هنرمند تنهای منزوی فراموش شده
Open in Telegram
«Tout, au monde, existe pour aboutir à un livre» Unknown: https://t.me/HarfChatBot?start=a25c2e0a1dce Life art: https://t.me/+oAoLCgAzyoszZTQ0 Film recommend: https://t.me/movieforooghrecommend
Show more393
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-630 days
Posts Archive
اکنون، فراموشی جهانم را که بلعید
امکان هر آیندهای درجا بخشکید
فردا به من در مردنم در روز خندید
امروز،هر ناگفته را از ذهن دزدید
ذهنم به هر سهوا خطا با خشم غرید
گویی ز نافهمی ز خویشش سخت ترسید
بی یاد و بی امکانِ حفظ مرگ دیروز
دیگر نمیباید تلاشِ حافظه بر حفظ امروز
هذیانِ بیمعنا به جنگ خاطره مُرد
لیکن جهان ذهنیام گویی ز شیدایی کتک خورد
پس من کجا هستم کنون با مرگ امروز؟!
شاید که جا ماندم برای صد ابد در گور دیروز
پر اشک،در رویای پیدایی امروز
خود را رها کردم به شیدایی دیروز
دیگر نمیدانم چه چیز ماند و گم شد!
شاید که امکان تعقل بر وجودم هم ز من مرد
"دانهبرف"
از خواب سنگینیم که ترسیدم
گویی به گور خویش خندیدم
شب ها مرا بازیچهی تصمیم خود کردند
بر چهرهی ترسیده ام
هر بار میخندند
من خود ز ترس زنده ام از خواب
کردم خودم را دم به دم بیتاب
چون که نمیشد که بمیرم من در این مردن
این تخت من شد آن تمام پرتگاه من
کابوس، مانند مریضی در تنم گم شد
تعلیق در هر خواب و بیداری مصور شد
این چشم های خسته ام دیگر نمیخوابد
از وحشت بی مرگیاش کابوس میبافد
کابوس بیداری که شد عادت به چشمانم
یعنی به تعلیق نبود خویش میمانم
"دانهبرف"
Repost from N/a
تو از مهرم گریزانی تو جدّ چشم گریانی کتاب شعر من میسوخت ولی اکنون تو میخوانی صدای نغمهی سرخت رسیده بر جهان شب کتاب شعر پایان یافت چه بد.. تو رو به پایانی تو بودی چند خط شعرم به وقت خواهشم بر مرگ تو هستی که به هر خطت مرا از مرگ میرانی ولی هر بار میمیرم چو میآغازیم در شعر که میمیرم ولی ماندم در این چند بیت پنهانی ولی اکنون که گریانی مرا از حفظ میخوانی کتاب و دفترم گم شد دگر باید بیارامی "دانهبرف"
تو از مهرم گریزانی
تو
جدّ چشم گریانی
کتاب شعر من میسوخت
ولی اکنون
تو میخوانی
صدای نغمهی سرخت
رسیده
بر جهان شب
کتاب شعر پایان یافت
چه بد..
تو
رو به پایانی
تو بودی چند خط شعرم
به وقت خواهشم بر مرگ
تو هستی که به هر خطت
مرا
از مرگ میرانی
ولی هر بار میمیرم
چو میآغازیم در شعر
که میمیرم ولی ماندم
در این چند بیت پنهانی
ولی اکنون که گریانی
مرا از حفظ میخوانی
کتاب و دفترم گم شد
دگر
باید بیارامی
"دانهبرف"
Repost from 𝑊𝑟𝑖𝑡𝑡𝑒𝑛 𝐿𝑎𝑑𝑦
وای، متن های دانهبرف، باعث میشه احساس کنم هنوز کسی به غیر از سهراب میتونه روحم رو وقتی ناراحتم نوازش کنه...
از درونم که تو را میبینم
مثل صبح مرگ من زیبایی
از جنون بیزاری
خنده بر لب داری
من ولی غمگینم
همچنان هم باقیست
در مکانی چیزی...
خاطره اجباریست
از وجودم چیزی...
مانده آنجا انگار
تو ولی با تردید
از تنم بیزاری
در دلت چیزی نیست
من شدم بیماری
در تنت سرگردان
مثل طفلی گریان
غده ی اشکم نیست
آفتاب گریان
صبح های ویران
من شدم سرگردان
تو ز شب مینالی
عاقبت در دیروز
اضطراب صبح است
من تو را تف کردم
پس چرا خوشحالی؟
پرسشم ثابت بود
از تویی که ماندی
تو که شب را دیدی
پس چرا بیداری؟
"دانهبرف"
وحشت از خوشحالی،هدیه کردی بر من
نامی از خود دارم،لیک خواندیام زن
مثل شیئی بیجان،گم شدم در خانه
نظم دنیا نو شد،در فضایی بی من
ناله ای بی وقفه،در میان شعرم
آنچه اینجا میمرد،قاتلم بود این من
از ورای هر چه،پیش از این ها بودم
مرگ من در تعلیق، ماند در سوگ من
خواهشِ فردا از خاطرات دیروز
اشتیاقِ شعر است از برای مردن
پس خطر در لبخند،بود چون میدانم
چونکه تو خندیدی،سخت شد دل کندن
"دانهبرف"
...پس بهتر از هر کسی میداند که قرار نیست اجتماع در برابر این انزوا به او التیام دهد یا از او محافظت کند بلکه اجتماع راهی است برای آن که او را در معرض انزوا بگذارد،ولی نه تصادفا همچون قلب برادری:قلب یا قانون
