en
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

Open in Telegram

دیوانه نپرهیزد؛

Show more
1 949
Subscribers
+224 hours
+137 days
+1730 days
Posts Archive

الله اکبر‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

به آن‌چه که بدان امید نداری، اميدوارتر باش از آن‌چه بدان اميد بسته‌اي. زيرا موسي (ع) رفت تا براي خانواده‌اش آتش بياورد، خدا با او سخن گفت و مقام پيامبري يافت و برگشت. و ملكه سبا از سرزمینش خارج شد و هنگام برگشتن مسلماني اختيار كرد. و جادوگران فرعون براي آن كه نزد او عزت يابند به مبارزه موسی (ع) رفتند ولي مومن بازگشتند.
امیرالمومنین علی علیه‌السلام

همه چیز غمگینم می‌کند. کوچه‌های خاموش، خیابان‌هایی که سال‌ها پیش صدای خنده در آن‌ها گم شد، خانه‌های فرسوده‌ای که بوی خاک نم‌زده می‌دهند، عکس‌هایی که لبخندشان در قاب زمان پوسیده است. گویی هر چیز، یادآور فقدانی‌ست که هنوز نامش را نمی‌دانم. در صدای باد، در غبار پنجره‌های خاموش، در عطر کتاب‌های کهنه، اندوهی پنهان جریان دارد. اندوهی که مرا به یاد چیزی می‌اندازد که هرگز نداشته‌ام، اما از دستش داده‌ام. جهان برایم موزه‌ای از خاطرات مرده است، و من نگهبانی خسته‌ام. محکوم به تماشای تکرار غیاب‌ها، در سکوت طولانی اشیاء.

و گاهی در تمام دنیا، تنها کاری که می‌خواهم برای همیشه انجام بدهم این است، نشستن شانه به شانه‌ی تو و حرف زدن.

Repost from Saved Messages
او در میانه‌ی روزهایی ایستاده است که نه آرامش گذشته را دارند و نه آینده امید را وعده می‌دهد. بی‌قراری در رگ‌هایش می‌دود، همچون آتشی خاموش‌نشدنی که هرچه می‌کوشد زبانه‌اش فرو نمی‌نشیند. گاه احساس می‌کند از قافله‌ی عمر جا مانده، گویی جهان با شتابی بی‌رحمانه از کنارش گذشته و او هنوز در ایستگاهی متروک، حیران به راه می‌نگرد. نگاهش به دیگران پر از پرسش است؛ چگونه آنان چنین آسوده پیش می‌روند و او این‌گونه در جای خود فرو مانده است؟ هر روز او می‌گذرد با سنگینی اضطرابی که مجال نفس کشیدن نمی‌دهد. ذهن او پر است از صداهایی که او را به شتاب وادار می‌کنند، اما پاهایش در باتلاق تردید، هر لحظه بیشتر از قبل فرو رفته‌ و می‌رون . گاهی در میان جمع، تنهایی‌اش دوچندان می‌شود. تنهایی برایش به عادت بدل شده، اما عادتی تلخ و سنگین؛ همانند باری که از شانه نمی‌افتد. او خسته است، اما از پا نیفتاده. دلش می‌خواهد بار دیگر ایمان بیاورد به اینکه هنوز وقت هست. هنوز می‌شود از این بی‌قراری، آرامشی زاده شود، اگرچه لرزان و کم‌نور، اما واقعی.

او در میانه‌ی روزهایی ایستاده است که نه آرامش گذشته را دارند و نه آینده امید را وعده می‌دهد. بی‌قراری در رگ‌هایش می‌دود، همچون آتشی خاموش‌نشدنی که هرچه می‌کوشد زبانه‌اش فرو نمی‌نشیند. گاه احساس می‌کند از قافله‌ی عمر جا مانده، گویی جهان با شتابی بی‌رحمانه از کنارش گذشته و او هنوز در ایستگاهی متروک، حیران به راه می‌نگرد. نگاهش به دیگران پر از پرسش است؛ چگونه آنان چنین آسوده پیش می‌روند و او این‌گونه در جای خود فرو مانده است؟ هر روز او می‌گذرد با سنگینی اضطرابی که مجال نفس کشیدن نمی‌دهد. ذهن او پر است از صداهایی که او را به شتاب وادار می‌کنند، اما پاهایش در باتلاق تردید، هر لحظه بیشتر از قبل فرو رفته‌ و می‌رون . گاهی در میان جمع، تنهایی‌اش دوچندان می‌شود. تنهایی برایش به عادت بدل شده، اما عادتی تلخ و سنگین؛ همانند باری که از شانه نمی‌افتد. او خسته است، اما از پا نیفتاده. دلش می‌خواهد بار دیگر ایمان بیاورد به اینکه هنوز وقت هست. هنوز می‌شود از این بی‌قراری، آرامشی زاده شود، اگرچه لرزان و کم‌نور، اما واقعی.

شراب و عیش نهان چیست؟ کارِ بی‌بنیاد زدیم بر صفِ رندان و هر چه بادا باد گره ز دل بگشا وز سپهر یاد مکن که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد ز انقلابِ زمانه عجب مدار که چرخ از این فسانه هزاران هزار دارد یاد قدح به شرطِ ادب گیر زان که ترکیبش ز کاسه‌ی سرِ جمشید و بهمن است و قباد که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند؟ که واقف است که چون رفت تخت جم، بر باد؟ ز حسرتِ لبِ شیرین هنوز می‌بینم که لاله می‌دمد از خونِ دیدهٔ فرهاد مگر که لاله بدانست بی‌وفاییِ دهر که تا بزاد و بِشُد، جامِ می ز کف نَنَهاد بیا بیا که زمانی ز مِی خراب شویم مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد نمی‌دهند اجازت مرا به سِیرِ سفر نسیمِ بادِ مُصَلّا و آبِ رُکن آباد قدح مگیر چو حافظ مگر به نالهٔ چنگ که بسته‌اند بر ابریشمِ طرب دلِ شاد
حافظ

دوستت دارم. نه از آن سبب که در من نوری افروخته باشی، که به آن سبب که تاریکی‌هایم را تاب آوردی.

او به من زخم می‌زد و من به همه می‌گفتم در چشمانش معصومیتی بی‌مثال وجود دارد. عشق آدم‌ها را احمق می‌کند، شاید هم ناباور.

انگار زمان در زندگی‌ام از حرکت ایستاده است. روزها یکی پس از دیگری می‌گذرند، بی‌آنکه تفاوتی میانشان باشد. هر صبح چشمانم را می‌گشایم، نه برای آغاز، بلکه برای ادامه‌ی سکونی که نامش زندگی‌ست. غم چنان در رگ‌هایم ریشه دوانده که حتی نفس کشیدن، تلاشی بی‌ثمر می‌نماید. کارهایم بر زمین مانده‌اند، رؤیاهایم غبار گرفته‌اند و من تنها نظاره‌گر گذر روز و شبم، بی‌آنکه اراده‌ای برای همراهی با جهان داشته باشم. گویی زندگی‌ام در انتظار چیزی‌ست که بازنخواهد گشت.

تمایل ناگهانی به مرگ، بی‌مفهوم شدن ارزش‌ها، خستگی و درماندگی، و بلعیده شدن توسط روزمرگی، تیترهای فعلی زندگی من هستند.

Alireza_Ghorbani_Yazdah_Maho_Bisto_Noh_Rouzo_Chand_Hezar_Saat.mp39.40 MB

رستاخیز دردهای من، خبر از رسیدن روزهایی می‌دهد که هرگز از یاد نبرده‌ام. وقتی درد فروخفته‌ی معده‌ام با شدتی غیرقابل تحمل بیدار می‌شود، سردردهای بی‌وقفه رهایم نمی‌کنند و دوباره درد، ستون فقراتم را در خود می‌پیچید، می‌فهمم که هرگز هیچ بخشی از تنم، از رنج مرگ تو در امان نبوده است. عزیزمن، از مدتی طولانی حرف می‌زنم، از دوهزار و نهصد و بیست و چهار روز و نه ساعت دوری. اینکه مرگ چه بر سر تو آورد و چه بر سر من، خود قصه‌ای است که لااقل بخشی از آن در مردمک چشم‌هایم خواناست. اگر گذاشته شدن در خاک استخوان‌های تو را به پوسیدگی کشاند، گذاشتن تو در خاک و تحمل درد نبودن تو، استخوان‌های مرا تهی و سست کرد. در آخرین دیدار که چشم‌های بسته‌ات را نگاه کردم و بوسیدم، بخشی از توان و شوق تپیدن قلبم درون پارچه‌ی سفیدی که تو را در آن پیچیده بودند، جا ماند. ما جوان بودیم عزیزم، تو برای مرگ جوان بودی و من برای تحمل مرگ تو. من می‌دانم چه دردی تو را از پای درآورد، اما تو چه می‌دانی که اندوه دوری‌ات چگونه مرا کشت. چه می‌دانی که هر بار دیدن مزارت، چگونه از نور چشم‌هایم کاست. مرگ با تو بی‌رحم بود اما به من هم هیچ رحمی نکرد. سال‌ها کوشیدم تا با چنگ زدن به هر خوشی و لذتی، کمی از درد و اندوهم بکاهم اما نبودن تو تسلی ناپذیرترین و درمان ناشدنی‌ترین زخم زندگی من بود. داغ چیزهای بسیاری بر تن من مانده که رد آن‌ها از بین نمی‌رود و بزرگ‌ترین آن‌ها، نبودن توست. اینجا همه‌چیز غم نبودن تو را به یاد من می‌آورد. انگار در این دنیا، هیچ چیزی از غصه‌ی نبودنت خالی نیست. دستت را همیشه روی شانه‌هایم احساس خواهم کرد.

انسان‌ها با امید زنده‌اند، اما امیدهایی که بیش از حد طول بکشند قاتلانی بی‌صدا هستند.

Repost from ناجه
من ممکن است عیب‌های زیادی داشته باشم، اما نسبت به دوستانم وفادارم. 📚 قتل راجر آکروید ✍🏻 آگاتا کریستی صفحهٔ - ۲۳۸ -

دلم می‌خواست فقط یک‌بار دیگه چیزی رو از اعماق قلبم باور کنم. اما هیچ چشمی، هیچ‌بوسه‌ای، هیچ لمسی اون‌قدر عمیق نیست که احساس برانگیختگی بهم دست بده.

کاش مشغولیت آنطور بود که فکرها کمتر پررنگ بودند. من فکر میکنم آنقدر به آن فکرهای سنگین و ننگین وابسته‌ام، که مثل دست و پا همه جا همراه من می‌آیند. همواره به امید آسمان نیلی‌رنگ نشسته‌ام. همان رنگی که انگار بین برزخ عصر و شب ماندی.

روزی با خود فکر می‌کردم اگر او را با غریبه‌ای ببینم دنیا را به آتش می‌کشم. اما امروز حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم کجاست و چه می‌کند.