en
Feedback
سمعکی روی گوشِ آجرها...

سمعکی روی گوشِ آجرها...

Open in Telegram
1 239
Subscribers
-424 hours
-77 days
+130 days
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+5
in 1 channels
August '26
+51
in 4 channels
Get PRO
July '26
+102
in 3 channels
Get PRO
June '26
+28
in 2 channels
Get PRO
May '26
+17
in 0 channels
Get PRO
April '26
+5
in 1 channels
Get PRO
March '26
+1
in 0 channels
Get PRO
February '26
+28
in 0 channels
Get PRO
January '26
+6
in 0 channels
Get PRO
December '25
+21
in 2 channels
Get PRO
November '25
+31
in 2 channels
Get PRO
October '25
+46
in 3 channels
Get PRO
September '25
+41
in 5 channels
Get PRO
August '25
+45
in 3 channels
Get PRO
July '25
+53
in 4 channels
Get PRO
June '25
+46
in 4 channels
Get PRO
May '25
+37
in 5 channels
Get PRO
April '25
+22
in 0 channels
Get PRO
March '25
+56
in 2 channels
Get PRO
February '25
+57
in 2 channels
Get PRO
January '25
+38
in 0 channels
Get PRO
December '24
+61
in 6 channels
Get PRO
November '24
+88
in 5 channels
Get PRO
October '24
+88
in 4 channels
Get PRO
September '24
+147
in 1 channels
Get PRO
August '24
+58
in 3 channels
Get PRO
July '24
+135
in 2 channels
Get PRO
June '24
+42
in 0 channels
Get PRO
May '24
+41
in 0 channels
Get PRO
April '24
+77
in 2 channels
Get PRO
March '24
+38
in 0 channels
Get PRO
February '24
+61
in 1 channels
Get PRO
January '24
+59
in 0 channels
Get PRO
December '23
+88
in 2 channels
Get PRO
November '23
+42
in 0 channels
Get PRO
October '23
+48
in 1 channels
Get PRO
September '23
+623
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
09 September+1
08 September0
07 September0
06 September+1
05 September+1
04 September0
03 September+1
02 September+1
01 September0
Channel Posts
کَس واقفِ ما نیست که از دیده چه‌ها رَفت... #حافظ

2
#شنا_در_شن‌زار قسمت ۲۶ چرا می‌گویند «چپ هرگز نفهمید»؟ وقتی «کمونیست» با پیام برابری و عدالت آمد خیلی‌ها فریبش را خوردند، برای
#شنا_در_شن‌زار قسمت ۲۶ چرا می‌گویند «چپ هرگز نفهمید»؟ وقتی «کمونیست» با پیام برابری و عدالت آمد خیلی‌ها فریبش را خوردند، برای ایدیولوژی آن کشته شدند و انقلاب کردند و شاید بشود کمی درکشان کرد. یک ایدئولوژی‌ای آماده بود که به قشر متوسط به پایین نوید یک زندگی خوب را می‌داد، اما انقلاب‌های کمونیستی شد، میلیون‌ها نفر تباه و کشته شدند و تمام کشورهای کمونیستی باقی مانده در بلاتکلیفی، فقر و جنگ سپری می‌کنند. اما کسی که الان از این ایدئولوژی دفاع می‌کند و آرمانش، آرمان‌های چپ و ریشه‌ی کمونیستی است چه؟ آیا می‌توان درکشان کرد؟ آیا می‌توان درک کرد که چطور این همه سال فرصت دادن به این ایدئولوژی را نمی‌بینند؟ چطور نمی‌بینند که کمونیست به مثابه طوفانی نبود و نیست برای ویرانی؟ عدالت از روی جنازه‌ی سرمایه‌گذارای نمی‌گذر، عدالت در استفاده از سرمایه‌گذاری‌ آزاد است. عدالت وقتی برقرار می‌شود که هر کسی با هر سرمایه‌ای بتواند آزاد و بدون بروکراسی‌های چپ‌گرایانه و بدون ترس به فکر کار و کارآفرینی باشد. خیلی ساده‌ست، آنگاه رقابت شکل می‌گیرید، رقابت در تولید، رقابت در جذب نیرو، رقابت در «بازار آزاد». چطور می‌شود این را ندید؟ چطور می‌شود گفت تمام اقتصاد باید دولتی باشد و دولت آن را با عدالت به مردم بدهد. و حتی در بُعدهای غیر اقتصادی: دولت آزادی را بگیرد دولت ورزش را بگیرد دولت آموزش و پرورش نهادهای خصوصی و... را بگیرد و آن را خُرد خُرد به مردم بازگرداند! وظیفه‌ی دولت تنها باید تامین رفاه عمومی باشد، نه کنترل بر روی کلان‌ترین تا کوچک‌ترین‌ها. «رابین هود» پول‌ را با دزدی از قشر مرفه می‌گرفت و به فقیرها می‌داد، اگر انقدر اینکار را تکرار کند تا همان فقیر پولدار شود، تکلیف فقیرهای جدید و فقیری که حالا پولدار شده است چیست؟ منطقا باید پولش را به زور بدزدد و بدهد به فقیرهای جدید و این تا ابد ادامه دارد، تا جایی که دزدی می‌شود قانونی. این راهش نبوده و نیست، اما کسانی که هنوز از ریشه‌های چپ کلاسیک و نئوکلاسیک تقضیه می‌کنند«چون چپ ایده‌ی جدیدی را ارائه نکرده و پیامبرش هنوز مارکس و انگلس است» چطور می‌تواند نبیند این همه سال فلاکت و اشتباه را؟ جز این است که نمی‌خواهد ببیند؟ برای همین است که واژه‌ی «چپ هرگز نفهمید» را نه برای تحقیر و دشنام دادن، بلکه برای تفهیم و شرح تاریخ استفاده خواهد شد.
115
3
گفت: خانه‌ها در غیاب ساکنانشان خواهند مرد و سپس به قلبش اشاره کرد... #محمود_درویش
141
4
سِرّ خدا که عارف سالک به کس نگفت در حیرتم که باده فروش از کجا شنید! #حافظ
163
5
سال «۱۰۱۰ میلادی» عجب سالی بوده! #فردوسی ۷۰ ساله! #ابن_سینا ۳۰ ساله! #ابوریحان_بیرونی ۳۷ ساله! #ابوسعید_ابوالخیر ۴۳ساله! #ناصرخسرو ۷ ساله!
225
6
وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست، چون نمی‌تواند به هیچکس جز همان آدم بگوید که چه احساسی دارد. و نمی‌دانم آیا مادرش هم او را به اندازه‌ی من دوست داشت؟! سمفونی مردگان 📚 #عباس_معروفی 💔
270
7
تو رفیقی و جان پناه منی گِله‌ای نیست از شبِ دنیا دوستِ تازه‌ای نمی‌خواهم من صدا می‌زنم رفیقم را دوستان یک به یک اگر رفتند تو رفیقی به جای آن‌همه دوست #عباس_اصغرپور
270
8
دست من را بگیر، دلتنگم در زمانی که دست‌ها مشتند خنده‌هایت علاج دلتنگی‌ست در جهانی که خنده را کشتند خاطره، اعتراف تنهایی‌ست من از این اعتراف می‌ترسم ابرهای بدون بارانی در خودت عاشقانه می‌باری در کجا گم شدی که شعر تویی؟ تو خدایی و قبله کم داری! این شکافِ حقیقت و رؤیاست از نبود شکاف می‌ترسم دست من را بگیر، دور نشو دور بودن، نهال تنهایی‌ست من که نزدیک انفجارِ شبم انفجاری که فال تنهایی‌ست داخل فال حافظم، دور‌ی‌ست داخل فال حافظم، تنها شعرهایت شروع نبض من است انجماد مرا نوازش کن پوستِ شب، برای بیداری‌ست خواب را خوش‌صدا نوازش کن در صدایم ترانه‌ای مرده‌ست تو ترانه شدی برای صدا در زمانی که دست‌ها مشتند دست من را گرفتی از سرما عشق مثل کلید آزادی‌ست توی حبس است آدم تنها خاطره مثل برفِ روی یخ خاطراتم نشسته روی پوست تو رفیقی و جان پناه منی گِله‌ای نیست از شبِ دنیا دوستِ تازه‌ای نمی‌خواهم من صدا می‌زنم رفیقم را دوستان یک به یک اگر رفتند تو رفیقی به جای آن‌همه دوست #عباس_اصغرپور
325
9
یادداشت #لئو_تولستوی سال ۱۸۵۸ ۱۹ سپتامبر: به این نتیجه رسیدم که آدم باید عشق بورزد و کار کند؛ همین و بس. ۲۰ سپتامبر: خسته بودم. نه عشق ورزیدم و نه کار کردم.
323
10
. کتاب «نوشتن شب است» مجموعه‌ای از نامه‌های ردوبدل‌شده، با موضوع شب، میان عاطفه اسدی و دنیلا دروشر است، که با حمایت انتشارات مستقل سوکولتور منتشر شده است. کتاب کوچک و جمع‌وجور است؛ می‌توان آن را یک‌باره خواند، اما از نظر عاطفی سبک نیست. متن آلمانی است و من اگرچه به‌سختی و با کمک گوگل ترنسلیت و هوش‌مصنوعی خواندمش، بسیار با آن درگیر شدم. شب برای این دو نویسنده ایرانی و آلمانی معنای متفاوتی دارد و بیشتر بهانه‌ای است برای نوشتن از چیزهای دیگر و پرت‌کردن مخاطب به شعر، تصویر، خاطره و جمله‌های ماندگار. عاطفه نامه‌اش را با زخم شروع می‌کند؛ با صحنه‌ای تراژیک از ماه‌منیر مولایی که شبانه به دنبال یخ می‌گردد تا پیکر فرزندش، کیان پیرفلک، را در خانه نگه دارد. در طول نامه‌ها هم پیوسته سعی می‌کند توجه مخاطب را به اعتراضات ایران، کشته‌شدگان و شب طولانی‌ای که بر فضای سیاسی ایران حکم‌فرماست برگرداند. نامه‌ها از مه ۲۰۲۴ آغاز می‌شوند و تا فوریهٔ ۲۰۲۶ ادامه دارند و حال‌وهوای اعتراضات ایران تأثیر پررنگی بر آن‌ها دارد. دنیلا در نامه‌های اول سعی می‌کند از مسیر دیگری وارد شب شود. از گربه‌اش می‌گوید و ارتباطش با ماه و شب؛ و عاطفه را به خانهٔ مادرش و زندگی در آلمان می‌کشاند. اما تلاشش برای تغییر مسیر از تاریکی به نور تقریباً در تمام کتاب بی‌نتیجه می‌ماند و عاطفه دوباره برمی‌گردد به قبر و موی سیاه شرحه‌شرحه بر آن. در بیشتر کتاب، عاطفه موضوعاتی را پیش می‌کشد و با بی‌رحمانه‌ترین تصاویر، بی‌آن‌که از شدت خونریزی کم کند، آن‌ها را برای دنیلا و بیشتر برای مخاطب تعریف می‌کند. او نگران غمگین‌شدن دنیلا نیست؛ حتی حس می‌کنم از معذب‌کردن دنیلا و مخاطب راضی است. من متن خشمگینش را دوست داشتم، اگرچه بی‌رحمی نوشته از نظر عاطفی رنجم می‌داد. دنیلا از جایی به بعد زندگی شخصی‌اش را کمتر وارد می‌کند و بیشتر در جایگاه پاسخ‌دادن به نوشته‌ها و رنج‌های عاطفه قرار می‌گیرد. نثر دنیلا را هم دوست داشتم. او سعی می‌کند احساسات و حرف‌هایش را با تصاویر ساده منتقل کند و خیلی وقت‌ها از نویسنده‌های موردعلاقه‌اش کمک می‌گیرد. «اغلب سخت است اندوهمان را به زبان بیاوریم و تاب نگه‌داشتنش را داشته باشیم، بی‌آن‌که فوراً با کلمات رویش را بپوشانیم، تلطیفش کنیم یا حتی ناپدیدش کنیم.» در شب‌های آخر، دنیلا از امیدی می‌گوید که در اعتراضات هست. او نوشته‌اش را با امید پیروزی و نور تمام می‌کند و عاطفه کتاب را با صحنهٔ دلخراش دیگری؛ تا بگوید شب ادامهٔ همان شب است. #سمفکف #ستون_معرفی_فیلم_و_کتاب_فاطمه
268
11
No text...
220
12
به وجود خدا اعتقاد داری؟ _بله چطور می‌تونی؟ _چون نمی‌تونم به انسان‌ها اعتماد کنم! An Inspector Calls (2015)
293
13
ما در این دنیا برای خودمون زندگی نمی‌کنیم، ما مسئول زندگی همدیگه هستیم. و اگر نوع بشر این درس رو نیاموخته، به زودی زمانی می‌رسه که همگی توی آتش و خون و رنج، این درس رو بیاموزیم! An Inspector Calls (2015)
316
14
#معرفی_فیلم An Inspector Calls (2015) نویسنده: جی. بی. پریستلی کارگردان: آیسلینگ والش سال: ۲۰۱۵ محصول: بریتانیا «داستان در سا
#معرفی_فیلم An Inspector Calls (2015) نویسنده: جی. بی. پریستلی کارگردان: آیسلینگ والش سال: ۲۰۱۵ محصول: بریتانیا «داستان در سال ۱۹۱۲ و در خانه‌ی خانواده‌ای ثروتمند به نام بیرلینگ می‌گذرد؛ جایی که اعضای خانواده برای جشن نامزدی دخترشان دور هم جمع شده‌اند. اما مهمانی با ورود مردی مرموز که خود را «بازرس گول» معرفی می‌کند، به‌کلی تغییر می‌کند. بازرس از مرگ دختری جوان به نام «اوا اسمیت» تحقیق می‌کند؛ دختری از طبقه‌ی کارگر که زمانی با هر یک از اعضای این خانواده، به شکلی متفاوت، برخورد داشته است. پرسش‌های بازرس کم‌کم رازهایی را آشکار می‌کند و نشان می‌دهد تصمیم‌ها و رفتارهای به‌ظاهر کوچک این خانواده چه پیامدهای سنگینی برای زندگی یک انسان داشته‌اند. هرچه بازجویی پیش می‌رود، مرز میان یک تحقیقات جنایی معمولی و یک مواجهه اخلاقی و رازآلود محوتر می‌شود؛ تا جایی که خودِ هویت و ماهیت بازرس نیز به یکی از بزرگ‌ترین معماهای داستان تبدیل می‌شود.» شاید برایتان جالب باشد که چرا اول اسم نویسنده را نوشتم و بعد کارگردان؟ چون نمایشنامه به‌شدت من را تحت تأثیر قرار داد و سرتاسر کشش و عمق و معما و لذت بود. نمایشنامه در اصل در سال‌های ۱۹۴۴–۱۹۴۵ نوشته شده، اما داستان در سال ۱۹۱۲ اتفاق می‌افتد. دلیلش این است که آن سال‌ها، دوره‌ای دشوار برای قشر کارگر و ضعیف در انگلستان بود. جالب این است که پریستلی با زیرکی به آن قشر مرفه و متوهمی که خودش را عاقل و دانا می‌داند، تکه می‌اندازد؛ آن‌هم از زبان پدر خانواده که با اعتمادبه‌نفس پیشگویی می‌کند: «کشتی تایتانیک غرق‌نشدنی است.» در حالی که تایتانیک تنها چند روز بعد از زمان وقوع داستان غرق می‌شود. یا وقتی می‌گوید: «جنگی صورت نمی‌گیرد.» در حالی که تنها دو سال بعد، جنگ جهانی اول آغاز می‌شود. پریستلی هم به این قشر پوزخند می‌زند و هم می‌خواهد بیرلینگ، پدر خانواده، را فردی نشان دهد که نمی‌شود به قضاوت‌ها و پیش‌بینی‌هایش اعتماد کرد. جذاب‌ترین شخصیت فیلم اما بازرس گول است؛ شخصیتی که با سوال‌ها و دیالوگ‌های عمیقش، خانواده‌ی مرفه را شوکه می‌کند و به فکر وامی‌دارد. خطر اسپویل: در انتها مشخص نمی‌شود که آیا واقعاً این بازرس وجود خارجی داشته یا نه. حتی مخاطب دقیقاً متوجه نمی‌شود که او روح بوده یا موجودی فراواقعی، یا چیزی نمادین‌تر از این‌ها. همین مسئله باعث می‌شود داستان، جدا از وجه معمایی، عنصری فراواقعی هم پیدا کند و این برای من جذاب‌ترش کرده است. شاید در اصل، بازرس «وجدان جمعی انسان» باشد؛ همان‌طور که در آخرین دیالوگش می‌گوید: «ما توی این دنیا برای خودمون زندگی نمی‌کنیم، ما مسئول زندگی همدیگه هستیم.و اگر نوع بشر این درس رو نیاموخته، به‌زودی زمانی می‌رسه که همگی توی آتش و خون و رنج این درس رو بیاموزیم.» و پیشگویی بازرس، دقیقا چیزی‌ست که انسان‌ها در سال‌ها و صده‌های بعد تجربه کرد و می‌کند. و جالب این است که اسم او Inspector Goole است. Goole از نظر تلفظ بسیار نزدیک به Ghoul است؛ واژه‌ای انگلیسی برای موجودی مرده یا روح‌مانند، که با ماهیت مبهم و فراواقعی این شخصیت ارتباط جالبی پیدا می‌کند. من فیلم را بسیار دوست داشتم و آن را دوباره نگاه خواهم کرد.
356
15
با عشق به سینما... ❤️
348
16
یه جور زخمی چشم توام که انگاری دو تا «تونی مونتانا» نشسته توو چشمات یه روز از تو و چشمات فیلم می‌سازم که صحنه‌هاش بشه قابِ بسته توو چشمات‌ منو نجات بده! توی دست نازی‌هام اگه بمونی پشتم، کسی حریفم نیست منو نجات بده توی این‌همه کشتار تویی نجات دهنده، شبیه «شیندرلیست» بغل بکن منو «یکشنبه‌ی غم‌انگیز»م تموم عمر اسیر توام اگه باشی بیا که «بنجامین باتنِ»تو می‌شم من جوون و بچه و پیر توام! اگه باشی تموم خاطره‌هاتو هنوز یادم هست تو توی خاطره رو صحنه می‌درخشیدی تویی پدیده‌ی هر سال جشنواره‌ی من منو میون تماشاگرا نمی‌دیدی! اگه نباشی من مثل «طعم گیلاسـ»ـم همیشه اشک شدم پشت عینک دودی همیشه منتظرم مثل «گتسبیِ بزرگ» میون این‌همه، مهمون ویژه‌ای بودی بیا که بی بغلت، فیلمی نمی‌بینم اگه نباشی این خونه، «رقص ارّه‌ها»ست ببین که بی تو به هر چیز خوب مشکوکم! نقاب آدم‌ها، از «سکوت برّه‌ها»ست ببین بدون تو «دیوونه از قفس نپرید»! دوباره نصفه شب از خواب می‌پرم و... یه جور قرمزه دنیام بی تو انگاری نوشته «تارانتینو»، سکانس آخرمو! تموم خاطره‌هاتو هنوز یادم هست تو توی خاطره رو صحنه می‌درخشیدی تویی پدیده‌ی هر سال جشنواره‌ی من منو میون تماشاگرا نمی‌دیدی! گرفته بوی «برادرکشی» یه دنیا رو چشای عشق شبیه «چریکه‌ی تارا»ست تو یه جزیره‌ای و من یه «دور افتاده»م منو نجات بده! دور من فقط دریاست مرور می‌کنمت بین این همه قصه جلوی تو همه بودن یه نقش تکراری بگو هنوز به من فکر می‌کنی وقتی «انی موریکونه» توی مسیر می‌ذاری منو نترسون! من توو خیال، خوشبختم تو چتر بودی و من هم که «مرد بارونم» من از خودم عصبی، از تو و نگات عصبی پر از «شکیبایی» توی بغض «هامونـ»ـم تموم خاطره‌هاتو هنوز یادم هست تو توی خاطره رو صحنه می‌درخشیدی تویی پدیده‌ی هر سال جشنواره‌ی من منو میون تماشاگرا نمی‌دیدی! #عباس_اصغرپور
428
17
تا شدم بی‌خبر از خویش، خبرها دارم بی‌خبر شو که خبرهاست در این بی‌خبری سرو، آزاد شد آن‌دم که ثمر، هیچ نداد بی‌ثمر شو که ثمرهاست در این بی‌ثمری #فروغی_بسطامی
344
18
هر چه گویی از آن گشاده‌تر است مرحبا تنگنای تنهایی... #مجذوب_تبریزی
389
19
«ادبیات»، مطبوع‌ترین راهِ نادیده‌گرفتن زندگی‌ست... #فرناندو_پسوا
481
20
میوه پخته محال است نیفتد بر خاک هر که دل بسته به این دار فنا نیمرس است #صائب_تبریزی
554