uk
Feedback
هنرمند تنهای منزوی فراموش شده

هنرمند تنهای منزوی فراموش شده

Відкрити в Telegram

تنها انتقال امر انتقال ناپذیر ارزش دارد Unknown: http://t.me/BluChtBot?start=63a6a107bdd4a38d8845 Life art: https://t.me/+oAoLCgAzyoszZTQ0 Ply list: https://t.me/+z7Yn_3zjd5czODk0 Film recommend: https://t.me/movieforooghrecommend بهخوان https://behkhaan.

Показати більше
392
Підписники
Немає даних24 години
+27 днів
-430 день
Архів дописів
واپسین‌تهدید.
واپسین‌تهدید.

در انتظارِ لحظه‌ی رخداد ناممکنی برمرگ،در تقدیر من افتاد مرگم مبدل شد به سایه،همدل و همراه می‌گفت و می‌جنگید با هر شادی و فریاد هم دوست بود و دشمنم،هم راز من در خواب گوشش پذیرا بود،بر هر انفجار ناب هر شب کنارم نه،که خود خواب مبدل بود از درد و دل هایم،کتابی بس مفصل بود می‌گفت،افزون بر شنیدن در سکوت ما زیرا که می‌دانست،شب سوگ مصور بود همراه تر از زندگی،این مرگ جاری بود گفتن ز او در شعر ها،چون سوگواری بود ترسم ز مرگش خنده دار و طنز تاریک است ما هر دو مردیم و زمان یک مرز باریک است مرزی میان بودن و نابود تر گشتن مرزی که میسازد مرا آشفته تر از من مرزی که میدان رقابت بر سر مرگ است پاداش پیروزی در آن هم همچنان مرگ است بی خط پایان است اما بازی و این ننگ از این سبب نامش شده ناممکنی بر مرگ

_گمنامی،دوران طلایی مرگ است. وجود داشتن بدون وجود داشتن باشد که حافظه‌ات خانه‌ی من شود +مرا درگیر چیزی نکنید.چیزی به زندگی و نوشته‌ام نیفزایید‌. حذف کنید.حذف کنید.

Repost from N/a
photo content

عزیزم،من خسته‌ام فردا را بی من شروع کن مانند شعری به فکرم نفوذ کن به شاخه های موی روی سرم بخند با گریه‌ام زمان را زیر و رو کن ای بی حضور،ما شبیه همیم پیشم بیا،قدری بغل جستجو کن با هر جدا شدن ز خود قدری کنارم بمان این خط داستان را پشت و رو کن شاید...که نه! برو که بودن بسی بد است آن هم به پیش من که از من گذشته ام تصمیم رفتن به گور صد خاطره بگیر حافظه‌ی بی مَنَت را جستجو کن "دانه‌برف"

چونکه غم را میفروشی میخرم شاید تمامش عمر را هم میفروشی ؟ خویش را کردم حرامش بر خیالت چشم بستم زندگی،کابوس بیداریست گفته بودی میروی اما ماندنت توفیق اجباریست کوله بار زندگی داری من ولی از آن حراسانم گفتی از من خنده ای بستان من ولی کردم خودآزاری * ما ولی با هم شریکیم جنس کالا فرق دارد میفروشم مرگ را من زندگی،خب خرج دارد وضع بازارت کساد است چونکه اکنون مرگ نیک است در جهانی که فرح نیست فکر فردا درد دارد مرگ و فردا هر دو گم شد در تبادل های دنیا مردنِ بی مرگ اکنون با خیالم فرق دارد مردنم پایان من بود در تصور های دیروز لیک مرگم خود ز اکنون انتظار صبر دارد مرگ هم خود از درون مرد یک توهم بود پایان این جهان از من به تکرار التماس اشک دارد "دانه‌برف"

sticker.webp0.15 KB

زهر را خوردم پس از خوابیدن در دل گوری که بر من کندی بر تماشای رُخت بنشستم که نشتی و به من میخندی وحشت از بی‌مرگی،در هوای اینجاست پس چرا از بودن،این چنین خرسندی؟ منتظر بر پایان،هستم اینجا با تو لیک تو با لبخند،مرده شوری کردی مثل یک تمرین است،این چنین ماندن ما مثل شیدایی شد، این سخن گفتن‌ما از سر بیکاری یا که از خستگی است این تلاش واهی،مردگی کردن ما حاصلش خاموشیست،نیست یک نابودی در سکوتت گم شد، باطلین رفتن ما بی وساطت بر هیچ یا که بی تعیین است این تهوع ها و هستی بی تن ما "دانه‌برف"

Repost from N/a
photo content

و دیر زمانیست من با خاطرات گذشته‌ام بیگانه ام گویی آن ها را کسی دیگر صاحب است چرا که لحظاتی شیرین و دلچسب داشت و حالا من را نگاه کن که بر باورم نمی‌گنجد که من امروز من دیروز است و به خاطرم نمی‌آید که من دیروز چه کرد که لحظه ای مطلوب مزدش میشد هر سال یکباری،خنده ای از روی شکر بودنِ ثانیه هایی حتی بسیار اندک می‌داشت و اکنون من را نگاه نکن چرا که من خود نیز پشت به آیینه ایستاده ام نمی‌بینم گویی تماشای چنین رخی بد بیاری می آورد چه برسد به بودنش

یک سقوط آزاد،صحنه‌ی پایان شد پاسخم شد پیدا‌،مرگ من درمان شد نفرتم بر خود شد، خنجری از اشکم عکس در آیینه،پیکر بی جان شد گوشه‌ی این دیوار، همچو یک نوزادم زایش معکوسم،مرگ بی‌طقیان شد سردی این دیوار،شانه شد بر گریه اشک‌بی پایانم،طفل بی مادر شد در میان مرگم،چند خطی از شعر مدرکی ننگین بر، مرگ بی‌ماتم شد سوزش این چشمم،چاره‌ای بر اشک است قطره های اشکم،شیره‌ی ماتم شد رنگ این رگ هایم،شد هدف بر خنجر انتخابِ پایان،سوژه‌ی آخر شد از گلویم پرتاب،کردم این هزیان را وسعت فریادم،توی خانه گم شد نامه‌ی مطرودم،را خدا پس داده قاضی هر اشکم، چشم این مردم شد خواب بر چشمانم، چیره گشته اکنون رخصت رویا هم،در جهانم گم شد من خجل از پایان،پیش دفتر ماندم شعر بی پایانم،جمله‌ی آخر شد "دانه‌برف"

یک سقوط آزاد،صحنه‌ی پایان شد پاسخم شد پیدا‌،مرگ من درمان شد نفرتم بر خود شد، خنجری از اشکم عکس در آیینه،پیکر بی جان شد گوشه‌ی این دیوار، همچو یک نوزادم زایش معکوسم،مرگ بی‌طقیان شد سردی این دیوار،شانه شد بر گریه اشک‌بی پایانم،طفل بی مادر شد در میان مرگم،چند خطی از شعر مدرکی ننگین بر، مرگ بی‌ماتم شد سوزش این چشمم،چاره‌ای بر اشک است قطره های اشکم،شیره‌ی ماتم شد رنگ این رگ هایم،شد هدف بر خنجر انتخابِ پایان،سوژه‌ی آخر شد از گلویم پرتاب،کردم این هزیان را وصعت فریادم،توی خانه گم شد نامه‌ی مطرودم،را خدا پس داده قاضی هر اشکم، چشم این مردم شد خواب بر چشمانم، چیره گشته اکنون رخصت رویا هم،در جهانم گم شد من خجل از پایان،پیش دفتر ماندم شعر بی پایانم،جمله‌ی آخر شد "دانه‌برف"

ای اشک از جانم چه میخواهی؟ از من چرا فریاد میخواهی؟ ای آینه چیشد؟پریشانی؟ از سایه‌ام بیرون بیا گاهی! دیوارِ سخت گریه های من از جان این چَشمم چه میخواهی؟ خون گریه های پر ز نابودی؟ یا خشکی چشم و فراموشی؟ ای گوی پر نور شبان سرد از بطن این شعرم چه میخواهی؟ بی حرفی سنگین پر فریاد یا که تلاشی سخت بر رخداد؟ ای سایه‌ی سنگین این تقدیر از قلب چون سنگم چه میخواهی؟ ای سردی شب های پاییزی از این تن سردم چه میخواهی؟ میپرسم و پاسخ نمیابم گویی به خود خندیده ام اینک میپرسم از خود پرسشی باطل با پرسشت از من چه میخواهی؟ یک طنز پررنگ و کمی تلخ است این گفتگوی من و این الفاظ باید بپرسم از زبان گاهی از جان این ذهنم چه میخواهی؟ "دانه‌برف"

ای اشتباهی بودنِ این زنده ماندن ها! ای شور بی رنگِ زمان و گریه کردن ها! ای سوگ و درمان فشارِ بودن و ماندن! ای انتقام شعرِ من، از هست بودن ها! میگویمت گویی که گفتن، قرصِ درمان است بیمارِ بودن از تبِ ماندن پریشان است ویرووسِ آن آینده چون هر ریشه‌ی جان است هر شعر،از خواندن ز خود هر دم پشیمان است ای سوگ، ای ثابت قدم، در زندگیِ ما ای وارث و ای مونس دردِ عظیم ما ای سرخیِ خون گریه های بعد هر رویا ای که دلیل خنده ات، زخم وخیم ما تقدیر از بی‌رحمی ات در بغض، وامانده کودک به آغوش بلا ،از مهر جا مانده دنیا برای حجمِ این غم ها بسی تنگ است نان و نمک در سفره ات،تنها همین درد است ما از ازل در نطفه های خویش در رنجیم اما کلامم چونکه میگوید ز آن ،ننگ است گویند هزیان از سر ناچاری و بیداد میگویی گویند آهنگش به وزن فاجعه ،کابوسِ پررنگ است لیک هر نحو از کلامم، قدرت فریاد در آن نیست و شاید این هیاهوی زمان‌ها،شعر بی‌وزن است و این ننگین زبان ناچار و نادان است در فریاد و این وزن دقایق در کلامم،نور بی شمع است و پر گویی پس از هر فاجعه،هم درد و هم درمان و مرز این زبان در هر کلامی،حکمِ بر زخم است ولی ای سوگ! این ها را نگفتم،چونکه تو هستی! و نه چونکه برای شعر من مانند بن بستی که این رسم زبان و نظم این دنیای مرموز است و ناله از پی پیکار با نظمش،مثال داغ جانسوز است به دور باطلِ خویشم همیشه در درون شعر ولی هرگز ندارد این تلاش و این کلامم ذره ای حاصل و این بی حاصلی خود یک ثمر از هست بودن هاست و ماندن در بیان این ثمر،خود صحنه‌ای زیباست چرا که نیست توضیحی برای این زبان غیر از‌ همین شعرم و این باطل تلاش شعر در هر لحظه‌ شد کابوس پر مهرم و بودن در میان فاجعه، شد ریشه‌ای بر شعر میان بد و بدتر بود آن بی حاصلی در عشق و این تسلیم شدن، خود پاسخی بر ماست که خودْ تقدیر میدانست که این در سرشت ماست ولی تعلیقِ این پاسخ برای ما تمام نظم این فهم است و این تکرارِ در تقدیر شاید راز این دهر است و ای نیروی ماندن از برای زندگی کردن! و ای سوگِ تولد در جهانِ مردگی کردن! در این پیکار و قهرم با تو و این هست ماندن ها کلامی نیست کافی از برای شکوه کردن ها ولی میدانی و میدانم این من بودنم در غم همان آیینه‌ی سنگی ست که می‌ساخت من را من و من محکومِ ماندن در میان دامنت هستم و شاید هم بگویی اندکی شیدا و هم مستم و این دعوای بی‌حاصل درونم با خودم یا ما همان تک علت ماندن به امروز و است هم فردا "دانه برف"

اشک را هم نیست پایانی در این صبح حزین در خلال روز ها و خانه های آتشین در حضور دود و باروت و فنای این بدن سوگ و اشکی هم نمی‌گنجد در این شعر و سخن در دل هر کودکی ترس از صدا چون خانه کرد زندگی هر آرزویش را به دل افسانه کرد خون به جای شیر مادر ره به سوی سینه برد نطفه ‌ی نیک تولد از خجالت جان سپرد جنگ اذهان هم که گشته یک سبب بر صد صدا چاره ای در انتهای ترس میماند‌؛ خدا؟ تکه های جان به دست ترس می‌گردد جدا صد بدن از آتش نیرنگ گشته جان فدا نان به سفره نیست ترس است و فرار آرزو انفجار و خون و ماتم در جهان پیش رو حصرت و عمر و جوانی شد تماما خاطره شیشه های تیز می‌بارد ز قلب پنجره اشک هم شرمنده از تخلیه‌ی غم از جهان دست بر دامان باران شد ز قلب آسمان شست باران آن تمام جویِ خون لیک مانده غم به تاریخم به شکل یک ستون این اثر های عمیق غم که می‌ماند به تن می‌کند خاک وطن را بستری بر صد کفن "دانه‌برف"

sticker.webp0.10 KB