هنرمند تنهای منزوی فراموش شده
Відкрити в Telegram
«Tout, au monde, existe pour aboutir à un livre» Unknown: http://t.me/BluChtBot?start=63a6a107bdd4a38d8845 Life art: https://t.me/+oAoLCgAzyoszZTQ0 Film recommend: https://t.me/movieforooghrecommend
Показати більше401
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
+630 день
Архів дописів
...پس بهتر از هر کسی میداند که قرار نیست اجتماع در برابر این انزوا به او التیام دهد یا از او محافظت کند بلکه اجتماع راهی است برای آن که او را در معرض انزوا بگذارد،ولی نه تصادفا همچون قلب برادری:قلب یا قانون
Repost from N/a
Elsa Mars (Jessica Lange) Gods and Monsters sub. español.m4a2.34 MB
خاکی به دهن پاشید،با حسرت خاموشی
در خلسهای از خشم و، دنبال فراموشی
خواهش به نبودن کرد،در قلهی بودن ها
رویای فراموشی،از تلخی این دنیا
چایش ز دهن افتاد،اشکش ز دهان جاریست
این فرصتِ غصبی هم،مزدِ شب و بیداریست
یک جملهی تکراری،هزیانْ سر عادت شد
با وزن زیاد غم،گردن خم و خم تر شد
پرتاب به تاریکی، میکرد نگاهش را
از آن طرف دیوار، بشنید غیابش را
بی پاسخ و حیران شد ،تف کرد جوابش را
در صحبت با خود هم، گم کرد زمانش را
پاشید به رویاها،سرخی ز رگ سطحی
خونِ سیه قلبش،شد آینهای سنگی
خشکیِ دقایق هم،سربازِ فراموشیست
ما هر دو ز یک اشکیم
این رسم جگر سوزیست
"دانهبرف"
نویسنده کتابی مینویسد اما کتاب هنوز اثر نیست؛اثر فقط زمانی به اثر بدل میشود که در خشونتی آغازین که مختص اثر است کلمه هستی را ادا کند،رویدادی که زمانی تحقق میپذیرد که اثرْ صمیمیت(intimité) کسی است که آن را مینویسد و کسی که آن را میخواند.پس میتوان پرسید اگر تنهایی خطری برای نویسنده است آیا ممکن نیست بیانگر این واقعیت باشد که نویسنده به خشونت آشکار اثر رو آورده و به سوی آن سمت گیری کرده است؟اثری که نویسنده هرگز از آن به چیزی دست پیدا نمیابد مگر آنچه بدل آن،رهیافت به آن و توهم آن در هیئت کتاب است.نویسنده به اثر تعلق دارد اما آن چه به نویسنده تعلق دارد فقط یک کتاب است،تودهای گنگ از کلمات سترون که بی اهمیت ترین چیز دنیاست.نویسنده که این خلا را احساس میکند فقط میپندارد که اثر پایان نیافته است و گمان میبرد که کمی کار بیشتر به اضافهی فرصت های مناسب به او و فقط او این امکان را خواهد داد که کار را یکسره کند.پس نویسنده نگارش اثر را از سر میگیرد.اما آن چه میخواهد خود به تنهایی به پایان رساند پایان ناپذیر میماند و او را در کاری موهوم مشارکت میدهد.و اثر نهایتا به نویسنده بی اعتنا است و در تایید غیر شخصی بودن و بی نام بودنش خود را بر مدار غیاب نویسنده میبندد،و نه هیچ چیز دیگر.این همان چیزی است که با یادآوری این نکته بیان میشود که چون هنرمند فقط زمانی اثر را به پایان میبرد که مرگش فرا میرسد،هرگز اثر را نمیبیند.اما شاید لازم باشد که این یادآوری وارونه گردد زیرا مگر نویسنده به محض موجودیت یافتن اثر نمیمیرد،همان گونه که گاهی به هنگام احساس غریب ترین بیاثر بودگی،این مرگ را پیشاپیش حس میکند؟
موریس بلانشو — فضای ادبی (L'Espace littéraire)
Repost from N/a
اکنون که
مرگ را به نزدیکی خود کشاندهام
به آغوشم بکش
راه نرفته را طی کردم
چشم هایم را به بقچه پیچیدم
در ازلیتی پر تقدیر
خود را به اکنون سپردهام
و تو اکنون
از من چه ساختی؟
با نگاهت
جلو بیا
دست های من تو را ساخته است
«فروغ»
فاجعهای مختصر
بوسهای از انفجار
حافظهام را کشید
تا ته این کارزار
از نگرانی خوشم
وز حرکت ساکنم
در سریانِ وجود
باز شدم بیبهار
با قدمی خسته دل
سمت خطا میروم
شهرتِ من را بخوان
قاصدک خار دار
"دانهبرف"
ابدیت، لحظه را با واژه میشمارد
کتاب
کتاب را تکثیر میکند
یوکِل!
تو هرگز در پوستت احساس راحتی نکردهای
هرگز اینجا نبودهای
بلکه همیشه جای دیگری بودهای
جلوتر از خودت یا عقبتر
مانند زمستان در چشمان پاییز یا تابستان در چشمان بهار
در گذشته یا در آینده
مانند آن هجاهایی که گذارشان از شب به روز چنان شبیه به برق است که با حرکت قلم درمیآمیزد
حال
برای تو
همین گذاری است که برای درک شدن بیش از اندازه تند است
آنچه از گذر قلم باقی میماند
واژه است
با شاخهها و برگهای سبزش یا از پیش مرده
واژه که به آینده پرتاب میشود تا آن را ترجمه کند
تو آینده را میخوانی
تو آینده را برای خواندن به ما میدهی
با این حال دیروز
تو نبودی
و فردا
دیگر نخواهی بود
و با این همه کوشیدهای خود را در حال جاکنی
که آن لحظهٔ یگانه باشی که قلم واژهای را نگاه میدارد که بقا خواهد یافت کوشیدهای.
The Book of questions
غم اگر هست ولی اندک نیست
زخم گر هست ولی کوچک نیست
زخم قلبم تله ای بر مرگ است
نور،خاموش و غمم پررنگ است
انتهای تلهی بی مرگی
ناتمامی به سرم سنگین است
بی بدن،بی همه و بی دنیا
فحش، اکنون سخنی خوش بین است
سوگ دیروز عذابم کردست
لیک فردا به زمانم مرگ است
بی من و بی تو و بی این شبها
هر قَدَر سوگ جهان، ننگین است
این قلم،بی بدنی در این من
لیک درمان نبودن ها شد
گویمت فاجعهای شیرین تا
شاید این مرگ به من مهمان شد
مانده بودم ته شعری در شب
لنگ خطی که بخواند پایان
لیک هر جمله که از من میرفت
بود تصویر هزاران هزیان
اشک آمد ز عنان حسرت
التماس از دهنم بر پایان
وهمِ پایان به شروعی جبری
دفتر شعری من شد بیجان
قبل صبح و ضربان فردا
مغز من از تن من شد عریان
جمجمه، از حسد و از نفرت
کرد چشمان و لبم را پنهان
حال، اما جسدی بی سوگم
در اتاقی که تمامم کرده
قهرِ قبر از فورانِ این تن
حال،مهتاج عذابم کرده
آن عذابی که به شکل آغوش
کشت من را که همیشه مُردم
حال دیگر ز جهانم رفتم
شعر خود را به سکوت آوردم
"دانهبرف"
«من خود جنگام.»
من حرکت و هیجان انسان را تصور میکنم، که امکانهایش بیحدّ هستند: این حرکت و هیجان را تنها میتوان با جنگ فرونشاند.
من هدیهی یک رنج بینهایت، خون و جنازههایی متلاشی شده را تصور میکنم، در تصویر یک انزال که کسی که دستبهکارش بوده را روی زمین میاندازد و او را با فرسودگی تهوعآوری رها میکند.
تصور میکنم زمین در فضا میریزد، مثل زنی جیغ میکشد، که سرش شعلهور است.
قبل از این که دنیای خاکی که تابستان و زمستان عذاب تمام چیزهای زنده را نظم میدهد، قبل از این که عالم مرکب از ستارههای چرخان بی شمار، بی محدودیتی خودشان را ببازند و مصرفکنند من تنها میتوانم دنبالهی تابندگی بیرحمی را درک کنم که هر حرکت مستلزم این است که بمیرم: این مرگ تنها مصرف انفجاری تمام چیزی است که بوده، سرخوشی وجود تمام آنچه به دنیا میآید؛ حتی زندگی خود من اقتضاء میکند که هر چیزی که وجود دارد، همه جا، بیوقفه خودش را بدهد و نابود شود.
خودم را تصور میکنم غرق در خون، درهمشکسته اما مسخشده و در موافقت با جهان، هم طعمه و هم آروارهی زمان، که بیوقفه میکشد و بیوقفه کشته میشود.
همهجا پر از انفجارهاییست که شاید به زودی کورم کنند.
خندهام میگیرد وقتی فکر میکنم که چشم من اصرار دارد اشیائی را بطلبد که ویرانشان نمیکند.
مشق سرخوشی قبل از مرگ_ژرژ باتای
در انتظارِ لحظهی رخداد
ناممکنی برمرگ،در تقدیر من افتاد
مرگم مبدل شد به سایه،همدل و همراه
میگفت و میجنگید با هر شادی و فریاد
هم دوست بود و دشمنم،هم راز من در خواب
گوشش پذیرا بود،بر هر انفجار ناب
هر شب کنارم نه،که خود خواب مبدل بود
از درد و دل هایم،کتابی بس مفصل بود
میگفت،افزون بر شنیدن در سکوت ما
زیرا که میدانست،شب سوگ مصور بود
همراه تر از زندگی،این مرگ جاری بود
گفتن ز او در شعر ها،چون سوگواری بود
ترسم ز مرگش خنده دار و طنز تاریک است
ما هر دو مردیم و زمان یک مرز باریک است
مرزی میان بودن و نابود تر گشتن
مرزی که میسازد مرا آشفته تر از من
مرزی که میدان رقابت بر سر مرگ است
پاداش پیروزی در آن هم همچنان مرگ است
بی خط پایان است اما بازی و این ننگ
از این سبب نامش شده ناممکنی بر مرگ
_گمنامی،دوران طلایی مرگ است.
وجود داشتن بدون وجود داشتن
باشد که حافظهات خانهی من شود
+مرا درگیر چیزی نکنید.چیزی به زندگی و نوشتهام نیفزایید.
حذف کنید.حذف کنید.
عزیزم،من خستهام
فردا را بی من شروع کن
مانند شعری به فکرم نفوذ کن
به شاخه های موی روی سرم بخند
با گریهام زمان را زیر و رو کن
ای بی حضور،ما شبیه همیم
پیشم بیا،قدری بغل جستجو کن
با هر جدا شدن ز خود قدری کنارم بمان
این خط داستان را پشت و رو کن
شاید...که نه!
برو که بودن بسی بد است
آن هم به پیش من که از من گذشته ام
تصمیم رفتن به گور صد خاطره بگیر
حافظهی بی مَنَت را جستجو کن
"دانهبرف"
چونکه غم را میفروشی
میخرم شاید تمامش
عمر را هم میفروشی ؟
خویش را کردم حرامش
بر خیالت چشم بستم
زندگی،کابوس بیداریست
گفته بودی میروی اما
ماندنت توفیق اجباریست
کوله بار زندگی داری
من ولی از آن حراسانم
گفتی از من خنده ای بستان
من ولی کردم خودآزاری
*
ما ولی با هم شریکیم
جنس کالا فرق دارد
میفروشم مرگ را من
زندگی،خب خرج دارد
وضع بازارت کساد است
چونکه اکنون مرگ نیک است
در جهانی که فرح نیست
فکر فردا درد دارد
مرگ و فردا هر دو گم شد
در تبادل های دنیا
مردنِ بی مرگ اکنون
با خیالم فرق دارد
مردنم پایان من بود
در تصور های دیروز
لیک مرگم خود ز اکنون
انتظار صبر دارد
مرگ هم خود از درون مرد
یک توهم بود پایان
این جهان از من به تکرار
التماس اشک دارد
"دانهبرف"
