en
Feedback
سیمین کاظمی

سیمین کاظمی

Open in Telegram

مترجم و ویراستار زبان‌های خارجی هستم، عاشق یادگیری، دنبال پیداکردنِ ظرایف و جزئیات! اینجا از کتاب‌هایی که خوندم می‌نویسم و از فیلم‌ها و سریال‌هایی که دیدم و از زندگی! #TED_Translator

Show more
226
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+1330 days
Posts Archive
بعد از این همه وقت، برای شروع از شهید گفتم چون دلم نمی‌خواست تمام حرفم از این جنگ یه پست سلام‌علیک باشه. سر همون پست ساده هم چند نفر رفتن، اما به‌قول یکی از دوستام، چهل روز زیر بمبارون بودیم و خوب وقت داشتیم بفهمیم چی درسته چی غلط! حالا برگردیم به معرفی کتاب که این مدت خیلی کتابا خوندم.

اون روز نتیجه‌ی به‌دردبخوری پیدا نشد به‌جز همون متن‌های ادبی‌ای که توی کانال‌ها بود. وقتی دسترسی به گوگل دوباره وصل شد هم جزو اولین جست‌وجوهام زندگی‌نامه‌ی شهید رضا رک‌جان بود و این بار نتایج بهتری پیدا کردم! اون روز فقط این گزارش تصویری دیدار با خانواده‌ی این شهید رو روی سایت نوید شاهد دیدم و مطمئن شدم که خبرگزاری‌ها که حتی لحظه‌ای دسترسی‌شون به منابع آگاه قطع نمی‌شه، به خودشون زحمت ندادن دو تا تلفن بزنن و بعد خبر رو بذارن! چرا؟ چون قشنگ و اشک‌درآر و لایک‌خور بود؟! از خود شهید خجالت نکشیدین؟ از آه خانمان‌برانداز مادرش نترسیدین؟ فارس‌نیوز (بخوانید فیک‌نیوز) هنوزم همون دروغا رو روی سایتش داره و جزو نتایج اول گوگله! دیروز هم باز جست‌وجو کردم و این مصاحبه با مادر و همسرش رو در شهرآرانیوز دیدم. هشت سال از من کوچکتر بوده و رزم‌نواز ارتش، نوازنده‌ی ساکسیفون. یک‌سال‌ونیمه بوده که مادر و پدرش جدا می‌شن و مادرش ازش بی‌خبر بوده تا وقتی پسر ۱۹ سالش می‌شه و خودش‌ می‌گرده و مادرش رو پیدا می‌کنه و دیگه هر روز با مامانش حتی شده تلفنی ارتباط داشته. مادر و همسرش نمی‌خوان باور کنن رضا شهید شده، شهید جاویدالاثر همینه دیگه، یه داغ اضافه روی دل خانواده‌اش می‌مونه. راستش من دعا می‌کنم برگرده، حتی یه نشانه‌ای از پیکر، تا خانواده راحت‌تر بتونن باور کنن، اما شاید خودشون با این امیدِ به زنده‌بودن راحت‌تر باشن، حتی اگه به نظر همه‌ی دنیا غیرمنطقی باشه. پ.ن. ناو دنا ۲۰ شهید جاویدالاثر داشت که بعد از حدود ۲ ماه پیکر یکیشون، شهید محمدرضا جوان‌بخت، پیدا شد و به وطن برگشت. الان هنوز ۱۹ خانواده چشم‌به‌راه یه نشونه‌اند.

توی این سی‌وچند سالی که خدا عمرم داده، وقایع زیادی در تاریخ معاصر ایران رو شاهد بود، ولی بعضیاش بد جور جیگرم رو آتیش زده و قل
توی این سی‌وچند سالی که خدا عمرم داده، وقایع زیادی در تاریخ معاصر ایران رو شاهد بود، ولی بعضیاش بد جور جیگرم رو آتیش زده و قلبم رو شرحه‌شرحه کرده. یکیش حمله به ناوشکن دنا بود. چقدر تو می‌تونی رذل و پست باشی که به یه ناوشکن غیرمسلح حمله کنی، از کار بندازیش و خدمه‌اش رو کیلومترها دورتر از وطنشون ویلون‌وسیلون کنی ولی بگی نه، کمه، بیا for fun خلاف تمام قواعد پیش بریم و بزنیم بکشیمشون؟! (چه سوالیه! همون قدر رذل که همون چند ساعت اولِ جنگ با دو تا موشک یه دبستان رو نشونه بگیری!) بین تمام شهدای ناو دنا، همون موقع که داشتم فهرست اسامی رو می‌خوندم یه اسم توجه‌ام رو جلب کرد: رضا رک‌جان. حتی نمی‌دونم رک‌جان چطور خونده می‌شه! چند روز بعد، خبرگزاریا و کانالا بیشتر این اسم رو روی زبونا انداختن: همه‌ی ما مردم ایران خانواده‌ی رضا رک‌جان هستیم چون خانواده‌ای نداشته و در پرورشگاه بزرگ شده. اون موقع من هم اشک ریختم برای برادری که حتی نمی‌دونستم چقدر از من کوچکتره! اما رفتم در موتورهای جست‌وجوی قشنگِ داخلی دنبال زندگی‌نامه‌اش گشتم تا مطمئن بشم چنین خبری راسته و صرفاً برای چارتا لایک بیشتر نیست.

اون روز نتیجه‌ی به‌دردبخوری پیدا نشد به‌جز همون متن‌های ادبی‌ای که توی کانال‌ها بود. وقتی دسترسی به گوگل دوباره وصل شد هم جزو اولین جست‌وجوهام زندگی‌نامه‌ی شهید رضا رک‌جان بود و این بار نتایج بهتری پیدا کردم! اون روز فقط این گزارش تصویری دیدار با خانواده‌ی این شهید رو روی سایت نوید شاهد دیدم و مطمئن شدم که خبرگزاری‌ها که حتی لحظه‌ای دسترسی‌شون به منابع آگاه قطع نمی‌شه، به خودشون زحمت ندادن دو تا تلفن بزنن و بعد خبر رو بذارن! چرا؟ چون قشنگ و اشک‌درآر و لایک‌خور بود؟! از خود شهید خجالت نکشیدین؟ از آه خانمان‌برانداز مادرش نترسیدین؟ فارس‌نیوز (بخوانید فیک‌نیوز) هنوزم همون دروغا رو روی سایتش داره و جزو نتایج اول گوگله! دیروز هم باز جست‌وجو کردم و این مصاحبه با مادر و همسرش رو در شهرآرانیوز دیدم. هشت سال از من کوچکتر بوده و رزم‌نواز ارتش، نوازنده‌ی ساکسیفون. یک‌سال‌ونیمه بوده که مادر و پدرش جدا می‌شن و مادرش ازش بی‌خبر بوده تا وقتی پسر ۱۹ سالش می‌شه و خودش‌ می‌گرده و مادرش رو پیدا می‌کنه و دیگه هر روز با مامانش حتی شده تلفنی ارتباط داشته. مادر و همسرش نمی‌خوان باور کنن رضا شهید شده، شهید جاویدالاثر همینه دیگه، یه داغ اضافه روی دل خانواده‌اش می‌مونه. راستش من دعا می‌کنم برگرده، حتی یه نشانه‌ای از پیکر، تا خانواده راحت‌تر بتونن باور کنن، اما شاید خودشون با این امیدِ به زنده‌بودن راحت‌تر باشن، حتی اگه به نظر همه‌ی دنیا غیرمنطقی باشه. پ.ن. ناو دنا ۲۰ شهید جاویدالاثر داشت که بعد از حدود ۲ ماه پیکر یکیشون، شهید محمدرضا جوان‌بخت، پیدا شد و به وطن برگشت. الان هنوز ۱۹ خانواده چشم‌به‌راه یه نشونه‌اند.

بسم الله الرحمن الرحیم. سلام به همه به‌جز اونایی که از حمله به ایران خوشحال بودن. من فعلاً توی کانال بله فعال‌ترم تا دسترسی ب
بسم الله الرحمن الرحیم. سلام به همه به‌جز اونایی که از حمله به ایران خوشحال بودن. من فعلاً توی کانال بله فعال‌ترم تا دسترسی به تلگرام راحت بشه. https://ble.ir/siminkazemisaid عکس: ما زنده‌ایم مثل امید 🇮🇷. ماشاءالله به این دختر زیبایی که نمی‌شناسمش.

به امید یک باگ، شاید! شاید وصل شد و این پیام اومد. من رو در اپلیکیشن «بهخوان» با اسم خودم و همین آی‌دی siminkazemisaid می‌تونین پیدا کنین. در اپلیکیشن بله هم یه کانال با همین آی‌دی ساختم. پ. ن. بهخوان رو تازه پیدا کردم. شبیه اینستاگرام کتاب‌خوان‌ها می‌مونه! جای جالبیه.

س.ن. این پست رو پارسال نوشتم و نمی‌دونم چرا لینک این ویدئویی که می‌گم رو توش نداشته بودم! ولی الان که دیدمش گفتم حیفه به‌خاطر نبود یه لینک، پست رو نذارم. یه TEDx می‌دیدم که داشت در اصل درباره‌ی تاثیر منفی و بلندمدت محل کار سمّی می‌گفت که آدم به سیگنال‌های خطر بیش‌ازحد حساس می‌شه و سیگنال‌های امنیت رو‌ نمی‌تونه ببینه. به نظرم می‌شه تعمیمش داشت به تمام محیط‌هایی که در زندگی‌مون درشون هستیم، مدرسه، خانواده و حتی جامعه! می‌گه ما عوامل استرس‌زا رو که نمی‌تونیم حل کنیم. اما می‌تونیم اتفاقی که در سیستم عصبی‌مون میفته رو کنترل کنیم. چطور؟ ۳ تا تکنیک می‌گه: ۱. تنفس: با آگاهی نفس عمیق بکش. الان تمرکز کن که داری هوا رو می‌کشی داخل ریه‌هات، الان ریه‌هات رو داری از هوا خالی می‌کنی. این کار باعث می‌شه احساس امنیت کنی و اون حسی که الان در خطر شدید و قریب‌الوقوع هستم از بین بره. در نتیجه، غلبه‌ی احساسات کمتر می‌شه و منطقی‌تر می‌شیم. حتی وقتی این کار گروهی انجام می‌شه تاثیرش بیشتره چون روی سیستم‌های عصبی همدیگه تاثیر مثبت می‌ذاریم و دورهمی😁 سیستم‌های عصبی‌مون رو تنظیم می‌کنیم. حتی آنلاین و تصویری هم تاثیر داره! اما برای این که وقتی چنین تنفسی رو لازمش داریم یادمون باشه که انجامش بدیم، باید وقتی لازمش نداریم تمرین کنیم. روزی یکی دو بار می‌شه تمرینش کرد. ۲. تحرک: وقتی اتفاق بدی برامون میفته، یا شاهد اتفاق استرس‌زایی هستیم، ترشح آدرنالین می‌ره بالا. اول باید اون آدرنالین رو از عضلاتمون بیرون بریزیم، با حرکات ایروبیک شدت بالا، مثلاً با شنا یا رقص یا هر کار مشابهی که باهاش راحت‌تریم. من پیاده‌روی تند دوست دارم، بعضیا دوچرخه‌سواری، حتی به نظرم کسایی که میفتن به جون تمیزکردن خونه هم در واقع واکنش طبیعی بدنشون در همین چارچوبه. اما تحرک خالی فایده نداره! بعدش باید استراحت کنی. اگه بعد از تحرک و استراحت، حس کردی آماده‌ای که با یه چالش جدید روبه‌رو بشی یعنی این تکنیک رو درست به کار بردی! آماده‌بودن نشونه‌ی در حالت امنیت بودنِ سیستم عصبیه. ۳. ارتباط برقرار کردن با باقی انسان‌ها: ما در روز به حداقل بیست ثانیه بغل‌کردن نیاز داریم! حالا می‌تونه از سمت یک نفر باشه یا چند نفر. و از کجا می‌فهمیم ارتباط انسانی کافی داشتیم؟ در تعامل با بقیه سرد و خشک نیستیم، از تعامل لذت می‌بریم، می‌خندیم، لبخند می‌زنیم، نزدیک بقیه می‌نشینیم یا می‌ایستیم، حالت‌های چهره‌مون تغییر می‌کنه، وقتی یکی داستان غم‌انگیزی می‌گه با تغییر حالت‌های چهره‌مون باهاش همدلی می‌کنیم، می‌تونیم بقیه رو تسکین بدیم و سرحال کنیم. #TED #خودیاری

این #لگو اسمش هست Years و از این سال‌هایی که ما داریم از سر می‌گذرونیم که خیلی قشنگ‌تره! :) تا بسته‌اش رو باز کردم گفتم به‌به
این #لگو اسمش هست Years و از این سال‌هایی که ما داریم از سر می‌گذرونیم که خیلی قشنگ‌تره! :) تا بسته‌اش رو باز کردم گفتم به‌به چه رنگای پاستیلی قشنگی! خیلی هم آسون بود. دو بار قطعه رو برعکس جا زدم و به‌راحتی با در خودکار بیک جداشون کردم 😁. همون دسته‌ی در خودکار هست که انقدر باهاش بازی می‌کردیم فرتی می‌شکست، همون رو اگه نشکونیم به‌عنوان اهرم واسه جداکردن قطعات واسه لگو جواب می‌ده. 😁 یه قطعه هم اضافه داشت که توی عکس گذاشتمش چون به هیچ جا نمی‌شد وصلش کنی گل پرتر بشه! این از قطعاتیه که گلدونش رو می‌سازه. اینم از عکس روش خیلی قشنگ‌تر شد! یه‌کم شبیه گل لاله است به نظرم. 🤔

دقیقاً آیه قرآن می‌گه که غیرمسلمانان لزوماً جهنمی نیستند! بعد اون رمانه اصرار داره هستند! 😐 عکس از «ترجمه‌ی خواندنی قرآن» از
+1
دقیقاً آیه قرآن می‌گه که غیرمسلمانان لزوماً جهنمی نیستند! بعد اون رمانه اصرار داره هستند! 😐 عکس از «ترجمه‌ی خواندنی قرآن» از علی ملکی هست و اسکرین‌شات که اصل آیه هم داخلشه، ترجمه‌ی مکارم شیرازیه.

البته بازم قیمتا رو با باقی سایتا چک کنین، مخصوصاً بازارکتاب. ترجمان آخرین چاپ رو با تخفیف می‌فروشه ولی اگه چاپ‌های قبلی جای دیگه باشن طبیعتاً قیمت پایین‌تره چون هزینه‌ها هر روز زیادتر می‌شه.

کسی این کتاب رو خونده؟ «زندگی همین است» نوشته‌ی محمدهاشم اکبریانی از نشر چشمه من داستانای فانتزی دوست دارم اما از این خوشم نی
+1
کسی این کتاب رو خونده؟ «زندگی همین است» نوشته‌ی محمدهاشم اکبریانی از نشر چشمه من داستانای فانتزی دوست دارم اما از این خوشم نیمد. از ۱۲۰ صفحه دو فصل یعنی حدود ۳۰ صفحه رو خوندم و بعدم رفتم آخر داستان ببینم اگه همچنان همین مدلیه ادامه ندم. و همین مدلی بود. از یه طرف چندشم شد از بس کرم میاد مُرده می‌خوره و نویسنده می‌ره توی قبر صحنه‌های اون زیر بین مُرده حشرات رو توصیف می‌کنه و از یه طرف به نظرم اومد سطح خلاقیت داستان پایینه، انگار صرفاً هر چی به ذهنت میاد بنویس و به هم وصل کن و تمام. سعی کرده بود طنز باشه ولی برای من فقط حال‌به‌هم‌زن بود! عکس توضیح پشت جلدش هم گذاشتم. ولی به هرحال بخشی‌اش هم سلیقه‌ایه. اگه شما هم خوندینش بگین دوستش داشتین یا نه.

سه تا نکته دیگه بگم درباره‌ی این کتاب «اگر لب وا کنم». یکی این که ۳ تا شخصیت اصلی داره. تامیکا مسیحی کمابیش معتقده، امینه که مسلمون به‌شدت معتقده و دُرّه که از بچگی دوست امینه بوده و قبلاً از امینه هم معتقدتر بوده اما الان هم حجاب رو کلاً گذاشته کنار و حتی لباسای خیلی باز می‌پوشه هم کاهل‌نماز شده چون می‌خواد خواننده بشه. هر سه تا هم توی یه خوابگاه دانشجویی که در واقع یه آپارتمان دربست هست با هم زندگی می‌کنن. امینه چون گذشته‌ی درّه یادشه و دلش می‌سوزه برای دوستش خیلی بهش تذکر می‌ده که نمازت رو بخون ولی یه جاهایی به نظر من دیگه از تذکر و امربه‌معروف فراتر می‌ره و فضولی می‌شه! البته درّه انقدر خوش‌اخلاقه که یا گوش می‌کنه یا به شوخی‌خنده و بی‌محلی می‌گذرونه. من بودم خدایی یه دعوای اساسی با امینه می‌کردم که به تو چه مگه تو کی منی؟!😂 یه نکته‌ی دیگه هم که من خوشم نیمد اینه که انگار صرفاً با ترسوندن از جهنم و عذاب می‌خواد دعوت به اسلام کنه. بعد نمی‌دونم این رسم عربستانه یا این نویسنده این‌طور دلش خواسته تعریف کنه که از بچگی برای بچه‌ها عذاب جهنم و شب اول قبر و این چیزا رو انگار شرح داده باشن! مثلاً امینه یکی از خاطرات ۵-۶سالگی خودش و درّه رو تعریف می‌کنه که درباره‌ی عذاب جهنم می‌ترسیدن و انگار حتی درباره‌ی مرده‌ها هم حرف می‌زدن که می‌رن جهنم فلان و بهمان می‌شه. یه جا هم خواهر ۴ساله‌ی درّه میاد با ترس و تعجب گیر می‌ده به تامیکا که تو که مسلمون نیستی نمی‌ترسی اون دنیا می‌ری تو آتیش جهنم می‌سوزی؟! من که حداقل دور و برم در این حدش رو ندیدم! تهش تو اون سن و حتی بزرگ‌تر به ما می‌گفتن گناه کنی می‌ری جهنم آتیشه می‌سوزی و سوال بپرسی خدا سنگت می‌کنه. بعد اصلاً این که غیرمسلمونا اون دنیاشون چه شکلیه هیچ‌وقت جای بحث نبود برای ما اونم در اون سنین پایین! بهش فکر هم نمی‌کردیم! می‌گفتن مسلمونی که از اسلام برگرده به دین دیگه‌ای عذاب جهنم منتظرشه اما اونی که از اول مسلمون نبوده رو تا یه سنی اصلاً حرفی ازش نبود از یه سنی به بعد هم من یادمه پرسیدم ولی یادم نیست کی بهم جواب داد که اگه آدمای خوبی باشن بهشتامون با هم فرق داره چون بهشت چندین طبقه است و از این دست توضیحات. اما این کتاب پیش‌فرضش اینه که الان هر کی مسلمون نباشه در آتش جهنم می‌سوزه چون الان همه دیگه اسم اسلام به گوششون خورده و باید می‌رفتن خودشون می‌گشتن می‌فهمیدن باید مسلمون بشن. کلاً خدا توی این کتاب خشم مطلقه. اشاره‌ی خیلی کمی به بهشت می‌کنه.

خلاصه که من این کتاب رو جزو کتابای قیمت قبل، از شهر فرهنگ و هنر خریده بودم و در اون حد می‌ارزید چون گفت‌وگوهای امینه و تامیکا خیلی جذاب بود و اتفاق آخر داستان هم اصلاً برام قابل‌پیش‌بینی نبود. اما اونقدری هم نکات منفی داشت که نگم حتماً بخونین. اگه توی کتابخونه دیدین بخونین 😁 به وقت‌گذاشتن می‌ارزه خوندنش اما به پول زیاد دادن نمی‌ارزه.

#کتاب اگر لب وا کنم نوشته‌ی روبی مور ترجمه‌ی مینا اسکویی انتشارات امیرکبیر این داستان از اونایی بود که مسیر برای آدم جذاب‌تر از مبدا و مقصده. سریال «مسافری از هند» رو یادتونه که سیتا می‌خواست مسلمون بشه و سوالاش رو از دایی رامین می‌پرسید و تا دایی میومد جواب بده دیلینگ دیلینگ آهنگ پخش می‌کردن؟😂 اینجا هم تامیکا می‌خواد ببینه اسلام چیه و مدام سوال می‌پرسه اما وقتی هم‌اتاقیش، امینه، جواب می‌ده دیگه آهنگ پخش نمی‌شه. 😁 مسیر جذاب همین سوال و جواب‌هاست چون امینه آیه‌ی قرآن می‌خونه و بخش‌هایی از انجیل و کتاب مقدس رو و با هم مقایسه می‌کنه و تامیکا رو به چالش می‌کشه. موضوع جالب‌تر می‌شه وقتی پشت جلد کتاب رو خونده باشین و بدونین خود نویسنده هم مسیحی بوده و مسلمون شده و رفته دنبال تحصیل علوم اسلامی، پس این سوال‌و‌جواب‌ها رو تجربه کرده، یا خودش پرسیده یا کسی ازش پرسیده. البته خود داستان خیلی قوی نبود، هرچند ته داستان اتفاق غیرقابل‌پیش‌بینی هم داشت. خیلی هم تکرار بی‌دلیل داشت. نثرش هم شبیه فیلمنامه بود اما همین تکرارها آبکی کرده بودش. مثلاً راوی می‌گه چرا؟ چرا چنین اتفاقی افتاد؟ آخر چرا چنین اتفاقی افتاد؟ اصلاً چرا باید چنین اتفاقی می‌افتاد؟ 😂 حالا عین همین تو کتاب نبود ولی تکرارهاش این مدلیه. نکته‌ی مثبت این کتاب برای من این بود که بعضی از سوال‌ها و شک‌های اخیر مذهبی من رو جواب داد و یادآوری‌های خوبی بهم کرد. نکته‌ی منفیش هم این بود که درباره‌ی بعضی چیزا استدلال‌هاش اصلاً استدلال نبود! شبیه جوابای معلم دینی‌های خودمون بود، تازه اگه جواب می‌دادن و نمی‌گفتن سوال نپرس، کفر نگو، خدا سنگت می‌کنه! 😂 نکته‌ی جالبش هم این بود که تامیکا هم وقتی از شک‌هاش به مسیحیت از مامانش می‌پرسیده یه چیزی بهش می‌گفت تو مایه‌های همون سوال نپرس کفره، خدا سنگت می‌کنه‌ی خودمون! 😁 نکته‌ی عجیبش هم یه‌سری احکامی بود که من به گوشم هم نخورده بود! به نظرم احکام اهل سنت باشن چون احکام پایه‌ای هستن و اگه برای کل اسلام بودن حتماً تو مدرسه به ما هم می‌گفتن. داستان توصیفای ریز و قشنگی داشت، ولی از این نظر لنگ می‌زد که یه سری چیزا رو روی هوا رها می‌کرد! مثلاً اصرار داره سلیمان، برادر امینه، مقالات افراطی می‌نویسه توی روزنامه‌ی دانشگاه اما هیچ جا مثال نمیاره چرا افراطی! یا حتی وقتی تامیکا می‌بینتش هیچ نشانه‌ای از ظاهر سلیمان توصیف نمی‌کنه که بگی خب پس منظورش از افراطی اینه. یا حتی امینه توی آپارتمان خوابگاهی‌شون یه سری کتابا دم دست داره که به نظر من توجیهی براشون نیست. مثلاً چرا یه دختر معتقد باید دم دستش کتاب چرا باید مسلمان شویم داشته باشه؟ قاعدتاً یه‌چیزی تو مایه‌های چرا مسلمان بمانیم منطقی‌تره براش.🤔 این کتاب رو نویسنده سال ۲۰۰۱ انگلیسیش رو چاپ کرده به اسم If I should speak now و چون علوم اسلامی رو عربستان و مصر یاد گرفته، مثلاً درباره‌ی حجاب همون چیزای اون سال‌های عربستان رو می‌گه. مثلاً امینه می‌گه اصل حجاب جلباب بوده که یه لباس یه تیکه بوده از روی سر تا مچ پا رو می‌پوشونده و فقط یه شکاف برای چشم‌های زن معلوم بوده و ما هم بهتره همون رو داشته باشیم. تاکید هم داره خود من با اینکه جلباب ندارم و عبا می‌پوشم و روسری، به پوشیه‌زدن فکر می‌کنم چون من رو می‌بینن می‌گن وای چه چهره‌ی زیبایی داری (حتی نمی‌گه مردها می‌گن، کلاً همه رو منظورشه!) برام جالب بود ببینم کسی که این چیزا رو نوشته خودش چه حجابی داره. جست‌وجو که کردم با اسم خود نویسنده چیزی پیدا نمی‌شه چون کتاباش رو بیشتر با اسم اسلامیش، «اُم زکیه»، می‌نویسه ولی با اسم کتابش پیدا کردم. یه حجاب معمولی و زیبا داره، یعنی کت و دامن و روسری که فقط قرص صورتش معلوم باشه. و برام سوال شد این کتاب ۲۰۰۱ بوده و اون دوران پر از محدودیت برای خانم‌ها در عربستان، الان نویسنده بخواد بنویستش باز هم همینا رو می‌نویسه؟ الان اصلاً نظرش درباره‌ی تغییراتی که حتی عربستان هم در احکام مرتبط با خانم‌ها داده، چیه؟ حالا از خود داستان که بگذریم، ترجمه. به نظر من ترجمه خیلی خوب نبود. داغون نبود و چیز گنگی نداشت اما مثلاً یهو لحن عوض می‌شد! مثلاً راوی داره با لحن عادی امروزی شبیه لحن من در همین پست حرف می‌زنه بعد یهو می‌گه «او را چه شده بود؟» و می‌پره به لحن سریال تاریخیا بعد دوباره برمی‌گرده به لحن عادی امروزی. ویرایش کتاب هم یه کار اساسی می‌خواست! مثلاً باید اینتر می‌زد دیالوگ رو بره خط بعد چون گوینده عوض شده اما همه توی یه خط بود. چند جایی هم به نظرم اسم شخصیت رو جابجا گفته بود ولی نمی‌دونم کار نویسنده بوده یا مترجم.

#کتاب اگر لب وا کنم نوشته‌ی روبی مور ترجمه‌ی مینا اسکویی انتشارات امیرکبیر از تصویر روی جلد و توضیح پشت جلد کتاب فکر کردم داس
+1
#کتاب اگر لب وا کنم نوشته‌ی روبی مور ترجمه‌ی مینا اسکویی انتشارات امیرکبیر از تصویر روی جلد و توضیح پشت جلد کتاب فکر کردم داستان درباره‌ی زندگی مسلمانان و چالش‌های زندگی در کشورهای غیرمسلمان گفته. اما وقتی شروع کردم به خوندن، دیدم شخصیت اول یه دختر سیاه‌پوست و مسیحیه و توی خوابگاه هم بهش انگ می‌زنن به یه دختر سفیدپوست حمله کرده و آسیب زده، گفتم واااای! بازم کلیشه! یه سیاه‌پوست مظلوم، از اسلام می‌شنوه و می‌گه چه دین خوبی برای مظلوما پس مسلمون می‌شه. چرا از کسایی مثل حضرت خدیجه نمی‌نویسن که هیچی کم نداشتن و زن قدرتمند و موفقی بودن اما مسلمون شدن؟ یا مثلاً چرا درباره‌ی سفیدپوستای مسلمون‌شده نمی‌نویسن؟ داستان که پیش رفت و گفت تامیکا (شخصیت اول) باید برای درس ادیان درباره‌ی یک دین مقاله بنویسه ولی نمی‌دونه درباره‌ی چی بنویسه، گفتم خب همون شد! درباره‌ی اسلام می‌خونه و می‌نویسه و مسلمون می‌شه!🙄 اما اشتباه فکر می‌کردم!😁 یعنی از این نظر که فکر کردم داستان کاملاً کلیشه‌ایه و حوصله‌سربر اشتباه فکر کردم. انقدر جذاب بود که سه‌روزه تمومش کردم این ۳۲۳ صفحه رو! تندتند می‌خوندم و تندتند راه می‌رفتم! باقی در پست بعد!

امروز بیش از پانزده‌هزار قدم راه رفتم! توی خونه! 😎 بیشترش هم از عصر تا الان بوده چون دارم یه کتاب جذاب می‌خونم! به‌زودی بیشتر می‌گم ازش. 😁

#کتاب گریزی از شکست نیست: کتابی دربارهٔ آرامش نوشته‌ی جو موران ترجمه‌ی علیرضا شفیعی‌نسب انتشارات ترجمان علوم انسانی کل کتاب د
#کتاب گریزی از شکست نیست: کتابی دربارهٔ آرامش نوشته‌ی جو موران ترجمه‌ی علیرضا شفیعی‌نسب انتشارات ترجمان علوم انسانی کل کتاب در عنوانش خلاصه شده: گریزی از شکست نیست. البته برای من «کتابی دربارهٔ آرامش» نبود و حوصله‌سربر بود. کتاب پره از مثال‌های شکست‌خوردن (یا به‌قول مترجم ناکامی) شخصیت‌های بزرگ قدیمی و معاصر. از موفقیت‌ها زیاد نمی‌گه چون قبلاً زیاد از موفقیت‌هاشون گفتن! البته من ایرانی خیلی از مثال‌هاش رو نمی‌شناختم، هرچند حرف اصلی رو متوجه می‌شدم. به نظرم برای جامعه‌ی آمریکا یا شاید حتی اروپا خوندن این کتاب لذت‌بخش‌تر باشه تا برای ما. کتاب می‌گه ناکامی و شکست بخش جدایی‌ناپذیر زندگی همه‌ی آدم‌هاست، حتی اونایی که فکر می‌کنی در خوشبختی و موفقیت غرقن هم همین الان دارن ناکامی رو در بخش‌هایی از زندگیشون می‌چشن. برای من حوصله‌سربر بود چون سال‌هاست به همین نتیجه رسیدم. کلاً، نویسنده باور داره شکست اولین گام پیروزی نیست و هر شکست مقدمه‌ی شکست بعدیه. خلاصه که اون‌قدر بد نبود که بگم اصلاً نخونین و اون‌قدر هم خوب نبود که بگم حتماً بخونین. شاید برای کسایی که فکر می‌کنن شکست‌خورده‌ترین آدمای دنیان خوب باشه خوندنش.

بزرگ‌ترین چالش‌های زندگی را نمی‌توان حل کرد، فقط می‌توان بزرگ شد و پشت‌سرشان گذاشت. #شنیده‌ها از #کتاب گریزی از شکست نیست: کتابی دربارهٔ آرامش نوشته‌ی جو موران ترجمه‌ی علیرضا شفیعی‌نسب انتشارات ترجمان علوم انسانی

#کتاب گریزی از شکست نیست: کتابی دربارهٔ آرامش نوشته‌ی جو موران ترجمه‌ی علیرضا شفیعی‌نسب انتشارات ترجمان علوم انسانی شادکامی و
#کتاب گریزی از شکست نیست: کتابی دربارهٔ آرامش نوشته‌ی جو موران ترجمه‌ی علیرضا شفیعی‌نسب انتشارات ترجمان علوم انسانی شادکامی واقعی مثلاً در این روزهای زندگی من، لگوساختن یه نمونه از شادکامی واقعیه :)