en
Feedback
رمان های هراتی

رمان های هراتی

Open in Telegram

––––·•·–•✤﷽✤•–·•·––– #𝑅𝑂𝑀𝐴𝑁 #𝐵𝐼𝑂 #𝑀𝑈𝑆𝐼𝐶 #𝑇𝐸𝑋𝑇 #𝑃𝑅𝑂𝐹𝐼 #𝐿𝑂𝑉𝐸 تو زیبایی و وقتی می‌خندی، انگار که زیبایی‌ات را فریاد می‌کشی..!🥹♥️ اولین کانال پخش رمان های هراتی 📚📝 بخوانین و لذت ببرید .. جهت ارتباط : 🔗: @Mohammad_Herati

Show more
5 656
Subscribers
-524 hours
+197 days
+6230 days

Data loading in progress...

Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+73
in 0 channels
August '26
+281
in 4 channels
Get PRO
July '26
+284
in 5 channels
Get PRO
June '26
+257
in 4 channels
Get PRO
May '26
+249
in 9 channels
Get PRO
April '26
+231
in 15 channels
Get PRO
March '26
+195
in 12 channels
Get PRO
February '26
+284
in 13 channels
Get PRO
January '26
+435
in 5 channels
Get PRO
December '25
+391
in 9 channels
Get PRO
November '25
+367
in 5 channels
Get PRO
October '25
+381
in 13 channels
Get PRO
September '25
+267
in 8 channels
Get PRO
August '25
+327
in 7 channels
Get PRO
July '25
+501
in 8 channels
Get PRO
June '25
+233
in 10 channels
Get PRO
May '25
+267
in 7 channels
Get PRO
April '25
+294
in 8 channels
Get PRO
March '25
+308
in 13 channels
Get PRO
February '25
+318
in 13 channels
Get PRO
January '25
+492
in 13 channels
Get PRO
December '24
+447
in 12 channels
Get PRO
November '24
+339
in 12 channels
Get PRO
October '24
+460
in 15 channels
Get PRO
September '24
+443
in 11 channels
Get PRO
August '24
+423
in 15 channels
Get PRO
July '24
+416
in 18 channels
Get PRO
June '24
+359
in 8 channels
Get PRO
May '24
+342
in 12 channels
Get PRO
April '24
+396
in 25 channels
Get PRO
March '24
+330
in 11 channels
Get PRO
February '24
+264
in 6 channels
Get PRO
January '24
+345
in 10 channels
Get PRO
December '23
+287
in 4 channels
Get PRO
November '23
+323
in 2 channels
Get PRO
October '23
+245
in 0 channels
Get PRO
September '23
+198
in 0 channels
Get PRO
August '23
+142
in 0 channels
Get PRO
July '23
+124
in 0 channels
Get PRO
June '23
+109
in 0 channels
Get PRO
May '23
+83
in 0 channels
Get PRO
April '23
+108
in 0 channels
Get PRO
March '23
+94
in 0 channels
Get PRO
February '23
+100
in 0 channels
Get PRO
January '23
+163
in 0 channels
Get PRO
December '22
+122
in 0 channels
Get PRO
November '22
+86
in 0 channels
Get PRO
October '22
+98
in 0 channels
Get PRO
September '22
+98
in 0 channels
Get PRO
August '22
+255
in 0 channels
Get PRO
July '22
+76
in 0 channels
Get PRO
June '22
+105
in 0 channels
Get PRO
May '22
+58
in 0 channels
Get PRO
April '22
+2 064
in 0 channels
Get PRO
March '22
+43
in 0 channels
Get PRO
February '22
+219
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
07 September+10
06 September+11
05 September+5
04 September+9
03 September+20
02 September+7
01 September+11
Channel Posts
از ادامه رمان جذاب #اوسهم_من‌نبود که خدمت شما عزیزان تقدیم شد لذت ببرن ریکشن بدن لينک چینل پخش کنیم❤️ @Roman_herati

2
رمان :او سهم من نبود پارت:۳۶ نویسنده:بانو کریمی مه نمی‌فهمم بخدا هیچی نمی‌فهمم .... ای زمستون خیلی دلگیر بود همیشه که برف می‌بارید خیلی خوشحال بودم میرفتم آدم برفی تیار میکردم بازی میکردم اما امروز هیچ حس و حالی ندارم اصلا حوصله هیچی ندارم روز ها همی رقم تیر میشد سه روز میشه که مرسل هم به خونه ما بود مادر مه هم امروز میاین از کابل ساعت پنچ عصر پرواز دارن خودی سروش و فیروز احمد حالی هم ای به چاشت برنج و مرغ پخته میکنم که خودی مبرا و مرسل بخوریم چاشت آقاجان مه هم‌ از شفاخونه میاین گفتن مریض ندارم چاشت میایم به خونه ساعت ها یک بیجه بیامادن آقا جان مه نون بخوردیم مرسل هم گفت مه میرم اما اجازه ندادم‌ گفتم امشو هم باشه او هم قبول کرد آقاجان مه هم برفتن به دواخونه گفتن باز میرم به میدان هوایی به رد مادر تو اینا میارم تمام خونه ها جارو‌کر‌دم چهار طرف پاک کردم ساعت ها ۶شد آقا جان مه هم برفتن به میدان به خاطر بارش باری به کابل پرواز پس افتاده طیاره به ساعت ۷قراره که و پرواز کنه ما هم منتظر شیشته هستیم که چی وقت میاین همیته شیشته بودیم که آقا جان مه زنگ زدن که آنی مادر تو بیامادن حالی ای از میدون بیرون میشم من هم خوشحال شدم چون خیلی یاد کرده بود بعد بیامادن مادر مه در سرا تواب وا کرد بیامدن به دم دهلیز که رسید نفهمیدم چی رقم‌ خود خو بنداختم بغل مادر خو شروع کردم به گریه کرده 🥹😭مه دل مه پر بود نیاز به یک بغل دیشتم که بلند بلند گریه کنم همیته بلند بلند گریه کردم مادر مه هم برابر مه به گریه شدن همه از گریه مه تعجب کرده بودن آقاجان :وی چری گریه می‌کنی یعنی همقدر مادر خو یاد کرده بودی مه:ها بخدا از بغل مادر خو بیرون شدم سروش هم به ته بغل خو کردم او بوس بارون کردم خودی فیروز احمد هم دست دادم خوش آمدی کردیم مبرا هم از دیدن بچه‌ خو خیلی خوشحال شد از مه هم کرده او بیشتر گریه کرد دمیکه سروش بغل خو گرد برفتیم خونه نون شبه بخوردیم بعد هم مادر مه سر بیک خو وا کردن دو دست لباس به مه آوردن دادن دست مه یک دست لباس هم به مبرا یک شالی به نازنین آوردن که باز ببرن دست بند مقبولی هم به مرسل آورده بودن دگم خرت پرت ها بود به هر کسی که آورده بودن جدا کردن مه هم حوصله ندیشتم که نگاه کنم دگه چی آوردن برفتم خودی مرسل به اتاق خوساعت هم یازده شد یک ساعتی اختلات کردیم بعد گوشی مه مسج آمدم. گوشی مه مسج امد نگاه کردم عمر بود مه:مرسل عمر مسج داده مرسل :چی گفته مه:هیچی فقط سلام کرده و گفته خوبی مایم خودی تو گپ بزنم چه کار کنم جواب بدم یا نه مرسل :دل تو جواب بده ببین چی میگه نوشتم :ع سلام چی مای بگی (به ثانیه نکشید جواب داد ) نوشت:خوبم شکر. تو خوبی نوشتم:خبر دارم خوبی گپ خو بگو نوشت :چری ایته می‌کنی نوشتم:خوب میکنم برو به نامزد خو مسج بده نوشت:بیچاره گوشی نداره نوشتم:ها دگه اگه میدیشت مسج‌ می‌دادی نوشت:او بری مه مهم نیه تو فقط به مه مهمی چری خودی مه ایته کار ها میکنی نوشتم:خوب تو چری نگفتی نامزد داری نوشت:آخه ما هنوز نکاح کرده نیم مه میتونم او رد کنم به خاطر تو نوشتم:نمایم برو خودیو باش او دختر مسلمون گنایی نداره حتما تو خیلی دوست داره نوشت :میفهمم او گنایی نداره اما مه فقط تو مایم نوشتم :مه دگه گپی به گفتن ندارم شب خوش نوشت:خیره پس شب تو خوش گوشی خاموش کردم مرسل هم خاو شده بود مه هم چند دقیقه بیدار بودم خاو شدم یک ماه بعد : مادر :خوبه خواهر جو میایم مه:کی بود مادر کجا میرین
95
3
رمان :او سهم من نبود 🥺 🥀 پارت:۳۵ نویسنده: بانو کریمی مه:تو چی کار داری از کجا خبر شدم چری هیچی نگفتی چری مه وابسته خو کردی وقتی نامزد دار بودی عمر:نه بخدا او گپ نیه مه او دوست ندارم او به مه نمیخوره او از مه قد و قیافه خو خیلی خورد تره مه فقط تو مایم باور کن مه:بسه بسه دورغ نگو اگه مه دوست میدشتی میگفتی که نامزد داری از مه پنهان نمی‌کردی خیلی نامردی دگه ایستاده نشدم که عمر چی میگه برفتم به ته راه پله ها اشک ها خو پاک کردم با نقاب مصنوعی از خنده به خونه داخل شدم کسی چیزی نگفت مه هم برفتم به یک کنار سر خو گدیشتم دل مه خیلی پر بود دلم ماست گریه کنم اما نه جای بود و نه وقتی یو تا نمازشوم از جا خو بلند نشد همه فکر میکردن خاوم عمر هم معلوم نبود کجایه شب شد آقاجان مه تواب هم بیامدن نون خوردیم بعد از نون امدیم به خونه خو برفتم به اتاق شروع کردم به گریه کردن تا صبح گریه کردم صبح بیدار شدم تمام بدن مه درد میکرد چشم ها مه سرخ شده بود از اتاق که بیرون شدم رو خو بششتم اما از چهره مه داد میزد که دیشب چقدر گریه کردم مبرا:خوبی چری ایته رو تو ورم کرده مه:خوبم دیشت بیدار خاو بودم خلاصه مبرا گپ دادم که نفهمه ....... امروز از رفتن مادر مه یک ماه میشه هنوز هم نمادن میگن منتظرن که یک دوره دوا ها سروش خلاص بشه تهی ای یک ماه هم به خونه شکیب بودن برارک مسافر مه دل یو خوش بود که مادر مه به خونه یو بودن قرار شد امروز خودی مبرا بریم به شفا خونه که طفل یو چک کنیم ببینم چی رقمه خود خو آماده کردیم برفتم داکتر گفت همه چیز نرماله بیامادیم به خونه عمه جان مه زنگ زدن گفتن که امشو مهمون ما هستیم ری میکنم بهروز به رد شما مبرا هم قبول کرد ساعت ها سه بیجه بود بهروز بچه‌ عمه که بچه ماما مه‌ هم میشد بیاماد به رد ما برفتیم به خونه نا دو شو خونه نا بودیم دو شو هم به خونه ماما مه سعید جان بودیم بعد بعداز چهار شب بیامادیم به خونه خو از روزی هم که از خونه عمر آمدیم اصلا از او خبر ندارم چند بار هم زنگ زد جواب ندادم مسج کرد جواب ندادم‌ نامرد نامزد دار بود اما به مه هیچی نگفت واقعا دل مه از طرف یو پر بود حوصله مه بیخی سر رفته ای زمستون هم از خلاصی نیه که مکتب ها شروع بشه مه هم زنگ زدم به مرسل گفتم بیا به خونه ما گفت باشه اگه شد بعد از چاشت میایم به خونه ماما خو بود یعنی خونه خسربوره کاکا مه نمازدیگر شد مرسل بیاماد بعد از کمی خنده اختلات که اصلا خنده ها مه از تهی دل نبود به مرسل گفتم بیا بریم ته سرا شب هم آقا جان مه گفتن دیگ تیار نکنیم از بیرون ماهی میارم مبرا هم خاو شده بود بیچاره شب ها از غم سروش خاو نمیشه یک ماه یک هفته شده که برفتن قراره سه روز بعد بیاین برفتم خودی مرسل ته سراه کنار قفس پرنده ها بششیتم مرسل:چه کاره چری ایته ناراحتی مرسل آدمیه که از رفتار آدم میفهمه که چه کار شده یعنی خیلی دختر هوشیار و زیرکه تا مرسل گفت چه کاره شروع کردم به گریه کردن مرسل :چه کاره چری گریه میکنی نکنه خودی عمر جنگ کردی مه : ها جنگ کردم بدم‌ آمد از عمر خیلی آدم دو روی بوده مرسل :چری بسر چی چه کار کرده مه:نگو که بزرگ‌تیرین گپ دنیا از مه پنهان کرده بود مرسل:چی از تو پنهان کرده مه:عمر نامزد داره 😥 مرسل:چی 😳یعنی چی دیونه شدی از کجا میگی چری از او وقت ای گپ نبود حالی از کجا شده ای گپ
35
4
‌رمان : او سهم من نبود 🥺🥀 پارت:۳۴ نویسنده:بانو کریمی چای که خورده شد عمر هم برفت به بیرون مه مبرا و نازی خاله جان مه اختلات میکردیم مادر مه زنگ زدن چند دقیقه خودی مادر مه گپ زدیم خاله جان مه گفتن چاشت چی پخته کنم ما چون هوا خنک بود گفتیم قلور ترش پخته کنیم پخته کردن نون چاشت که خوردیم ظرف ها هم مه شوشتم اول نازنین اجازه نمی‌داد بعد از خیلی اصرار و تعارف بازی اجازه داد بشوشتم بعد بشیشتم به اختلات بعد از گپ زدن از ای بر و او بر نوبت به گپبی رسید که یک دفعه ای تمام بدن مه یخ کرد از شنیدن یو با وجودی که عمر بچه خاله مه هم میشد مه از ای گپ خبر ندیشتم. باشه بگم چی گفتن گوشی نازنین دست مه بود ای عکس ها نگاه میکردم داخل گوشی نازی چند تا عکس بود که به کنار نازنین یک دختر تقریبا ۱۸ یا ۱۹ میشد گفتم ای عکس از کی است گفت نواسه کاکا مه چون خیش ها خاله مه بیگونه بودن و هیچ کدوم به هرات نبودن مه هیچ کدوم نمی‌شناختم تا حالی ندیده بودم مه:ای دختره کینه کنار تو نازی :نواسه کاکا مه است فریحه مه:خووووو خاله جان:ای به اسم عمره از شنیدن ای گپ خیلی تعجب کردم یعنی چی مه:یعنی چی خاله جان ایشته‌ به اسم عمره خاله جان:از وقتی ای به شکم مادر خو بود عمر هم خورد بود مادر فریحه به حاجی کاکا (شوهر خاله مه)تو گفت اگه طفل شکم مه دختر بود میدم به عمر بعد هم حاجی کاکا تو قبول کردن وقتی به دنیا آمد دیدم دختری است او به اسم عمره کردیم مه:وی جدی پس چری ما خیر نداریم خاله جان خاله جان :خوب هنوز خورد بودن هر دوتا همو خاطری به کسی هیچی نگفتیم واقعا از گپ های که شنیده بودم تعجب کردم اصلا باور مه نمیشد عمر نامزد دار باشه و به مه هیچی نگه یعنی همقدر یه پیش عمر ارزش دیشتم که با وجودیکه عدا عاشق ها بدر می‌کنه بازم به مه هیچی نمیگه خیلی اعصاب مه خراب شد تمام بدن مه درد گرفت دگه تحمل کرده نتونستم به بهانه تشناب رفتن از خونه بیرون شدم برفتم ته سرا نفس کشیده نمیتونستم ایستاده بودم که عمر در سرا وا کرد بیاماد طرف مه نگاه کرد عمر:خوبی چری رنگ تو پریده مه:نه خوب نیم برو برو از تو بدم میایه عمر:چری مه چه کار کردم مه:به مه دورغ گفتی چری نگفتی نامزد داری وقتی ای گپه گفتم رنگ عمر تغییر کرد عمر:کی گفت به تو از کجا خبر شدی
33
5
‌رمان :او سهم من نبود 🥺 🥀 پارت :۳۳ نویسنده: بانو کریمی بعد از بیست دقیقه راه برسیدیم به خونه خاله مه هوا هم چون ابری بود تاریک شده بود بی از او هم به زمستون ۵بیجه شومه درسرا از موتر پایین شدم زنگ در بزدم بدون جواب دادن در وا شد اول آقا جان مه رفتن داخل بعد مبرا از آخر هم مه اونا بالا شدن از راه پله ها مه تا بند ها کفش ها خو وا کردم کمی طول کشید صدا پا شد متوجه شدم یکی از زینه ها پایین میشد سر خو بالا کردم دیدم خودیو وای دلم ای خو عمر منه بیاماد نزدیک تر باهم دست دادیم احوال پرسی کردی عمر :دیدم ماما جان مه و مبرا آمدم تو نیامادی گفت البد نمادی از خونه (بچه خاله ها مه همه آقا جان مه ماما جان میگن ) مه:خوب تا بند ها کفش ها خو وا کردم عمر:البد کفش ها هزار پا بوده که اینقدر طول کشید 😆 مه؛والا کمی هم ندار🥴😆 بعد عمر دست به علامت بفرما دراز کرد گفت عمر:خانم ها مقدمن مه:نه تو مقدم تری عمر:نه دگه از قدیم خوردی گفتن و کلونی مه:تو برو خاو شو کجا مه از تو کلون ترم اگه کمی سر خو به کار اندازی سه سال هم خورد ترم عمر :اولا خاو ندارم تو دیدم خاو از سر مه برفت دومآ حالی مه یک چیزی بگفتم تو به دل نگیر هنوز نا آمده دل درد میشی 😆😂 مه:😂😂مسخره خودی عمر برفتیم به بالا خودی خاله خو و نازی یعنی همو نازنین احوال پرسی کردم وقت کورسی ها بود به یک پله از کورسی بشیشتم پهلو مه هم نازی بود او برفت که جای بیاره هر کدوم به راهی اختلات میکردم خاله مه و مبرا آقاجان که و واسع نازی هم نبود مه او عمر هم ای تلویزیون سی میکردیم هر دو تا ما چوپ برنامه رو در رو بود نبی روشن گفت شخصی را بگوید که شماره تلفن او را حفظ دارید یکی گفت پدر یکی گفت مادر یک بار عمر بلند گفت دوست دختر همه ما به تعجب طرف عمر نگاه کردیم بیچاره کمی خجالت هم بکشید یک بار کی همه ما شروع کردیم به خندیده مبرا؛البد عمر جان تو حفظ داری عمر خجالت کشید عمر:نه خوب هموته از پیش خو گفتم 😂😂 آقاجان :اگه حفظ داری کو بگو عمر:نه بابا ماما جان دوست دختر به کجا بود واسع:ای هنوز دهنیو بوی شیر میده کی مایه دوست دختر آزی بشه مه و عمر طرف هم دگه نگاه کردیم مه شروع کردم به خنده مه:کو بیا عمر پوف کن ببینم واسع راست میگه دهن تو بوی شیر میده😆😂 عمر :ههههههه چوب کن نازنین :بوی نکشی که خفه میشی خدا می‌دونه چند روز میشه دهن خو نشوشته عمر:گپ نباشه از دهنه و دندون ها مه پاک تر پیدا کرده نمیتونی نازنین:ها پارسال نه پرارسال شوشتی خلاصه به خنده اختلات شب سپری شد تواب هم مهمون بود نیاماد وقت خاو شدن شد آقا جان مه گفت بریم خاله مه اجازه ندادن بعد آقا جان مه گفت خوب هیچی دگه خاو میشیم آقا جان مه واسع برفتن به پایین خاو شدم عمر هم به اتاق خو مه و مبرا خاله مه نازی به ته دهلیز به پله کورسی خاو شدیم صبح کورسی خیلی یخ شده بود مه به پله پیش دیوار بودم ساکت برق هم پیش مه بود از تنبلی که بزنم به برق تقریباً نه خاو بودم نه بیدار یک بار یک چیزی محکم خود خو انداخت از باله کورسی بالا سرمه از جا یک ورک رفتم به سر جا خو سیخ بشیتم دیدم عمر بود طرف مه نگاه کرد مه:دل مه بترقید چه کار می‌کنی عمر:چه کار شد 😆 کورسی یخ بود ماستم بزنم مه:بلایی چه کار شد خوب بگو به مه میزدم به برق اصلا او به کورسی چی مایی تو به او خونه نبودی عمر:تو خاو‌ بودی دل مه نماد تو بیدار کنم از فوتبال آمدم ته راه خنک بود به پله جا مادر خو برفتم بشیشتم دیدم کورسی از دل مه یخ تره مه:باااااا تو وقت برفتی فوتبال و بیامادی مگه ساعت چنده عمر:۹:۳۰دقیقه مه :جدی وقتی دور و بر خو‌ نگاه کردم جز مه و عمر هیچ کس نبود مه:کجاین دگرا، عمر :مبرا و نازی برفتن به پیاده روی مه:ای نامرد ها چری مه نبردن عمر:مادر مه هم به پایین بودن البد دلنا به تو بسوخته گفتن باشه ای بیدار نکنیم مه:خوب خیره پس خوب شد تو بیدار نکردی مه او هم به چی رقم فکر کردم سقف خونه لنبید عمر:بااااا یعنی مه همیته محکم خود خو انداختم مه:ها دگه پس فکر کردی تو پر هوایی هههههه‍ خودی عمر ای گپ میزدم خاله مه هم بیاماد برفتن به آشپزخانونه چای تیار کننن مه هم برفتم رو خو بششتم تا خاله جان مه چای تیار کردن مبرا و نازی هم بیامادن از پیاده روی با هم چای خوردیم
38
6
:او سهم من نبود 🥺 🥀 پارت:۳۲ رمان نویسنده:بانو کریمی سه روز از عمل سروش میگذره روز به روز به جای که خوب بشه بد تر میشه چند بار پیش بعضی داکتر ها از هم کار ها بابا یو ببرند گفتن احتمال میره روماتیزم شده باشه یک هفته تیر شد که زانو سروش آب گرفت چند بار کشیدن اما فایده نکرد ای روز به روز لاغر تر بی حالی تر میشه قراره سه روز بعد او ببرن به کابل مادر مه خودی داماد مه چون مبرا حامله است هفت و نیم ماه شده به طیاره اجازه نمیدن به موتر هم تا به کابل نمیتونه بره میترسن که طفل شکم او کاری نشه به همو خاطر مادر مه میرن امشو هم خانواده خاله مه به دیدن سروش آمدن اما عمر نماد خیلی او یاد کردم اما او نماد نمی‌فهمم چری خاله مه خفتن آمدن یک ساعتی بودن برفتن اونا که رفتن مه هم ظرف ها میوه و چای جمع کردم بشوشتم برفتم به اتاق خو به فکر عمر بودم که چری امشو نماده هموته که از گپ ها خاله مه معلوم میشد به خونه هم بود بیکار هم بود پس چری نماد بازم گفتم خیره حتما مونده بوده یا کاری داشته به فکر عمر خاو شدم خاو دیدم عمر به یک جای است خیلی شلوغ همه بچه ها هستن مه هم هستم اما ای که مه بین این‌همه بچه چه کار میکنم نمی‌فهمم از دور عمر میبینم که مایه خود خو از یک جا بلندی بندازه چیق میکشم اما صدا مه بلند نمیشه میرم نزدیک که میشم عمر طرف مه نگاه میکنم مه :چه کار می‌کنی اینجی عمر :هیچی مایم از ای زنده گی خود خو خلاص کنم مه:چری چه کار شده ای خودی عمر گپ میزدم که دیدم یک بچه ای از بلندی که ما ایستاده بودیم خود خو بنداخت به پایین وقتی پایین بلندی نگاه کردم پر از جنازه بود به گریه شدم دست عمر کش کردم مه:بیا بریم از اینجی لطفاً عمر :نه مژگان مه دگه هیچ جا نمیایم خودی تو مه از امروز به بعد همه چیز و همه کس فراموش میکنم نمایم دگه به ای دنیا باشم مه:پس مه چی عشق ما چی آخه همدیگر دوست داریم بیا واسته مه ای کار نکن لطفاً ای خودی عمر گپ میزدم که خود خو بنداخت بلند چیق کشید که از خاو بیدار شدم تمام بالیشت مه از گریه ها مه به جا خاو تر شده بود صد بار خدا خو شکر کردم که خاو بودم ای خاو بود ولی بیشتر به کابوس میخورد ادامه شب به صد گنده گی خاو شدم ...... امروز یک ماه از رفتن مادر مه به کابل خودی سروش تیر میشه یعنی سه ماه میشه که از عمر هیچی خبری ندارم امروز قراره بعد از ظهر بریم به خونه خاله خاطری مه و مبرا به خونه ما تنها هستیم و مبرا هم تا روزی که طفل یو به دنیا بیایه سر وظیفه خو نمیره هم واسطه حامله است هم مه تنها هستم به خونه مادر مه نین شب هم آقا جان مه تواب میاین از روزی هم که سروش ببردن به کابل شب ها متوجه گریه ها پنهانی مبرا میشم بیچاره واسته بچه‌ خو خیلی غم میخوره ساعت ها ۴عصر بود هوا هم خنک بود آقا جان مه زنگ زدن که میایم به رد شما که بریم به خونه خاله تو مه هم گفتم باشه برفتم به مبرا بگفتم او هم گفت باشه از یک طرف دل مه به مبرا میسوخت که اصلا حال رفتن به جای ندیشت اما واسته که مه خیلی دل مه ماست برم از او روز هم جای نرفتم بیچاره هیچی نگفت و قبول کرد هم از یک طرف هم خوشحال بودم که بعد از سه ماه عُمر خو میبینم برفتم حموم کردم مو ها مه تا به كمر مه میرسه خیلی زیاد هم هسته سشوار کشیدم پیراهن آبی خو خودی شال سیاه و شلوار سیاه هوا هم خنک بود پالتو سیاه میدی خو پوشیدم شال گردن خو آبی و سیاه خو هم به دور گردن خو کردم کرمچ ها سیاه و سفید خو هم پا خو کردم آقا جان مه آمدم برفتم به موتر شیشتیم پیش به سوی خونه عمر مه
37
7
رمان :او سهم من نبود 🥺 🥀 پارت :۳۱ نویسنده:زانو کریمی وقتی رسیدم به خونه اول حموم کردم چون بوی شفا خونه گرفته بودم بعد خود خو انداختم به رو تخت خواب به ثانیه نکشید خاو شدم یک دم بیدار شدم ساعت پنچ عصر باااااااا از ساعت ده تا حالی خاو بودم برفتم به آشپزخانه خونه به خو چیبس تیار کردم خودی رمی و خیار و دوغ بشیشتم بخورم شکمک خو سیر کردم برفتم تلویزیون روشن کردم نگاه کردم ساعت ۶بیجه شد گفتم چی پخته کنم شاو آقا جان و تواب میاین برفتم نگاه کردم ته یخچال دیدم جیگر مرغ دارم مه هم اونا بششتم خودی رومی و فلفل دلمه و پیاز پخته کردم چیبس و سه لاته و دوغ هم تیار کردم ترشی هم به ته نیم کاسه ها کردم همه تیار کردم ساعت ۹شب شد بیامادن آقاجان مه و تواب نون خوردیم ماهی هم از بازار آورده بودن آقاجان :تو تنها بودی گفتم شاید دیگ تیار نکرده باشی گوشنه نمونیم مادر تو هم نیه خودی خود ماهی آوردم مه:نه دگه خیره مادر مه نین شما گوشنه نمی‌گذارم کم و بیشی دیگ پخته یاد دارم دگه اوته هم نیم تواب: ها ای دیگی هم که تو پخته می‌کنی مگرم خود تو بخوری مه:تو یک لقمه بخور با قضاوت کن خلاصه نون بخوردیم ظرف ها جم کردم به آقا جان خو چای میوه هم تیار کردم برفتم باز سر به خاو گدیشتم تا صبح قرار خاو شدم صبح زنگ زدم به مادر خو گفتم مه میایم یه شفاخونه گفتن خوبه بیا که مه بیایم یه خونه لباس ها خو تبدیل کنم خواهر تو هم هم یکه نباشه مه هم مانتو خو بر خو کردم در خونه هم قفل کردم بیرون شدم از خونه به سه چرخ بشیشتم برفتم به شفاخونه بالا شدم به لیفت همی که در ماست بسته بشه میلاد زودی خود خو بنداخت که در بسته نشه او هم آماد به لیفت کنار مه بالا شد میلاد :سلام مه:...... میلاد. یکه آمدی مه..... دید جواب نمی‌دم دگه سوال نکرد اگه جواب میدادم تا طبق چهارم مغز مه میخورد خوب شد زودی برسید در لیفت وا شد میلاد دست خو دراز کرد گفت خانم ها مقدم تر اند طرف یو نگاه کردم هیچ نگفتم از لیفت بیرون شدم در کل دختری نیم که به هر کس جواب پس بدم بیشتر سکوت میکنم برفتم به اتاق سروش چند دقیقه خودی سروش بازی کردم گوشی خو دادم دستیو گیم بازی کنه نفس خاله خو خیلی گپ هم نمیزنه میگه گپ بزنم درد می‌کنه به همو خاطر می‌ترسه خیلی کم گپ میزنه‌ مه که رفتم مادر مه برفتن به خونه خودی مبرا اختلات میکردیم در اتاق وا شد عمه شفیقه جان و ماما مصدیق جان خودی دختر خو زیبا امده بودن به دیدن سروش چند دقیقه شیشته بودن برفتن چاشت نون خوردیم و قرار شد بعد از چاشت سروش ببریم به خونه ساعت دونیم از اتاق بیرون شدم برفتم پیش کبرا چند دقیقه خودی کبرا قصه کردم بیشتر همدیگر شناختم واقعا خیلی دختر خوبی بود لاغر سفید چشم قهوه ای بود شماره یو هم بگریفتم شماره خود خو به او دادم بگفتم که ما نمازدیگر میریم بخونه اما اونا دو روز دگه خو به شفا خونه بودن چند دقیقه پیش کبرا بودم برفتم پس به اتاق ساعت ها پنچ بیامادیم به خونه سروش هم بیاوردیم به خونه خود ما طفل شکم مبرا هم حالی ۷ و نیم ماهه شده خوهرک بیچاره مه سنگین بار شده نمیتونه به تنهایی از سروش هم مراقبت کنه همو خاطر او آوردیم به خونه ما
43
8
‌رمان:او سهم من نبود 🥺 🥀 پارت :۳۱ نویسنده:بانو کریمی ساعت ها دو نیم بود که بیدار بودم مادر مه خاو برده بود البته خود مه گفتم خاو شن چون مادر مه هم تکلیف دیابت دارن گفتم‌ باز بالا نره قند مادر مه از اتاق بیرون شدم ته دهلیز بودم که صدا گریه اروم یک دختری شنیدم نگاه کردم رو چوکی رو به رو شیشه گریه می‌کنه برفتم نزدیک تر اروم کنار او بشیشتم که سر خو بالا کرد طرف مه نگاه کرد اشک ها خو پاک کرد گفتم مه : خوبین چری گریه میکنین دختره ؛‌ مادر مه مریضن مه؛, خداوند شفایی بده چی مریضی دارن دختره: چند روز پیش حال مادر مه خراب شد بیاوردین اونا به شفاخونه چند تا معاینات کردن امروز نتیجه معاینات های نا بیاماده گفتن به اینجی که رسید گریه او خیلی شدت گرفت دست خو رو شونه او گدیشتم مه : اروم باش خواهری دختره : مادر مه‌...مه سرطان دارن دگه صدا گریه خو کنترول کرده نتونست خیلی ناراحت شدم او بغل کردم چند دقیقه سر شونه مه گریه کرد بعد که اروم شد کمی او دل داری دادم حالی و بهتر شد نرس او صدا کرد که بیا مادر تو صدا میکنن از مه تشکری کرد برفت مه هم چند دقیقه دگه شیشته بود که سنگینی نگاهی حس کردم دیدم میلاد بچه خاله لطیفه ای طرف مه نگاه می‌کنه از چشم‌هایو غم می‌باره رو خو گرفتم ماستم برم به اتاق همی که یک قدم وردیشتم صدا میلاد بالا شد سر جا خو مخ کوب شد میلاد :مژگان جان رو خو به طرف یو کردم به چند قدمی مه رسید رو به رو مه ایستاده شد طرف مه نگاه کرد گفت میلاد :مادر مه هم مریضن نمیشه مه هم دل داری بدی ته دل خو گفتم ای دیونه شده بخیر نصف شو مه: همیشه همه جا میگن مرد ها قوین پس شما نیاز به دل داری ندارین میلاد. :نه ای گپ دورغه مرد ها هم بعضی وقت ها ضعیف میشن وقتی دیدم او دختره دل داری میدادین ته دل خو گفتم کاش یک بار بیایه مر هم دل داری بده یک بار طرف مه هم نگاه کنه یک بار از مه‌هم بپرسه تو چری اینجی رو چوکی شیشته ای اما بی تفاوت از کنار مه تیر شدی برفتی (مه از گپ ها یو تعجب نکردم چون می‌فهمیدم که میلاد مه دوست داره اما مه هیچ احساسی نسبت به میلاد ندارم چون فقط یک نفر ته دل مه است او هم عمر جز عمر نمایم به هیچ مردی فکر کنم) مه:خیلی ببخشید دگه مه به ای شفاخونه به بخش دل داری دادن استخدام نکردن میلاد :خوب خیره باشه ما هم خدایی داریم مه:الهی شکر ماستم برم گفت میلاد :خبر داری چقدر تو دوست دارم اما تو بی تفاوت از کنار مه رد شدی خواستگاری تو ری کردم قبول نکردی به خاطر تو امشو اشک ریختم همه فکر کردن واسته مریضی مادر خو گریه میکردم درسته دل مه به مادر مه هم میسوزه اما درد خود مه چی کینه که دل یو به مه بسوزه رو خو طرف یو کردم دیدم اشک هایو‌ تمام صورت یو تر کرده واقعا دل مه بسوخت اما بازم نماستم با دل سوزی کردن به میلاد به عمر خیانت کنم هیچی نگفتم پس رو خو داور دادم که برم گفت میلاد :از کنار مه از این همه عشقی که نسبت به تو دارم بی تفاوت تیر شدی ای بفهم که دنیا گرده متوجه باش مه:یعنی چی تو چی میگی رسماً ای نفرین میکنی میلاد :هیچی یک روز معنی ای گپ مه میفهمی (دنیا گرده ،)و خدا نکنه نکردم نفرین از گپ یو خیلی سر مه تاثیر گدیشت اما به رو خو نیاوردم برفتم به اتاق شب به صد گنده گی به شفا خونه تیر شد میفهمین که خاو شدم به شفا خونه خیلی سخته . صبح ساعت هشت مبرا بیاماد خودی خود چای هم بیاورد چای خوردیم خودی مادر خو بیرون شدم گفتم بریم دیدن مادر کبرا همو دختری که دیشب او دل داری دادم خودی مه دوست شد صبح وقت هم یک بار او داخل دهلیز بدیدم برفتم اتاق پیدا کردیم داخل شدیم کبرا یکه شیشته بود مادر یو هم رو بستر بودن چند دقیقه شیشته بودم خیلی خوشحال شدن از اتاق بیرون شدیم. باز میلاد به جلو ما آمد خودی مادر مه احوال پرسی کرد طرف یو نگاه کردم چشم هایو پوف کرده بود معلوم که دیشب خاو نشده شاید هم گریه کرده برفتم به اتاق پیش سروش چند دقیقه بعد تواب هم بیاماد خودیو بیامادم به بهشت خو
97
9
از ادامه رمان جذاب #نبرد‌_دودل_میان_غرورولجبازی که خدمت شما عزیزان تقدیم شد لذت ببرن ریکشن بدن لينک چینل پخش کنیم❤️ @Roman_herati
725
10
«نبردِ دو دل؛ میان غرور و لجبازی» 🖤 قسمت پنجاه وپنجم نمیفهمم چرا ای سوال ها تنها بودن با آرمان حال چندان خبی نداشتم باعث استرس مه شد چند دقیقه بیرون قدم زدم موبایلم نبود به سحر زنگ بزنم موبایل یک خانم گرفتم زنگ زدم پیش آرمان هم خبم نگران نباش با پنج دقیقه گپ زدن همرای سحر فقط صدای فش فش گریه شنیدم خداحافظی کدم فردا آرمان مرخص میکنن شام شده بود رفتم داخل‌ پرستار:جنت خانم شوهر تان صدا میکنن شوهرم😕🫤 پرستار :آقا ارمان میگم خب میام خدایا حالی بیا ناز ازی بکش چیه آرمان:کجا بودی چکر زده رفته بوذم😒 رفتم نماز خواندم به سحر زنگ زدم مشکلیع،؟ آرمان:نه بداخلاق خانم قبول باش😊 تو چرا ایقزز لبخند میزنی آرمان:مچوم خش دارم بیا برم غذا بدی جانم دست نداری هوه یا دست ها تو قطع شده آرمان:نمیتانم خور شور بدم بیا تو به دهان مه کو وردار خود تو بخور سوپ سخت که نیه آرمان:جنت حداقل پیش خو بیار میز باش میز پیش بوردم به تخت وردار دست مه کش کرد بفتادم به رویی سگی یا آدم چکار میکنی حیوان آرمان:چری لج میکنی 😁 آرمان دست مه یله کو آرمان:نکنم چکار میکنی مام ببینم تا چی حد لجبازی گفتم دست مه یله کو تو هیچوقت ادم نمیشی اشتباه از مه بود ایقزی به فکر ت بودم کاشکی خون خو بتو نمیدادم میفتادی میموردی😒 آرمان:وی جان مقبولک تو بخاطر مه ایته کار ها کدی ای جر وبحث میکدم پرستار داخل شذ به او حال که دست مه ته دست آرمان بود بفتاده بودم روی تخت پرستار:ببخشید مه آمادم آرمان خان دست مه یلع داد سگ مم دستی آرام چوچنگ کندم. صدا آخ گفتن مر خنده گرفت آرمان خان خیلی خوبن سر حال سر حالن پرستار:بلی مبینم مه گفتم زخم اینا ببینم داکتر صاحب گفتن آرمان:خانم مه نگاه میکنن تشکر. روی زخم ایوز کنن ای بنداژ پاک بزنن با اخم نگاه کردم خانم مه😒🫤اگی پیش ازو طالب ها نمیبود میزدم به روی تو خانم بودن بفهمی یعنی چی از مجبوری که نگن شما دو نفر چکاره همدیگن حوصله ندیشتم خب راست هم میگن ما چکاره ازینم هر جای سر و کلع اس😫 آرمان:خانم مه
716
11
«نبردِ دو دل؛ میان غرور و لجبازی» 🖤 قسمت پنجاه وچهارم خواستم بیرون شم داکتر خودی دو نفر یعنی طالب ها داخل شدن یعنی چی ماین بفرمایین طالب:شفا باشع اظهارات شما ماستم بخاطر قضیه اختطاف و زخمی شدن آرمان خان آرمان:خب باش جنت بیا بشین همینجه اظهارات بگیرن طالب:شما به هم چی نسبتی دارن و دشمنی او نفر که شما اختطاف کدن آرمان:جنت خانم منه باز میگه خانم مه😒😕 دیوانه طالب:خب ادامه دشمنی بخاطر پول ودارایی پدر مه خدابیامرز چون پشنهاد ازدواج ای رد کدم و آرمان هم بخاطر کمک بمه آماده خواست بمه شلیک کنه آرمان خود خو به جلو مه انداخت زخمی شد طالب:دگه از کسی شکایت ندارن آقا آرمان مادر عثمان هم پیش ما زندانی طرف آرمان نگاه کردم چرا مادر عثمان آرمان :چون همدست شده بودن کاکا تو پیدا نکدن از مادری شکایتی ندارم میتانن آزاد کنن طالب:باش فعلا زندانی کدم شفا باشع آرمان خان اونا رفتن مم ماستم دوباره بیرون شوم آرمان:چرا گفتی زن کاکا تو آزاد کنن ؟ چون یک زن مردم گپ تیار میکنن نمایه تو فعلا استراحت کو زخم تو تازه آرمان:چرا ایقزی قلب تو صاف هر کسی مبیخشی خش ندارم کسی پشت مه دعا بد کنه قاضی خداوند هر کسی بدی بکنه سزای کار خو مبینه آرمان:بیرون نرو کارت دارم بگو آرمان: چرا میخواستی بری از قریه او هم بی صدا دلیل خاصی نداره آرمان:جنت بخاطر مه میرفتی آرمان گفتم استراحت کو بعدا گپ میزنم
517
12
«نبردِ دو دل؛ میان غرور و لجبازی» 🖤 قسمت پنجاه وسوم آرمان ببردن به داخل اتاق دگه بمم اجازه دادن برم دیدن هنوز به هوش نماده بود رفتم پیش مغرور خان نمیفهمم چرا به دیدن او حال اشکم ریخت زودی پاک کدم اشک ها خو از اتاق بیرون شدم نتانستم به او حال ببینم پرستار آماد چرا ایته زود بیرون شدن هیچی هنوز به هوش نماده باز به هوش آماد میرم پیشی پرستار:چکاره شما میشن غیر از شما او نفر ها دم دروازع دگه کسی دیدن اینا نیامدن شما خانم ازوناین؟ مچم چری گفتم ها پرستار :خب خدا ره شکر از او عمل خطرناک نجات پیدا کدن به لطف شما بود دگه به ای حال خو خون دادن بلی دوباره رفتم داخل بعد از چند دقیقه کم کم چشم ها خو وا کرد به هوش آماد رفتم داکتر صدا کردم سیروم دگه وصل کردن آرمان کم کم سر حال شد آرمان:جنت مه کجایم باز ای اشک ها لعنتی مه بشار شد آرمان خبی همچین به گریه وبغض یکی شد خودم نفهمیدم ایشته گفتم آرمان از جای خو بلند شد جنت چکاره چری گریه میکنی هیچی آرمان:با نیش باز یعنی بخاطر مه گریه میکنی😊 نه🫤😒سر خو بگزار استراحت کو
452
13
«نبردِ دو دل؛ میان غرور و لجبازی» 🖤 قسمت پنجاه ودوم خدایا چکار کنم چند نفر از.گارد ها آرمان بودن گفتم باید خون پیدا کنن هر کدام به یک جایی رفتن تقریبا نیم ساعت دگم گذشت پیدا نکدم خون خودمم چند جایی رفتم اما همورقم که داکتر. گفت خون کمیاب همتو فکر میکدم یادم از خودم آماد مه وقتی مریض بودم خون مه یکبار آزمایش کرذم چون خیلی کم خون بودم AB-بود فک کنم چون سه چهار سال پیش بود دقیق هم یادم نیس پدرم برم خون داد ه بود خدا کنه فکرم درست باشع رفتم پیش پرستار گفتم خون به مریض ما مایم خون مه آزمایش کرد خدا ره شکر درست بود گروپ خون مه وآرمان یکیه با خوشحالی به داکتر گفتم خون پیدا کدم داکتر گفت تو خودت کم خونی نباید خون بدی اما وضعیت آرمان وخیم تر قبول نکدم گفتم حمیالی خون بکشن به آرمان خون بدن به اسرار زیادم داکتر قبول کرد از مه خون گرفتن وقتی خلاص شد سر پایم ایستاد شده نمیتانستم داکتر راست میگفت مه خودم چقدر خون دارم که باز به دگه کسی بدم چند بار خودش دست وپایم زخمی کرد خون از دست دادم اما مهم نیس فعلا آرمان خب شوه داکتر برم گفت باید استراحت کنم تقریبا نیم ساعت دگه هم همتو گذشت دگع نتانستم بی خبر از آرمان باشم از اتاق بیرون شدم رفتم طرف اتاق عملیات داکتر همو لحظه از اتاق بیرون شد داکتر:نگفتم استراحت کنن خون زیادی از شما کشیدن تا فردا صبح نباید از جای خو بلند میشدم داکتر صاحب مه خبم آرمان خبه عملیات خلاص شد داکتر:فک کنم خیلی به شما عزیز که از دروغ میگن خبم در صورتی که حتا نمیتانن به سر پای خو ایستاده شون خب شما بگید آرمان خبه یا نی داکتر :شکر با کمک خداوند خون که از شما گرفتن عملیات به خیر سپری شدن فعلا به اتاق دگه میبرن داکتر صاحب چی وقت بی هوش میایه داکتر:فعلا بعد از عمل سیروم وصل میکنن کم کم به هوش میاین دلجم باشن باشه تشکر
464
14
«نبردِ دو دل؛ میان غرور و لجبازی» 🖤 قسمت پنجاه ویکم مم پیش آرمان داخل آمبولانس رفتم خیلی ترسیده بودم اگی کاری بشه او مه چی بگم به فامیل آرمان نفر ها آرمان که خودی طالب ها آمادن گفتم زنگ بزنن به مادر وپدری گفتن دستور خان بود هر کاری بشه به پدر ومادری چیزی نگن مم رفتم شفاخانه آرمان ببردن اتاق عمل نیم ساعت شده نه کسی بیرون شد نه عم خبر دادن نزدیک ازان عصر بود رفتم دست نماز گرفتم نماز خواندم دعا کدم آرمان کاری نشه درست هنوزم ازو متنفرم ولی نمام بخاطر مه کسی آسیب ببینه زخمی شدن آرمان هم تقصیر مه بود خدایا خودت نجات دهنده کمک کو آرمان😔😢 او بخاطر نجات مه مرمی خورد اگی مه لج نمیکدم خودی میرفتم حالی هیچ کدام از ای اتفاق ها نمیفتاد😭🥺خون چند نفر ریخته شد خدا از تو عثمان نگزرع بعد از یک ساعت بلاخره داکتر بیرون شد داکتر صاحب آرمان چی شد عمل چکار شد؟ داکتر:عمل فعلا خب بود اما مشکلی جدی تر داریم چی داکتر صاحب داکتر:مرمی آسیب جدی به قلب وارد کرده وخون خیلی زیاد از دست داده نیازز عاجل به خون داریم . خب پیدا میکنم خون گروپ خون چیه؟ گروپ خون AB- به شفاخانه اصلا ندارم خون خیلی کمیاب هر چی زودتر باید پیدا کنیم باشع داکتر صاحب حتما داکتر:وقت خیلی کم هر جی زودتر اگر نه مریض از دست میدم
623
15
از ادامه رمان جذاب #اوسهم_من‌نبود که خدمت شما عزیزان تقدیم شد لذت ببرن ریکشن بدن لينک چینل پخش کنیم❤️ @Roman_herati
859
16
‌رمان :او سهم من نبود 🥺 🥀 پارت:۳۰ نویسنده:بانو کریمی بعد از ایکه خوب شدم عمر خیلی از مه معذرت خواهی کرد عمر:واقعا مژگان شرمنده نفهمیدم که تو حساسیت داری اگه نه هیچ وقت ای کاره نمی‌کردم باور کن مه:خیره عمر غم نخور کاری بود که شد دگه میبینی که هنوز زنده یم نموردم هههههههههه وقتی خندیدم خیره شد چشم ها مه گفت عمر : خیلی خوبی عشق مه با شنیدن ای گپ از دهن عمر خجالت کشیدم و یک حس خیلی خوبی دیشتم و ای گپ اروم ته گوش مه گفت ....... از او روزی که به خونه عمر نا بودیم امروز دو ماه میشه تهی ای دو ما عمر اصلا ندیدم فقط وقتی مادر مه خودی خاله مه گپ میزنن خبر میشم که خوبه و به خونه است یا گاهی هم به بیرون از خونه خلاصه از حال و احوال او خبر میشدم چون مه و عمر خیلی از طریق تماس و پیام با هم به ارتباط نبودیم کلا از ای کار خوش مه نمیاماد عمر هم از ای کار مه خوش نبود و هم به خاطر مه هیچی نمی گفت امروز خواهر مه مبرا زنگ زد به مادر که سروش اصلا خوب نیه باید گلو او عمل بشه برفتیم خودی مادر خو به خونه مبرا چون قرار بود صبا سروش عمل کنن البته ما برفته بودیم که مبرا و بچه یو بیاریم به خونه خو واستی خودیو حامله است و هم وظیفه میره نمیتونه که از بچه خو صحیح مراقبت کنه اول قبول نمیکرد باز خیلی که مادر مه اصرار کردن باز قبول کرد همه خودی هم بیامادیم به خونه ما و قرار شد صبح ساعت ده سروش عمل کنن نفس خاله خو چقدر درد بکشه صبح شد ساعت ۹صبح مادر مه و مبرا و فیروز احمد (شوهر مبرا)برفتن به شفا خونه مه هم به خونه بودم ساعت دوازده زنگ زدم به مادر خو مه:سلام خوبین مادر ایشتنه سروش مادر:شکر تو خوبی خوبه شکر به هوش اماده از او دم کمی گریه کرد حالی هم کمی نا آرامی می‌کنه بازم از او دم بهتره مه : خوب الهی شکر که بخیر تیر شد ساعت چند عمل کردم مادر:ها شکر . ساعت ده و نیم عمل شروع کردن مه :خوووو بازم شکر که بخیر گذشت مبرا ایشتنه خوبه مادر :خوبه شکر او هم برابر به بچه خو گریه می‌کنه مه:نگذارین که گریه کنه به بچه شکم خو ضرر می‌رسونه مادر:مه خو هر چی میگم به حرف نمیکنه فیروز احمد هم از همو دم تا حالی میگه مبرا جان گریه نکن به حرف هیچ کدوم ما نمیکنه مه :باشه بلکم بشه مادر که مه هم نمازدیگر بیایم مادر :خوبه بیا سروش هم تو ببینه خوشحال میشه تواب زنگ بزن بیایه تو بیاره مه:باشه میایم چی به کار دارین بیارم مادر:هیچی خشو مبرا هر چی ری کردن دست نا درد نکنه مه :خوووو خیر ببینن خوب شد دگه تیار باشین فعلا خداحافظ خودی مادر خو خدا حافظی کردم زنگ زدم به تواب گفت ساعت ها چهار میایم به رد تو برفتم به خو تخم مرغ پخته کردم بخوردم ساعت ها یک بیجه ها خاو شدم ساعت سه و نیم بیدار شدم خود خو آماده کردم نزدیکی به چهار بود تواب بیاماد تواب :آماده ای بریم مه:باااااااا چی عجب ایته وقت آمدی هنوز چهار نشده‌ تواب:مای برم چهار بیجه بیایم مه :نه بریم که هوش به طرف سروشه خودی تواب حرکت کردیم برسیدیم به شفاخونه چون خصوصی بود همه اجازه میداده برفتم نزدیک اتاق سروش که شدم دیدم فیروز احمد خودی یک بچه ای گپ میزنن چون پشت سر یو طرف مه بود چهره او ندیدم نزدیک تر که شدیم رو خو دور داد وقتی نگاه کرد طرف مه بشناختم که بچه خاله لطیفه بود همو که به خواستگاری مه آمده بودن تعجب کردم که ای خودی فیروز احمد چی ارتباطی داره تواب ایستاده شد احوال پرسی مه تیز تیر شدم برفتم به اتاق خودی مادر خو و مبرا احوال پرسی کردم سروش هم خاو شده بود مادر مه هم برفتن که وضو بگیرن چند دقیقه بد تواب و فیروز احمد آمدن داخل اتاق مُبرا:کجا بودیم از او دم نسخه بیاوردیم فیروز احمد : ها برفتم بگرفتم ماستم بیایم داخل که دوست خو میلاد دیدم بعد از چند وقت مبرا:او باز کینه فیروز احمد :یک وقتی همسایه رو به رو خونه ما نبودن مبرا :خوووو بچه لطیفه جان میگن همو که برفتم به خونه نا جای که سروش دوساله بود فیروز احمد:ها همو بود بعد چند وقت او دیدم مبرا:آخه مادر او خودی مادر مه خواهر خونده هستن ای گپ میزدن‌که مادر مه بیامادن وقتی مبرا گفت مادر مه گفتن مادر:ها میشناسم اونا به مژگان به خواستگاری آمده بودن فیروز احمد و تواب تعجب کردن طرف مه نگاه کردن 😳 (🥴یا خدا چری اینا طرف مه ایته نگاه میکنن ) مه هم خود خو خودی گوشی خو مصرف کردم اونا هم قصه کردن شب هم خاطری مبرا تیار نبود او به صد زاری و خواهش او به خونه. ری کردیم مه خودی مادر خو به شفاخونه بستادم ساعت ها هفت شام بود از اتاق بیرون شدم که برم کمی دور و بر نگاه کنم چی گپه داخل راه رو میرفتم که جمیله دختر لطیفه جان دیدم وقتی که مر دید بیاماد پیش مه خودی یو احوال پرسی کردم خبر شدم که مادر یو یعنی خاله لطیفه جان مریضن به اتاق رو به رو بستر هستن
818
17
رمان:او سهم من نبود 🥺 🥀 پارت:۲۹ نویسنده:بانو کریمی شوخی ها خو خلاص کردیم برفتیم ب خونه چای صبح هم جمع شده بود باز ما هم دوباره چای آوردن بخوردیم نون چاشت هم خاله مه تیار کردن سفره بنداختن بشیشتیم سر سفره عمر هم بیاماد پهلو مه بشیشت به مادر خو گفت عمر:به مه و مژگان به ته یک قاب بندازین خاله جانم :وی چی میگی عمر جو شاید مژگان جو نماسته باشه که از بشقاب یو نون بخوری چری تو آیته کار ها میکنی مه :بی از او مه نمایم که تو از بشقاب مه نون بخوری برو به خو بشقابی ور دار 😏 عمر :خوبه برو نخواستم ☹️ فهمیدم که از گپ مه ناراحت شد ولی گفتم خیلی مهم نیه آخه نمیشه که به جلو همه خانواده به یک بشقاب نون بخوریم ای هم بخی به سریو زده دیونه وقتی نون می‌خوردیم عمر گفت عمر :مژگان یک گیلاس اوی (آب) بده مه گفتم باشه مه هم گیلاس او دادم دست عمر به یک نفس بخورد همی که‌ قاشق به دهن خو کردم فکر کردم دهن مه آتیش گرفت مه:باااااا تند شدم چی بود ته برنج ها ای خدا بسوختم او بدن به مه 🤯🥵 خیلی دهن مه میسوخت و ها مه از فلفل 🌶️و سیر 🧄 حساسیت دارم‌ فلفل تند نفس مه‌ تنگ می‌کنه سیر هم فشار خون مه پایین میاره در حدی که چند بار اتفاقی خوردم و فشار مه آنقدر پایین آمد که به شاک رفتم هر بار که اگه غذا سیر دار بخورم باید سیرم کار بشم وگرنه به‌ شوک (شاک)میرم وقتی عمر ای کار کرد و مه داد میزدم که تند شدم او میخندید اما کم کم بفهمید که چی کار اشتباهی انجام داده چون هر ثانیه رنگ مه سرخ شده می‌رفت و نفس مه تنگ میشد مادر مه از ای مشکل مه خبر دیشتن وقتی دیدن که ای نفس مه تنگ شد جیق کشیدن گفتم مژگان حساسیت داره مه هم هر دقیقه نفس تنگی مه زیاد تر میشد درحدی شده بود که دگه فکر میکردم نفس ها مه رو به خلاص شدنه عمر خیلی ترسیده بود آمد سر مه رو زانو خو گدیشت فقط می‌گفت عمر : ببخش بخدا خبر ندیشتم که حساسیت داری اگه نه مه ای کاره نمی کردم بخدا از قصد نکردم رو خو طرف مادر مه کرد گفت عمر : بخدا خاله جان ماستم خودیو شوخی کنم بخدا قصد مه شوخی بود مادرجانم: کاشکی عمر جو قبل از ایکه خودی کسی شوخی می‌کنی بفهمی که ای شوخی به طرف ضرر نمیرسونه بعد شوخی کنی مژگان از سیر هم حساسیت داره از فلفل. هم ای خدا دختر مه مایه خفه شه عمر : میبرم او به شفاخونه برین مانتو مژگان بیارین مه هم که کم کم گپ زده میتونستم گفتم نمایه هم خوب میشم فقط به مه او بدن کمی او خوردم ولی کاشکی نمی‌خوردم وقتی کمی او خوردم اوو به بیراهه رفت یعنی به سمت شُش ها مه یا بهتر بگم ب خس مه جیست به کوخه افتادم ایقذر کوخه زدم که تمام قفسه سینه به درد اما تقریبا چهل دقیقه به همی حالت بودم کم کم خوب شدم همه ورخطا شده بودن از همه بیشتر عمر ترسیده بود چون او ای کاره کرده بود و خیلی از کار خو پشیمون شد
605
18
رمان: او سهم من نبود 🥺 🥀 پارت :۲۸ نویسنده: بانو کریمی بعد ای که چند دقیقه خیره به چشمای عمر بودم همه برق ها خاموش کردن مه هم سر خو به رو جا خو گدیشتم تا ساعت سه نیم بیجه بیدارم بودم گوشکی به گوش مه بود آهنگ گوش میکردم و نفهمیدم چی رقم مه خاو‌ برد صبح ساعت ۸ از خاو بیدار شدم هنوز گوشکی ها به گوش مه بود آهنگ هم قطع نشده بود هنوز آهنگ خاموش کردم برفتم دست رو خو بشوشتم بیامادم به خونه دگرا هم بیدار شده بودن کم کم خاله مه هم ای صبحانه تیار میکردن به مه گفتن خاله جانم :مژگان برو خاله عمر بیدار کن بره نون بخره مه هم یک باشه گفتم کششش طرف اتاق عمر وقتی داخل اتاق شدم چشم‌ مه به چهر عمر افتاد که راحت خا‌و بود مه هم به ای فکر بودم که چی رقم عمر صدا کنم مه:عمر عمر بیدار شو ای بابا ایشته سنگین خاویه مه:عمر بیدار شو برو نون بیار وخی هر چی صدا کردم جواب مه نداد مه هم گفتم ای رقم نمیشه باشه یک رقم دگه او بیدار کنم دل دل کردم خدا یا ای بچه ایشته بیدارکنم همو دم یک فکری بسر مه زد 💡 (ولی ای کاش ای کاره نمی‌کردم ) همیته اهسته پیش رفتم به کناریو بشیشتم از گوشه کنپل گرفتن کش کردم یک بوتل اوی هم کناریو بود ور دیشتم که بریزم که‌چشم‌مه به عمر افتاد 🤦 وقتی چشم مه به عمر افتاد خیلی از کار خو پشیمون شدم دیدم که پیراهن به بر عمر نیه 🤦 فقط یک شلواری پایو است اما پیراهن نداره ای خدا ایشته اشتباهی کردم همو لحظه بود که عمر بیدار شد و به یک تعجبی یک نگاهی طرف مه یک نگاهی هم به طرف بشکه آب دست مه کرد عمر :چه کار می‌کنی تو مه:ماستم تو بیدار کنم عمر : ماستی بیدار کنی یا مر تر کنی مه :خوب هر چی صدا کردم جواب ندادی مه هم گفتم باشه ای رقم تو بیدار کنم عمر: خوب چری کمپل از بالی مه کش کردی مه:خوب اگه کمپل می‌بود تو ادلی تر نمیشدی خخخخخ عمر :تو صبر کن مه به تو یاد میدم ایشته از رو کمپل تر میشی مه:نمایم یادی چری تو پیراهن نداری چری هیچی به بر تو نیه عمر:خوش دارم‌ خوب همی رقم خاو شم بخیر باز ته ای بغل خودی یک نفر پر میشه 😏😉 (اشاره به بین بازو ها خو کرد ) بعد یک رقم طرف مه نگاه کرد همو لحظه بفهمیدم عمر یک نقشه ای داره ماستم فرار. کنم که دست مه بگرفت مه هم بفتادم عمر هم کمپل بنداخت بالی مه بوتل او ماست بریزه جیق کشیدم مه:نکن عمر خفه شدم بگذار از زیر کمپل بیرون شم عمر:نه باشه به تو یاد بدم که چی رقم او‌ بالی کسی بریزی مه مگرم به تو یاد بدم مه:نه نمام یاد بگیررررررم یله کن مه مادررررررر عمر : هههههعع جیق نکش حق تو نه مه هم از دورغ شروع کردم به گریه کردن عمر باور کرد کمپل از بالی مه پس کرد مو ها مه همه پخ پخ شده بود 🤭😂 عمر هم پیراهن خاو خو بر خو کرد نازنین بیاماد به اتاق گفت نازنین :چه کاره شما دوتا چی جون میدن مژگان چری کله تو ایته پخ پخ 😁🤣 ما تو ری کردیم عمر بیدار کنی نگفتیم برو خو بده دم برق از دورغ به گریه کردن خو ادامه دادم وخستم طرف عمر نگاه کردم عمر :خوبی چری به گریه شدی تو که جرعت نداری چری ایته شوخی ها میکنم مه: خوب مه ماستم او (آب)بریزم اما نرختم 🥺 عمر : اگه بیدار نمی‌شدم میریختی مه: خوب میکردم بخیر دفعه بعد 😏😂 همی گپ گفتم و فرار کردم هههههه مثلا خاله مه مر ری کرده بودن که برم عمر بیدار کنم بره نون بخره وقتی رفتم به دهلیز دیدم همه ای صبحانه میخورن واسع هم برفته بود نود خریده بود مه و نازنین از اتاق عمر برون شدیم مادر :چی غالمغال دیشتیم شما به او خونه مه: هیچی عمر ماست که... عمر بیاماد نگدیشت که گپ خو کامل کنم عمر : هیچی خاله جان دختر شما ماست بالی مه او بریزه مه هم همو دم بیدار شدم مادر : خوب ای سر و صدا ها شما از چی بود عمر: هیچ دگه مژگان نتونست بوتل بالی مه خالی کنه ماستم بریو یاد بدم ایشته بالی کسی او بریزه مه : خوب هر چی صدا کردم بیدار نمیشد خرس 🐻 قطبی عمر :چی تو چی گفتی به مه خرسم ها نه خرسم تو صبر کن عمر به رد مه شد مه الفراررررر 🏃تمام خونه ها عمر برد مه بداوید همه به کار ما میخندیدن مه دیدم در دهلیز وایه دویده برفتم طرف راه پله ها از پله ها تیز تیز پایین میدویدم برسیدم به زیرزمینی عمر هم به دنبال مه بیاماد ای خدا کی به مه گفت اینجی بیا 🤦 دگه راه بری فرار ندیشتم ایستاد شده عمر هم داخل شد در هم بسته کرد یاااا خدا حالی کجا برم همی که ماستم باز فرار کنم عمر دست مه بگرفت مه کش کرد بخوردم به دیوار عمر هم قدم قدم به مه نزدیک میشد (اوف نشو نزدیک نیا نیا لطفاً ) ته دل مه غوغا به پا بود ای خدا خدا میکردم که از ای نزدیک تر نیایه
540
19
رمان :او سهم من نبود 🥺 🥀 پارت :۲۷ نویسنده:بانو کریمی مادر مه ای به خاله مه میگفتن مادر جان :چری خوهر عمر نماد ایشته دیر کرد خاله جان :شاید هم نیایه همونجی خاو شه دگه خیره خوهر حالی نیایه صبح خو میایه دگه خودی رفیق هایو ساعت تو تیره (خاله مه خیلی آدم ریلکسی هستن اما مادر مه برعکس خیلی آدم تشویشی) مادر جان:یاری خواهر مه خو از مثل دل شما ندارم اگه به جا شما می‌بودم از او دم ده دفعه بریو زنگ میزدم که بیا کجایی خاله جان:ای خواهر میایه آخری چی حالی چی صبح گاهی شو ها میشه که ساعت ها سه بیجه یا دونیم بیجه میبینم بیاماد مادر:بابیلا خواهر نگذارین بره تا نصف شاو زمانه خرابی خاله جان :ای خواهر هیچ گپی نمیشه مرغی خو نیه پاییو بسته کنم مادر:یاری خواهر خیلی دل خوبی دارین باشه مه زنگ میزنم ببینم به کجایه (مادر مه عمر خیلی ماین) بعد مادر مه زنگ زدن نمی‌فهمم به عمر چی گفتن چون وقتی گفتن بلی دگه صدا مادر. مه به پایین نماد فکر کنم به اتاق رفته بودم خودی او گپ زد چون صدا تلویزیون بالا بود وقتی صدا ای دو نفر شنیدم رو به طرف اسمون نگاه کردم گفتم خدا جوووو عمر مه بیایه آخه مه به خاطر دیدن او بیامدم به خونه نا او هم نیایه مه پس مه چی وقت او ببینم از دم چاشت هم برفته تا حالی نماده همیته به فکر بودم که دیدم در سرا وا شد و قامت یار دیده شد ☺️🤭 نزدیک که آمد بوی خیلی جالبی میداد بیشتر شبیه بوی سیب بود طرف مه نگاه کرد گفت عمر:تو ای وقت شو ته سرا چه کار میکردی مه:هیچی منتظر تو بودم چری ایته دیر آمدی عمر:خودی بچه ها فوتبال بازی میکردم به پلسشتیشن مه:‌ بوی چی میدی عمر ماست از کنار مه رد بشه از بازو او گرفتم گفتم جواب مه ندادی عمر ایستاده شد طرف مه نگاه کرد عمر :بنظر تو ای بوی چیه مه:قلیون کشیدی عمر :مه نه اما بچه ها کشیدن مه:دورغ نگو عمر :خوب چی دورغ بگم کمی مه هم بکشیدم مه:😳😠 چی تو قیلون میکشی عمر: خیلی نه گاهی در حد یک پوک دو پوک مه:😡 برو از جلو چشم ها مه عمر :چرس خو نکشدیم قلیون خو چیزی نیه که تو عصاب خو خراب می‌کنی بسر عشق خو حالی دختر ها میکشن مه:نه والا برو چرس هم بکش دگه چی بعد هم اگه عشق منی دگه مگرم سمت قلیون نری فهمیدی ،😡 خیلی عصاب مه خراب شده بود اصلا انتظار ندیشتم که عمر بیایه و بگه قیلون کشیدم چوپ ایستاد بودم عمر نزدیک مه شد همقذر نزدیک شد که نفس هایو به صورت مه می‌خورد‌ گفت عمر :چشم شاهدخت دگه قیلون نمی‌کشم😏🙂 و بعد برفت به بالا مه تا چند دقیقه دگه ته سرا بودم و عصاب مه که آروم شد برفتم به خونه تقریبا ساعت ها دو بود که همه گی خاو گرفت واسع و تواب برفتن‌ به پایین به اتاق مهمون خونه خاو شدن مه و مادر مه و نازنین و خاله مه به ته دهلیز خاو شدیم عمر هم برفت به اتاق خو در اتاق او وا بود بسته نکرده بود به رو جا خو شیشته بود و طرف مه نگاه ها میکرد مه هم خیره به او چشم ها سیاه و ابرو ها باریک او شده بودم (ابرو ها عمر خیلی باریک و منظمه از دور اگه نگاه کنی فکر میکنی اصلا کرده) خیلی طرف همدیگر نگاه میکردیم همیشه وقتی به یکجا بودم هر دو تا ما چشم به چشم میشدیم و تا دقیقه ها چشم از هم بر نمی‌داشتیم
473
20
رمان :او سهم من نبود 🥺 🥀 پارت : ۲۶ نویسنده:بانو کریمی مُبرا:زنده باشی خواهر جو به خاله مه هم سلام بگو خدا حافظ مه:ع سلام خدا حافظ خودی مُبرا خدا حافظی کردم و برفتم دم پنچره ایستاد بودم دیدم عمر در سرا وا کرد بیاماد به سرا از پله ها بالا شد باز طرف مه نگاه کرد خیلی مقبول نگاه می‌کنه آخه چشم ها آهویی داره مادر مه و نازنین هم از خونه بیرون شدن مه:خلاص شد جلسه شما عمر :جلسه چی بوده به او خونه مه:هیچی جلسه بوده که ببینیم جواب عروس خانم چیه عمر :عروس رفته پشکل بچینه 😁😁😁😁🤣 مه:هههههه 🤣🤣🤣دیونه عمر :ها مه دیونه یم دیونه مژگان آهسته گفت که فقط مه بشنوم مه:☺️🤭 خلاصه چاشت شد و نون خوردیم عمر به فوتبال رفت و ما هم چای و شیرینی و میوه تیار کردیم مهمان ها بیامادن دو تا زن میان سال بودن خودی یک دختری که تقریبا به سن های ۲۳ یا۲۴بود آمده بود و بعد از خیلی قصه و آشنایی خودی مه و مادر مه بلاخره دگه مادر مه جواب منفی به خواستگار ها نازنین بداد و مه هم بفهمیدم که جواب نازنین منفی است خواستگار ها خیلی از جواب منفی که شندیدن ناراحت شدن و برفتن بعد از رفتن خواستگار ها نازنین خودی نازنین ظرف ها میوه و چای جمع کردیم و کم کم نزدیک شام شده بود و واسع هم از سر وظیفه خو بیاماد و خاله مه هم تمام قضیه خواستگار ها به واسع بگفتن و چون نازنین پدر نداره واسع هم برار کلون او است و هم مثل پدر از خواهر و برادر خو نگهداری کرده واسع هم چیزی نگفت وقتی خبر شد نازنین جواب منفی داده گفت خیره هر رقم که خوهر مه مایه هموته کنین ساعت هفت شام شده بود مه هم منتظر دیدن عمر خو بودم که بیایه چشم ها که به در بود و عمر نماد آقاجان مه هم به شفاخونه بودن زنگ زدن که مه امشب مریض عملیاتی دارم نمیایم تواب هم ساعت ها هشت بیچه بیاماد تواب خیلی خودی نازنین شوخی می‌کنه بیشتر وقت هم خودی هم جنگ میکنن ما بیشتری وقت نازنین نازی میگم اما تواب نازی نمیگه طازی میگه نازنین هم سوخت او میگیره به تواب درازه خلاصه خودی هم موش و گربه هستن با وجودی که نازنین از تواب چهار سال کلون تره اما بر عکس ای دو تا مه و عمر خیلی خودی هم از اول خوب بودیم هیچ وقت جنگ نکردیم همیشه خودی هم خوب بودیم حالی خو عاشق هم دیگر هستیم وقتی تواب آماد خاله مه زنگ زدن به عمر که بفهمن کجایه بعد از چند باز تماس جواب داد مه هم خیلی نگران شدم که چری دیر جواب داد خاله جانم :سلام خوبی عمر جو عمر (پشت خط)................ خاله جان :بیا مادر که مایم نون بخوریم تو به کجایی عمر(پشت خط)................. خاله جان :خوب خیره پس ما نون میخوریم بخیر بیایی گوشی قطع کردن نخواستم که خودم پرسان کنم فقط منتظر بودم یکی از خاله مه بپرسه که چی گفت خوشبختانه مادر مه ای زحمت کشیدن و پرسان کردن مادر جان:عمر چی گفت خوهر خاله جان:هیچی خواهر به خونه همی رفیق خو احسان بود گفت شما نون بخوریم منتظر مه نباشین باز مه دیر تر شاید بیایم مادر جان :یارب ای خونه رفیق او به کجایه خاله جان :آنی همی سرا رو به رو مادر جان:خوبه دگه بعد از دلجم شدن از طرف عمر نون خوردیم بعد از نون هم واسع گفت واسع :نازنین تخم هندونه برشته کن زردک سیاه هم او (آب)کن میوه هم بشور تیار کن که خودی خاله خو امشو تا صبح بشینیم اختلات کنیم نازنین :باااااا تو وخاله ماین همینا همه بخورین واسع:نترس یکه خور نیم به تو هم می‌دیم مه:نوش جان شما خاله خواهر زاده بیخی ایشتیا هم نداریم واسع :ای دختر خاله چیه دگه تا صبح همه‌ خورده میشه خاله جان : البد به دل شما خاله‌ خوهر زاده است که یکه بخورین و بگین و بخندین مادر:نه خواهر جو همه همی کار های که شما گفتین خودی هم میکنم مه: کمکی هم ماستین مه و نازی و تواب هم هستیم شاید حالی عمر هم بیایه به کمک 😁 به ای گپ مه همه باهم خنده کردیم واسع :کمکی گفتن نه چهار تا ماشین بخورر تواب:هوش کنی مژگان نگی بیا بخور که تو سیاه کاسه می‌کنه 😅 خوردنی می‌کنه که دو سر او نا پیدا به تمام عمرٓ خو یک‌ دفعه خودی مژگان به یک پشقاب نون خوردم او هم از برکت تنبلی خوهر مه که بره به خو بشقاب بیاره همقدز خورد که معده مه تعجب کرد دگه گفتم مه باشم که به یک بشقاب خودی مژگان نون بخورم مه:بوووووووف 😒 تو برو خدا خو شکر کن صد تا نون هم خیرات بده که مه خودی تو به یک بشقاب شیشتم نون خوردم ای باعث افتخار تو باشه که مه مژگان جان کریمی خودی تو نون خوردم تواب::بوووووو‌ خیلی قیافه نگیر بد قیافه ها بیچاره هم بد نوم کردی😒🤣 مه:اخی ببخش لالا جوووو که نوم تو بد شد قصد توهین به قیافه تو‌ ندیشتم 😆 همه: 😂😂😂😂😂 خلاصه خیلی خودی هم اختلات کردیم و خندیدیم یک دم نگاه به ساعت کردم مه ۱۲بیجه شده اما هنوز عمر نماده خیلی نگران او و هم دلتنگ یو شده بودم از جمع وخستم برفتم به پایین ته سرا چند دقیقه به دم پله رو به رو در سرا شیشته بودم که صدا مادر مه آمد
492