Saved Messages
Відкрити в Telegram
1 963
Підписники
+124 години
+47 днів
-1430 день
Архів дописів
1 962
در هر سیستمی که تعداد "نه"ها بیشتر از "بله"ها باشد، خشم، عصبانیت، لجبازی و بدخلقی تقویت میشود. خواه این سیستم یک خانواده باشد یا یک جامعه.
1 962
Repost from محمّدِامین
آنقدر توقعش را از خودش بالا برده بودند که حتی خود واقعیش به چشمش چیز دهن پرکنی نمیآمد. واقعا خاص بود ولی این کم نظیر بودن خویش را نمیدید و دائم احساس کم فروغی میکرد. دلش میخواست همه چیز از اول بنا شود؛ افکار، توقعات، دیدگاهها و هر چیز دیگر. که شاید این از نو ساختن بتواند به خود واقعیاش نزدیکتر باشد.
1 962
دوست داشت در جهانی خالی از هر گونه ظلم و شرارت زندگی کند، اما متاسفانه تمام دنیاهایی که میتوانست انتخاب کند پر از انسان بود.
1 962
حتی حرف زدن هم بیهودهست، حتی توضیح دادن و تشریح کردن، همهی انواع ارتباط بیهودهست، هرگز هیچ درک یکسانی از یک موضوع واحد در دو انسان شکل نخواهد گرفت.
1 962
Repost from تقریباً هیچکس
«يَعْلَمُ خَائِنَةَ الأَعْيُنِ وَمَا تُخْفِي الصُّدُورُ»
ای کسی که از نگاه پنهانی چشمها و اسرار نهفته در سینهها باخبر است.
دعای عرفه
1 962
غم به شما عمق میدهد و شادی ارتفاع. غم ریشههایتان را گسترده میکند و شادی شاخههایتان را. شادی مثل درختی است که به سمت آسمان میرود و غم مانند ریشههایی که تا بطن زمین پایین میروند. هر دو مورد نیازند و هرچه درختی بلندتر شود، همزمان ریشههایش عمیقتر میشوند.
1 962
دوست عزیزی که هم به اکانت توییترم و هم به کانالم فالور و ممبر فیک میزنی، متوقفشو لطفا.
1 962
Repost from محمّدِامین
اینکه روند زندگی، تو را عزیز دل من قرار داد و نور حضورت را در اعماق ظلمات زندگیام کاشت؛ الحق که بُرد من است. حالا میتوانم ظفرمندانه سرم را بالا بگیرم و سینهام را پر غرور، جلو بدهم و از داشتنت به خود ببالم و خدا را شاکر باشم.
1 962
زمانی که انسان نتواند احساس عمیقی از معنا را در جهان خود پیدا کند، حواسش را با لذتها پرت میکند.
1 962
و ما میدانیم دلت میگیرد، از آن چه که میگویند. پس به آغوش ما پناهندهشو.
سوره حجر آیه ۹۷
1 962
Repost from لاطائلات
نوشتن، وقتی چیزی برای گفتن نداری،
مثل نقاشی کشیدن روی بومِ سفید و خالیست. واژهها نمیآیند، فکرها سکوت میکنند، اما انگشتان، بیآنکه بدانی چرا، میرقصند روی صفحه. مینویسی؛ نه برای دیگران، نه برای خودت، برای خلوتی که درونت به انتظار نشسته است؛ برای آن لحظهای که شاید حرفها بیایند، یا شاید نیایند.
1 962
Repost from لاطائلات
نوشتن، وقتی چیزی برای گفتن نداری،
مثل نقاشی کشیدن روی بومِ سفید و خالیست. واژهها نمیآیند، فکرها سکوت میکنند، اما انگشتان، بیآنکه بدانی چرا، میرقصند روی صفحه. مینویسی؛ نه برای دیگران، نه برای خودت، برای خلوتی که درونت به انتظار نشسته است؛ برای آن لحظهای که شاید حرفها بیایند، یا شاید نیایند.
1 962
آدمها انگار استاد گند زدن به هر آن چیزیاند که نیاز به فهم دارد. هرکه که صدای خودش را ضبط میکند، یکهو "خواننده" میشود. هرکه که یک دوربین دستاش بگیرد و چند تا عکس -آن هم کج و کوله- از غروب بگیرد، خودش را "عکاس" مینامد. دیگری دو آجر را تلنبار میکند روی هم، بعد فاز معمار بودن میگیرد. بیهیچ دردی، بیهیچ فهمی، بیهیچ خاکخوردنی.
مشکل فقط این نیست که چیزی نمیدانند، مشکل آن است که فکر میکنند میدانند! بدتر از جهل، توهم داناییست.
آدمهایی هستند که هنر را مانند نیمکتهای چوبی پارک، اشغال میکنند. مینشینند، هیچکاری هم نمیکنند و تنها جا میگیرند. آنقدر میمانند که هر رهگذری فکر کند این نیمکت خریداری شده! و اینگونه هنر تبدیل میشود به زبالهدان ادعا. به جایگاهی برای خودنماییهای توو خالی. به چیزی که از بیرون گاهی شکل هنر دارد و گاهی نه، اما از درون پوسیدهست.
بعضیها باید فقط یک تخصص داشته باشند و آن، "گند نزدن به چیزهاییست که نمیفهمند" همین یک تخصص اگر جدی گرفته شود، دنیا نجات پیدا میکند.
نه، تلاش حتی از نوع مذبوحانه هم بلامانع است، حتی شکست. اما در تنهاییهای خودت. در سکوتی که بتوانی در آن چیزی یاد گیری، نه میان هیاهوهای شبکههای اجتماعی، در به در به دنبال بازدید بیشتر.
هر زبالهای هنر نیست. همه متخصص نیستند. بعضی چیزها حرمت دارند. و هر آدم از خانه فرار کردهای نمیتواند هنرمند باشد.
