خداحافظی بدهند رفتند، بعضی هم آن‌قدر آرام از زندگی‌ام محو شدند که مدتی طول کشید تا بفهمم دیگر وجود ندارند. حقیقتا گمان می‌کردم با هر رفتن، جای بیشتری برای نفس کشیدن پیدا می‌کنم. اشتباه می‌کردم. جای خالی آدم‌ها سبک نیست. جای خالی، خودش یک چیز است. وزن دارد. شب‌ها روی سینه می‌نشیند و صبح‌ها پیش از آنکه چشم باز کنی، خودش را به یادت می‌آورد. مدتی منتظر بودم غم تمام شود. همچون بیماری‌ای که باید دوره‌اش را طی کند و بعد، یک روز بی‌خبر از راه برسد و دیگر نباشد. با خودم می‌گفتم زمان کار خودش را می‌کند. آدم به نبودن‌ها عادت می‌کند. زخم‌ها بسته، صداها محو و خاطره‌ها رنگ می‌بازند. اما زمان فقط به من آموخت تا چطور با غم زندگی کنم. هیچ‌چیز را درمان نکرد. حالا اینجا نشسته‌ام؛ جایی بالاتر از تمام چیزهایی که زمانی برایم مهم بودند. از این ارتفاع، همه‌چیز کوچک به نظر می‌رسد؛ آدم‌ها، وعده‌ها، عشق‌ها، دعواها، رفتن‌ها. حتی خودم. و عجیب اینجاست که وقتی همه‌چیز را از دور نگاه می‌کنم، دیگر نمی‌توانم بفهمم کدام قسمت این زندگی قرار بود معنا داشته باشد. شاید اشتباه از همان ابتدا بود. شاید ما به رفتن‌ها معنا می‌دهیم چون تحمل بی‌معنا بودنشان را نداریم. برای هر خداحافظی دلیلی می‌سازیم، برای هر فقدان درسی پیدا می‌کنیم و برای هر زخمی می‌گوییم که روزی خوب خواهد شد. اما بعضی چیزها هیچ معنایی ندارند. بعضی آدم‌ها می‌روند، چون می‌روند. بعضی‌ها می‌مانند، چون راه دیگری ندارند. و بعضی غم‌ها هم قرار نیست تمام شوند. فقط با گذشت زمان، آن‌قدر در وجودت ریشه می‌دوانند که دیگر نمی‌توانی تشخیص بدهی کجای تو تمام شده و کجای غم شروع شده است. شاید آسودگی هیچ‌وقت در رفتن نبود. شاید آسایش چیزی بود که من از زندگی انتظار داشتم و زندگی، از همان ابتدا قصد نداشت به من بدهد. به رفتن‌ها خیره ماندم. باد می‌آمد و چیزی را با خودش می‌برد؛ شاید خاک، شاید برگ، شاید آخرین ذره‌ی امیدی که هنوز احمقانه به آن چسبیده بودم. بلند شدم. نه چون بهتر شده بودم. فقط چون نشستن دیگر چیزی را تغییر نمی‌داد. و آن شب برای اولین بار فهمیدم که بعضی پایان‌ها، پایانِ غم نیستند. فقط پایانِ انتظارند.
208
10
HENGE - Mushroom One.mp3
212
11
خواب دیده‌ام که دوستم داری و وقتی گلوله می‌خورم، تو بالای سرمی و بالاخره آن جمله‌ی جادویی را ادا می‌کنی. کلماتی ساده که مثل ملکان بدرقه‌ تا دری نامرئی همراهیم می‌کنند، دری بین من و جهان تو. پس دوستم داری وقتی خیابان با تن ما پیش و پس می‌رود و خون شتک می‌زند روی دیوار‌ها، دوستم داری و سعی می‌کنی نجاتم بدهی. تقلا می‌کنی میان اشک‌آور، تقلا می‌کنی لالوی براده‌ها، دست‌و‌پا می‌زنی که کمک، که تیر خورده، تا بلندم کنی اما در خواب‌ مقرر شده که نتوانی. مقرر است در خواب‌ها که بمیرم من، اما دوستم داری در آخرین لحظه، دوستم داری در انقلاب، در سنگر آخرین امید‌ها، پس چه خواب خوشی... #خواب‌های‌آقای‌خاکستری
205
12
Cenk_Erdoğan,_Robert_Mehmet_Ikiz,_Baran_Say_Kara_Gider_32.mp3
208
13
Cenk_Erdoğan,_Robert_Mehmet_Ikiz,_Baran_Say_Kara_Gider_32.mp3
1
14
Sylvain Rifflet - Na (de Casteldoza).mp3
215
15
روزگاری خیال می‌کردم از ۲۰ سالگی به بعد را نخواهم دید. ساعت چهار-پنجِ صبحِ ملارد، تک و تنها در برجکی آفتاب‌سوخته به همراه یک کلاشینکف و یک تلفن. افسردگی امانم را بریده بود، کما اینکه حالا هم همین است. افکار خودکشی هر لحظه بیشتر از قبل از مغزم به طرف اسلحه حمله‌ور می‌شدند. هر ثانیه تصویر پس از شلیک در سرم پخش می‌شد. دقیقا شبیه به فیلم Enter the void، روح از بدنم جدا می‌شد و جسم بی‌جانم را مشاهده می‌کرد. اغلب به این فکر می‌کنم که اگر این کار را انجام داده بودم، حالا مجبور نبودم در ۲۷ سالگی (مثل سگ حسن دله) صبح تا شب، برای چیزهایی که نیازهای اولیه‌ی آدمی هستند سگ-دو بزنم. گاهی به خودم می‌آیم و می‌بینم ده-بیست دقیقه گذشته از جلوی آینه‌ی توالت ایستادن و فحش و بد و بیراه گفتن به زمین و زمان؛ مرد باش، سالهاست دیگر آن پسربچه مُرده و به جز دوام آوردن مگر چاره‌ای داری؟ -آره دارم. خودمو خلاص کنم. +خاک بر سرت، بدبخت نکبت، لیاقتت توی همین توالت مردنه، جوری که نعش کثیفتو از لای عن و گوه جمع کنن. -چیکار کنم؟ +سوال داره؟ پاشو خودتو جمع کن و برو تلاش کن برای زندگیت. -چجوری؟ مگه می‌شه؟ مگه نمی‌بینی وضع کشور و زندگی رو؟ +همین؟ بهونه‌ت کشوره؟ خب خودتو بکش ازگل. چیشد؟ خایه‌شو نداری؟ -... اغلب به این فکر می‌کنم که اگر این کار را انجام داده بودم، حالا در ۲۷ سالگی مجبور نبودم جلوی آینه‌ی توالت از خودم فحش بشنوم. اغلب به این فکر می‌کنم که اگر در ۳۷ سالگی هم وضع همین باشد، حجم فحاشی در چه سطحی خواهد بود؟ اغلب به این فکر می‌کنم که باید دست از فکر کردن بردارم.
216
16
روزگاری خیال می‌کردم از ۲۰ سالگی به بعد را نخواهم دید. ساعت چهار-پنجِ صبحِ ملارد، تک و تنها در برجکی آفتاب‌سوخته به همراه یک کلاشینکف و یک تلفن. افسردگی امانم را بریده بود، کما اینکه حالا هم همین است. افکار خودکشی هر لحظه بیشتر از قبل از مغزم به طرف اسلحه حمله‌ور می‌شدند. هر ثانیه تصویر پس از شلیک در سرم پخش می‌شد. دقیقا شبیه به فیلم Enter the void، روح از بدنم جدا می‌شد و جسم بی‌جانم را مشاهده می‌کرد. اغلب به این فکر می‌کنم که اگر این کار را انجام داده بودم، حالا مجبور نبودم در ۲۷ سالگی (مثل سگ حسن دله) صبح تا شب، برای چیزهایی که نیازهای اولیه‌ی آدمی هستند سگ-دو بزنم. گاهی به خودم می‌آیم و می‌بینم ده-بیست دقیقه گذشته از جلوی آینه‌ی توالت ایستادن و فحش و بد و بیراه گفتن به زمین و زمان؛ مرد باش، سالهاست دیگر آن پسربچه مُرده و به جز دوام آوردن مگر چاره‌ای داری؟ -آره دارم. خودمو خلاص کنم. +خاک بر سرت، بدبخت نکبت، لیاقتت توی همین توالت مردنه، جوری که نعش کثیفتو از لای عن و گوه جمع کنن. -چیکار کنم؟ +سوال داره؟ پاشو خودتو جمع کن و برو تلاش کن برای زندگیت. -چجوری؟ مگه می‌شه؟ مگه نمی‌بینی وضع کشور و زندگی رو؟ +همین؟ بهونه‌ت کشوره؟ خب خودتو بکش ازگل. چیشد؟ خایه‌شو نداری؟ -... اغلب به این فکر می‌کنم که اگر این کار را انجام داده بودم، حالا در ۲۷ سالگی مجبور نبودم جلوی آینه‌ی توالت از خودم فحش بشنوم. اغلب به این فکر می‌کنم که اگر در ۳۷ سالگی هم وضع همین باشد، حجم فحاشی در چه سطحی خواهد بود؟ اغلب به این فکر می‌کنم که باید دست از فکر کردن بردارم.
11
17
Late night talk! @Retopologist
12
18
Late night talk! @themaahii
1
19
صبح که چشم‌هایم باز شد، ناامیدی آنجا بود. مثل حادثه‌ای ناگهانی و مانند اندوهی که دلیلی روشن داشته باشد. بیشتر شبیه نوری بود که از پنجره وارد اتاق می‌شود؛ بی‌صدا، بی‌دعوت و اجتناب‌ناپذیر. برای چند لحظه به سقف خیره ماندم و به این فکر کردم که روز دوباره آغاز شده است. این واقعیت به‌تنهایی کافی بود تا احساس خستگی کنم. از تخت بیرون آمدم، قهوه‌ای آماده کردم و پشت پنجره ایستادم. خیابان مثل همیشه بیدار بود. آدم‌ها در رفت‌وآمد بودند، ماشین‌ها عبور می‌کردند و زندگی با نظمی که هیچ‌کس درباره‌اش سؤال نمی‌کند ادامه داشت. همیشه برایم عجیب بوده است که جهان چگونه می‌تواند با این اطمینان به حرکتش ادامه دهد، در حالی که هیچ توضیحی برای حضور ما در آن ندارد. روز را به همان شکلی گذراندم که روزهای دیگر را. کارهایی انجام دادم که می‌شد انجام ندهم و حرف‌هایی زدم که اگر نمی‌زدم، اتفاق مهمی نمی‌افتاد. ساعت‌ها از کنارم عبور کردند، بی‌آنکه چیزی به من اضافه کنند یا چیزی از من کم کنند. گاهی احساس می‌کنم زمان نه رودخانه‌ای جاری، بلکه اتاقی بسته است؛ ما فقط از یک دیوار آن به دیوار دیگر قدم می‌زنیم و خیال می‌کنیم در حال پیش رفتن هستیم. حالا نیمه‌شب است. در ایوان نشسته‌ام. سیگاری در دست دارم و دود آن آرام در تاریکی حل می‌شود. شب ساکت است. آن‌قدر ساکت که می‌توان فاصله‌ی میان دو فکر را شنید. به گذشته فکر می‌کنم، اما نه با حسرت. حسرت مستلزم این است که آدم باور داشته باشد چیز ارزشمندی را از دست داده است. من دیگر مطمئن نیستم. گذشته بیشتر شبیه مجموعه‌ای از روزهاست که اتفاق افتاده‌اند. بعضی روشن‌تر، بعضی تاریک‌تر. بعضی با آدم‌هایی که دیگر حضور ندارند و بعضی با رؤیاهایی که دیگر حتی به یاد نمی‌آورم چرا برایم مهم بودند. وقتی به آن سال‌ها نگاه می‌کنم، بیشتر از هر چیز، بیگانگی را به خاطر می‌آورم. بیگانگی با دیگران، با جهان و گاهی حتی با خودم. شاید انسان از لحظه‌ای که به دنیا می‌آید، در جست‌وجوی معنایی است که وجود ندارد. سال‌ها صرف ساختن پاسخ‌هایی می‌کند برای پرسش‌هایی که هرگز جوابی نخواهند داشت. عشق، موفقیت، ایمان، آینده؛ نام‌های مختلفی برای یک خواسته‌ی واحد. اینکه باور کنیم همه‌ی این‌ها به چیزی ختم می‌شوند. اما شب‌ها، وقتی همه چیز ساکت می‌شود، این باور ترک برمی‌دارد. آن وقت آدم می‌فهمد جهان نه دشمن اوست و نه دوستش. جهان فقط هست. ستاره‌ها بدون توجه به رنج ما می‌درخشند. باد بدون اهمیت دادن به خاطرات ما می‌وزد. فردا از راه می‌رسد، چه منتظرش باشیم و چه نباشیم. سیگارم رو به پایان است. به نوک سرخش نگاه می‌کنم. شعله‌ی کوچکی که برای چند لحظه در برابر تاریکی مقاومت می‌کند، بی‌آنکه امیدی به پیروزی داشته باشد. شاید زندگی چیزی جز همین نباشد؛ حضوری کوتاه در دل سکوتی بی‌انتها. این فکر غمگینم نمی‌کند. آنچه غمگین‌کننده است، تلاش بی‌پایان ما برای انکار آن است. شب عمیق‌تر شده است. خیابان خالی است. فردا دوباره از خواب بیدار خواهم شد. دوباره نور از پنجره وارد اتاق خواهد شد. دوباره جهان بی‌آنکه توضیحی بدهد به حرکتش ادامه خواهد داد.
1
20
موسیقی جالب بفرستید @retopologist
14