es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

Saved Messages

Saved Messages

Ir al canal en Telegram
2 455
Suscriptores
-224 horas
+117 días
+48930 días
Archivo de publicaciones
می‌دانی عزیزم حقیقت این است که من از التیام دادن زخم‌های دیگران خسته‌ام. از تکیه‌گاه بودن در مواقعی که خود نیز نیازمند یک تکیه‌گاهم. دلم می‌خواست برای یک‌بار هم که شده، کسی بیاید و زخم‌های مرا التیام دهد، نه‌این‌که خود زخم دیگری بر تن رنجورم بگذارد.

photo content

نمی‌دانم چه اشعه‌ای از وجودش، از حرکاتش تراوش می‌کرد که به من تسکین می‌داد.

زیادی‌ام و دیگر هیچ. آدمی خارج از برنامه‌ام، همین و بس. ظاهرا طبیعت برنامه‌ای برای حیات من نگذاشته و در نتیجه با من مانند مهمانی سرزده و ناخوانده رفتار کرده است.

گمان می‌کردم دیگر هرگز توان برخاستن نخواهم داشت و روز به روز بیشتر در رنجی که برایم به یادگار گذاشتی فرو خواهم رفت. نمی‌دانستم آدمی توان برخاستن از زیر خاکستر رویاهایش را هم دارد. حالا که آن سوی اندوه ایستاده‌ام و به دوزخی که از آن عبور کرده‌ام می‌‌نگرم، احساس غرور می‌کنم.

اگر یک روز کسی از من بپرسد بزرگترین اشتباه زندگی‌ات چه بود می‌گویم: "اینکه فکر می‌کردم می‌توانم تو را نگه دارم." و اگر بپرسد بزرگترین درستِ زندگی‌ات چه بود باز هم می‌گویم: "اینکه فکر می‌کردم می‌توانم تو را نگه دارم." چون همین فکر محال بود که تمام عمرم را به یک معجزه تبدیل کرد. من در تو لنگر انداختم، با تمام زنجیرهایی که داشتم، با تمام وزنه‌هایی که در سینه‌ام بود لنگر انداختم اما تو شن‌های روان بودی. هر بار که فکر می‌کردم آرام گرفته‌ای و کشتی‌ام را نگه داشته‌ای دوباره زیر پایم خالی می‌شد و من دوباره به عمق می‌افتادم. اما هر بار خوشحال‌تر از قبل، چون می‌دانستم دوباره تو مرا بالا می‌کشی./ نادر ابراهیمی

چنان دچار توام که اگر بگویند ماه را پیشکش آورده‌ایم از تو دست نخواهم کشید. که را دیده‌ای، جانش را به بهایی ناچیز بفروشد؟!

در حقیقت خوب می‌دانم به چه کسی و چگونه خسارت وارد کنم. اما نمی‌خواهم دستانم آلوده شود.
داستایفسکی

Nobahar.mp31.10 MB

تمامی ارتباطات حال حاضر بر مبنای خشونت بنا شده‌اند. هرگونه گفت و گویی از جاده‌ی تیکه، طعنه، کنایه و حسد گذر می‌کند و به مقصد نمی‌رسد. کسی نمی‌داند این حجم عظیم خشم و مشقتی که آدمی روزانه با خود حمل و به دیگری پرتاب می‌کند از کجا آمده و چطور سر جهازی‌ تک‌ به تک‌مان شده؛ بزرگ‌ترها تحقیر می‌کنند و کوچک‌ترها در موقعیتی مطلوب بر سر کوچک‌ترترها تلافی می‌کنند. هیچکس این زنجیره را قطع نمی‌کند. هیچکس حصار را نمی‌شکند. هیچکس تلاش نمی‌کند دست از این دشمنی و کدورت پنهان بردارد و سلیس سخن بگوید. زمانی انسان تنها به اتکای بازو به جنگ با جنگل می‌رفت، به اعماق زمین پا می‌نهاد و ترس را به رسمیت یک احساس نمی‌شناخت و اکنون، در بیان یک جمله‌ی صادقانه‌ی چند کلمه‌ای حیران است! بشر اینچنین تحقیری تا کنون خود به خود نکرده است.

آدمی بر مبنای آنچه می‌کند و نمی‌کند اعتبار دارد نه بر مبنای آنچه دهان‌‌لقی از روی هوا و هوس درباره او می‌گوید.

مجازی از شما ایده‌ای درون ذهن دیگری می‌سازد که نیستید. خوب یا بد، قوی یا ضعیف، «شما» نیستید. برای همین اغلب عاقبت ارتباطات مجازی، اگر بخواهند عمیق شود، عاقبت خوشی نیست. اید‌ه‌ها معنایی می‌سازند و بعد واقعیت بی‌رحمانه میاید و خودش را تحمیل می‌کند. مهمانی تمام می‌شود. موسیقی قطع. نقاب‌ها کنار می‌روند و صورت‌هایی پیدا می‌شوند که هیچکس نیستند، جز یک دایره‌‌ی خالی‌.

Repost from مَحيص.
سلام؛ نیاز به کمک و همراهی‌تون دارم. ممنون می‌شم پیامی که داخل کامنت گذاشتم رو ببینید.

Repost from N/a
اینجا همه‌چیز غم نبودن تو را به یاد من می‌آورد. انگار در این دنیا، هیچ چیزی از غصه‌ی نبودنت خالی نیست.

من درباره‌ی تو چیزی به کسی نگفته‌ام. اما آن‌ها دیدند که در چشم‌های من زندگی می‌کنی.

طوری مرا را می‌بوسیدی که گویی می‌خواهی شعری را نجوا کنی. فردا اما، به‌گونه‌ای از کنار من می‌گریختی که انگار گفتن شعر جرم بود.

اشك تنها سلاح بی‌کس‌هاست.

غم گوشواره‌اش بود. از همان‌هایی که هیچ‌وقت دلت نمی‌خواهد از گوش‌هایت جدایشان کنی. سرش را که تکان می‌داد، اندوه می‌رقصید.

احساس می‌کنم به هر شکلی که ممکن است، همه‌چیز و همه‌کس را تلف می‌کنم. بی‌خود و بی‌جهت‌ام. گویی که هرچه انجام داده‌ام مانند گل بر سر مزار، بی‌فایده و دیر بوده و هرچه انجام نداده‌ام مانند دوایی که از بیماری دریغ شده ضروری و دور از دسترس. همه چیز ناکافی و بی‌معنا به نظر می‌رسد، همه چیز.

به کسانی که دوست‌شان دارید بالی برای پرواز، ریشه‌ای برای برگشتن و دلیلی برای ماندن بدهید.