500
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+67 kun
+3330 kun
Postlar arxiv
به یکبار دست از کار میکشم. دوباره غرق فکرهای کهنهیی میشوم گاهگاه جنون شدیدی را برای دانستن عمق آنها در وجودم حس میکنم؛ فکر این که لایههای خیالات یک پیرمرد را بشکافم. نه این که خیالبافی کنم و داستان بنویسم، نه؛ بلکه واقعن یک پیرمرد کاملن معمولی را اجیر بگیرم و ازش بخواهم که تمام زندهگیاش را از صفر تا سد برایم بازگو کند. آن هم نه بازگویی معمولی و ساده، بلکه برایم تصویرهایی که در ذهن دارد را بگوید؛ مثلن شاید از یک طاقچه بگوید که در آن چند ظرف سفالی است، یا تصویر یک پنجرهیی که به جای شیشه، پلاستیک گرفته اند، یا تصویر مادرش که نان میپزد و ازش میخواهد که زن همسایه را صدا بزند که بعد از او نانش را بپزد، یا تصویر خواهرهایش که کالا میشویند یا به درخت بالا شده اند، یا تصویر سگ همسایه که یکبار از پایش گاز گرفته یا آن دختر همسایه که زمانی برایش علاقه داشته و چهرهاش را میپسندیده و بعد همه چیز با «هیچ» ختم شده و حالا بسیار به مشکل چهرهٔ آن دختر همسایه را به خاطر میآورد، یا تصویر زنش در جوانی که برای نخستینبار در روز عروسیاش دیده، یا چهرهٔ خودش که در جوانی برای نخستینبار عکس گرفته و آن عکس را گم کرده، یا یک روز در میان جنگها و انسانکشیها که در مخروبهیی پناه گرفته و نجات یافته، یا تصویری از پسر کاکایش که در ارگ ظاهرشاه، جزء گارد شاهی بوده و خیلی قد بلندی داشته، یا تصویری از پدرکلانش که اغلب بین نماز دیگر و شام، در مسجد مینشسته و به قرآنخوانی و درس شاگردهای ملای مسجد گوش میداده، یا تصویر یک قاب رومی خشکشده -دستساخت مادرش- که بوی و رنگش را هنوز به خاطر دارد، یا تصویر هوای خیلی عجیب و زیبای یک شام در زمستان، قبل از نماز شام که از میان تکههای ابر، آفتاب بسیار روشن درخشیده و ابرها را سرخ کرده و برفها هم کمکم سرخ به نظر رسیده، یا تصویر یک ابر خشکیده و سرخشدهٔ تاک که یک روز کنار جوی پشت باغ فلانیخان نشسته و پاهایش را داخل آب گذاشته و آن برگ سرخ را میان آب جوی تر کرده و برگ را کف دستش گذاشته و از تماشایش خیلی لذت برده، یا...
- دو هزار ضرورت است مدیر صاحب. دختر عمهام فوت کده. میرم به جنازهاش. پول ندارم.
- تسلیت باشه. چند ساله بود؟
- کلان بود. خیلی زجر کشید. مریض بود. [صدایش کمکم گرفته بود.]
- چه شده بودش؟
- شوهرش سرش دگه زن گرفته بود.
باورتان میشود؟ شاید نشود اما همین قسم گفت: «شوهرش سرش دگه زن گرفته بود (یعنی زن دوم گرفته بود؛ یعنی انباقدار شده بود) و همی خاطر هم مریض شد و مُرد. زجر کشیده مُرد.»
من نمیتوانم حکم بدهم که دو زن داشتن یا زن داشتن، درست است یا نه؛ اما میتوانم حدس بزنم که یک زن چه حسی میتواند در برابر آن داشته باشد. یکی از عالمهای دوستداشتنی و نورانی ما توضیح میداد: «زن ناقصالعقل نیست؛ بلکه چیزی که در او زیاد است، احساساتش است. احساسات زیادی دارد و نمیتواند آن را گاهی کنترول کند و همین احساسات باعث میشود که گاهی به جریان عقل، نقصان وارد کند.» درست. چندان نابهجا هم نیست؛ پس با این حساب، طبیعی است که یک زن در اثر این که انباقدار شده، بمیرد. کمی از قضیه دور شویم: مرد که عاقل است و سر عقل و رأی او شکی نیست و احساساتش به اندازهٔ زن فعال نیست و میتواند آن احساسات لعنتی را کنترول کند، پس چه ضرورتی دارد که دو سه زن بگیرد؟ آن احساسات (که اغلبش هم غرایز جنسی است) نمیتواند با یک زن برطرف شود؟
حالا اگر هنوز مرگ یک زن به علت انباقدارشدن برایتان غیر قابل قبول است، یکبار مردی را تصور کنید -که مثلن احساساتش در کنترولش است و عاقل است- و زنش شوهر دوم را به خانه میآورد. این فرضیه قبلن هم ارایه شده. اگر زن دو شوهر داشته باشد چه؟ هیچ! باز هم زن است که میمیرد، مرد عاقل هیچ وقت بر اثر احساساتی که از بیشتر از غریزه نشئت میگیرد، نمیمیرد؛ بلکه میکشد.
دو نفر دگه به کانال بنده قدم رنجه فرماین و باقی اعضا هم کمی دندان روی جگر بگذارن، بنده شاهد 500K شدن کانالم خواهم بود. البته اگر خودم بتوانم دندان روی جگر بگذارم و دلکمه نکنم.
یک پشک لعنتی، درست پشت پنجرهام آمد و صدا زد: مَوووووووو...
بیدار شدم. سر و صدا کردم، رفت. ولی متوجه شدم دوباره برگشته. چراغ مبایلم را روشن کردم، دیدم دوباره آمده و تماشایم دارد. دوباره سر و صدا کردم، رفت؛ اما پس آمد. کلن چراغ اتاقم را روشن کردم. نرفت و طرفم سیل داشت. یا پروردگار! این بیناموس دیگر از ما چی میخواهد؟ نزدیکتر شدم و گفت: «پِشششششششت!» باز دور شد. پنجره را بستم.
حالا منتظر وقوع فاجعه هستم.
با خود گفتم: امروز دوشنبه باشد؟ کاش دوشنبه باشد. گمانم امروز یکشنبه است.
از زیر دل، مطمین بودم که امروزه دوشنبه است اما باز هم خودم را کمکم قانع کردم که به چندشنبهبودن امروز مشکوک شود. بالاخره موفق شدم. با پرداختن کمی دروغهای ریزهمیزه، توانستم خودم را قانع کنم که نمیدانم امروز یکشنبه است یا دوشنبه. بعد کتاب را بستم و مبایل را گرفتم تا ببینم چندشنبه است. در فاصلهیی که کتاب را میبستم و مبایل را میگرفتم تا ببینم چندشنبه است، خودِ تلقینشدهام، با خود خداخدا میکرد که کاش امروز دوشنبه باشد. یک روز نزدیکتر به جمعه، خدایاااا لطفن!
و بله، مبایل را روشن کردم و دیدم دوشنبه است. چشمهای بازتر شد. خود تلقینشدهام، هیجانی شد.
.
.
کارم عالی بود. چه تواناییهای عجیبوغریبی دارم، واویلا!
اثر: اتحادیهٔ ابلهان
نویسنده: جان کندی تول
مترجم: پیمان خاکسار
از نام این رمان پیداست که طنزی است. «ایگنیشس رایلی» قهرمان داستان، یک انسان عجیبوغریب و سنتگرا است. او با دختری که در زمان دانشگاه رابطه داشته، همیشه نامهنگاری میکند و تلاش میکند تا این دختر را با پیشرفت و کارکردهای جالب خودش، زیر تأثیر ببرد؛ اما هر باری که برای زیر تأثیربردن دختر، تلاش میکند تا یک کار خارقالعاده انجام دهد، خرابی عظیمی را راه میاندازد. این خرابیهای عظیم و چگونهگی فراهم آمدن رخدادهای آن و ماجراهایی که ماحول این ایگنیشس قهرمان رخ میدهد، خواندنی است. جدا از همهٔ اتفاقات جالب، اغلب سخنان طنزآمیز خود ایگنیشس بود که مرا بسیار خنداند.
در مقدمه و معرفی کتاب، گفته شده که «اتحادیهٔ ابلهان»، از بهترین آثار طنزی در قرن ۲۰ است. بنده چیزی در این مورد عرض نمیکنم. خودتان این کتاب را پیدا کنید و بخوانید و قضاوت کنید.
Repost from ده آتشین
کوه و دریا پس از معاملهای
عهد بستند در مواصلهای
عهدشان در ادامه در یک شب
عاشقانه طی مقابلهای
طرح پیدایشم پدید آمد
خلقتی بعد از مداخلهای
یکتن اول رسیده آخر خط
منم آن پاسخ معاجلهای
قصه کوته، دراز عمر پدر
شده مادر دوباره حاملهای...
٩ مرداد سال سیزده هف_
_تاد و دو، میرسم به مرحلهای-
آن شب از بین درد افتادم
اولین گریهای، در هَلهَلهای
دایه از مرد بودنم که گفت
پدرم گفت: پُر کند خلهای
8 سال از دو مصرع قبل گذشت
مدتی نی زدم پی گلهای
صبحهایم به شام پیوستند
اندک اندک شبم به معضلهای
شعر در متن قصه پیدا شد
من شدم آدم مخیلهای
شب و اندوه و ربط این هردو
به زنان چیست، این چه مسالهای...؟
هست هر زن، کتابی از پاسخ
ظالمانهترینشان بلهای...
بلههایم بلا شد و دیدم
که چگونه شدیم عایلهای
دست بردار از سرم ای عمر
که ندارم هوا و حوصلهای
کاش در بین زندگی و من
آنچه میبود، بود فاصلهای
ای زمین که زمینه رشدی
به نگاهم که سطل باطلهای
دهآتشین
@dehatashin
آندرس تلاش زیادی کرد همکاران امیلیا ماجرا را نفهمند و در همین راستا حتی به خودش اجازه داد به امیلیا بگوید خفه شو. امیلیا با خودش فکر کرد لابد از وظایف شوهری یکی هم بستن دهان زنشان است. #چقدرخوبسیگارمیکشیدم #الخاندروسامبرا #نورپناه #ص۳۸
در صفحهٔ بعدی نوشته:
آنیتا گفت مشکلی نیست و میتواند شوهرش را برای مدتی امانت بدهد.چه سخاوت و بزرگییی! اشکهایم چکچک ریخت.
#چقدرخوبسیگارمیکشیدم #الخاندروسامبرا #نورپناه #ص۳۶
امیلیا و آنیتا، دو خواهرخوانده هستند که از کودکی با هم بزرگ شده اند. از کودکی با همدیگر اشیا آرایش و اسباب بازی و سایر چیزهای خود را با هم معاوضه میکردند و حالا هم که آنیتا ازدواج کرده و امیلیای تیرهبخت برای ادامهٔ شغلش نیاز به همسر دارد، از آنیتا میخواهد که شوهرش را برای یک شب امانت بدهد.
یک زیتون دستم افتاد. میشرمم با چیزی پاکش کنم و دوباره بخورمش. گذاشتمش کنار. جگرم خون است برادران.💔
طرح قیامتی ز جگر میکشیم ما
نقاش ناله ایم و اثر میکشیم ما
#دیوانبیدل #بیدل #بهداروند #ج۱ #ص۲۹۰
