کانال رمان های زهرا حداد همدانی 🥂مارید و مرید🥂
Closed channel
بسم الله الرحمن الرحیم ❌کپی ممنوع❌🔐 عطرین: چاپ شده🌹🍫 مارید ومرید:پارت گذاري منظم🖋خاج: آنلاین🖋 امیر سپهبد: فایل فروشی 📚 اینستاگرام نویسنده:❤https://instagram.com/zahra_hadad_hamedani97?igshid=ZDdkNTZiNTM=
Show more2 868
Subscribers
+224 hours
-107 days
-2430 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+8
in 9 channels
August '26
+137
in 25 channels
Get PRO
July '26
+389
in 76 channels
Get PRO
June '26
+509
in 92 channels
Get PRO
May '26
+267
in 0 channels
Get PRO
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '26
+30
in 0 channels
Get PRO
January '26
+31
in 0 channels
Get PRO
December '25
+10
in 0 channels
Get PRO
November '25
+7
in 0 channels
Get PRO
October '25
+46
in 41 channels
Get PRO
September '25
+4
in 0 channels
Get PRO
August '25
+9
in 2 channels
Get PRO
July '25
+12
in 1 channels
Get PRO
June '25
+3
in 0 channels
Get PRO
May '25
+3
in 0 channels
Get PRO
April '25
+50
in 88 channels
Get PRO
March '25
+120
in 56 channels
Get PRO
February '25
+63
in 103 channels
Get PRO
January '25
+147
in 121 channels
Get PRO
December '24
+314
in 175 channels
Get PRO
November '24
+228
in 170 channels
Get PRO
October '24
+450
in 198 channels
Get PRO
September '24
+315
in 244 channels
Get PRO
August '24
+415
in 188 channels
Get PRO
July '24
+317
in 142 channels
Get PRO
June '24
+414
in 229 channels
Get PRO
May '24
+384
in 186 channels
Get PRO
April '24
+137
in 131 channels
Get PRO
March '24
+277
in 112 channels
Get PRO
February '24
+35
in 80 channels
Get PRO
January '24
+404
in 183 channels
Get PRO
December '23
+152
in 107 channels
Get PRO
November '23
+249
in 107 channels
Get PRO
October '23
+623
in 173 channels
Get PRO
September '23
+273
in 0 channels
Get PRO
August '23
+351
in 0 channels
Get PRO
July '23
+256
in 0 channels
Get PRO
June '23
+439
in 0 channels
Get PRO
May '23
+719
in 0 channels
Get PRO
April '23
+540
in 0 channels
Get PRO
March '23
+1 307
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 07 September | +2 | |||
| 06 September | +5 | |||
| 05 September | +1 | |||
| 04 September | 0 | |||
| 03 September | 0 | |||
| 02 September | 0 | |||
| 01 September | 0 |
Channel Posts
Repost from N/a
— بیا زن من شو!
وقتی این جمله رو شنیدم که
داشتم کیک عروسی نامزد سابقم رو آماده میکردم!
همون نامزدی که یه روز قرار بود من لباس سفید کنارش بپوشم،
حالا #عروسش یکی دیگه بود و من برای پول، سفارش عروسیش رو قبول کرده بودم!
کافهم داشت از دستم میرفت،
#بدهی تا خرخره بالا آورده بودم
و درست وسط همون فلاکت، «#عماد صدر» یه #پیشنهاد گذاشت جلوم:
یه ازدواج روی کاغذ؛
با پولی که میتونست تمام زندگی منو نجات بده.
فقط باید زن مردی میشدم
که حتی پنج دقیقه کنار هم بودنمون بدون دعوا تموم نمیشد!
https://t.me/+wXLW7jgR1l80MjI8
❤️🔥 اگه کلکل، اجبار و عاشقشدنِ یه مرد مغرور نقطهضعفته؛ این رمان برای توئه!
| 2 | — بیا زن من شو!
وقتی این جمله رو شنیدم که
داشتم کیک عروسی نامزد سابقم رو آماده میکردم!
همون نامزدی که یه روز قرار بود من لباس سفید کنارش بپوشم،
حالا #عروسش یکی دیگه بود و من برای پول، سفارش عروسیش رو قبول کرده بودم!
کافهم داشت از دستم میرفت،
#بدهی تا خرخره بالا آورده بودم
و درست وسط همون فلاکت، «#عماد صدر» یه #پیشنهاد گذاشت جلوم:
یه ازدواج روی کاغذ؛
با پولی که میتونست تمام زندگی منو نجات بده.
فقط باید زن مردی میشدم
که حتی پنج دقیقه کنار هم بودنمون بدون دعوا تموم نمیشد!
https://t.me/+wXLW7jgR1l80MjI8
❤️🔥 اگه کلکل، اجبار و عاشقشدنِ یه مرد مغرور نقطهضعفته؛ این رمان برای توئه! | 14 |
| 3 | من عاشقِ مردی شده بودم که از زنش طلاق گرفته بود...
مردی که زن سابقش باعث شده بود از همه زن های دنیا متنفر بشه.
مردی که بخاطر اخلاق سگی و جهنمی اش کسی دوروبرش نمیپلکید...
اما همین مرد ناجی آبرو و رویاهای من شد.
او آبروی منو خرید و برای رسیدن به آرزوهام همهی تلاششو کرد.
اما وقتی که فهمید من عاشقش شدم ...
https://t.me/+H0caeLh9Kh00MjM0
https://t.me/+H0caeLh9Kh00MjM0
توصیهی ویژه♥️ | 19 |
| 4 | -خیلی سعی کردم تماس نگیرم، نشد !
در دلش داشت قند اب می شد و لبخند از روی لبش پاک نمی شد . سکوت کرده بود .
-نتونستم زنگ نزنم .. من مثل تو بی وفایی بلد نیستم . از دیدنت که محرومم، صداتم نباید بشنوم ؟!
-دلم برات تنگ شده !
-منم!
همان لحظه رعد و برق بلندی زد و باران نم نم شروع به باریدن کرد . قطره بارانی چکید روی گونه اش و لب زد: دلم میخواد کنارت باشم .. با تو باشم . طاقت دوری ندارم .
-میای باهام ؟
-کجا ؟
-یه جایی که دو تامون باشیم ؟
نگاهش را به مونا دوخت که داشت با چهره ای غم زده و نگران نگاهش می کرد .
-لیلی ؟
این مرد چرا وقتی اسمش را صدا می زد اینطوری بی قرار می شد .. دست روی قلب بی قرارش گذاشت غرید : یه ذره اروم بگیر لعنتی !
-جانم!
-میای ؟
چهره ی پدر و مادرش را مدام درون ذهنش تصور می کرد .. نمی دانست کدام رفتار درست است . نمی دانست بین این دو راهی باید کدام راه را انتخاب کند .. حتی نمی دانست کدام راه درست است و کدام غلط ؟
-من الان باید برم سر کلاس بعدا صحبت کنیم ؟
#پارت189
#ماریدومرید
#زهرا_حداد_همدانی | 60 |
| 5 | با چشمانی پر اب و ترسان خیره شد به پدرش ! امشب بی رحم شده بود . اولین باری بود که در این همه سال پدرش را اینطوری سرد و بی احساس می دید .
-اعدام .
زمین خورد . بلاخره روی دو پا زمین افتاد .. مادرش نزدیک امد و بلندش کرد .اولین باری بود که پدرش را نسبت به خودش اینطوری بی تفاوت می دید . مثل اینکه خبری از ان محبت های دختر و پدری نبود . تمام شده بود ..
**
نگاهی به مونا کرد که یک ریز داشت صحبت می کرد .. در تائید حرفهایش سری تکان داد .
-چی شده لیلی ؟ خوب نیستی !
دستش را روی بخار نسکافه گرفت و گفت : دلم براش تنگ شده .
مونا با توبیخ و سرزنش نامش را صدا زد و ادامه داد : شدنی نیست ..
-اینکه همتون یه صدا دارید این کلمه رو تکرار می کنید عصبیم میکنه . چرا شدنی نیست ؟ محاله به من دروغ بگه . وقتی میگه من تا حالا خلافی نکردم یعنی نکرده ..
-شنیده بودم عاشقی باعث کور وکر شدن میشه تا اینکه با چشمم دیدم باورم شد .
دلخور شده نسکافه اش را در دست گرفت و جرعه ای نوشید . مونا که به ناراحتی اش پی برده بود ، دست روی دستش گذاشت و گفت : قربونت برم ناراحت نشو ازم . بخدا غصه میخورم اینطوری ناراحتی !
بغض کرده بود .
-میدونی از این ناراحتم که چرا یک نفر من و درک نمی کنه؟
#پارت187
#ماریدومرید
#زهرا_حداد_همدانی | 52 |
| 6 | مادرش سر چرخاند به سمت دیگر تا چشمان گریان دخترش را نبیند : نه ! تو این یه مورد نیستم .
خورد شد . مادرش نبود و کمک نمی کرد .تنها باید می جنگید ! از ان همه فشار، ناگهان خون از بینی اش جاری شد و طعم خون پچید درون دهانش . خودش را به سرویس بهداشتی رساند و تند تند بینی خونینش را پاک کرد .
-لیلی !
مادرش دوباره داشت اشک می ریخت : باز کن این درو تا من برم یه زنگ بزنم بابات بریم دکتر .. این طوری از بین میری .
در را باز کرد و گفت : خوبم .
بینی اش را با استین لباسش پاک کرد و راه اتاقش را در پیش گرفت . خوابش می امد .
-لج نکن بیا غذا بخور . از دست تو و پدرت اخر دق میکنم .. یه لقمه بخور حداقل .
لحن پر از خواهش مادرش بلاخره پایش را سست کرد . پشت میز نشست و به اجبار چند لقمه ای پایین فرستاد. با صدای چرخش کلید درون قفل بلند شد و نگاهی به مادرش کرد .
-سلام .
پشت سر مادرش ارام سلام کرد . ولی جوابی نگرفت . مایوس ظرف ها را جمع کرد و تند تند درون ماشین ظرفشویی چید . مسیر اتاقش را در پیش گرفته بود که صدای پدرش مانع شد : تا چند هفته دیگه کارش تمومه! هم خودش هم پدرش !
نفس درون سینه گیر کرد و بالا نیامد .. سرش به سمت پدرش چرخید وبا چشمانی حیرت زده تماشایش کرد .
-همین امروز با مافوق صحبت کردم .. پرونده داره تکمیل میشه .
دست به دیوار کنار دستش گرفت تا زمین نخورد .
-میدونی حکمش چیه ؟
#پارت186
#ماریدومرید
#زهرا_حداد_همدانی | 50 |
| 7 | بریم برای خوندن پارتای جدید😍✨💕 | 49 |
| 8 |
📚 من و شایان بعد از سالها مخالفت پدرم، بالاخره با هم ازدواج کردیم. اما درست شب عروسیمون، یه اتفاق، همه چیز رو به هم ریخت.
اتفاقی که زوج جوونی رو سر راهمون قرار داد، زندگیهامون رو به هم گره زد و من و شایان رو نرسیده به هم، دوباره از هم جدا کرد، اونم تو شبی که میتونست بهترین شب زندگیمون باشه... .
همهچیز از یه شبِ بارونی شروع شد.
دوستی، عشق، خیانت و...🔥
قسمتی از رمان👇
- من خریدنی نیستم خانم! با چه زبونی بگم؟ من زن دارم!
- زن داری، ولی پول نداری!
- پول ندارم، شرف که دارم!
- اینکه راه بیای، با دل زنی که عاشقته، بیشرفی نیست بهزاد.
- ولی اینکه از اعتماد زنت سوءاستفاده کنی و بهش خیانت کنی، بیشرفیه.
- تو راست میگی. ولی اسم اینکه به خیال خودت، بیای پول و از من بگیری و بگی گور پدر نوشین و بری پیِ زندگیت چیه؟ | 19 |
| 9 | 🧨امپراطوری نفرت
📓برندهی پرفروش ترین رمان ماه در نیویورک تایمز
رئیس من. دشمن من.
من از زندگی قبلی ام فرار کردم. پشت سر گذاشتن همه چیز آسون نبود، ولی انجامش دادم. صفحه جدیدی باز کردم و از آن سوی اقیانوس سر درآوردم. این شروع تازه من بود؛ فصل تازه کتابم، کتاب تازه زندگیام.
یا حداقل امیدوار بودم این طور باشد… تا وقتی که با رئیس جدیدم آشنا شدم.
دنیل استرلینگ.
مردی به شدت ثروتمند، دیوانه وار جذاب و چهره ثابت روی جلد مجله ها.
اوه، و همان کسی که اصلاً به خاطر او از زندگی ام فرار کرده بودم.
من دوران دبیرستانش را به جهنم تبدیل کرده بودم.
و حالا تا وقتی تلافی تک تک کارهایی که با او کردم را سرم درنیاورد، دست بردار نیست.
🚫 +20
💌https://t.me/+QuETHXdHnO3uJ_3I
💌https://t.me/+QuETHXdHnO3uJ_3I | 31 |
| 10 | من کیم؟
البرز فرهمند ، یه مهندس معمار که بزرگترین هدینگ ساختمونی رو داره تو خاورمیانه همه میگن خوش تیپ و جذابم و البته بی اعصاب و خشن ..👊
که با یه دختر خنگ و زبون دراز تصادف کردم ..🤯
برای تحویل ماشینش رفتم خونه اش اما ، بخاطر تهمتی که برادر بی غیرتش بهش زد الان تو کلانتری نشستم و بزرگترین چالش زندگیم توش داره رقم میخوره..
ظاهرا میگن من و این خانم تنها بودیم و باید .....
اما بعد ها فهمیدم که اینا همش یه بازی بود برای .....
https://t.me/+V-89cww6YgwxZTRk
+هنوز نفهمیدید با کی طرف شدید من همونم که قراره روزگارتون رو سیاه کنه.... | 21 |
| 11 | من ساسانم خلافکار #خشن و دهشتناکی که همه از دیدنم #وحشت دارن. همه چیز اما زمانی زیر و رو شد که چشمم به اون افتاد. ♨️🩸
به زن بیوهای که نباید برام مهم میشد اما #قلبم مال من نبود مال اون بود. یه حسِ داغِ مرده که دوباره زنده شده بود و منو به جنون کشوند. #جنونی به نام مرسانا 🔥🔥
اما اون منو نمیخواست قلب منو به یاد نداشت و من قرار بود هر جوری شده اونو دوباره #مال خودم کنم حتی به قیمت شکستنش🚩❤️🔥
https://t.me/+xEdK6GxTLCM4YjA0
https://t.me/+xEdK6GxTLCM4YjA0 | 17 |
| 12 | -آقا...من... دل... دلم هوس... انار کرده!
جاوید که خونسردانه مشغول خواندن کتاب بود، با صدای لرزان و ظریف دخترک موطلایی، از پشت عینک مطالعه تماشایش کرد
-من الان وسطِ بهار انار از کجا گیر بیارم؟
آهو بغ کرده دستش را بر روی شکم گردش کشید
-آقا جاوید من که نمیخوام، پسرتون دلش میخواد
جاوید با دندان های فشرده، کتاب را بر روی میز کوبید
-میگی چیکار کنم دخترجون؟
آهو با دلی نازک شده از بارداریش، سریع اشک های روی گونه اش را پاک کرد و به عقب برگشت
-ببخشید اشتباه از من بود نباید مزاحمتون میشدم
بعد هم با شرمندگی به عقب برگشت تا ازجلوی چشمان همسرش محو شد
جاوید با حرص از حال دخترک که قلبش را به طپش انداخته بود، از جای برخواست، کم کم داشت از شدت علاقه پنهانش ذله میشد... فریاد کشید
-بی دین و ایمون، برگرد ببینم چی دلت میخواد، از زیر سنگ جور میکنم برات
https://t.me/+bwD4ATM_Hi82ZTRk
https://t.me/+bwD4ATM_Hi82ZTRk
آهو دختر خدمتکارِ زیبایی که به خاطر فقر، قبول میکنه زنِ دوم آقای خونه بشه تا براش وارث بیاره..... اما آیا جاوید نامدار می تونه در برابر زیبایی و ناز طبیعی دخترک دووم بیاره؟!🥹❤️🔥 | 14 |
| 13 | دارنوش، مردی یخ و بیرحم که به ربات معروفه چون هیچکس احساساتش رو ندیده.
تا اینکه اتفاقی و در اثر خوردن داروی اشتباهی با دختری زال، همخواب میشه. با حامله شدن دختره همه چیز بهم میریزه و دارنوش مجبور میشه یه دختر زال رو عقد کنه. دختری که مایهی خجالتشه تا اینکه بعد از به دنیا اومدن بچه و حتی زال بودن اون، آناهیتا از ترسش با بچه فرار میکنه.
و دارنوش اون موقع میفهمه چه قدر آناهیتا رو دوست داشته و مجبور میشه شهر به شهر دنبال زن و بچهاش بگرده اما...
https://t.me/+udoM6voHtsoyYTI8
https://t.me/+udoM6voHtsoyYTI8
https://t.me/+udoM6voHtsoyYTI8
ازدواج قراردادی 🔥❗️ | 12 |
| 14 | _جای عتیقه رو بگی میزارم بری
_ تو که راست میگی با بچه طرفی! تا بگم کجاست که کلکم و کندی..
نگاه خیره با اون پوزخند رو مخش و دوست ندارم حس شکار و شکارچی رو میده.
دورم میچرخه و نفس گرمش زیر گوشم..
_میدونی من با باهوشا چیکارمیکنم مخصوصا اگر یه دختر زیبا و زبون دراز باشه؟
تنم به لرز میفته..حرف به حرفش معنادار بود.
_نمیزارم تا مدت ها رنگ آفتاب مهتاب ببینن چون دیوارای اتاق خواب من تنها جایی که میبینن.
https://t.me/+eGFsbTdwKQYyOWVk
میگن صاحب یک آژانس بینالمللی در سطح جهانی..
اما فقط من میدونم که شغل شریف این مرد پرنفوذ قاچاق عتیقه است، چون من یه دختر کنجکاو و فضولم که بر حسب اتفاق توی یکی از مهمونی های این آقا متوجه ملاقاتش با خریدارا شدم و در حالی فرار میکنم که یه عتیقه چند میلیون دلاری زیر پیراهنم قایم کردم.
خوشبینی که فکر کنی از دست دیاکو فرار کردی.. چون تنها دو روز بعد منو پیدا کرد و حالا تو زیر زمین عمارتش دست و پا بسته ار ترس به خودم می لرزم اما تا وقتی جاش و لو ندم محاله بلایی سرم بیاد.
https://t.me/+eGFsbTdwKQYyOWVk | 12 |
| 15 | من نیلام
دختر دلربا و لوندی که با خانوادم زندگی خوب و خوشی داشتیم و خوشبخت بودیم.
تا اینکه اموال پدرم بالا کشیده شد و با برشکستگی و فلج شدنش کل زندگیمون یه شبه نابود شد.
قسم خوردم که از مسببش انتقام بگیرم و اموال پدرم و برگردونم.
پس برای نزدیک شدن به پسر جون و جذاب اون مرد منفور نقشه چیدم و شدم یه دختر عاشق پیشه که با دلبری هاش بدجور دل میبرد.
غافل از اینکه اونم برای انتقام گرفتن از من باهام وارد بازی شده بود و با رو شدن حقایقی...😱💔😢
https://t.me/+jbu7Xk0eYs80M2Vk | 22 |
| 16 | بدون توجه به حرفم، خودش را جلوتر کشید، تقریبا در #آغوشش بودم.
شالم را کنار زد و #حلقه ای از موهایم را دور دستش پیچید و بویید:
_ بوی اینا داره مستم میکنه... نگاهت داره از خود بیخودم میکنه ...
سرم با خجالت پایین رفت:
_ من باید برم.
میم #مالکیتی که ته کلماتش می چسباند دلم را #لرزاند.
_ پس من چه کنم با رویای آغوشت #خانومم.
آرامتر ادامه داد:
- هنوز #شیرینی بوسهی ظهر زیر زبونمه ها ... خیلی دلم می خواد #تکرارش کنم.
چشمکی زد:
_ چیزای #دزدکی، خیلی دلچسبن.
#لب هایمان روبروی هم بود عقب نکشیدم انگار #مسخ شده بودم.
#دلشوره امانم را بریده بود هر آن امکان داشت در باز شده کسی داخل شود و ما را به آن حال ببیند اما بهقول او، ارزشش را داشت این #یواشکی ها عجیب #لذتبخش بود.
https://t.me/+Gp5IJ9iWX3gxYTk0
بر اساس واقعیت | 16 |
| 17 | داره آداب آپارتمان نشینی رو به همسایه اش یاد میده بی خبر از این که اون آدم کیه...
بهم نزدیک و نزدیک تر شد.
هر لحظه احساس می کردم قلبم ممکنه از سینه ام بیرون بزنه اما همچنان با جسارت بهش خیره شده بودم.
نمی خواستم جلوش کم بیارم....
دستشو درست کنار سرم گذاشت و منو به دیوار چسبوند.
تو اون حالت دیگه نمی تونستم زبون درازی کنم.
-چی شد تا چند دقیقه قبل که داشتی پررو بازی در می آوردی...
همین حرفش برای حرصی شدن من کافی بود.
-این پارکینگ دوربین داره.
اگه کاری کنی آبروت...
سرشو نزدیک تر آورد جوری که نفس های داغش یه صورتم می خورد.
-من آبرو زیاد برای مهم نیست دختر کوچولو....
فکر می کردم بخواد بهم نزدیک تر بشه و کاری انجام بده برای همین چشم هامو بستم اما وقتی چشم باز کردم....
https://t.me/+xA-cADE-Oz9lNGZk | 20 |
| 18 | با عشقش برنامه ی فرار میزاره تا از دست شوهر زوریش فرار کنه که شوهرش میرسه و ...😱❌
به قامتش کنار درخت نگاه انداختم.
خوش قد و بالا و رشید...
سیگاری که تا به حال تو دستش ندیده بودم رو دور می کرد و دودشو به شدت بیرون می فرستاد.
می دونستم اگه کسی منو ببینه برام بد میشه اما پتوی نازکی برداشتم و داخل حیاط رفتم.
با تصور این که آدم دیگه ای سیگارشو زیر پاش له کرد و بلافاصله نفس عمیقی کشید.
انگار بوی عطرمو بهتر از خودم می شناخت که توی اون تاریکی لبخند روی لبش نشست.
-خیلی وقته که منتظرتم...
-نباید منتظر می موندی پرهام.
من و تو دیگه نمی تونیم....
دستمو گرفت و من خشک شده بهش نگاه کردم.
-بیا فرار کنیم یادگار غیابی ازش جدا میشی و بعدش....
با دیدنش پشت سر پرهام نفسم رفت.
نمی دونم پرهام چی توی صورتم دید که برگشت.
https://t.me/+NhLHtADTQWY4ODRk | 17 |
| 19 | اشک ارام و غلتان ریخت روی گونه اش .. مگه به پیراهن پاره کردن و گرم و سرد چشیده ی روز گار بود ؟ چرا کسی درک نمی کرد قلبش اسیر شده ؟ چرا هیچ کس نمی فهمید کور و کر شده ؟
-اگر بخوای باباتو ناراحت کنی و سرافکنده اش کنی نمی بخشمت ..
-باشه حرف شما درسته ! ولی کی میخواد جواب قلب منو بده ؟ این قلب داره بی تابی می کنه مامان . دو روزه نمی تونم بدون فکرش صبح و شب کنم .. میدونی چی میگم ؟ نمی تونم!
-باید بتونی !
اولین باری بود که مادرش با صدای بلند فریاد می کشید و این طوری چانه اش از بغض می لرزید . داشت نابود می شد با دیدن حال و روز مادرش .. بلاخره مادرش را هم به گریه انداخت .
-نکن این کار و با ما لیلی .. ما تو این دنیا به جز تو کسی و نداریم . اینطوری عذاب مون نده ..
اشک را از روی صورتش پاک کرد و بلند شد که در همان یک لحظه سرش گیج رفت و زمین خورد ..
-یاخدا .. لیلی .
به سختی خودش را از روی زمین بلند کرد . دوست نداشت ادم ضعیف و بیچاره ای باشد پیش چشم پدر و مادرش.
-چی شدی تو ! دو روز لب به غذا نزدی ،معلومه از حال میری. تو اون دانشگاه هم که چیزی نمیخوری تو .
دوباره روی صندلی نشست و مادرش ظرف غذا را جلو کشید : یعنی مثل بچه ها غذا بزارم دهنت .بخور ببینم .تا نخوری از جام بلند نمیشم ..
خندید .. بلند و پر صدا ولی مملو از غم و بغض . عجب پارادوکسی ! غم از چشمانش بیرون زد و دوباره به گریه افتاد .دلش راضی نبود به این حال و احوال .
-مامان تو کمکم میکنی ؟
#پارت185
#ماریدومرید
#زهرا_حداد_همدانی | 124 |
| 20 | نگاه لیلی به ظرف دست نخورده اش بود .
-تا کی میخوای لج کنی دختر ؟اصلا باکی داری لج می کنی تو ؟ با خودت یا با پدرت ؟!
نگاهش را به مادرش دوخت و دوباره سر زیر انداخت بعد از دو روز بلاخره مورد خطاب قرار گرفته بود . البته فقط توسط مادرش .در این دو روز پدرش را اصلا ندیده بود، چه برسد به اینکه بخواهد کلامی حرف بزند . شب ها دیر وقت می امد و صبح ها قبل از بیدار شدن لیلی می رفت و چقدر این برخورد پدرش ناراحتش می کرد .
-میل ندارم .. حوصله هم ندارم .
مادرش اهی کشید و دستمالی را که داشت با ان گاز را تمیز می کرد همان جا رها کرد . کنارش روی صندلی نشست و گفت : چرا ؟ چرا باید تو دل ببندی به این پسر ..
دوباره اشک نیش زد به چشمانش و بغض سایه ای سنگین انداخت بر روی نفس کشیدنش .
-مامان ..
دست کشیده گوشه ی چشم نم زده اش و ادامه داد: ادم بدی نیست .. به جون تو ادم بدی نیست . من خودم از اول در جریان همه چیز بودم . یکی از حرفایی که بابا و کوروش راجب طوفان میگن درست نیست . اونا فکر میکنن خلافکاره ولی نیست . پدرش همه کاره است .
-لیلی من تو رو این طوری بزرگ نکردم .
-مامان ..
-یه لحظه گوش بسپر به من دختر ببین چی میگم .. پدر تو پلیس این مملکته و چند پیرهن بیشتر از من و تو پاره کرده و به قول قدیمی ها گرم و سرد این روزگار چشیده . بچه به کی میره ؟ به خانواده اش .. به پدرش ، به مادرش .. تو کدوم سفره نون میخوره و بزرگ میشه ؟ تو همون خانواده ،پس جدای از اون خانواده نیست ..
#پارت184
#ماریدومرید
#زهرا_حداد_همدانی | 92 |
