Saved Messages
Open in Telegram
1 965
Subscribers
-124 hours
-17 days
-930 days
Posts Archive
1 965
Repost from Saved Messages
به این فکر کردم که انسان، چهقدر میتواند موجودی منزجرکننده باشد بعد اما یاد تو افتادم، که چهطور توانسته بودی گنشجکهای کوچک خوشبختی را در قلبم به پرواز درآوری! کاش میتوانستم تو را از صدایت ببوسم، از نگاهت، از تن ظریفت که مقابل هر آسیبی در برابر من میایستاد.
1 965
گفت شهربانو خانم! اصل اسم شما چیست؟
گفتم آقا! اسم اصلی من نباته. نبات شهیدی.
گفت «آقا» امیر المؤمنین بود، من فقط جلال آل احمد هستم.
1 965
دلم میخواست خودت را از تو بگیرم و تمام آنچیزی که در تمام آن سالها برایش کم گذاشته بودی جبران کنم.
1 965
Repost from عجم علوی | مهدی مولایی
الجزیره نوشته
قوات الاحتلال اغتصبت نساء و قتلهن
الجزیره کوتاه نوشته. توضیح نداده. خبر توضیحبردار نیست. خبر سهمگین است. نباید دنبال ترجمهاش باشی. باید همان قتلهن را که فهمیدی، ناراحت شوی که زنان به قتلرسیدهاند و بگذری. نباید روی خبر توقف کنی. الجزیره رسانه حرفهای است. میداند برای شرقیمردمان غیرتمند حزین خبر مینویسد. میداند نباید توضیح بدهد. میداند همین نیمخط را که بنویسی، دنیا بر سر شرقیها آوار میشود. حالا آوار شده. زبانمان خشک شده؛ نه از عطش رمضان که از شدت واقعه. احساس تحقیر شدگی میکنیم. ما خجالت میکشیم با هم در مورد خبر صحبت کنیم. شرم میکنیم خبر را به اهل خانه بگوییم. ما نمیتوانیم توی روی همدیگر نگاه کنیم. مردها از هم خجالت میکشند. زنها حیا میکنند. یک نیمخط ما را به هم ریخته. ما از خبرهای نیمخطی غیرقابل توضیح شرقی خاطره خوبی نداریم. ما برای نیمخط « دخلت زینب علی ابنزیاد» قرنها ضجه زدهایم. ما برای نیمخط «ضرب علی بطن فاطمه حتی القت محسن من بطنه» هزار سال خودمان را کتکزده ایم. اصلا ما خبر نیمخطی که میبینیم، قبل از اینکه بخوانیماش، تنمان میلرزد. مو به تنمان سیخ میشود. ما را به حال خودمان رها کنید حرامزادهها. ما از اینجا دستمان به شما نمیرسد. امروز وگرنه لباس جهاد بر تن، به یاد خیبر و بنیقریظه، مقابل بیمارستان شفا، باز از سرهایتان کوهی میساختیم. ما از اینجا فقط خشمگینایم. تورم رگ غیرتمان راه نفس را بسته. جبر جغرافیا، این روزها صبرمان را سرآورده. ما حالا فقط منتظر آخرین خبر نیمخطی تاریخ از کنار کعبهایم. که «الا یا اهل العالم انا الامام المنتظر»
«مهدی مولایی»
1 965
عزیزدلم
عشق آدمهارا بزرگ میکند. زیبا میکند، مهربان میکند، به آدم شوق میدهد، طراوت و نور میدهد. و بعد عزیزدلم، ممکن است به اندازهی یک نفس گرفتن همهی این چیزها را از تو بگیرد و تو را بکشد. طوری که انگار از ازل نبودهای …
1 965
من تنهایی را ستایش میکنم البته همیشه این نکته را هم در نظر میگیرم که در تنهایی و انزوا هیچ فضیلتی نیست اما باز هم ترجیحم همین خلوت و کنج عزلتم است چرا که از آدمها میترسم. چرا که هربار اجازه دادم کسی به من نزدیک شود، آنچه برایم باقی گذاشت جز ویرانی نبود.
هربار که خواستم خودم را به کسی بسپارم، زخمی تازه به جانم زد.
جای همهی جراحتهای قبلی روی تنام باقی مانده و من از اعتماد دوباره و امید داشتن به تسکین، هراس دارم. شاید بهتر آن باشد مانند همیشه به تنهاییام پناه ببرم.
شاید که سرنوشت من همین باشد؛ مرگ در انزوا و زندگی در خیال.
1 965
انسان گاهی لحظههایی را پشت سر میگذارد که بعدها، وقتی به یاد بیاورد، از تابآوری خودش تعجب میکند.
1 965
انسان گاهی لحظههایی را پشت سر میگذارد که بعدها، وقتی به یاد بیاورد، از تابآوری خودش تعجب میکند.
1 965
Repost from اَسفَل 🇮🇷
جدایی فصل آغاز است یا پایان، نمیدانم
چه رازی داشت پشتِ پردهاش پنهان، نمیدانم
نمیخواهم دهانم را به تلخی وا کنم اما
چه میریزد به جامم این شب هجران نمیدانم
محبت کردهام حتی زمانی که جفا دیدم
رهایم کرد تا شاید کند جبران، نمیدانم
تمام عمر خود را نذر کردم تا که خوش باشد
در این ساعات گریان است یا خندان، نمیدانم
پس از تو شهر را گشتم، چه ها دیدم؟ نمیدانی
چرا روز و شبش غم دارد این تهران؟ نمیدانم
جدایی مثل طوفان است، ویرانساز و بنیان کن
چگونه جان به در بردم از این طوفان، نمیدانم
"یَقینا کُلّهُ خَیر" آمده در خاطرم اما
درون سینهام کفر است یا ایمان، نمیدانم!
- سروش نظری
