uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

literature

literature

Kanalga Telegram’da o‘tish

ادبیات شاید نتواند جلوی جنگ و خونریزی را بگیرد، شاید نتواند از مرگ یک کودک جلوگیری کند، ولی می تواند کاری کند که دنیا به آن فکر کند». ژان پل سارتر

Ko'proq ko'rsatish
388
Obunachilar
+224 soatlar
+37 kun
+930 kun
Postlar arxiv
Repost from literature
همۀ مرگ‌ها را مرده‌ام، همۀ مرگ‌ها را، می‌خواهم که باز بمیرم؛ مرگِ چوبین درخت را مرگِ سنگی کوه را مرگِ خاکی خاک را مرگِ برگی خشاخشی علف‌های تابستانی را و پیشوا مرگِ خونین آدمی را می‌خواهم که باز بمیرم. گُل را می‌خواهم که بار دیگر زاده شوم. درخت و علف را می‌خواهم که بار دیگر زاده شوم. و ماهی‌ و آهو، پرنده و پروانه را. و در هر شکل و پیکره‌ای حسرتی پله پله مرا تا واپسین رنج‌ها واپسین رنج‌های بشری، فرو می‌کشاند. آه ای زه لرزان و برآشفته، دریغا از آن‌گاه که مشت شوریدۀ حسرت هر دو قطب زندگانی را بخواهد که به سوی یکدیگر خم کند [آه تو ای حسرت]، باری دیگر و بسی بار دیگر مرا از مرگ به سوی زادن باز خواهی راند، به این راه درد‌آکندۀ شکل‌ها و پیکره‌ها به این راه پرشکوه شکل‌ها و پیکره‌ها ... #هرمان_هسه

همۀ مرگ‌ها را مرده‌ام، همۀ مرگ‌ها را، می‌خواهم که باز بمیرم؛ مرگِ چوبین درخت را مرگِ سنگی کوه را مرگِ خاکی خاک را مرگِ برگی خشاخشی علف‌های تابستانی را و پیشوا مرگِ خونین آدمی را می‌خواهم که باز بمیرم. گُل را می‌خواهم که بار دیگر زاده شوم. درخت و علف را می‌خواهم که بار دیگر زاده شوم. و ماهی‌ و آهو، پرنده و پروانه را. و در هر شکل و پیکره‌ای حسرتی پله پله مرا تا واپسین رنج‌ها واپسین رنج‌های بشری، فرو می‌کشاند. آه ای زه لرزان و برآشفته، دریغا از آن‌گاه که مشت شوریدۀ حسرت هر دو قطب زندگانی را بخواهد که به سوی یکدیگر خم کند [آه تو ای حسرت]، باری دیگر و بسی بار دیگر مرا از مرگ به سوی زادن باز خواهی راند، به این راه درد‌آکندۀ شکل‌ها و پیکره‌ها به این راه پرشکوه شکل‌ها و پیکره‌ها ... #هرمان_هسه

. صورتم را در دست‌هايم گذاشتم و به اين فكر كردم كه نبايد بيش از حد دست و پا بزنم؛ دانستم كه خيلی چيزها به اختيار آدم نيست، زندگی خواب‌های گذشته است كه تعبير می‌شود، زندگی تاب خوردن خيال در روزهايی است كه هرگز عمرمان به آن نمی‌رسد. – پیکر فرهاد، عباس معروفی

«هر بامداد، با نومیدی از خواب برمی‌خیزم؛ و اشک‌های تلخ از دیدگانم جاری می‌شود، وقتی می‌بینم خورشید طلوع می‌کند و روزی دیگر آغ
+2
«هر بامداد، با نومیدی از خواب برمی‌خیزم؛ و اشک‌های تلخ از دیدگانم جاری می‌شود، وقتی می‌بینم خورشید طلوع می‌کند و روزی دیگر آغاز می‌شود؛ روزی که در گردش بی‌پایانش حتی یکی از آرزوهای کوچک مرا برآورده نخواهد کرد. روز، با لجاجتی بی‌رحمانه، اندک شادی‌هایی را هم که در رؤیاهایم پرورانده‌ام، از من دریغ می‌کند؛ و هزاران دل‌مشغولی حقیر زندگی، بال‌های خیال مرا در هم می‌شکند. و آنگاه، در پایان روز، با قلبی آکنده از اندوه به بستر می‌روم؛ اما آنجا نیز آرامشی در انتظارم نیست، چرا که کابوس‌های هولناک حتی خواب را نیز از من ربوده‌اند.» — یوهان ولفگانگ فون گوته، فاوست

ای کاش که جای آرمیدن بودی.. یا این ره دور را رسیدن بودی... کاش از پی صد هزار سال از دل خاک... چون سبزه امید بر دمیدن بودی...!
ای کاش که جای آرمیدن بودی.. یا این ره دور را رسیدن بودی... کاش از پی صد هزار سال از دل خاک... چون سبزه امید بر دمیدن بودی...!🖤 #خیام

گرچن گلبرگ‌های گلی را یکی‌یکی جدا می‌کند و زیر لب می‌گوید: «دوستم دارد... دوستم ندارد... دوستم دارد... دوستم ندارد...» آخرین
گرچن گلبرگ‌های گلی را یکی‌یکی جدا می‌کند و زیر لب می‌گوید: «دوستم دارد... دوستم ندارد... دوستم دارد... دوستم ندارد...» آخرین گلبرگ را جدا می‌کند و با شادی می‌گوید: «دوستم دارد!» فاوست پاسخ می‌دهد: «آری، محبوب من! بگذار زبان این گل، داوری آسمان برای تو باشد؛ او دوستت دارد! می‌دانی دوست داشتن یعنی چه؟ یعنی خود را یکسره به دیگری سپردن و شادی‌ای را احساس کردن که گویی پایانی برایش متصور نیست. جاودانگی! آری، جاودانگی... زیرا پایان این شادی، چیزی جز نومیدی نخواهد بود.»

«آه، ای آسمان خاموش! چرا ستارگانت را از من دریغ می‌کنی؟ مگر نمی‌دانی در این سرزمین حتی گل‌ها نیز بوی مرگ می‌دهند؟ دیگر به سپیده‌دم امیدی نیست؛ خورشید از فراز این قصر می‌گذرد بی‌آنکه گرمایی به قلب‌های یخ‌زده ببخشد. چه زود می‌گذرند روزهایی که نامشان زندگی است؛ و چه دیر می‌گذرند شب‌هایی که نامشان انتظار.

‍ 🕊️ . . . ● بریده ای از یک کتاب آنا ایستاد و به تاج درختان کبود که در باد نوسان می کردند و برگ های باران خورده شان، در آفتا
‍ 🕊️ . . . ● بریده ای از یک کتاب آنا ایستاد و به تاج درختان کبود که در باد نوسان می کردند و برگ های باران خورده شان، در آفتاب سرد به روشنی می درخشید نگریست و دانست که او را نخواهند بخشید و از این به بعد، هیچ کس به او رحم نخواهد کرد و همه نسبت به او، مثل همین آسمان و این سبزینه، سرد و سخت خواهند بود و باز در جان خود احساس کرد که همه چیز دوگانه می شود ... با خود گفت: نباید، نباید فکر کرد. باید راه افتاد ... ولی به کجا؟ کی؟! ● کتاب: آنا کارنینا ● نویسنده: لئو تولستوی ● مترجم: سروش حبیبی

. #داستانک 🖊️☕️ وقتى گفت مى خواهى زنده ت کنم، من سال ها بود که مرده بودم. سال ها بود که درد مردن و عذاب جان کندن را فراموش کرده بودم. از آخرين بارى که مرده بودم سال ها مى گذشت. اما من هنوز از يادآورى آن وحشت داشتم. گويى زخم هاى مرگ هنوز التيام نيافته بودند. دوباره گفت:" مى خواهى از مرگ بيرون بياورمت؟" من در ترديد بين شيرينى زنده شدن و تلخى مرگى که باز انتظارم را مى کشيد بودم، که او با دست هايش که از جنس دوست داشتن بودند، مرا از اعماق مرگ به سطح زندگى آورد و من عاشق شدم. #مصطفی_مستور

اگر رازم را مسکوت نگه دارم آن راز، زندانی من است. اگر بگذارم از دهانم خارج شود این منم که زندانیِ آنم. بارِ درختِ سکوت، آرامش است.
🖋 #اروین_دیوید_یالوم 📓 #درمان_شوپنهاور

4_6026106057095381566.mp32.38 MB

homayoun_shajaryan_asemane_abri 128.mp34.11 MB

وصف دلتنگی و رنج کسی که به خاک سپردی بی اندازه عجیب و غیر قابل درکه.. وقتی توان تسکین دادن قلب و مغز و نداری .. وقتی خشک شدی و جا خوردی از نبودش. دلم برای بابا تنگ شده. و نمی‌دونم دیدار ما کی میرسه..

تراژدی‌های واقعی زندگی آن قدر غیرهنری اتفاق می‌افتند که با خشونت خامشان مارو می آزارند، با بی‌انسجامی شان، با روشمند نبودن کاملشان با پوچی و بی معنا بودنشان. آن‌ها به گونه ای ما رو می آزارند که پیش پا افتادگی مارو می آزاره. آن‌ها تاثیر نوعی زور حیوانی رو برما دارند که ما علیه شان شورش می‌کنیم. 📒 #تصویر_دوریان‌_گری 👤 #اسکار_وایلد 🔃 #ابوالحسن_تهامی

سالومه؛ عشقی که به مرگ انجامید بر اساس نمایشنامه سالومه، اثر اسکار وایلد سالومه عاشق یحیی تعمیددهنده می‌شود. آرزوی هم‌آغوشی با او را در سر می‌پروراند؛ می‌خواهد لبانش را ببوسد، اما یحیی هر بار او را پس می‌زند و از خود می‌راند. عشق سالومه، در برابر این طرد شدن، به وسواسی جنون‌آمیز بدل می‌شود. در جشن هیرودیس، سالومه می‌رقصد و پاداش رقص خود را طلب می‌کند. او چیزی جز سر یحیی نمی‌خواهد؛ همان سری که روزگاری آرزوی بوسیدنش را داشت. فرمان صادر می‌شود و یحیی را گردن می‌زنند. سر بریده‌اش را بر سینی نقره‌ای نزد سالومه می‌آورند. اما سالومه هنوز به خواسته‌اش نرسیده است. او بر لبان مردی که دوستش داشت بوسه می‌زند؛ بوسه‌ای سرد بر لبانی خاموش. هیرودیس که از این صحنه به وحشت افتاده، فرمان می‌دهد سالومه را نیز بکشند. و این‌گونه، عشقی که در آغاز تمنای یک بوسه بود، به تراژدی خونینی بدل می‌شود. سالومه سر یحیی را به دست آورد، اما هرگز نتوانست عشق او را به دست آورد.

نام اثر ظهور (L'Apparition) خالق اثر: گوستاو مورو (Gustave Moreau) سال خلق: ۱۸۷۶ میلادی مکتب هنری: نمادگرایی (Symbolism) تکنیک: آبرنگ در این تابلو، گوستاو مورو، نقاش برجسته فرانسوی و از چهره‌های مهم مکتب نمادگرایی، یکی از هولناک‌ترین روایت‌های انجیل را به تصویری رؤیایی و رازآلود بدل کرده است. داستان به روزگار هیرودیس آنتیپاس بازمی‌گردد؛ فرمانروایی که با هیرودیا، همسر پیشین برادرش، ازدواج کرده بود. یحیی تعمیددهنده این ازدواج را نکوهش می‌کرد و به همین سبب به فرمان هیرودیس به زندان افتاده بود. در جشن زادروز هیرودیس، سالومه، دختر هیرودیا، در برابر فرمانروا به رقص درآمد. رقص او چنان هیرودیس را تحت تأثیر قرار داد که وعده داد هرچه بخواهد به او ببخشد. سالومه، به تحریک مادرش، سر یحیی را طلب کرد؛ مردی که حاضر نشده بود در برابر قدرت فرمانروا سکوت کند. فرمان صادر شد و یحیی را از زندان بیرون آوردند و سر از تنش جدا کردند. اما مورو این لحظه را به شیوه‌ای متفاوت به تصویر می‌کشد. در مرکز نقاشی، سر بریده یحیی در میان فضایی تاریک، همچون مکاشفه‌ای آسمانی، در هوا معلق است. هاله‌ای از نور طلایی پیرامون سر او را فراگرفته و قطرات خون از آن فرو می‌چکند. سالومه در برابر این منظره ایستاده است؛ دستش را به سوی سر بریده دراز کرده و نگاهش به آن دوخته شده است. در سوی دیگر، هیرودیس بر تخت نشسته و جلاد، شمشیر به دست، شاهد این ظهور هولناک است. مورو برخلاف بسیاری از نقاشان پیش از خود، سر یحیی را صرفاً نشانه‌ای از مرگ نمی‌بیند؛ او آن را به صورتی از حضور قدسی و مکاشفه‌ای فراطبیعی تبدیل می‌کند. در اینجا مرز میان گناه و تقدس، میل و وحشت، زیبایی و خشونت فرو می‌ریزد. گویی آنچه سالومه طلب کرده بود، اکنون در برابر چشمانش ظاهر شده است؛ اما نه همچون غنیمتی از یک پیروزی، بلکه همچون حقیقتی هولناک که حتی پس از مرگ نیز خاموش نمی‌شود. مورو از یک روایت مذهبی، شعری تصویری می‌سازد؛ شعری درباره زیبایی، وسوسه و تاریکی روح انسان.

سالومه: «بدن تو سفید است، همچون سوسن‌های دشتی که هرگز داس دروگر بر آن‌ها فرود نیامده است؛ سفید است همچون برف‌هایی که بر کوهست
سالومه: «بدن تو سفید است، همچون سوسن‌های دشتی که هرگز داس دروگر بر آن‌ها فرود نیامده است؛ سفید است همچون برف‌هایی که بر کوهستان‌ها آرمیده‌اند و از بلندی‌های یهودیه به سوی دره‌ها سرازیر می‌شوند. گل‌های سرخ باغ ملکه عربستان، با همه عطر و زیبایی‌شان، به سپیدی بدن تو نمی‌رسند؛ نه گل‌های سرخ، نه سپیده‌دمی که آرام بر برگ‌ها قدم می‌گذارد، و نه سینه ماه، آنگاه که بر سینه دریا می‌آساید... در جهان هیچ‌چیز به سپیدی بدن تو نیست.»

‌ همچو نی می نالم از سودای دل آتشی در سینه دارم جای دل من که با هر داغ پیدا ساختم سوختم از داغ نا پیدای دل همچو موجم یک نفس آ
‌ همچو نی می نالم از سودای دل آتشی در سینه دارم جای دل من که با هر داغ پیدا ساختم سوختم از داغ نا پیدای دل همچو موجم یک نفس آرام نیست بسکه طوفان زا بود دریای دل دل اگر از من گریزد وای من غم اگر از دل گریزد وای دل 🍂 #رهی_معیری

«ماه، ای ماه خاموش، چرا چنین سرد و بی‌رحمی؟ چراغت را بر زمین بتابان؛ بر چهره کسانی که در تاریکی به دنبال یکدیگر می‌گردند. بگذ
«ماه، ای ماه خاموش، چرا چنین سرد و بی‌رحمی؟ چراغت را بر زمین بتابان؛ بر چهره کسانی که در تاریکی به دنبال یکدیگر می‌گردند. بگذار خون راه خود را پیدا کند؛ بگذار شب رازهایش را آشکار کند. امشب زمین بوی مرگ می‌دهد و درختان از آنچه در راه است، آگاه‌اند.» نمایشنامه عروس خون از لورکا

گفت : آداب سفر آن است که هرگز از قدم نایستی تا دلت آرام گیرد. آن‌جا که دل آرام گرفت، مقصد است. ▪️تذکره‌الاولیاء عطار تصویر ماهیدشت کرمانشاه‌جان

literature - Telegram kanali @pushkin06 statistikasi va tahlili