|ملقب به ننه پایون|
Open in Telegram
4 339
Subscribers
-924 hours
-647 days
-18930 days
Posts Archive
4 339
برای تولد احمد رفته بودیم دیت نقاشی، اینو کشیدم براش. :|
بعد اللن دیدم که عه وا، الان من خودم۲۵سالمه.
و غمگین شدم.
4 339
دکتری که امروز رفتم پیشش، انقدر خوب و مهربون و قند بود که، اخرش میخواستم بغلش کنم.
4 339
رفتم دکتر، برقاشون رفته بود.
بعدش اومدم خونه مامانم، برقاشون رفته بود.
احتمالا عصری هم که مهمونی میرم اونا برقاشون میره.
4 339
یه دوره شرکت کردم؛
یه قسمتی راجع به همدلی صحبت میکنه.
و اونجا بود که فهمیدم چقدر همدلی و همدردی باهم متفاوتن!
و گاها چقدر ما در موقعیتهای مختلف اشتباها به جای همدلی، همدردی کردیم، و حتی گاها اونم انجام ندادیم…
