492
Subscribers
-124 hours
No data7 days
+3630 days
Posts Archive
جونز: «او-وی. من میخوام به یه جایی برسم. دوست دارم یه جای درستوحسابی استخدام شم و یه حقوق خوب بگیرم.»
ایگنیشس با عصبانیت گفت: «همونطور که فکر میکردم. به عبارت دیگر میخوای یک بورژوای تمامعیار بشی. تمامتون مغزشویی شده اید. تصور میکنم دوست داری تبدیل به یک آدم موفق یا فرومایهیی از این دست بشی.»
#اتحادیهیابلهان #جانکندیتول #پیمانخاکسار #ص۳۵۷
گاهی وقتها، بعضی چیزهای خندهدار هم ترسناک است؛ خب البته که اگر تنها باشی و با چنان موقعیت غیر عادی سر بخوری، به جای خنده میترسی.
مثلن: یک صفحهٔ تلویزیون کلان است و در آن یک چهره به نمایش گذاشته شده. یک چهرهیی که تنها صرف روی است. چشمهایش بسته است و مثل یک موجود زنده خوابیده. بعد کمکم زبان میگشاید و در حالیکه چهرهاش هیچ شباهتی به ترکمنها ندارد، اما به لهجهٔ ترکمنی میگوید: «پلو... قابلی پلو... قابلی... قابلی...» بعد یک دم سرعت زبانش تیز میشود و بلبلبل... بربربر... تاتاتا... لهلهله... لیلیلی... هههههه... هو...هو...هو... و از این قبیل صداها میکشید.
بعد یک پشکی را میبینی که با تنبلی از زیر میز میبراید و هر چه سرش پتکه میکنی، از جایش تکان نمیخورد و میگوید: میخواهی مرا بیرون کنی؟ من تیمور قادری هستم خو. تیمورخان قادری هستم. مرا از اینجا میکشی؟ من تیمور قادری هستم. کسی که همیشه همراهت است.
.
.
ترسناک است یا خندهدار؟ فعلن برای خودم خندهدار است اما صبح وقتی از خواب بیدار شدم، ترسناک بود.
به این قسمتم اشاره کرد و پرسید: بیریا صایب! اینجه مرمی خورده بود؟
.
.
نه، مرمی چیست؟ بمب اتم خورده بود و زنده ماندم.😂
یک نفر برم زنگ بوده و بنده متوجه نبوده ام. بعد پیام کردم و متاسفانه برایش نوشتم: «سلام. ببخشید زنتان آمده بوده. متوجه نشدم.» پیام را زود اصلاح کردم، حدود یک دقیقه بعد از دیدن و جوابدادنش.
من بیشتر از یک ماه است که با این نام حسابم (بییار) دوام آورده ام؛ آن وقت شما تصور میکنید که بیریا آدم ضعیف و ناتوانی است.
با رضا ثمین، غفور سیاوش، خودم و سید امین اسفندیار.
خیلی انتظار داشتم که غفور سیاوش را دوباره ببینم. همچنین مشتاق دیدار رضا ثمین. برای آغا صاحب اسفندیار هم دل بنده تنگ بود. این خوشبختی عظیم به یکبار بر من نازل شد و از خوشی فراوان، کمی راهم را گم کردم.
.
.
پ.ن.: این سه تن، از لحاظ جسامت خیلی لاغرتر از حضرت کلانتر هستند اما از لحاظ اندیشه و فکر و دانش و سواد ادبی، خیلی چاقتر از حضرت کلانتر هستند. عمرشان دراز باد!
تا حال شیرچای خوردین؟
میان ما اندخوییها مروج نیست. بنده همین الان اولین قلوپ شیرچایم را در تاریخ شکمم میل فرمودم. میخواهم این لحظه را در تاریخ شکمم به یادگار بگذارم، زیرا بسیار حیاتی است. ممکن تبدیل به خاطرهٔ عجیب و بزرگی برای معدهام شود که نتواند فراموشش کند.
Repost from دُژَم
گاهی متوجه میشوم که نویسنده چیزی را نوشته است که من هرگز نتوانستهام دربارهٔ خودم بگویم. اینطور نیست که نویسنده مرا شناخته باشد؛ موضوع کاملن برعکس است. هیچ نویسندهای چیزی دربارهٔ من نمیدانسته است. اما ادبیات دقیقن در همین بیگانهگی، امکان نوعی شناخت را فراهم میکند: آدم در سخن دیگری، با خودش مواجه میشود.
https://pin.it/1pivx2L7M
کلانتر با خبر شوکهکنندهٔ «فعالیت در Pinterest» خدمت شما آمده است. لطفن او را حمایت نکنید.
پژوهشگر دیگری میگوید:
پس آدمهایی هستند که از مرگ سیارهٔ ما سود میبرند. من میگویم که این کار که توسط این آدمها که از همه چیز خبر دارند صورت میگیرد، در واقع نوعی جنایت علیه بشریت است.
