1 949
Subscribers
+224 hours
+137 days
+1730 days
Posts Archive
1 948
با وجود آن که من همهچیز را میگویم و مینویسم، همیشه یکچیزی باقی میماند. یکچیزی فراتر و عمیقتر از آن که بشود به صورت کلمه درآورد.
1 948
با وجود آن که من همهچیز را میگویم و مینویسم، همیشه یکچیزی باقی میماند. یکچیزی فراتر و عمیقتر از آن که بشود به صورت کلمه درآورد.
1 948
خیلی از قدیمیهای کانال رو مجددا در بازههای اخیر میخوام پست کنم، اگر احساس کردید متنی آشناست، به این علته.
1 948
یکی از شبهایی که خوابت نمیبرد، درست وقتی که دستش را از روی تنت برمیداری و خودت را از آغوشش جدا میکنی تا بتوانی از این پهلو به آن پهلو شوی، در ظلمات و تاریکی، میان گرمای شهوتانگیز اتاق، میشود لحظهای به من -هم- فکر کنی یا خیانت در مرامت نیست؟
1 948
عزیزدلم
زندگی شبیه "طعم گیلاس" نیست. اصلاً به کجای این زندگی پرهیاهو میآید که کارگردان باحوصلهای مثل کیارستمی داشته باشد؟ جوری که اتفاقها همه نرم و ملایم جلو بروند، روزها مثل جادهای خاکی، خلوت باشد و آدمها شبیه پیرمرد سادهدلی که تأثیرگذارترین قصهها را بلد است؟ خودمان هم شبیه مردی نیستیم که با فکر مرگ به جاده زده و قلبش هنوز هم پذیرای عشق و زندگی است. پس نه، احتمالاً یک توت ما را نجات نمیدهد. آدم اول خیال میکند هر کسی که وارد زندگیاش میشود، درس پندآموزی با خودش آورده و میتواند با یکیدو جمله درونش را متحول کند. آدم خیال میکند که در جادههای خاکی زندگی میراند و جلو میرود و یکجایی دنیا با درختی پر از توتهای شیرین از او قدردانی میکند. آدمیزاد خیالهای زیادی دارد، از بچگی تا بزرگسالی. از وقتی که فاصلهی واقعیت و تخیل را تشخیص میدهد و میفهمد که برخلاف زندگی، برای نمردن باید بیشتر از یک دلیل داشت.
1 948
همیشه دوست بودیم نه عاشق، اگرچه گهگاه هم شده بود که از نقش عاشقها را بازی کردن اکراه نداشته باشیم. عشق ما شور و شوقی به تهرسیده بود و هیچکدام از ما نمیخواست این واقعیت را فراموش کند. احتمالا به خاطر شیوهی درخشیدنش در زندگی روزمره انداختنمان در بغل یکدیگر و آخرش هم چایی نوشیدن بود که گفتیم این که جنون است! و قول دادیم که در آینده فقط دوست خوبی برای همدیگر باشیم که این حقه هم جواب نداد. و به جایی رسیدیم که دیگر همدیگر را حتی نمیدیدیم و به تلفن قناعت میکردیم که آن هم روز به روز کم و کمتر شد تا بالاخره به انتها برسد. شانس آوردم وقتی دیدمش که از کافهای بیرون آمد آن هم در آغوش مخلوقی خوشتیپ و خودمطمئن. آنوقت فهمیدم که نقش من در زندگیاش تمام شده و حسی از آرامش، وجودم را فرا گرفت …
1 948
بعد از تو اگر حتی لحظهای ایستاده بودم، همه چیز حل شده بود. اما من مرده بودم. و کسی که ایستاده نیست، کسی از چشمانش نمیتواند بیفتد.
1 948
Repost from محمّدِامین
اما جوری تربیت شده بود که با دیگران تفاوت داشت. دنیا را جدیتر از آم میدانست که دیگران خیال میکنند. آن شب فکر کردم از ترس دچار این حالت شده اما بعدها به اشتباه خودم پی بردم و دانستم که درک او آسانتر از بوییدن یک گل است. کافی بود کسی او را ببیند و من نمیدانم، آیا مادرش هم او را به اندازهی من دوست داشت؟
1 948
برای من اهمیتی ندارد که دیگران، مرا باور کنند یا نه. فقط میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.
1 948
تو خاصترین و بزرگترین مشوق من برای جنگیدن علیه این زندگی نامساعد، این زندگی ناراضیکننده و نامراد هستی.
1 948
تو اکنون خاصترین و بزرگترین شوق من، برای جنگیدن علیه این زندگی نامساعد، این زندگی ناراضیکننده و نامراد هستی.
1 948
آن چه برای رفقایم جالب بود برای من اصلا جالب نبود. به هیچکس اعتماد نداشتم مگر آسمان لایتناهی، مزارع، باد و شب هنگام، تاریکی، سکوت و خلوت اتاقم.
1 948
آنچه برای رفقایم جالب بود برای من اصلا جالب نبود. به هیچکس اعتماد نداشتم مگر آسمان لایتناهی، مزارع، باد و شب هنگام، تاریکی، سکوت و خلوت اتاقم.
1 948
اکنون نه توان دویدن به سوی چیزی دارم، و نه توان قدم برداشتن به سوی چیزی. اگر هم داشتم، حتی یک گام به سوی تو برنمیداشتم.
1 948
اکنون نه توان دویدن به سوی چیزی را دارم و نه حتی توان قدم برداشتن به سوی چیزی را. اگر هم داشتم، حتی یک گام به سوی تو برنمیداشتم.
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
