ar
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

الذهاب إلى القناة على Telegram

دیوانه نپرهیزد؛

إظهار المزيد
1 949
المشتركون
+224 ساعات
+137 أيام
+1730 أيام
أرشيف المشاركات
با وجود آن که من همه‌چیز را می‌گویم و می‌نویسم، همیشه یک‌چیزی باقی می‌ماند. یک‌چیزی فراتر و عمیق‌تر از آن که بشود به صورت کلمه درآورد.

با وجود آن که من همه‌چیز را می‌گویم و می‌نویسم، همیشه یک‌چیزی باقی می‌ماند. یک‌چیزی فراتر و عمیق‌تر از آن که بشود به صورت کلمه درآورد.

لحظاتی هستند که، حالت بدن هر طور هم که باشد "روح" زده است.

خیلی از قدیمی‌های کانال رو مجددا در بازه‌های اخیر می‌خوام پست کنم، اگر احساس کردید متنی آشناست، به این علته.

یکی از شب‌هایی که خوابت نمی‌برد، درست وقتی که دستش را از روی تنت برمی‌داری و خودت را از آغوشش جدا می‌کنی تا بتوانی از این پهلو به آن پهلو شوی، در ظلمات و تاریکی، میان گرمای شهوت‌انگیز اتاق، می‌شود لحظه‌ای به من -هم- فکر ‌کنی یا خیانت در مرامت نیست؟

عزیزدلم زندگی شبیه "طعم گیلاس" نیست. اصلاً به‌ کجای این زندگی پرهیاهو می‌آید که کارگردان باحوصله‌ای مثل کیارستمی داشته باشد؟ جوری که اتفاق‌ها همه نرم‌ و ملایم جلو بروند، روزها مثل جاده‌ای خاکی، خلوت باشد و آدم‌ها شبیه پیرمرد ساده‌دلی که تأثیرگذارترین قصه‌ها را بلد است؟ خودمان هم شبیه مردی نیستیم که با فکر مرگ به جاده زده و قلبش هنوز هم پذیرای عشق و زندگی است. پس نه، احتمالاً یک توت ما را نجات نمی‌دهد. آدم اول خیال می‌کند هر کسی که وارد زندگی‌اش می‌شود، درس پندآموزی با خودش آورده و می‌تواند با یکی‌دو جمله درونش‌ را متحول کند. آدم خیال می‌کند که در جاده‌های خاکی زندگی می‌راند و جلو می‌رود و یک‌جایی دنیا با درختی پر از توت‌های شیرین از او قدردانی می‌کند. آدمیزاد خیال‌های زیادی دارد، از بچگی تا بزرگسالی. از وقتی که فاصله‌ی واقعیت و تخیل را تشخیص می‌دهد و می‌فهمد که برخلاف زندگی، برای نمردن باید بیشتر از یک دلیل داشت.

Çocukluk (Orijinal Dizi Müzikleri) CD 1 TRACK 27 (320).mp35.66 MB

همیشه دوست بودیم نه عاشق، اگرچه گهگاه هم شده بود که از نقش عاشق‌ها را بازی کردن اکراه نداشته باشیم. عشق ما شور و شوقی به ته‌رسیده بود و هیچ‌کدام از ما نمی‌خواست این واقعیت را فراموش کند. احتمالا به خاطر شیوه‌ی درخشیدنش در زندگی روزمره انداختن‌مان در بغل یکدیگر و آخرش هم چایی نوشیدن بود که گفتیم این که جنون است! و قول دادیم که در آینده فقط دوست خوبی برای همدیگر باشیم که این حقه هم جواب نداد. و به جایی رسیدیم که دیگر همدیگر را حتی نمی‌دیدیم و به تلفن قناعت می‌کردیم که آن هم روز به روز کم و کمتر شد تا بالاخره به انتها برسد. شانس آوردم وقتی دیدمش که از کافه‌ای بیرون آمد آن هم در آغوش مخلوقی خوشتیپ و خودمطمئن. آن‌وقت فهمیدم که نقش من در زندگی‌اش تمام شده و حسی از آرامش، وجودم را فرا گرفت …

می‌خوام کانال رو پاک کنم.

بعد از تو اگر حتی لحظه‌ای ایستاده بودم، همه چیز حل شده بود. اما من مرده بودم. و کسی که ایستاده نیست، کسی از چشمانش نمی‌تواند بیفتد.

اما جوری تربیت شده بود که با دیگران تفاوت داشت. دنیا را جدی‌تر از آم می‌دانست که دیگران خیال می‌کنند. آن شب فکر کردم از ترس دچار این حالت شده اما بعدها به اشتباه خودم پی بردم و دانستم که درک او آسان‌تر از بوییدن یک گل است. کافی بود کسی او را ببیند و من نمی‌دانم، آیا مادرش هم او را به اندازه‌ی من دوست ‌داشت؟

چیزی که از جانب تو مرا کشت، از جانب بقیه خم به ابروی من نمی‌آورد.

برای من اهمیتی ندارد که دیگران، مرا باور کنند یا نه. فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.

Fariborz Lachini Hamishegi (320).mp37.28 MB

تو خاص‌ترین و بزرگ‌ترین مشوق من برای جنگیدن علیه این زندگی نامساعد، این زندگی ناراضی‌کننده و نامراد هستی.

تو اکنون خاص‌ترین و بزرگ‌ترین شوق من، برای جنگیدن علیه این زندگی نامساعد، این زندگی ناراضی‌کننده و نامراد هستی.

آن چه‌ برای رفقایم جالب بود برای من اصلا جالب نبود. به هیچ‌کس اعتماد نداشتم مگر آسمان لایتناهی، مزارع، باد و شب هنگام، تاریکی، سکوت و خلوت اتاقم.

آنچه‌ برای رفقایم جالب بود برای من اصلا جالب نبود. به هیچ‌کس اعتماد نداشتم مگر آسمان لایتناهی، مزارع، باد و شب هنگام، تاریکی، سکوت و خلوت اتاقم.

اکنون نه توان دویدن به سوی چیزی دارم، و نه توان قدم برداشتن به سوی چیزی. اگر هم داشتم، حتی یک گام به سوی تو برنمی‌داشتم.

اکنون نه توان دویدن به سوی چیزی را دارم و نه حتی توان قدم برداشتن به سوی چیزی را. اگر هم داشتم، حتی یک گام به سوی تو برنمی‌داشتم.