247
Subscribers
-124 hours
-37 days
-630 days
Posts Archive
247
یکی از کارهایی که این روزها برای جدا شدن ذهنم از درگیریهای روزمره انجام میدن خوندن دو کتاب در یک روز هست، اولش خیلی سخته اما بعدش مغزت شروع میکنه باهاشون بازی کردن و از شلوغی روز نجاتت میده.
247
از دور انداختن آدمهای سمی از زندگیتون نترسید، خیلی زودتر از تصور اثر دور بودنشون رو درک میکنید.
247
برای یک نمونه و مثال از اینکه چقدر انبوه آدمیزاد برای اونها پوچ هست میتونم به این اشاره بکنم که علم پزشکی زمانی روش سرمایهگذاری شد که کارخونهها نیاز داشتن نیروهای کارشون مریض نشن تا بتونن تولید بیشتری داشته باشن!
و حالا دارن از سلولهای بنیادی استفاده میکنن برای اینکه بچههای سرطانی رو درمان کنن و حتی به این هم نباید اعتماد کرد چون یه قرن دیگه میفهمی این کارو هم برای چی کردن.
247
نمیدونم باید چطوری عمل کرد و چه چیزی رو باور کرد اما این رو میدونم که سیاست یا بهتر بگم چهرهای از سیاست رو که ما داریم توی چند دسته مختلف میبینیم فقط یک تصویر روی پرده سینماست که مجبورمون کردن بشینیم و اینقدر اون صحنههارو ببینیم تا باورشون کنیم.
هیچ راه بهتری و آدم بهتری و کمکی در کار نیست، برنامه چیده شده و جوونهای ما هم ( نه فقط جوونهای ما بلکه خیلی از مردمی که از جنگ جهانی اول تا به الان کشته شدن ) فقط سوختی هستن که برای ماشین پول و قدرت کشورهای بزرگ ( که باز اونم خودش یه مترسک هست و مهرههای اصلی هیچوقت دیده نمیشن ) استفاده بشن.
در نهایت حرفم اینکه هرچیزی که ما بهش باور داریم، حتی همین چیزایی که الان دارم مینویسیم چیزایی هست که میخوان باور داشته باشیم، حتی همین چند دستگی که وجود داره و اینقدر در تضاد با هم هستند رو هم برامون مثل بازی مونوپولی چیدن تا ثروت خودشون زیاد بشه.
یکی از مرضهای سوشال مدیا اینکه بهمون یاد داده مثل هم فکر کنیم، اگر یکی فلان عقیده رو داره ما هم ازش الگو بگیریم، سطحی فکر کنیم، تحلیل نکنیم و غیره.
تنها کاری که میتونیم بکنیم اینکه اون غریزه مبارزه با چیزی که خلاف جهت ما هست رو کنار بگذاریم و این بار نه مثل یک ایرانی، نه مثل یک ادمی که میخواد راه نجات رو پیدا کنه، نه مثل ادمی که داره توی این دوران زندگی میکنه بلکه مثل یک ذره معلق در جهان به پیرامون نگاه کنیم و سفر کنیم در زمان.
شاید اون موقع دریابیم که نجات دهنده تک تک ما هستیم.
247
هر بار که ترانهای برایت سرودم
قومم بر من تاختند،
که چرا برای میهن شعر نمیسرایی؟
و آیا زن
چیزی جز وطن است؟
_ نزار قبانی
247
هر بار که ترانهای برایت سرودم
قومم بر من تاختند،
که چرا برای میهن شعر نمیسرایی؟
و آیا زن
چیزی جز وطن است؟
247
امروز در مسیر، بیمقدمه خودم رو جلوی در خانه اخوان دیدم، دم ظهر زنگ در رو فشردم و برای بازدید وارد شدم. از همان بدو ورود درخت نارنج و تمشک قلبم رو سبز کردند، مسئول موزه شعر خواند و با شوق بیانتها درباره استاد حرف میزد و من به این فکر میکردم چقدر جالب میشه آدمی اینقدر عاشق کار خویش باشه!
داشت از مسیر زندگی م.امید میگفت که در محفلهای شعر مشهد در دوران هنرستان این لقب را گرفته بود و آن زمان در رشته آهنگری و چاقو سازی تحصیل میکرد و در نظر داشت عطاری پدر را بچرخاند اما دست سرنوشت او را به سمت معلمی ( آه که چه شغل عجیبیست ) کشاند.
آخرین کتابهای مانده روی میز کار از فروغ بود، از نقد زنانه و با جزئیات فروغ خواندم و با تلویزیون قدیمی تکههایی از اجرای شجریان پخش شد و از کنار درخت تاک گذشتم.
