en
Feedback
افروخته❤️‍🔥|فریده صباغی

افروخته❤️‍🔥|فریده صباغی

Open in Telegram

🖊نویسنده: فریده سادات صباغی 📚هتل راز، آخرین جاسوس در دست چاپ (نشرماهین) بیداری آتش‌زاد🔥 کامل افروخته❤️‍🔥 آنلاین اغما🦋 به زودی

Show more
3 007
Subscribers
+424 hours
+727 days
+2630 days
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+111
in 19 channels
August '26
+236
in 40 channels
Get PRO
July '26
+389
in 78 channels
Get PRO
June '26
+210
in 87 channels
Get PRO
May '26
+268
in 1 channels
Get PRO
April '26
+1
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '26
+6
in 0 channels
Get PRO
January '26
+2
in 0 channels
Get PRO
December '250
in 0 channels
Get PRO
November '250
in 0 channels
Get PRO
October '25
+48
in 24 channels
Get PRO
September '25
+100
in 31 channels
Get PRO
August '25
+95
in 27 channels
Get PRO
July '25
+163
in 31 channels
Get PRO
June '25
+4
in 0 channels
Get PRO
May '25
+2
in 0 channels
Get PRO
April '25
+1
in 0 channels
Get PRO
March '25
+269
in 54 channels
Get PRO
February '25
+99
in 30 channels
Get PRO
January '25
+180
in 66 channels
Get PRO
December '24
+304
in 68 channels
Get PRO
November '24
+159
in 41 channels
Get PRO
October '24
+209
in 64 channels
Get PRO
September '24
+242
in 48 channels
Get PRO
August '24
+302
in 45 channels
Get PRO
July '24
+435
in 49 channels
Get PRO
June '24
+528
in 53 channels
Get PRO
May '24
+543
in 73 channels
Get PRO
April '24
+508
in 70 channels
Get PRO
March '24
+223
in 33 channels
Get PRO
February '24
+367
in 53 channels
Get PRO
January '24
+341
in 98 channels
Get PRO
December '23
+584
in 92 channels
Get PRO
November '23
+524
in 79 channels
Get PRO
October '23
+351
in 75 channels
Get PRO
September '23
+400
in 0 channels
Get PRO
August '23
+44
in 0 channels
Get PRO
July '23
+5
in 0 channels
Get PRO
June '23
+86
in 0 channels
Get PRO
May '23
+130
in 0 channels
Get PRO
April '23
+213
in 0 channels
Get PRO
March '23
+146
in 0 channels
Get PRO
February '23
+230
in 0 channels
Get PRO
January '23
+201
in 0 channels
Get PRO
December '22
+246
in 0 channels
Get PRO
November '22
+119
in 0 channels
Get PRO
October '22
+249
in 0 channels
Get PRO
September '22
+8
in 0 channels
Get PRO
August '22
+197
in 0 channels
Get PRO
July '22
+182
in 0 channels
Get PRO
June '22
+153
in 0 channels
Get PRO
May '22
+317
in 0 channels
Get PRO
April '22
+313
in 0 channels
Get PRO
March '22
+127
in 0 channels
Get PRO
February '22
+68
in 0 channels
Get PRO
January '22
+161
in 0 channels
Get PRO
December '21
+218
in 0 channels
Get PRO
November '21
+401
in 0 channels
Get PRO
October '21
+460
in 0 channels
Get PRO
September '21
+331
in 0 channels
Get PRO
August '21
+1 058
in 0 channels
Get PRO
July '21
+381
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
08 September+1
07 September+11
06 September0
05 September+36
04 September+61
03 September+2
02 September0
01 September0
Channel Posts
#عماد_صدر مرد با جذبه و مغروری که ریاست کارخونه‌ی معروف نان و شیرینی رو بر عهده داره. با موفقیت هاش مطمئنه کسی رو دست نیست. تا اینکه با شرکت تو مسابقه‌ی اعلام بهترین برند شیرینی یه دختر با کارگاه قنادیه کوچیکش برای اولین بار رو دستش میزنه. و این اتفاق براش اونقدری گرون تموم میشه که نقشه‌ی نزدیک شدن به ارغوان و بکشه تا با جذابیتش خامش کنه و قنادیش و ازش بخره و بازم برای اولین بار دست رد به سینه‌ش زده میشه ولی عماد کوتاه نمیاد و میون جنجال بینشون تو بد دردسری میوفتن و مجبور میشن صوری نامزد و نقش عاشق پیشه ها رو کنار هم بازی کنن و...😍❤️‍🔥 https://t.me/+X5zdt0zH4ps1OWRk https://t.me/+X5zdt0zH4ps1OWRk

2
#پارت۵۳ رزالین خیره نگاهش کرد. -شما از کجا میدونید چه مردی لایق منه؟ هنریک سرش را نزدیک برد، اینبار فاصله‌اش از قبل هم کمتر بود و لب هایش تماس کوچکی با گوش او داشت. رزالین به خود لرزید و مرد در گوش او زمزمه کرد: -قطعا مردی که از قبل‌‌‌... لمسش کردی! مو بر تن او راست شد و چشمانش از شرم و خجالت از یادآوری آن روز، روی هم افتاد. با اینکه به قصد کمک او را لمس کرده بود اما حالا نمی‌توانست تصویر او را از ذهنش پاک کند. آن روز، با بی‌فکری، بیش از حد به مرد غریبه نزدیک شده بود و با بی‌پروایی اشتباهش را تکرار کرده بود! -من... فقط می‌خواستم کمک کنم. -چشم هاتو باز کن. ناخودآگاه چشمانش را گشود و بازهم هنریک را در فاصله‌ای نزدیک‌تر از آنچه که باید دید. پدرومادرش کجا بودند؟ آیا شاهد نزدیکی بیش از حد پسر حاکم به او بودند؟ رزالین نگرانِ عکس العمل آن ها بود اما وقتی نگاهش را در اطراف چرخاند، والدینش را کمی دورتر دید. خوشبختانه هنریک طوری ایستاده بود که والدینش دید واضحی به آن ها نداشتند اما درمورد دیگران، اینگونه نبود. نزدیکی هنریک به او، آنقدر واضح بود که اگر تا به حال کسی از دخترک خوشش آمده بود، دیگر جرأت نزدیک شدن به او را نداشت! هنریک خوب توانسته بود برتری و مالکیتش را به آن ها نشان دهد. و شاید به همین دلیل بود که از پدرش خواست رزالین را به مهمانی‌اش دعوت کند. این مهمانی فقط سالی یکبار برگزار می‌شد و رزالین چندماه دیگر شانزده ساله می‌شد و فرصت شرکت در مهمانی حاکم را از دست می‌داد. پس هنریک عجله کرد و او را پیش از رسیدن به شانزده سالگی به مهمانی پدرش دعوت کرد تا آهوی فراری‌اش را برای خود حفظ کند! -به من نگاه کن، به من توجه کن، نه چیز دیگه! نگاه رزالین روی او چرخید و خودش را در آینه‌ی شفاف چشمان او دید و حیرت زده شد. نه از تصویر خودش، بلکه از مردمک های تیره‌ و خاص او حیرت کرد و ناخودآگاه زیرلب گفت: -چشم های... زیبایی دارید عالیجناب. لبخند دلفریبی روی لب های هنریک نشست. -زیباست چون یک زیبارو رو به تصویر کشیده. بازهم قلب دخترک با بی‌قراری لرزید و گونه هایش از شرم سرخ شد. هنوز هم حیرت زده بود اما اینبار به خاطر بی‌شرمی کلام او! رفتار مودبانه‌‌اش در مقابل والدینش را باور می‌کرد یا بی‌پروایی کلامش وقتی باهم تنها بودند!؟ ❤️‍🔥🔥❤️‍🔥
36
3
بهم میگن کثیف.😔 ولی اسمم دریاست. 🥀 دختری که پا سوخته‌ی یه مرد شکاک شدم. 🔥 اون مرد کسی جز نامزدم حامد نبود. پسرعموم که از بچگی اسممو زدن به اسم اون. بدون اینکه ازم بپرسن! بهم اجازه نفس‌کشیدن نمی‌داد. نمی‌ذاشت کار کنم. یا تنهایی جایی برم. تو جشن نامزدی مهسا و شهاب من‌و کنار شهاب دید و دیوونه شد. جنجال به پا کرد و بهم تهمت زد. نتیجه خشم طوفانیش: مرگ خودش و نابودی آبروی من . حالا عموم می‌گه باید با قاتل حامد ازدواج کنم. چون منو مسئول مرگش می‌دونه. ولی چیزی که خبر نداشت این بود که شهاب... https://t.me/+la9TPxijqGowMThk
30
4
- کارم به جایی رسیده که با یه دختر بیام تو این دخمه مخفی بشم! اخم کرد. - مگه من چمه؟ در ضمن اینجا روستای مادری منه. حق نداری
- کارم به جایی رسیده که با یه دختر بیام تو این دخمه مخفی بشم! اخم کرد. - مگه من چمه؟ در ضمن اینجا روستای مادری منه. حق نداری بهش بگی دخمه! پوزخند زدم و سیگاری روشن کردم. - آره خب. به بهونه‌ی تهدید به مرگ من‌و کشوندی اینجا تا به همه قوم و خویشت بگی شوهرتم. از درون بابت حرص خوردن این دخترک داشتم کیف می‌کردم. - ببخشید که نمی‌تونم شیپور دستم بگیرم و بگم این آقا شوهر صوریمه. قراره چند وقت دیگه ازش جدا شم. ابروهامو توهم کشیدم. - از بس زرنگی. خواستی اسم‌مونو بندازی رو زبونا. اما فکر نکن به این راحتی دم به تله‌ی تو می‌دم. جدیتم حتی تو نگاه و لحنم مشخص بود و حسابی دخترک رو تسلیم می‌کرد. اگه دلت یه رمان همخونه‌ای قشنگ می‌خواد معطلش نکن. عضوگیریش محدوده 🔥❌ https://t.me/+la9TPxijqGowMThk
15
5
شب عروسیم سه تا پاک سیگار کشیدم نخ به نخ آرزوهام‌و دود کردم. زنی رو عقد کردم که نامزدش به دست من ک.شته شده بود. فقط بخاطر نجات از پای چوبه‌ی دار. شبی که مجبورم کردن بین قصاص و زنی که دوسش ندارم یکی و انتخاب کنم، نقشه کشیدم انتقام بگیرم. انتقام از آدم‌هایی که به خونم تشنه بودن. جالبه نه؟! * یه رمان نفس‌گیر و خاص می‌خوای؟ برای ماندن همونیه که دنبالش می‌گردی. زود جوین شو که عضوگیریش محدوده پسر رمانش دل از کف خیلی از دخترا برده، اما اون جز خشم و انتقام احساسی نداشت. https://t.me/+la9TPxijqGowMThk
31
6
با تمام خشمم مجسمه را به سمتش پرتاب می‌کنم. انتظار دارم کنار بکشد... اما جاوید حتی از جایش تکان نمی‌خورد. فقط چشم‌هایش را می‌بندد. چند ثانیه بعد، خون از کنار پیشانی‌اش پایین می‌آید. و من، به جای اینکه از دیدن زخم مردی که مرا تا مرز جنون کشانده خوشحال شوم، فرو می‌ریزم. چرا هنوز دیدن درد کشیدنش قلبم را به درد می‌آورد؟ -دردِت چیه جاوید؟   یه روز دوستم داری، یه روز نه...   یه روز نزدیک می‌شی و یه روز طوری رفتار می‌کنی که انگار هیچ‌وقت دوستم نداشتی. اشک‌هایم را پاک می‌کنم. -من دیگه نمی‌کشم...   من خیلی خستم. سکوت می‌کنم و آخرین جمله را آرام‌تر از همیشه می‌گویم: -بگرد یکی دیگه رو پیدا کن که باهاش بازی کنی...   من دیگه نیستم. * * * * حالا جاوید مونده و دختری که بالاخره خسته شد و رفت... این آقا تازه قراره یاد بگیره وقتی حرف زدن جواب نداد، التماس کردن هم بد نیست! :) فکر کردید همیشه قراره این دختر دنبالش راه بیفته؟ حالا نوبت جاویده که برای برگردوندنش هر کاری بکنه... https://t.me/+G8qgVF2Q9xA4Njg0
59
7
میانبر رمان، از اینجا بخوانید👇 پارت اول آتش‌زاد🔥 (جلد اول) https://t.me/faridehsabaghi_novel/2102 پارت اول افروخته❤️‍🔥🌹 (جلد دوم) https://t.me/faridehsabaghi_novel/4396 🌸🦋🌸 لینک ورود رمان جدیدم "اغماء" یک عاشقانه‌ی دوست داشتنی از رهایی که همه‌ی دنیا رهاش می‌کنه🥺 ble.ir/join/ACEjwk2kX3
106
8
خیلی وقته دنبال یه رمان جذاب و پرکشش می‌گردی که هم هیجان انگیز باشه، هم عاشقانه و هم اشکت رو دربیاره؟ پس این کانال مخصوص توئه
خیلی وقته دنبال یه رمان جذاب و پرکشش می‌گردی که هم هیجان انگیز باشه، هم عاشقانه و هم اشکت رو دربیاره؟ پس این کانال مخصوص توئه😉😍 داستان عاشق و معشوقی که پس از جدایی و مرگ، دوباره بهم می‌رسن اما اینبار بازی سرنوشت، سخت‌تر از قبله و... افروخته قراره خاکستر عشق رو شعله‌ور کنه و همه جا رو به آتیش بکشه🔥❤️‍🔥 عضویتش محدود، زودی جوین شو تا لینکش باطل نشده👇🤩 https://t.me/+qsAYt6ixYe5mNzg0
2
9
-چی تو شلوارته! جیبت چرا خیسه؟! بهت‌زده از تیزبینش، طره‌موی فرفریم را کنار زدم و گفتم: -هی.... هیچی! مدلشه... https://t.me/+agUGTiqU0qE1OGQ0 -که مدلشه اره؟! پشتبند حرفش به سویم یورش اورد و دست درون جیبم انداخت و بیبی‌چک پیچیده درون دستمال را بیرون کشید و با دیدن ان، چشمان او برق زد و من ترسیدم از پنهانکاری که کردم... اون بچه‌اش خط قرمزشه و هزاربار تاحالا گفته...❌🚫 بیا اینجا بقیه‌اشو بخون👇 https://t.me/+agUGTiqU0qE1OGQ0
41
10
🔥 تو قرار نیست جای گذشته‌ی منو بگیری... تو خودت شدی تمام آینده‌ی من! آرسام، مهندس مغرور و سرسختی که بعد از مرگ همسرش قلبش را به روی همه قفل کرده بود و از ترسِ «دوباره از دست دادن» از عشق فرار می‌کرد، بالاخره سدِ غرورش شکست! بعد از شیفت سنگین اورژانس، با یک دسته‌گل رز قرمزِ درشت به دنبال نفس آمد و او را به باغ‌دره‌ای سرسبز و دنج برد؛ پناهگاهی که سال‌ها تنها محرمِ رازها و گریه‌های پنهانی‌اش بود... همان‌جا روبه‌روی نفس ایستاد، نگاهش را به چشم‌های خرمایی او دوخت و با صدایی که از احساس می‌لرزید گفت.. + من سال‌ها از ترسِ ضربه خوردن فرار می‌کردم... اما تو به این زندگیِ خاکستری رنگ دادی. تو جای کسی رو نگرفتی، تو جایگاهِ دست‌نخورده‌ی خودت رو توی قلبم ساختی... جعبه‌ی مخملی را از جیبش بیرون کشید، جلوی پای دخترک روی یک زانو خم شد و حلقه زیر نور طلایی آفتاب درخشید.. + نفس... اجازه می‌دی باقی عمرم رو کنارت بسازم؟ با من ازدواج می‌کنی؟ 💍🥺❤️ https://t.me/+hKx5vzqhOm03MmNk
21
11
😮‍💨 *سلام! من آرشم... برادر بزرگوارِ جناب آرسام فرهمند! همون مردی که همه فکر می‌کنن خیلی جدیه، احساس نداره و از عشق فراریه... حالا بذارین یه چیزی بهتون بگم... داداش من هر بار نفس میره بیرون، قیافه‌ش اینجوریه: 😐* ولی پنج دقیقه بعد... + آرش، به نظرت رسید خونه؟ *ده دقیقه بعد...* + آرش، هوا سرده... کاپشن پوشیده بود؟ *پونزده دقیقه بعد...* + آرش، زنگ بزن ببین چرا جواب نمیده! *بعد اگه من بگم:* + داداش... عاشقش شدی؟ *یه نگاه می‌کنه که انگار هفت نسل منو نمی‌شناسه! از اون طرفم نفس...هر روز با داداشم دعوا می‌کنه، قهر می‌کنه، میگه:* + دیگه نمی‌خوام ببینمش! *ولی همین که داداش دو ساعت نباشه...کل خونه رو دور می‌زنه ببینه کجاست!😂 خلاصه... من وسط دو تا آدم گیر افتادم که هر دوتاشون عاشقن...ولی یکیشون غرورش زیاده... اون یکی هم لجبازتر از اونه که اعتراف کنه! فقط خدا کنه زودتر به هم برسن...وگرنه تا آخر عمر، من باید نقش روانشناس، قاضی، پیک، آشتی‌کن و شاهد دعواهاشونو بازی کنم!🤦🏻‍♂️😂* حالا اگه دوست داری ببینی آخر این جنگِ غرور، حسادت، عشق و دعوا به کجا می‌رسه...بیا رمانو بخون... قول میدم هم حرص بخوری، هم عاشق بشی، هم از خنده روده‌بر بشی!
10
12
تلفن آرسام نیمه‌شب زنگ خورد. _ بله؟! — شما همراه خانم نفس حیدری هستید؟ قلبش فرو ریخت. — بله... چی شده؟ صدای مرد آن طرف خط لرز خفیفی داشت . یه تصادف رخ داده... لطفاً خودتون رو سریع به بیمارستان برسونید. آرسام با سرعت وارد اورژانس شد. چشم‌هایش دیوانه‌وار میان تخت‌ها می‌گشت تا بالاخره پیدایش کرد. رنگ‌پریده، بی‌حرکت و بشدت زخمی.... برای چند ثانیه نفس کشیدن را فراموش کرد. با قدم‌هایی لرزان خودش را به تخت رساند و دست بی حرکت نفس را میان دستانش گرفت. — نفس... هیچ جوابی نیامد. — چشماتو باز کن... صدایش برای اولین بار شکست. — خواهش می‌کنم... انگشتان نفس تکان ضعیفی خورد. آرسام سرش را جلو برد. لب‌های نفس به سختی از هم فاصله گرفت. انگار می‌خواست چیزی بگوید... چیزی که آرسام مدت ها منتظر شنیدنش بود. — آ...ر... و ناگهان صدای ممتد دستگاه در اتاق پیچید و ......... https://t.me/+hKx5vzqhOm03MmNk
32
13
#پارت173❤️‍🔥 -بچه‌ ی خودتـــه نامـــــرد...! دست به سینه با همون پوزخند گوشه ی لبش وضع اسفناک حلما رو نگاه می کرد -از کجا معلوم؟ تو که همش یه بــار با من بودی... عرق سرد بر تیره ی #کمر دخترک نشست. این همه قصاوت در باورش نمی گنجید -مـ..منظورت چیــــه؟ من فقط با تو بودم کیارش بی تفاوت شانه بالا انداخت -‌عــام... بذار ازت نپذیرم #جوجه اشک هاش روی صورت ناباورش می ریخت. با همان صدای خشدار و بغضے که سر باز کرده بود ،رو به مردِ نامردِ زندگیش گفت: -تـ...تو منو گـــول زدی...تو #خـــامم کردی...حالا بچه خودتم انکار میکنی؟ کیارش روی صورت گلگون و غرق در اشک دخترک خم شد. عقیق #خونیِ چشم هاش هر مردی رو به زانو در می آورد اما قلبی تو سینه اون مرد سنگی نبود. -من مجبورت نکردم...خودت دم از عشق و علاقه میزدی... دستش رو برای برداشتن کتش دراز کرد که حلما مچش رو با استیصال گرفت -نروتورو خدا...من با این #بچه چکار کنم؟... این بچه چه #گناهی کرده ؟ با همون خونسردی اعصاب خردکنش دست ظریف دخترک رو از دور مچش کنار زد -گناه این بچه اینه که مادرش تویــــی... آدم خیــانتکار توی زندگی من جایی نداره... حتی اگه #نطفــه ی من تو شکمش باشه.❌ https://t.me/+CJZRVnx79YEzOGI8 https://t.me/+CJZRVnx79YEzOGI8 خام دوستت دارم هایی شدم که شب و روز توی گوشم میخوند، اما با خبر حاملگیم بهم تهمت زد و رهــام کرد. مـــن موندم و بچــه ای که پــدرش نمی خواستش...
52
14
#پارت۵۲ هنریک لبخند دلفریبی زد و گفت: -اینو یه نوازش از سمت شما در نظر میگیرم بانوی زیبا. ای زبان باز قهار! حرارت به گونه هایش هجوم آورم. دخترک عادت به مراوده با جنس مخالف و زبان بازیِ آن ها را نداشت. حتی نمی‌دانست چطور باید از پس زبانشان بربیاید. نگاهش را دزدید و حرفش را نادیده گرفت. -چرا... از حاکم خواستید منو به این مهمانی دعوت کنه؟ -فکر می‌کنی چرا؟ لبخند مرد، ضربان قلب دختر را به بازی گرفت. با اینکه مثل قبل از او هراسی نداشت اما هنوز هم احساس می‌کرد نزدیکی به او، خطرناک است! -اگه جوابش رو می‌دونستم الان اینجا نبودم عالیجناب! -اوه، دختر باهوش! یکم فکر کن! من چرا باید از پدرم بخوام رزالین، دختر رابرت رو به مهمانیش دعوت کنه؟ رزالین به او خیره ماند و فکری در سرش جرقه زد. -عالیجناب شما... می‌خواید ازم انتقام بگیرین؟ لحظه به او خیره شد سپس سرش را عقب انداخت و با صدای بلند قهقهه زد، آنچنان که طنین صدایش در سالن پیچید و نگاه های کنجکاو را به سمت آن ها کشاند. رزالین خجالت زده خواست از او فاصله بگیرد اما هنریک اجازه نداد و با دستانش مانع از کنار کشیدنش شد‌. -یعنی انقدر ترسناک به نظر میرسم؟ رزالین پاسخی نداد و نگاه مرد کمی نرم شد. -من هیچ‌وقت به ناجیِ زندگیم آسیب نمیزنم بانو رزالین. -پس چرا؟ هنریک با کمی هیجان او را ترغیب کرد. -زودباش دختر! یکم بهش فکر کن. رزالین با تردید لب زد: -شما... عالیجناب نمی‌خواید بگید که از من... خوشتون اومده! هنریک سرش را نزدیک برد، فاصله‌شان خیلی کم بود و نفس گرمش، روی صورت دختر پخش شد. -میتونی بهش بگی... عشق در نگاه اول! نفسش از این نزدیکی بند آمد و ضربان قلبش از اضطراب و هیجان بالا رفت. توقع نداشت حرفش را تایید کند و حتی بازهم با او زبان بازی کند! این مرد... شبیه هیچ کدام از مردهایی که تا به حال دیده بود، نبود! -این‌‌.‌‌.. شوخیِ خوبی نیست عالیجناب... من... -شوخی نیست! من کاملا جدیم. برای همینه که الان اینجام و به همین دلیله که الان اینجایی! -اما من... -سنت کمه؟ من میتونم صبر کنم تا بزرگتر بشی اما نمیتونم اجازه بدم کسی قبل از من خودشو بهت نشون بده! هیچ مردی لایق بانو رزالین نیست! ❤️‍🔥🔥❤️‍🔥
158
15
پسرک با شیطنت به شیشه ماشین زد و پرسید: - عمو، برای این خانم خوشگلت گل نمی‌خری؟ منظورش من است؟! خانم خوشگل حامد؟ وای! ضربان قلبم ناخودآگاه بالا رفت؛ دلم می‌خواست واکنشِ مردِ کنارم را ببینم. او... نگاهش را به من دوخت و لبخندی روی صورتش نشست. لحظه‌ای در سکوت نگاهم کرد و با صدایی که نفوذِ عجیبی در قابم داشت، گفت: - چرا که نه. آن لبخندِ گرم و چال زیبای گونه‌اش، به جذابیتش افزود و دل من... آخ از دست دل من که اینگونه خود را باخت.😭❤️‍🔥 https://t.me/+pq2PsKqpIp41NTY0 https://t.me/+pq2PsKqpIp41NTY0 ( خدا توی ساخت این مرد جای گل از طلا استفاده کرده🤲🏻🥹، یه مرد مثل حامد این رمان نسیب همگیمون بشه صلوات😭. )
13
16
خوشگلا این رمان ها به درخواست شما آماده شدن👇👇👇 https://t.me/addlist/Md7t4tEYPns3NTA0 از ویژگی‌های رمان های این لیست پارت گذاری منظم ، قلم قوی و قصه‌ی جذاب هستش👌 بااحترام به همه عزیزان تنها چند ساعت محدود فرصت دارید عضو این کانال ها بشید🙏❤️
10
17
اگه تایپت پسر خجالتی و عاشقههه بیا اینجااا🥹✨ توی این دوره و زمینه که پسرا پرنسس شدن و فقط بلدن بلوف بزنن👀 اینجا یه مرد داریم، آقااااا، بخاطر بدست آوردن دل دختره همه کار می‌کنهههه...🥹❤️‍🔥 نعنا، دختریه که توی خانواده‌ای سختگیر و بی احساس بزرگ شده... خانوم مهندس با خودش عهد بسته، هیچوقت عاشق جنس مخالف نشه. امااا چه اتفاقی ممکنه پیش بیاد اگه صاحب رستوران مورد علاقش یه * پسر سروان چشم قشنگ، قد بلند و چهارشونه داشته باشه، که از قرار معلوم دو تا چال اینور و اونور صورتش مثل الماس توی چشم نعنای قصه می‌درخشه* ( معلومه دیگه دخترمون عاشق چال گونس یا بیشتر غلو کنم؟🤭 ) یه پسر شیطونم چاشنی خنده‌ی داستانمونه که همش با کاراش آقای سروانو رو حرص میده و هروقت این دوتا رو نزدیک هم میبینه باهم شیپ‌شون میکنه...!👀 https://t.me/+pq2PsKqpIp41NTY0 https://t.me/+pq2PsKqpIp41NTY0 https://t.me/+pq2PsKqpIp41NTY0
40
18
بااحترام  تنها ۲ساعت دیگر برای تعداد محدودی ظرفیت باقی مانده🙏❌
29
19
خوشگلا این رمان ها به درخواست شما آماده شدن👇👇👇 https://t.me/addlist/Md7t4tEYPns3NTA0 از ویژگی‌های رمان های این لیست پارت گذاری منظم ، قلم قوی و قصه‌ی جذاب هستش👌 بااحترام به همه عزیزان تنها چند ساعت محدود فرصت دارید عضو این کانال ها بشید🙏❤️
11
20
- کنایه نزن عمر حامد... اگه می‌شد زمان رو برگردونم، هزار بار همون اشتباهو می‌کردم... فقط برای اینکه دوباره لبخندتو ببینم. اینجا یه پسر عاشق داریم که ایده آلاتو عوض می‌کنه❤️‍🔥🤭 بی‌‌اعتناع به صدای زنگ در کنار پنجره ایستاده‌ام. اما انگار او قرار نبود کوتاه بیاید، برای دهمین بار دکمه را فشرد ... درست است دهمین بار، این دل عاشق حتی به زنگ زدن‌هایش هم توجه می‌کند... . آهسته، مقداری در را باز می‌نمایم: - بله؟. حامد با چشم‌هایی که سرخ سرخ بودند نگاهم کرد: - باید حرف بزنیم. خنده‌ای تلخ روی لبانم نشست و سرم را تکان دادم. - فکر کردی با چند تا جمله عاشقانه‌ یادم می‌ره چیکار کردی؟ دستش از لایه در عبور و روی موهای آشفته‌ام نوازش وار کشیده شد... همان موهایی که بوسه‌های شبانه‌اش را دیده بودند... . -نه... - پس چرا اومدی؟ یک قدم جلو آمد و در را کامل باز کرد: - چون نمی‌تونم بدون تو نفس بکشم. با اخم عقب رفتم و درحالی که تمام توجه‌ام دنبال دست‌های دیوانه کننده‌اش بود، بی‌حواس گفتم: - تا الان نفس کشیدی، بقیشم می‌کشی... . لب پایینش را گاز گرفت، کمرم را به دیوار چسباند و آرام دم گوشم نجوا کرد: - کنایه نزن عمر حامد... اگه می‌شد زمان رو برگردونم، هزار بار همون اشتباهو می‌کردم... فقط برای اینکه دوباره لبخندتو ببینم. با یادآوری کارش، دوباره تلخ شدم... پوزخندی زدم: - لبخند من ارزش اون کارو داشت؟ ارزش داشت خودتو کوچیک کنی؟. اخ از موهایش... موهای خوش حالتش... نوک انگشتانم ذوق ذوق می‌کند برای لمس آن مشکی‌های براق. - تو ارزش همه کاریو داری نعنا... اینو بدون که بخاطرت از همه چیم می‌گذرم، غرور که چیزی نیست. - بهت گفتم اینکارو نکن. چشمان جادوگرش میان لب و چشمانم در گردش بود و سرش کم کم جلوتر می‌آمد. - می‌دونم... دلم خیلی برات تنگ شده بود خانوم خونم.💢 اشک پرده دیدم را تار کرد: - برو... . - زندگیِ من، قربون بالا و پایین شدن قفسه سینه‌ات بشم... نمیدونستم که اینقدر ناراحت میشی... ببخشید، چیکار کنم حالت خوب میشه؟ لبخند غمگینی به رویش زدم، آرام دستم را گرفت و روی قلبش گذاشت، پچ زد: - اینجا هنوز خونه‌ی توعه... هنوز به یاد تو می‌تپه... .❤️‍🔥 زمانی که جلوتر رفتم تند شدن ضربانش را زیر دستم احساس کردم... اکنون فاصله‌مان کمتر از یک نفس بود... . - چرا؟ حین حرف زدن نفس‌های داغش به صورتم می‌خورد و به خدا که قصد داشت مرا دیوانه کند: - برای اینکه آدم فقط یک بار، عاشق می‌شه... و تو با چشات کاری کردی که بدون شک اولینو آخرینمو با تو تجربه کنم... محبوبِ چشم آهوییِ من... دختر مَن. کلمات میان بغضم گم شدند. دست پشت گردنم گذاشت و... . بیا اینجا ادامشو بخون❤️‍🔥 https://t.me/+pq2PsKqpIp41NTY0 https://t.me/+pq2PsKqpIp41NTY0 https://t.me/+pq2PsKqpIp41NTY0
24