fa
Feedback
[خَلَاء]

[خَلَاء]

رفتن به کانال در Telegram

خَلَاء: تُهی، پوچ، خالی از هوا، خلوتگاه. گاهی میرم و بینِ ابرها زندگی می‌کنم. پس اینجا محتوایِ منظمِ روزانه نداریم. • دانش‌جو • نقاشی، عکاسی، موسیقی، ادبیات • نیمچه محصّلِ شیفته‌ی علمِ طب http://t.me/HidenChat_Bot?start=5182966885 [☁️🌲📚🧋🕊️]

نمایش بیشتر
219
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-430 روز
آرشیو پست ها
از دیروز که از خونه رفتم بیرون تا امروز که برگردم شد ۳۰ ساعت. سرپا، بدون خواب، با حداقل وعده‌ی غذایی و راستش گاهی اینطور موقعیت‌ها انقدر ذهنم خاموشه که هرچقدر بدنم ازم می پرسه چرا؟ برای چی؟ به چه قیمتی؟ جوابی براش پیدا نمیکنم.

گاهی اوقات این کانال‌ها و نظرات مردم رو می‌بینم، حقم دارن تا جاهایی ها، اینکه همه چی گرونه و توان مالی کم شده، اینکه اگه یه سری عوامل رو داشته باشی به تلاش‌هات انگار ضریب میخوره هم درسته. اما واقعاً بچه‌ها پول که روی درخت درنمیاد خب، حالا یه تلاشی کنید بعد غر بزنید هم بد نیست:))

منم سال ۸۸ :)))

🎐🫧‌‌

شروعِ فصل جدیدِ من این شکلی بود. ^^

[恋しさ]

photo content
+1

photo content
+1

photo content
+1

photo content
+1

[دوستی] واقعاً جالب و پیچیده‌ست. تو این سالی که از مهر پیش تا حالا گذشت، ما بارها در مورد رفتنش حرف زده بودیم، خیال کرده بودیم و کلی شوخی کردیم در موردش، تصور کردیم که وقتی نزدیکش شد چیکار کنیم؟ بهم بگه؟ نگه؟ همدیگه رو ببینیم؟ چطوری قراره دوومش بیاریم و آخرم، چون بیمارستان بودم نتونستم برم ببینمش، نتونستم برم فرودگاه و اونم، نتونسته بود تا اینجاست بهم بگه. چقدر این اسم مناسب اینجاست و چقدر حس کردنش سنگینه. احساس خلاء واقعاً سخت‌ترین حسیه که توی دنیا بارها مجبوریم به دوش بکشیم. خالی شدن زندگی از آدم‌هایی که دوستشون داریم. هربار هم سخت‌تر از بار قبل میشه. ویدیوکال که رفتیم و صحبت کردیم، هی میخندیدیم، هی گریه میکردیم، غروب اونجا بارون اومده بود و بهم پیام داده بود که «کاش میشد دوتایی الآن اینجا باشیم و قدم بزنیم» وقتی پیامش رو دیدم شب بود، تو راه بودم، تو مترو، بغضی که قایم شده بود دوباره خودش رو نشون داد، انقلاب پیاده شدم و تا بالا پیاده رفتم، هی قورتش میدادم ولی مگه زورم می‌رسید؟ بهش ویس دادم که کمتر دلتنگ بشه و صداهای آشنا رو بشنوه. آخر یکی از ویسام، وقتی داشتم می‌گفتم «عیب نداره، زودی تموم میشه و دوباره با همدیگه فلان کار رو می‌کنیم، ولی امیدوارم که برنگردی امیدوارم بیشتر و بیشتر این دوری رو تجربه‌ش کنیم» بالاخره بغضم و ترکید و گفتم «عاه خدای من! نمیتونم! لعنت به این کشور».

راستش می‌خوام کلی عکس بفرستم ولی حوصله ندارم الان جفت و جورشون کنم، این اینجا باشه که یادم بمونه دو سه تا عکس از این بازه بفرستم که اینجا باشه.

گریه داره کاری می‌کنه زانو بزنم وسط خیابون

.

وقتی زندگی باهات شوخی داره.
وقتی زندگی باهات شوخی داره.

خیلی می‌ترسم. خیلی می‌ترسم از اینکه به سمت چیزهایی که گمونم بیشتر دوست دارم فرار کنم.

photo content
+1

photo content
+1

ده دقیقه رست دارم. چه خبر؟