کانال رمان های زهرا حداد همدانی 🥂مارید و مرید🥂
قناة بسيطة
بسم الله الرحمن الرحیم ❌کپی ممنوع❌🔐 عطرین: چاپ شده🌹🍫 مارید ومرید:پارت گذاري منظم🖋خاج: آنلاین🖋 امیر سپهبد: فایل فروشی 📚 اینستاگرام نویسنده:❤https://instagram.com/zahra_hadad_hamedani97?igshid=ZDdkNTZiNTM=
إظهار المزيد2 922
المشتركون
-824 ساعات
-37 أيام
+16330 أيام
جاري تحميل البيانات...
القنوات المماثلة
سحابة العلامات
الإشارات الواردة والصادرة
---
---
---
---
---
---
جذب المشتركين
يوليو '26
يوليو '26
+328
في 70 قنوات
يونيو '26
+509
في 91 قنوات
Get PRO
مايو '26
+267
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '260
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '260
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+30
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '26
+31
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+10
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+7
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+46
في 41 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+4
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+9
في 2 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+12
في 1 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+3
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '25
+3
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+50
في 88 قنوات
Get PRO
مارس '25
+120
في 56 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+63
في 103 قنوات
Get PRO
يناير '25
+147
في 121 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+314
في 175 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+228
في 170 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+450
في 198 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+315
في 244 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+415
في 188 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+317
في 142 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+414
في 229 قنوات
Get PRO
مايو '24
+384
في 186 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+137
في 131 قنوات
Get PRO
مارس '24
+277
في 112 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+35
في 80 قنوات
Get PRO
يناير '24
+404
في 183 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+152
في 107 قنوات
Get PRO
نوفمبر '23
+249
في 107 قنوات
Get PRO
أكتوبر '23
+623
في 173 قنوات
Get PRO
سبتمبر '23
+273
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '23
+351
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '23
+256
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '23
+439
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '23
+719
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '23
+540
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '23
+1 307
في 0 قنوات
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 23 يوليو | 0 | |||
| 22 يوليو | +1 | |||
| 21 يوليو | 0 | |||
| 20 يوليو | +1 | |||
| 19 يوليو | +38 | |||
| 18 يوليو | +3 | |||
| 17 يوليو | +9 | |||
| 16 يوليو | +12 | |||
| 15 يوليو | +21 | |||
| 14 يوليو | +2 | |||
| 13 يوليو | +2 | |||
| 12 يوليو | +54 | |||
| 11 يوليو | +97 | |||
| 10 يوليو | 0 | |||
| 09 يوليو | 0 | |||
| 08 يوليو | 0 | |||
| 07 يوليو | 0 | |||
| 06 يوليو | 0 | |||
| 05 يوليو | +73 | |||
| 04 يوليو | +14 | |||
| 03 يوليو | +1 | |||
| 02 يوليو | 0 | |||
| 01 يوليو | 0 |
منشورات القناة
Repost from N/a
#ستارهی_بامداد
من بابک دهقانم...
یکی از بهترین جراحهای شهر...
هیچوقت هیچ دختری به چشمم نمیاومد تا اینکه اون دخترک ساده و مظلوم رو دیدم. ستاره یکی از شاگردای برادرم بود.
حالا حالاها هیچ قصدی واسه اعتراف به عشق نداشتم ، هنوز مردد بودم چون از احساسش نسبت به خودم مطمئن نبودم و فکر میکردم قبولم نکنه ...
اما وقتی فهمیدم ستاره مورد توجه رفیق قدیمیم قرار گرفته دیوونه شدم و این تازه شروع داستان است...
https://t.me/+kHIdqMr2U9VmYzNk
| 2 | دلارام تازه ای شده بودم که هرچی می گفت و از دل و جونم دوست داشتم.
گفت:
- بیا اول آرزو کنیم بعد بپریم. آرزوی من تویی فقط!…
ذوق زده گفتم:
- مگه از روی آتش پریدن هم آرزویی رو برآورده می کنه؟
- می تونیم امتحان کنیم .
آرزو می کنم که عمرمون اینقدر طولانی باشه که تا ابد برام بمونی. نمی خوام مجبور بشم فراموشت کنم.
بیا تا برای قشنگی چشمات جوونمرگ نشدم، از رو این آتیش بپریم.😍❤️🔥
https://t.me/+nBG86XFNgqAzNjJk
«کافه تعطیل نیست» داستان امید است؛
اینکه حتی وقتی همهچیز رو به پایان میرود، هنوز جایی برای ادامه دادن وجود دارد🥹 | 4 |
| 3 | #ازدواج_اجباری👇❤️
ارباب فریاد زد همه بیرون عروسی تموم شد برید خونه هاتون بسلامت
مادرم با گریه گفت:
_خانزاده دورتون بگردم بزارید من امشب اینجا بمونم دخترم خیلی بچس تا حالا یه شبم دور از من نبوده
_ساکت گفتم همه بیرون تا وقتی نگفتم نمیخوام کسی در این خونرو بزنه
پوزخندی زد و ادامه داد:
_نگران نباش امشب دخترت بزرگ میشه
فقط وای به حالش اگه دختر نباشه
محکم به مادرم چسبیدم که کاوان دستمو کشید و با خودش سمت اتاق برد...
https://t.me/+_sqiosAbtJgwYTA8
رمان پیدا کردم فوق جذاب🤤❤️🔥
یه دختر داریم به اسم میرال که دختر شیخ هست و نور چشم خونه که بخاطر عاشقی داداشش و دزدیدن خواهر کاوان کلهر اونم شب عروسیش مجبوره طبق رسم قدیمی زن کاوان بشه و ....💋
دخترمون قراره حسابی دلبری کنه و کاوان خان رو دیوونه خودش کنه🤤
#رمانیکهبایدتنهاییبخونی🫦 | 10 |
| 4 | _درین سوار شو حرف بزنیم!
_بهتون گفتم که آقای دکتر من یه زن شوهر دارم نمیتونم با شما ازدواج کنم!
_مامان اسنپه؟
_نه دخترم گفتم که پول نداریم اسنپ بگیریم.
همونطور که دختر کوچولومو توی بغلم گرفته بودم برای بار هزارم پدرشو توی دلم لعنت کردم که جراح این بیمارستان بود اما من و بچم توی این سرما پیاده بودیم و هرکس و ناکسی مزاحممون میشد.
_آقا من تو این بیمارستان کار میکنم.رفتار شما باعث شده همه درموردم فکر بد کنند لطفا برید!
_نه که الان با یه بچه و یه شناسنامهی سفید حرف پشت سرت نیست!اگه نگران حرف مردمی بذار آقا بالاسرت باشم.
_این خانم خودش آقا بالاسر داره!
لازم نکرده توی نامرد واسش آقایی کنی...
راه بیفت دُرین!
هیکل درشت و چهارشونهی فرهان که جلوم ظاهر شد هین بلندی کشیدم و لال شدم!
این همون مردی بود که بخاطر گرفتن انتقام خواهرش توی لباس مدرسه بهم تجا•وز کرد و من قسم خورده بودم دیگه بهش برنگردم...
_من خودمو با عشق تو انقدر زجر ندادم که هر پوفیوزی بخواد واست دل بسوزونه...
بیا بریم چشم آبی فرهان!
https://t.me/+ayGBrx04DV1lNjY8
داستان یه دختر لجباز که نمیخواد قبول کنه اونی که یه روز با نامردی بهش تجا•وز کرد الان دیوونهشه!🥹🔥 | 8 |
| 5 | تا حالا دیدی یه دختر توی معدن کار کنه؟!!😳
پس بیا اینجا ببین چه خبره👇
https://t.me/+EW203BkmTDk1ZWQ0
تقابل عماد رئیس بد اخلاقی که همه کارگرا بهش میگن حاجی گیرینوف😂 با مهتاب زیبا و پر انرژی که تکنسین مجموعه معدنه❤️
#براساس_واقعیت
از دور جسم ظریف مهتاب را روی زمین دیده بود.
از همان فاصله فریاد کشید: چییییی شده؟؟؟
یکی از کارگرها، رنگپریده و هراسان، جلو آمد:
— آقای مهندس...خانم پناهی با صدای انفجار داخل معدن از حال رفت.
— تو غلط کردی خانم رو آوردی اینجا. اونم وقتی میدونستی امروز انفجار داریم!
یهو چشمش افتاد به کارگری که خم شده بود تا مهتاب را از زمین بلند کند.خونَش به جوش آمد.
از همانجا بر سر کارگر بخت برگشته داد زد :
— بهــــــــــش دست نزن مرتیکه !
سپس بی توجه به نگاهِ متعجب کارگرها و همکارانش مهتاب را در آغوش کشید ...🔥
https://t.me/+EW203BkmTDk1ZWQ0 | 14 |
| 6 | ارسلان زن داشت.بچه داشت. مـتاهل بود. این ازدواج… برای انتـقام از من بود. و برای نجات من، از چوبهی دار.من بـیوهی اردلان بودم که خـونبس و زنِ پنهانیِ برادرش ارسلان شدم.و حالا... باردار.
- چرا عُق می زنی مادر بریم دکتر؟
ارغوان خواهر اردلان و ارسلان گریان و با حرص از بازوی خانجون گرفت.
- وا خانجون، خوبه چیزیش نیست که سالگرد اردلانِ مثلا میخواد بگه از اینکه داداشم رو کشته پشیمونه؟
با لحنی ترسیده لب زدم:
- خ... خوبم خانجون خوبم...
خوب نبودم. جنینم از صبح تکان نمیخورد.از بارداریام کسی خبر نداشت. حتی خود ارسلان قبل از آن که بفهمند باید میرفتم.♨️😭🖤
https://t.me/+F4wSjTpy2hcxMzI0 | 11 |
| 7 | - میخوام واسه همیشه مال تو باشم!😍🔥
- همین الانشم مال منی!.
بلا فاصله درآغوشم گرفت و شقیقهام رو بوسید.
- میخوام همیشه پیشت باشم. همیشه پیشم باشی! یک لحظه ام نمیخوام ازت جدا بشم اروند...
فشار دستاش دور تنم محکمتر کرد و با صدای بمی گفت:
- توله لوس منو باش!
همیشه پیشتم...
هیچوقتم ازت جدا نمیشم!
اصن من معتاد عطر تنت شدم.
میخوام کجا برم؟
مگه میشه اصن تو رو ول کرد؟
https://t.me/+ni804-Yj6U45ZWZk
https://t.me/+ni804-Yj6U45ZWZk | 16 |
| 8 | #سورمهسنگ #ازعاطفهمنجزی
#عاشقانهایپراحساس_معمایی_و_خانوادگی
یک چشمش به پشت سرش بود و چشم دیگرش به پلهها، یکبار نزدیک بود زمین بخورد که دستش را به نردهها گرفت و فقط سکندری خورد اما باز دویدنش را از سرگرفت. راهگرد سوم را هم رد کرده بود که یکدفعه روی پلهی پنجم توی هوا معلق شد و همراه صدای ریز و تیز جیغ هراسانی که سعی داشت در گلو خفهاش کند، صدای بم سامیپاشا را از تنگ گوشش شنید: گفتم میگیرمت!
سرمه آرنجی توی سینهی او کوبید و با صدایی نفسبریده که حاصل دویدن و دررفتن بینتیجهاش بود، سرش داد کشید:
-ولم کن غول بیابونی! به تو چه مربوطه که کجا میخوام برم؟!
پاشا بیتوجه به داد و بیداد او، زمینش گذاشت و درحالی که یک دستش کامل دور او چنبره زده بود، با دست دیگر نردهها را چسبید و چند پله خودش و سرمه را بالا کشید و درهمان بین با صدای آرامی که هنوز هم کامل جا نیامده بود، حرصی لب زد:
- برادرت تو رو سپرده دست من و تا وقتی خودش نرسه، محاله بذارم از جلوی چشمم جنب بخوری!
https://t.me/+-xn3fo6YJvZkNjNk
https://t.me/+-xn3fo6YJvZkNjNk | 15 |
| 9 | . | 1 |
| 10 | - بهم دَسـ..ـت نَـ..ـزَن.
کشیده پچ زد:
- زنمی! حقمی! حقمه داشته باشمت، فرصت یه ماهت تموم.
به سمت عقب هلش دادم، ولی با اینکه مس.. ت بود بازم زورش بیشتر از من بود و ذرهای تکون نخورد.
گریون هق زدم:
- تـورو...خدا ولم کن... تـو حالا خوب نیست، نوشیدنی خوردی!؟
خندهی عصبی تحویلم داد، بینیش رو نزدیک گ..ل.وم برد و نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد:
- امشب مـ.ـیخوامت، میخوام تا نه ماه دیگه دخترم رو بزاری بغلم♨️📵
https://t.me/+vCRtDb-WL8FhYTVk | 16 |
| 11 | از ترس پشت اتاقش ایستاده بودم از اینکه در بزنم و وارد اتاقش شوم و خودم با دستان خودم پای بدبختیم را امضاء کنم وحشت داشتم که یکدفعه در باز شد
- بیا تو
ـ من ... من
ـ بیا تو ، میدونم برای چی اومدی
با پاهای لرزان وارد اتاق کارش شدم ، لعنتی کروات کمی شل شده دور پیراهن خوش کُپش و آستین های تا شده و موهای که به صورت زیبا و ژولیده ای او را از همیشه خوشتیپ تر کرده بود ،ولی نمیدانم چرا به عنوان یک مرد نمیتوانستم بپذیرمش. و همین داستان باعث شده بود این مرد دست به این اجبار دل خون کن برای من بزند.
سمت میزش رفت و لبه آن تیکه داد : خب ، میشنوم سرتق خانم
- من ... من ...
ـ از وقتی اومدی فقط گفتی من ... بقیش؟ من مشتاقم خودت با زبون خودت بگی شرایط رو پذیرفتی
با صدایی که همچنان مثل بدنم میلرزید : ولی این یه اجباره ...
- آره قشنگم یه اجباره ، ولی ... کی باعث این اجبار شد ؟ من خیلی سعی کردم با ملایمت تو رو راضی کنم ، ولی تو بیشتر فرار کردی و یه نصیحت به تو عزیزم ، هر چی بیشتر از دست یه مرد فرار کنی اونو به دنبال کردنت بیشتر مشتاق میکنی. حالام مثل یه دختر خوب بیا این برگه ها رو امضا کن که خیلی کار داریم با هم ....
https://t.me/+YgAygWJ9Kas3NTY0 | 16 |
| 12 | - آخرین دختری که توی دنیا میتونم بهش میل داشتهباشم تویی هیام، هورمونامم تو رو گردن نمیگیرن.
هیام نرم لبخند زد، در آن تاپ بندی وقتی خم میشد، دار و ندارش جلوی چشمان ادریس بودند:
- بهخاطر همینه هربار که خم میشم سیبک گلوت هم باهام حرکت میکنه؟
گفته و سیبک گلوی ادریس، همزمان تکان خورد و او خندید:
- تو هرچهقدر هم ترسناک باشی، برای من یه پسرکوچولوی تشنهی سیریناپذیری ادریس! من گرسنگی نگاهت برای تنم رو میفهمم.
https://t.me/+1kyg_SGv8DIzZWE8
https://t.me/+1kyg_SGv8DIzZWE8
پسره خیرسرش گندهلات و شُرکن و رئیس مافیاست اما جلوی همین یهدونه دختر کوچولوی وزه کم آورده و وا داده… هربار که میبیندش نمیتونه به جون لبهاش نیفته و… آخه مرد😔😂🔥 | 16 |
| 13 | با گریه بھش نگاہ کردم و لب زدم:
_ بسه تورو خدا من که گروگانت نیستم اینجوری شکنجه ام میکنی منم آدمم بازیچه دست تو و گرایشات که نیستم.
با خشونت سیلی به گونه م کوبید که آخی از درد کشیدم:
_ حرف دھنتو بفھم، بدبخت من اگه نمی گرفتمت که پدر پدرسگت تورو دو دستی تقدیم اون پیر پاتال ھا میکرد، الان از اینکه باهامی ناراضی ھستی؟!
چراھمه حرفاش حق بود ولی احساس حقارت می کردم، چرا این مرد نمی فھمید درد من چیه، چرا ھمش عذابم میداد:
_طلاقم بدہ اگه بزور گرفتیم!
با شنیدن حرفم عربدہ ای کشید...😱
https://t.me/+PoohouoX9cRlODM0
بیا ببین پسرہ چه بلای سرش میارہ😨 | 10 |
| 14 | . | 1 |
| 15 | #رمانیاب
سلام ادمین جان خوبی
یه رمان میخوندم خیلی جذاب بود، از روی زندگی واقعی نوشته شده بود ...
در مورد یه پسر که عاشق دخترعموشه ولی دختره با یه پسر دیگه ازدواج میکنه و پسرعمو هم برای انتقام، رازی رو برملا میکنه که زندگی همشون رو بهم میریزه... دختره شب عروسیش جلوی تالار دستگیر و راهی زندان میشه بعد که برمیگرده و میخواد تلافی کنه، میفهمه باعث و بانی این اتفاقات کسی نیس جز...
لینک کانالش رو گم کردم. خیلی رمان قشنگ و آموزندهای بود.
⚡️⚡️⚡️⚡️⚡️⚡️⚡️⚡️⚡️⚡️
#جواب
بفرما عزیزم
https://t.me/joinchat/AAAAAFbz0FL1DIxPtEdKxQ | 17 |
| 16 | _یا اون کوفتیو سر کن یا بتمرگ سر جات اینقدر نرو رو مخم
چشمکی زدم و با ناز نگاه از چشمای سخت و فک فشرده شدش گرفتم
_اینکه همه چشمشون به زیبایی منه تقصیر من نیست!
حرصی دستشو روی پهلوهام کشید و چنگی به همون نقطه زد غرید
_چشمای کسی که به مال من نگاه کنه در میارم کوچولو..
https://t.me/+bwD4ATM_Hi82ZTRk
https://t.me/+bwD4ATM_Hi82ZTRk
مردی که جنون غیرت داره
زیادی حساسِ ..
زیادی تیزِ..!
در مقابل زنی که پر از ظرافت و ناز و زیادی آزاده😭🔥
حالا اگر این زن رو به دلایلی محرم خودش کرده باشه و برای این امانت دستش بسته باشه، باید در برابرش چیکار کنه....😈 | 16 |
| 17 | دختری با یک هویت جعلی همسر کسی شده که هیچ زنی کنارش نمی مونه..
به سرتق بودن همیشگی ام لبخند زد.
-خیلی رو اعصابمه. قبلاها مامورهات بهتر بودن فکور.
-قبلا ها حرفام واسه همه خریدار بیشتری داشت خانم سرایداری.
حالا لازم نبود در این موقعیت سرکوفتم بزند.
جذبه خرجم کند و نشان دهد چطور به اقتدارش گند کشیدم.
پشت به من تا اولین پله قدم برداشت.
بی طاقت دست دست کرد تا لب زد.
-الان فقط واسش مهمه که زنده بمونی.پس زنده بمون. همین!
به سرعت نور از پیش چشمم دور شد.
چقدر آن تلفظ "فقط" سنگین و دردناک بود.
همان جا ولو شدم.
باید خوشحال می شدم که زنده و مرده ام هنوز برایش توفیر دارد؟
منی که او را به فجیع ترین حالت ممکن کشته بودم!
#عالیجناب
https://t.me/+6-HKG30J-o5kY2I0 | 18 |
| 18 | _گفتم یا مال من میشی؛ یا کاری میکنم هیچ زنی جرئت نزدیک شدن بهترو نداشته باشه😱😱
رنگ از صورتم پرید. با همان لبخند آرامی که همیشه از آن میترسیدم، مجله را روی میز انداخت و جلوتر آمد.
_داری تهدیدم میکنی ناهید؟
خندید.
_نه سهراب جان... دارم آیندهتو نشونت میدم.
مجله را از روی میز برداشتم. عکسهایشان آنجا بودند؛ تمام چیزهایی که سالها برای ساختن اعتبارم زحمت کشیده بودم. میان مجله پنهان بود. دستهایم لرزید.
_این کار رو نمیکنی...
خم شد و کنار گوشم زمزمه کرد:
_من برای به دست آوردنت از آبرو، حیثیت خودم گذشتم. فکر کردی برای نابود کردنت دلم میلرزه؟
#آوازه_خوان_مجنون داستانی پر چالش از دل روستای لالون🌪💋
https://t.me/+Px2-irOQ-05n0pT9 | 17 |
| 19 | مادرش هینی کشید و سر کوروش بالا امد . با شرمندگی نگاهش کرد . ولی این شرمندگی فایده ای نداشت . بد دلش شکسته بود .. این حال بد امروز به این زودی ها فراموش نمی شد .. زمان می برد تا توهین های پدرش به طوفان را فراموش کند .
-این بچه چی میگه ؟
صدای پر از نگرانی و متعجب مادرش بودکه پدرش را مخاطب قرار داده بود .. به سمت پله ها رفت که پدرش با صدایی نسبتا گرفته و خش دار گفت : نمیخوام دیگه حتی از یه قدمیش رد بشی لیلی ! به گوشم برسه دیدیش..
میان کلمات پدرش پرید : چیکار میکنی بابا ! میزنی تو گوشم دوباره ؟
-لیلی !
صدای پدرش کلافه و پر از خشم بود .
-چرا یکی به من نمیگه اینجا چه خبره ؟ دارم دق می کنم . اخه تو برای چی دست بلند کردی روی لیلی ؟ باورم نمیشه تو همچین کاری کنی ..چیکار کردی لیلی ؟
طفلی مادرش . اگر رفتار های پدرش را می دید حتما از تعجب شاخ در می اورد. البته خود لیلی هم هنوز باورش نمی شد پدرش همچین رفتار و کاری کرده باشد .. امروز برای اولین بار هم کتک خوردن و هم بد اخلاقی پدرش را دیده بود . قطره اشکی که داشت می ریخت روی گونه اش را سریع پاک کرد . اشک های لعنتی قطع نمی شدند .
-هیچی مامان . من هیچ کار اشتباهی نکردم فقط عاشق شدم ..
دید که پدرش با اعصبانیت دست کشید روی صورت ریش دارش و چشمانش با حرص بسته شد .. کوروش هم با چهره ای برافروخته نگاهش می کرد . این چشمان خشمناک داشت به حال بدش دامن می زد .
-عاشق شدی ..
-اره .. تنها اشتباهم اینه ...
چهره ی پدرش از شدت خشم داشت روبه کبودی می رفت و مدام نفس های عمیق می کشید .
#پارت174
#ماریدومرید
#زهرا_حداد_همدانی | 67 |
| 20 | -لیلی نزار دستم به خون این پسر الوده بشه ! بریم ..
لیلی هق هقی کرد و نگاه اشکی اش را به طوفانی دوخت که بینی اش خونی و چشمانش پر از غم بود . مشتش میان انگشتان پدرش اسیر بود و داشت او را همراه خودش به سمت ماشین می کشاند .
درون ماشین که نشست دست کشید روی گونه اش و از پنجره سرک کشید تا طوفان را ببیند همان جا زیر همان درخت ایستاده بود و داشت نگاهش می کرد ..
ماشین که حرکت کرد که و دور شد و بلاخره با همان صورت خیس سر برگرداند سمت پدرش .. اولین باری بود که پدرش را تا این حد عصبانی می دید .
-بابا ..
-ببر صدا تو لیلی !
تا رسیدن به خانه سکوت کرد و حرفی نزد و فقط هق هق کرد بی صدا و ارام !
پدرش در خانه را باز کرد و عقب ایستاد تا لیلی وارد خانه شود .. تا پا گذاشت درون خانه با کوروش و کامران روبه رو شد که هر دو داخل پذیرایی نشسته بودند . خشم داشت از کوروش .. دست مشت کرد و نزدیک رفت . تا متوجه اش شدند هر دو بلند شدند ..
باورش نمی شد کوروش همچین کاری کرده باشد ! او مثل برادرش بود .
-سلام ..
قطره اشکی ریخت روی گونه اش و با غضب چشم برنداشت از کوروشی که سر زیر انداخته بود .. مادرش که تازه به پذیرایی امده بود با دیدن سر و وضعش با نگرانی پرسید : لیلی این چه حالیه ؟ چرا گوشه لبت خونی شده ؟
دست کشید گوشه ی لبش .. خونی بود و تازه داشت کمی می سوخت . فقط در سکوت دوباره گونه اش خیس شد ..
-لیلی ؟
نگاهش را به کامرانی دوخت که نگرانش شده بود ..از چشمانش مشخص بود .
-بابا زد تو گوشم .
#پارت173
#ماریدومرید
#زهرا_حداد_همدانی | 61 |
