بهار سلام میرساند و میگوید متاسف نیست.
Open in Telegram
من خدا نیستم. علاقهای هم نداشتم باشم. فیلم و سریال ها: @iliketotalkaboutmovies آرشیو کانال: @baharsaidhi ناشناس: t.me/BluChtBot?start=61a5a909bcdaa88b8f
Show more3 686
Subscribers
+4424 hours
+957 days
+18830 days
Posts Archive
Repost from 𝖵𝗂𝗋𝖺𝗀𝗈 / فیـلم و سـریال
باباهامون خونههاشونو قـسطی نخریدن که ما کتابامونو قسطی میخریم. (•‿•)
نشد یه سری چیزها رو توی بچگی و تا الان که دانشجوام تجربه کنم؛ حالا یا بخاطر جبر جغرافیایی بود یا جبر خانوادگی و یا قسمت نبود. ولی بین همه این هزاران نشدنها یه دو سه تا چیز هست که اتفاق افتادنشون به تلاش خودم بستگی داره. برای همین خواستههای کوچیک و خندهدار تلاش میکنم.
نمیدونم چرا من همیشه باید آشتی، اصلاح، حل سوءتفاهم و کدورت باید قدم بردارم؟ شاید جدی روابط انسانی رو بلد نیستم و بهتره خودمو قاطی این داستانا نکنم.
وای شاید دلیل همه غمهام اینکه تاحالا غمبر پلو درست نکردم🫠🫠🫠
یادمه یه بار ح میگفت پارتنر آدم از اعضای خانواده هم به ما نزدیکتره. قبلا اینطوری فکر نمیکردم. مسلما علاقه مادر و پدر به فرزندش زیاده ولی خب اونا ما رو دوست دارند چون بچهشونیم؛ اونا ما رو انتخاب نکردن و ماهم انتخابشون نکردیم. فقط دوستی و عشق به انتخاب ماست. علاقهای که از داشتن خون و ژنتیک مشترک سرچشمه نمیگیره. دوستی خیلی خوبه ولی محدودیت داره. من عشق رو نامحدودتر میدونم. البته که دارم درباره رابطه عمیق و عشق واقعی صحبت میکنم نه ارتباطات سرسری. توی عشق واقعی آدم بیشتر خودشو میشناسه. یادمه من یه قانون داشتم و دارم و اون اینکه تا وقتی چایی صبحمو نخوردم دوست ندارم کسی باهام صحبت کنه ولی بعد فهمیدم کسی که دوستش دارم باهام صحبت کنه نه تنها عصبانی نمیشم که خوشحال هم میشم. عشق قوانینتون رو عوض میکنه. این حس شناخته شدن هم میتونه بهتون حس خوب بده و کمکتون بکنه و هم اینکه میتونه آسیب پذیرتون بکنه. چون حالا یک نفر اونقدر بهتون نزدیک شده که بدونه روی کدوم قسمت وجودتون دست بذاره تا بیشترین آسیب رو بهتون وارد کنه.
خیلی دوست داشتم راجعبه این مشکلم باهات صحبت کنم ولی متاسفانه هروقت درباره یک مشکل حرف زدم دو تا مشکل تحویل گرفتم.
باشه من تصمیم درست رو میگیرم ولی تف این دنیا که تصمیم درست اینه.
هروقت تلاش کردم آب تو دل کسی تکون نخوره یه کاری کرد یه توفان تو دل من به پا بشه.
از قهر کردن میترسم.
چون فکر نمیکنم کسی برای حلش قدمی برداره. یا براشون مهم نیست و یا میرن برای همیشه.
خیلی عجیبه که دربرابر کسایی دوستمون دارند و ما دوستشون نداریم همونقدر میتونیم جدی و بیرحم باشیم که در برابر کسایی ما دوستشون داریم ولی اونها دوستمون ندارند مورد بیرحمی و جدیت واقع میشیم.
تورگنیف واقعا بینظیر بود.
واقعا دلم میخواد برم سراغ بقیه کتابهاش.
