هنرمند تنهای منزوی فراموش شده
رفتن به کانال در Telegram
«Tout, au monde, existe pour aboutir à un livre» Unknown: https://t.me/HarfChatBot?start=a25c2e0a1dce Life art: https://t.me/+oAoLCgAzyoszZTQ0 Film recommend: https://t.me/movieforooghrecommend
نمایش بیشتر397
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+37 روز
+430 روز
آرشیو پست ها
بغض سنگی
آبرویم را برد
اشک آمد
آرزویم را برد
صبح جمعه آنقدر غمگین بود
کز درونم
تار و پودم را خورد
این سیاهی
انتقام صبح است
خاک سنگین
هست و بودم را برد
قبر تاریک و جهان بی رحم
مادرم
سنگ صبورم را برد
ترسم از عاقبتِ دیروز است
از جهانم که به سوی مرگ است
از جهنم که به شدت بر من
و به احوال بدم میخندد
از زمانی که تمامم کردست
و تباهی تنم پررنگ است
ذهنِ من از شعف کابوسش
حال،دنبال تنم میگردد
چارهی ذهنی من بر امروز
نیست،جز گم شدن دیروزم
چونکه فردا ز خیالم کَم شد
مرگِ هر خاطره را میبوسم
پس فراموشیِ من را پس ده
آن،تمامِ ضربان مرگ است
من اگر خواب روم میدانم
که شکست خفقانم سخت است
من به سوگِ جریان دیروز
گور هر خاطره را میکندم
چونکه امیدِ جهانم گم شد
حال،بر روز و شبم میخندم
ذاتِ هذیان پس از بیداری
حال،مبنای زبانم گشته
طنزِ موزونِ کتاب شعرم
شوری خون دهانم گشته
من ز خود مرده ترم میدانم
مرگ را پس بزنم میمانم
لیک از عاقبت فردایم
ترس نبض جریانم گشته
من که خود دفن شدم در دیروز
لیک خود را پسِ فردا دیدم
اضطرابم همه شد هستی سوز
دیگرم مرگ زمان را دیدم
گرهِ کورِ زمانِ جبری
در پس گم شدنم،پیدا شد
من فقط خاطرهای بد بودم
عاقبت
رازِ زمان،افشا شد
"دانهبرف"
اکنون، فراموشی جهانم را که بلعید
امکان هر آیندهای درجا بخشکید
فردا به من در مردنم در روز خندید
امروز،هر ناگفته را از ذهن دزدید
ذهنم به هر سهوا خطا با خشم غرید
گویی ز نافهمی ز خویشش سخت ترسید
بی یاد و بی امکانِ حفظ مرگ دیروز
دیگر نمیباید تلاشِ حافظه بر حفظ امروز
هذیانِ بیمعنا به جنگ خاطره مُرد
لیکن جهان ذهنیام گویی ز شیدایی کتک خورد
پس من کجا هستم کنون با مرگ امروز؟!
شاید که جا ماندم برای صد ابد در گور دیروز
پر اشک،در رویای پیدایی امروز
خود را رها کردم به شیدایی دیروز
دیگر نمیدانم چه چیز ماند و گم شد!
شاید که امکان تعقل بر وجودم هم ز من مرد
"دانهبرف"
از خواب سنگینیم که ترسیدم
گویی به گور خویش خندیدم
شب ها مرا بازیچهی تصمیم خود کردند
بر چهرهی ترسیده ام
هر بار میخندند
من خود ز ترس زنده ام از خواب
کردم خودم را دم به دم بیتاب
چون که نمیشد که بمیرم من در این مردن
این تخت من شد آن تمام پرتگاه من
کابوس، مانند مریضی در تنم گم شد
تعلیق در هر خواب و بیداری مصور شد
این چشم های خسته ام دیگر نمیخوابد
از وحشت بی مرگیاش کابوس میبافد
کابوس بیداری که شد عادت به چشمانم
یعنی به تعلیق نبود خویش میمانم
"دانهبرف"
Repost from N/a
تو از مهرم گریزانی تو جدّ چشم گریانی کتاب شعر من میسوخت ولی اکنون تو میخوانی صدای نغمهی سرخت رسیده بر جهان شب کتاب شعر پایان یافت چه بد.. تو رو به پایانی تو بودی چند خط شعرم به وقت خواهشم بر مرگ تو هستی که به هر خطت مرا از مرگ میرانی ولی هر بار میمیرم چو میآغازیم در شعر که میمیرم ولی ماندم در این چند بیت پنهانی ولی اکنون که گریانی مرا از حفظ میخوانی کتاب و دفترم گم شد دگر باید بیارامی "دانهبرف"
تو از مهرم گریزانی
تو
جدّ چشم گریانی
کتاب شعر من میسوخت
ولی اکنون
تو میخوانی
صدای نغمهی سرخت
رسیده
بر جهان شب
کتاب شعر پایان یافت
چه بد..
تو
رو به پایانی
تو بودی چند خط شعرم
به وقت خواهشم بر مرگ
تو هستی که به هر خطت
مرا
از مرگ میرانی
ولی هر بار میمیرم
چو میآغازیم در شعر
که میمیرم ولی ماندم
در این چند بیت پنهانی
ولی اکنون که گریانی
مرا از حفظ میخوانی
کتاب و دفترم گم شد
دگر
باید بیارامی
"دانهبرف"
Repost from 𝑊𝑟𝑖𝑡𝑡𝑒𝑛 𝐿𝑎𝑑𝑦
وای، متن های دانهبرف، باعث میشه احساس کنم هنوز کسی به غیر از سهراب میتونه روحم رو وقتی ناراحتم نوازش کنه...
از درونم که تو را میبینم
مثل صبح مرگ من زیبایی
از جنون بیزاری
خنده بر لب داری
من ولی غمگینم
همچنان هم باقیست
در مکانی چیزی...
خاطره اجباریست
از وجودم چیزی...
مانده آنجا انگار
تو ولی با تردید
از تنم بیزاری
در دلت چیزی نیست
من شدم بیماری
در تنت سرگردان
مثل طفلی گریان
غده ی اشکم نیست
آفتاب گریان
صبح های ویران
من شدم سرگردان
تو ز شب مینالی
عاقبت در دیروز
اضطراب صبح است
من تو را تف کردم
پس چرا خوشحالی؟
پرسشم ثابت بود
از تویی که ماندی
تو که شب را دیدی
پس چرا بیداری؟
"دانهبرف"
