en
Feedback
literature

literature

Closed channel

ادبیات شاید نتواند جلوی جنگ و خونریزی را بگیرد، شاید نتواند از مرگ یک کودک جلوگیری کند، ولی می تواند کاری کند که دنیا به آن فکر کند». ژان پل سارتر

Show more
405
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-230 days
Posts Archive
34🖤

Emile Friant La doleur (Grief) 1898
بعضی رنج‌ها آن‌قدر عمیق‌اند که حتی اشک هم به آن‌ها راه ندارد. داستایوفسکی-ابله

بعضی رنج‌ها آن‌قدر عمیق‌اند که حتی اشک هم به آن‌ها راه ندارد. داستایوفسکی-ابله

آیا ما وارثانِ پرِ سوّمِ سیمرغیم؟ ! ✍ه ا سایه، هوشنگ ابتهاج 🔹️در شاهنامه‌ٔ فردوسی روایت عجیبی وجود دارد. داستان از این قرار است وقتی که زال می ‌خواست سیمرغ را ترک‌ کند، سیمرغ سه پَر از پَرهای خود را به او داد و گفت: «هرگاه در سختی و بلا افتادی پرها را به آتش بکش تا‌ من به یاری‌ات بشتابم.» 🔹️سالها گذشت تا اینکه رودابه، همسرِ زال، رستم را آبستن شده و ناتوان از وضع ‌حمل در بستر مرگ افتاد.  زال هراسان، اولین پرِ سیمرغ را به آتش می کشد. سیمرغ به یاری رودابه و فرزندش می آید و او را از مرگ می‌رهاند. زال به هنگام مرگ، دو پرِ دیگر را به رستم‌ می دهد تا در سختیها سیمرغ را به یاری طلبد. 🔹️سالها می گذرد و رستم در جنگ با شاهزاده اسفندیار دچار زخمهای فراوان می‌شود و مستأصل از شکست، پرِ دوّم را به آتش می کشد. سیمرغ آشکار شده، رستم را درمان می کند و راز شکست اسفندیار را بر‌ملا می‌ سازد تا رستم پیروز شود. اما راز سر به مُهری که فردوسی قرنهاست آن را پنهان کرده، این‌ جاست.  🔹️فردوسی تکلیفِ پرِ سوّم را مشخص نکرده است. در هیچ جای شاهنامه نشان و خبری از پرِ سوّم نیست. و کماکان سرنوشت آن در پرده‌ٔ معماست.  🔹️حتی هنگامی که رستم در هفت‌خوان، در نبرد با دیو سپید گرفتار می گردد، و یا در رزم اوّل از سهراب شکست می خورد، پر سوّم را در آتش نمی‌ افکند. 🔹️و یا هنگامی که در چاهِ نابرادری اش شغاد، به تیرهای زهر‌آلود گرفتار آمد و کشته ‌شد، پرِ سوّم را به آتش ‌نکشید.   مگر چه چیزِ با ارزش تر از جانش وجود داشت که مرگ را پذیرفت اما پرِ سوّم را نگاه داشت؟ 🔹️براستی رستم پرِ سوّم را به چه کسی سپرده است؟ قرار بود پرِ سوّم به دست چه کسی برسد و در چه زمانی در آتش افکنده ‌شود؟  ادبیات اساطیریِ ایران شعله‌ گاهِ دیرنده‌ای از اشارات و کنایه‌های ژرف و رازآلود است. اشاراتی که خاستگاهش، همان تجسمِ آمال و آرزوهای ساکنانِ فلاتِ ایران است. 🔹️فردوسی با هوشِ تاریخی و جامعه‌ شناسانه اش، پیش‌بینی روزهای تیره گون میهنش را نموده بود. 🔹️او نیک می‌دانست گردش گردون بر ایرانیان روزهای هم‌دیسِ حاکمیتِ ضحاک را بازمی‌آورد! 🔹️فردوسی در تعبیری رازآلود، صبحِ روشنِ رهایی‌ِ ایرانیان از تیره‌بختیِ هر دوره‌ای از تاریخ را، در صدفی مکتوم قرار داده تا باورِ این که همواره راهی برای سعادت‌ ایرانیان وجود دارد، باقی بماند. تاریخ گواه این مدعاست که ایران خانه‌ٔ سیمرغ است و ایرانیان نوادگان رستم و زال اند. 🔹️سرانجام ایرانیان سوّمین پرِ سیمرغ را به آتش خواهند کشید، تا سیمرغِ خِرد و شادمانی، از پس ظلام وحشت و تیره‌روزی بر فلات ایران لبخند بزند

موضوع نگه داشتن امید در روزها نبود. موضوع، نگه داشتن امید در شب‌ها بود شب چیزی داشت که روز نداشت تاریکی ، سکوت ، تنهایی و او می‌دانست که اگر شب‌ها امید را زنده نگه دارد، در روز امید او را زنده نگه خواهد داشت... #شب‌های‌روشن #داستایفسکی

جنازه‌ام .. زیر چکمه‌های شما نمی‌ماند ..! ‏برمی‌خیزد ... ‏ستاره‌ای می‌شوم ... ‏خورشید .. ماه ... ‏با باران می‌بارم .. و ‏جهان از گل‌های کوچکم .. سرشار می‌شود . ‏#ناظم_حکمت

shahram_nazeri_karevane_shahid.mp312.61 MB

درکم کن. دنیای من یک دنیای عادی نیست‌. من خون خود را دارم. من در یک بُعد دیگر زندگی میکنم و برای چیزهای که روح ندارند وقت ندارم. #بوکوفسکی

"هرکسی که با چشم‌هایش حقیقت را ببیند، خود را در دنیای گناه‌آلودی می‌یابد که هیچ‌گاه نمی‌تواند آن را فراموش کند. هر کشتار، هر فاجعه، چیزی از قلب انسان‌ها می‌کاهد که دیگر هیچ‌چیز نمی‌تواند آن را جایگزین کند #جورج‌اورول #1984

Symphony_No_3,_Op_36_I_Lento_Sostenuto_Tranquillo_Ma_Canta.m4a24.79 MB

چو سرو سیاوش نگونسار دید سرا پرده و دشت خونسار دید بیفکند سر را ز اندوه نگون بشد زان سپس لاله ی واژگون

این جمله از جنایات و مکافاتِ داستایفسکی دقیقا همون حسی رو میگه که این روزها دارم: هر وقت سعی میکنم لبخند بزنم، احساس میکنم به
این جمله از جنایات و مکافاتِ داستایفسکی دقیقا همون حسی رو میگه که این روزها دارم: هر وقت سعی میکنم لبخند بزنم، احساس میکنم به آنچه رخ داده است، خیانت میکنم...

فشرده بر جگرم بنگر سکوت سربیِ شب‌ها را طنین نقره‌ ایِ گامش نشانه‌ ها ز سحر دارد #سیمین‌بهبهانی
فشرده بر جگرم بنگر سکوت سربیِ شب‌ها را طنین نقره‌ ایِ گامش نشانه‌ ها ز سحر دارد #سیمین‌بهبهانی

وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ ۚ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا و بگو: حق آمد و باطل نابود شد؛ بی تردید باطل نابود شدنی است. اسرا 81

مکبث: این دست‌ها جنایت بزرگی مرتکب شده‌اند. آیا خون آن‌ها پاک خواهند شد؟ آیا الههٔ اقیانوس‌ها می‌تواند خون را از دستان من بشوید؟ نه، این دست‌ها می‌توانند هر اقیانوسی را قرمز کنند. بانو مکبث وارد می‌شود و دستان خونین خود را به مکبث نشان می‌دهد. بانو مکبث: اکنون دستان من هم به سرخی دستان توست. اما قلب من مانند قلب تو سفید نیست. ترس را رها کن. از دروازهٔ جنوبی صدای کوبیدن در می‌آید. با کمی آب دستان ما پاک خواهد شد. تنها باید از شر افکار خود خلاص شوی و از غرق شدن در آن‌ها جلوگیری کنی.

دریغا، سرزمین نگون‌بخت که از به یاد آوردن خود نیز بیمناک است. کجا می‌توانیم آن را سرزمین مادری بنامیم که گورستان ماست؛ آن‌جا که جز از همه‌جابی‌خبران را خنده بر لب نمی‌توان دید؛ آن‌جا که آه و ناله‌ها و فریادهای آسمان‌شکاف را گوش شنوایی نیست. آن‌جا که اندوه  جانکاه چیزی‌ست همه‌جا یاب و چون ناقوس عزا به نوا درآید کمتر می‌پرسند که از برای کیست، و عمر نیک‌مردان کوتاه‌تر از عمر گلی‌ست که به کلاه می‌زنند؛ و می‌میرند پیش از آن‌که بیماری گریبان‌گیرشان شود. #مکبث #شکسپیر

مکبث - ویلیام شکسپیر.pdf2.38 MB

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند من ار چه در نظر یار خاکسار شدم رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند توانگرا دل درویش خود به دست آور که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند.