[خَلَاء]
Open in Telegram
خَلَاء: تُهی، پوچ، خالی از هوا، خلوتگاه. گاهی میرم و بینِ ابرها زندگی میکنم. پس اینجا محتوایِ منظمِ روزانه نداریم. • دانشجو • نقاشی، عکاسی، موسیقی، ادبیات • نیمچه محصّلِ شیفتهی علمِ طب http://t.me/HidenChat_Bot?start=5182966885 [☁️🌲📚🧋🕊️]
Show more221
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-230 days
Posts Archive
221
وای نمیدونم چرا انقدر به این خندیدم. احساس میکنم دیگه باید کمکم بخوابم کشیک دیشب داره اثراتش نمایان میشه:))))
221
راستش قرار بود این رو چند روز پیش بنویسم، نشد و نشد تا دیروز وقتی تو راه بیمارستان بودم گفتم امشب اگه کشیک خلوتی باشه مینویسمش. و خب به جای اینکه خلوت باشه انواع تروماها توش بهم وارد شد، وسط شیفت میگفتم ای مجنونِ سادهی بیچاره چی میخواستی با آب و تاب بنویسی؟ حالا بذار از این مهلکه خلاص بشی بعد بهش ابراز علاقه کن. اما صبح که دستم رو شستم و از اورژانس اومدم بیرون برم صبحونه بخورم تا چشمم به طلوع آفتاب و رنگش روی ساختمون بیمارستان خورد، تا لکهی خون روی دستم رو دیدم، تا تو هوای تقریباً خنک صبح نفس کشیدم آروم شدم و یادم رفت چیشده و چی گذشته.
221
وقتی کوچولو بودم (نهم بودم)، بابای یکی از بچهها از کادر اداری دانشگاه تهران بود و یه روز از طرف مدرسه، بازدید دانش آموزی رفتیم دانشگاه تهران. من دقیق یادم نمیاد که از کدوم در وارد شدیم اما حدس میزنم که از در دانشکده فنی (یکم جلوتر از علوم سیاسی) بود. چیزهای محوی یادمه از اینکه وقتی وارد شدیم توی مسیر برگهای پاییزی چنار ریخته بود و کلی دانشجو دیدیم و آخر مسیر هم کتابخونه مرکزی بود. گمونم دانشکده های زیادی رو ندیدیم، در واقع اصلاً یادم نمیاد که دانشکدهای رو دیده باشیم مگر تو مسیر ورود و خروج، مخصوصاً دانشکده پزشکی که اون انتهاست. اصلیترین قسمت خاطرات من از اون روز، مربوط به یه جایی توی مسیره که از پنجرهی اتوبوس دیدمش. یادمه معلم ریاضیمون ذوق این رو داشت که قراره برم ریاضی و خیلی توی این تصمیم حمایتم میکرد و میگفت حتماً رتبه میشی. اون سال معلم علوم نداشتیم، یه معلم شیمی از دبیرستان اومد و علوم رو بهمون تدریس کرد. راستش بازم! یادم نیست که دقیقاً از لحاظ درونی چه اتفاقاتی برام افتاد که متمایل به تجربی شدم و سال آخری اومدم تجربی، اما اون روز، توی مسیر، احساس خاصی رو تجربه کردم. وقتی توی ترافیک جلوی دانشگاه تو خیابون انقلاب بودیم و اتوبوس هی یه کوچولو میرفت جلوتر و دوباره ترمز میگرفت، یه مغازه توی ذهنمه که سرتاسر روپوش سفید آویزون کرده بود. من که نمیدونم چرا ایستاده بودم تو راهروی اتوبوس یه دفعه از پنجرهی اتوبوس چشمم به روپوشهای سفید افتاد و موند روشون. انگار که جادو شده باشم. نمیدونم شاید درست یادم نیست، کاش کسی بود که اون زمان دانشجو بود و بهم میگفت اما احساس میکنم که درست زیر تابلوی مغازه یه طناب زده بودن و روپوش هارو با چوب لباسی اونجا هم آویزون کرده بودن. راستش نمیدونم اون روز و این مکان چه تأثیری روی قلب من گذاشته، فقط میدونم که اولین روپوش و اولین اسکرابم رو از اینجا خریدم. یه جورایی وقتی بهش فکر میکنم، احساسات عجیب غریب و عمیقی شکل میگیره که دوستشون دارم. خیلی زیاد. حالا هم شاید اصلاً کسی این پیام رو تا آخر نخونه، اما دلم میخواد اینجا باشه و ببینم این داستان قراره تا کجا بره.
221
جای آدما روی دستم میمونه. معلوم نیست خونهایی که تا الآن از روی دستم شستم هنوز هم گرمن یا نه. ولی صبح میشه، حتی اون شبهایی که فکر میکنی صبح نمیشه هم صبح میشه.
221
People always try to find the signs, Behind the things that they see, Might be something, might be nothing Might be everything that you need.@SabzeKhali
221
People always try to find the signs Behind the things that they see, Might be something, might be nothing Might be everything that you need@SabzeKhali
221
مثلاً من سه روز پیش خرید کردم و حتی امروز قبل تماسم هم کتاب با همون قیمت داخل سایت موجود بود ولی وقتی تماس گرفتم که هماهنگ کنم برای تحویلش چون روش رو حضوری زده بودم، گفتن موجود نیست و پول به حسابتون عودت داده میشه!!! و همون لحظه وقتی تعجب کردم و دوباره سایت رو چک کردم دیدم قیمت توی سایت سه برابر شده.
221
دوستان مسخرهبازیِ جدید سایتهای کتابفروشی اینه که اگه کتابی با قیمت خوب پیدا کنید توشون و به هررر علتی تماسی با مجموعهشون داشته باشید، میگن موجودش نداریم در صورتی که همون لحظه هم داخل سایت موجوده و حتی اگه پرداخت کرده باشید عودت میزنن و براتون نمیفرستن!
221
یه سری بیمارها رو انقدر هرروز دیدم که تو خیابون فامیلشون رو ببینم از روی ته چهره میشناسم:))
221
بچهها من مشغول بودم بدو بدو میکردم، مریض بهم گفت شما حس کردید لرزید؟ زدن؟ به بنده خدا گفتم نه بابا احتمالاً چرخ های تختت بوده وگرنه منم حس میکردم دیگه:))))
221
### 🎵 متن کامل آهنگ Two People (두 사람) - Park Jang Hyun 지친 하루가 가고 달빛 아래 두 사람 하나의 그림자 یک روز خستهکننده میگذره و زیر نور ماه، دو نفر شبیه به یک سایه هستن. 눈 감으면 잡힐 듯 아련한 행복이 아직 저기 있는데 وقتی چشمام رو میبندم، اون خوشبختیِ محو، انگار هنوز همونجاست و میشه لمسش کرد. 상처 입은 마음은 너의 꿈마저 그느를 드리워도 حتی اگه قلبِ زخمیات، روی رویاهات هم سایه بندازه، 기억해줘 아프도록 사랑하는 사람이 곁에 있다는 걸 لطفاً یادت باشه کسی که تا سرحدِ درد دوستت داره، همیشه کنارت هست. 때로는 이 길이 멀게만 보여도 با اینکه گاهی این مسیر خیلی دور به نظر میرسه، 서글픈 마음에 눈물이 흘러도 حتی اگه از سرِ دلتنگی و غم، اشکهات سرازیر بشه، 모든 일이 추억이 될 때까지 تا زمانی که تمام این سختیها تبدیل به خاطره بشن، 우리 두 사람 서로의 쉴 곳이 되어주리 بیا ما دو نفر پناهگاه و استراحتگاهِ همدیگه باشیم. 너와 함께 걸을 때 어디로 가야 할지 길이 보이지 않을 때 وقتی با تو قدم میزنم و مسیر رو نمیبینم و نمیدونم کجا باید برم، 기억할게 너 하나만으로 눈이 부시던 그날의 세상을 اون روزی رو به خاطر میارم که دنیا فقط با وجود تو برای چشمام درخشان بود. 여전히 서툴고 또 부족하지만 من هنوز هم ناشی هستم و نقصهایی دارم اما، 언زه까지나 네 곁에 있을게 تا همیشه در کنارت خواهم ماند. 캄캄한 밤 길을 잃고 헤매도 حتی اگه توی شبهای ظلمانی راه رو گم کنیم و سرگردان بشیم، 우리 두 사람 서로의 등불이 되어주리 ما دو نفر فانوس و روشناییِ راهِ همدیگه خواهیم شد. 먼 훗날 무지개 저 너머에 우리가 찾던 꿈 거기 없다 해도 حتی اگه در آیندهای دور، اون طرفِ رنگینکمان، رویایی که دنبالش بودیم وجود نداشته باشه، 그대와 나 함께 보내는 지금 이 시간들이 내겐 그보다 더 소중한 걸 این لحظاتی که الان با تو میگذرونم، برای من از هر رویایی ارزشمندتره. 때로는 이 길이 멀게만 보여도 با اینکه گاهی این مسیر خیلی دور به نظر میرسه، 서글픈 마음에 눈물이 흘러도 حتی اگه از سرِ دلتنگی و غم، اشکهات سرازیر بشه، 모든 일이 추억이 될 때까지 تا زمانی که تمام این سختیها تبدیل به خاطره بشن، 우리 두 사람 서로의 쉴 곳이 되어 ما دو نفر پناهگاهِ همدیگه میمونیم... 서툴고 또 부족하지만 언제까지나 곁에 있을게 با اینکه کامل نیستم و نقص دارم، اما تا همیشه کنارت میمونم. 모진 바람 또 다시 불어와도 우리 두 사람 저 거친 세월을 지나가리 حتی اگه باز هم بادهای سخت بوزن، ما دو نفر با هم از میان این دورانِ سخت عبور میکنیم.
