Saved Messages
Open in Telegram
2 450
Subscribers
-224 hours
-67 days
+47830 days
Posts Archive
2 450
تمام لحظاتی که با انگشتان کشیدهام لمست میکردم، مشغول به حافظه سپردن شیارها و اریبهای تنت بودهام.
حالا چشمهایم را که میبندم تو را در آغوشم میبینم. بیآنکه سخن بگویم، فقط تماشایت میکنم.
انگار که اینجا پایان ماست و دیگر هیچ فردایی را نمیتوان با تو و کنارت متصور بود.
2 450
شما هم احساس میکنید که دیگه کانال مثل قبل نیست و باید پاک کنیم و بریم؟
https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-228793-RbbVJuK
2 450
ذهنم شبیه کودکی لجباز میدوید، و تن خستهام را به دنبال خودش میکشاند. میایستم و فکر میکنم. فکرم هزار نفر است. هزار ایده، هزار حرف، هزار زخم، و همچنان جایی درون من خلا را احساس میکند. چیزی میان این هیاهو گم شده است.
2 450
رفتنهای بیخداحافظی، رفتنهایی که حتی رغبت نمیکنند بگویند چرا! در دل انسان پرسش و حسرتی ابدی میشوند. مانند فیلمهای پایان باز عباسکیارستمی، مدام سناریوهای احتمالی را در ذهنت مرور میکنی اما کدام میتواند درست باشد !؟
2 450
رفتنهای بیخداحافظی، رفتنهایی که حتی رغبت نمیکنند بگویند چرا! در دل انسان پرسش و حسرتی ابدی میشوند. مانند فیلمهای پایان باز عباسکیارستمی، مدام سناریوهای احتمالی را در ذهنت مرور میکنی اما کدام میتواند درست باشد !؟
2 450
احساس دلتنگی و تنهایی میکرد. شبها نمیتوانست راحت بخوابد. کابوس میدید، عرق میکرد، هذیان میگفت، و به بهانههای مختلف گریه میکرد.
2 450
میدانی، من در زندگی و تبعیدگاه خویش ناامیدیهای بسیاری تجربه کردهام. اما تلخترین آنها زمانی بود که تو، قلب مرا ناامید کردی! انگار که تنها روزنهی امید من برای زندگی، ناگهان و برای همیشه بسته شد و شور و اشتیاق درونم به یأس و سرمای ابدی تبدیل شد.
2 450
پرسید دقیقا برایت چه اتفاقی افتاده است؟ و من تنها چیزی که دقیق در ذهنم مانده است نبود توست.
2 450
روی شانهام سنگینی سه تابوت را احساس میکنم که در چند روز گذشته به دوش کشیدهام. به روی لباسهایم رنگ و بو و گَرد مرگ نشسته و مشامم از بوی نبودنها پر است. به هرسو که نگاه کنم، جای خالی یک نفر چشمم را میگیرد.
هیچچیز نشانی از آنچه تصور میکردم، ندارد. تحمل بیداری از توانم خارج است و خواب راحت برایم چون لمس ماه دست نیافتنی است. ساعتها بیحرکت بهجایی خیره میمانم و دائما تمام آنچه نباید و تمام آنچه که آزارم میدهد را با خود مرور میکنم. بدترین گمانهایم به حقیقت میپیوندند و امیدواریهایم از حیات تهی میشوند.
همهچیز در حال گریختن از من است و توانی برایم باقی نمانده تا به دنبال آنها شتاب کنم. آنقدر زخمها بهسرعت و پیاپی از راه میرسند که فرصتی برای التیام و بهبود آنها به دست نمیآورم. شاید هم بعضی زخمها برای التیام نداشتن به وجود آمدهاند. انگار زخمهای من از همین نوع است.
شوقی برای تمام کردن و رسیدن نمانده و چند وقتی هست که همهچیز در من ناتمام میماند.
2 450
هرزمان که مشغول تماشای وی بودم و او را غرق در افکارش مییافتم، به این فکر میکردم که افکارش در دریای کدام خوش اقبالی لنگر انداخته است!که کاش تمام دریاها از آن من بود ..
2 450
Repost from Saved Messages
و چهقدر پرواز را در عمق دیدگانت دوست دارم و اینکه لانهای بسازم، در گودیِ ترقوه شانهات.
