en
Feedback
لـیلیـوم مـاهـ ؛

لـیلیـوم مـاهـ ؛

Open in Telegram

- او زیباتـرین مـاه در تاریـکی بود! ﹙ t.me/lunalainfo ﹚ خـورشیـد و مـاه

Show more
1 275
Subscribers
No data24 hours
-107 days
-2730 days
Posts Archive
Repost from N/a
این پست با متن زیرش رو فور کنید پست مشخص کنید فور شه ۲۴ ساعت ویو بگیره.
Limit:260 | جوین باشید چک میشه

Repost from N/a
بعضی شب‌ها دریا چیزی بیش از آب است؛ آینه‌ای‌ست که هرچه سال‌ها از خودت پنهان کرده‌ای بی‌رحمانه پیش چشمانت می‌آورد. می‌گویند هر انسانی در تاریک‌ترین شب زندگی‌اش به چیزی چنگ می‌زند؛ نه برای آنکه نجات پیدا کند بلکه برای آنکه دیرتر سقوط کند؛ شاید هیچ‌کس نام آن چیز را نداند...
آه چه شبها ای پنجره‌ی گرد اتاقک من؛ چه شبها که از تخت خوابم به سویت نگریستم؛ در حالی که با خود می‌گفتم اینک هنگامی که رنگ این چشم به سپیدی بگراید سپیده خواهد دمید؛ آن‌گاه از جا بر خواهم خاست و این رنجوری و ملال را از خود خواهم راند. و سپیده دمید؛ بی‌آنکه دریا از آمدنش رنگ آرامش به خود گیرد. زمین دور بود و اندیشه‌ی من بر چهره‌ی مواج آب‌ها در نوسان؛ منقلب شدنی که از موج‌های دریا ناشی می‌شود و تمامی بدن آن را به یاد می‌سپارد. با خود گفتم آیا خواهم توانست اندیشه‌ای به این دکل لرزان کشتی بیاویزم؟ ای موج‌ها آیا جز آبی که در باد شبانه به این سو و آن سو پراکنده می‌شود چیزی نخواهم دید؟ آیا این لرزش‌های حاصل از موج تنها از دریاست یا از من؟ پژواک باد قوی‌تر شد و صدای برخورد موج‌ها به پهلوی کشتی به گوش می‌خورد؛ سینه‌ام با تپش کشتی هماهنگ شده بود‌. مهی غلیظ هوا را پوشانده بود و من در سیاهی مطلق گرفتار بودم. دریای سکوت همه جا را فرا گرفته بود و نمی‌دانستم این خاموشی از بیرون می‌آید یا از درون من سرچشمه می‌گیرد. هر موجی که به پهلوی کشتی کوبیده می‌شد چیزی را در من می‌لرزاند؛ چیزی که از یافتنش هراس داشتم؛ گویی موج‌ها یکی پس از دیگری پایه‌های وجودم را فرو می‌ریختند؛ و من درمانده و عاجز از نجات آن‌ها فقط شاهد این فروپاشی بودم؛ می‌دیدم چگونه بخش‌هایی از من بی‌صدا در تاریکی گم می‌شود. با هر ضربه شاهد ریختن آجرهای درونم بودم؛ آجرهایی که با مشقت و بدبختی ساخته بودم و حالا فرو می‌ریختند؛ بی‌آنکه حتى فرصتی برای نگه داشتنشان داشته باشم. من از درون برهنه می‌شدم؛ انگار دریا می‌خواست مرا به ابتدای خود بازگرداند؛ به جایی که دیگر هیچ پرده‌ای برای پنهان شدن نیست؛ جایی که تمام زخم‌هایم خون می‌گریند. کاری از من ساخته نبود؛ جز آنکه بگذارم خون در دل جاری شود و آخرین نقطه‌ی درد آشکار گردد. دریا می‌خواست مرا به نقطه‌ی جنون برساند؛ جنونی حاصل از فرو ریختن آجرهای درونم؛ و من در برابر این جنون نه مقاومت داشتم و نه پذیرش کامل. جایی میان این دو گرفتار بودم؛ مثل کشتی‌ای که در دل طوفانی گرفتار شده و توان رسیدن به ساحل را ندارد؛ رهایی را در خاموشی و نسیان فریاد می‌زند اما شنونده‌ای برای نجاتش نیست؛ تنها انعکاس صدایش مثل سیلی بر چهره‌ی موج کوبیده می‌شود؛ و من می‌بینم چگونه این صدا پیش از آن که پاسخی بگیرد در دل طوفان گم می‌شود. گویی در دل شب من تنها و غریب شاهد تقلای موجودی بودم که نمی‌خواست تسلیم خواست دریا شود. با هر موج اندکی بیشتر خم می‌شد اما نمی‌شکست؛ گویی در نبردی میان اراده‌ی انسان و بی‌رحمی دریا در حال مقاومت بود؛ اما این مقاومت نه از سر امید بود و نه از سر شجاعت؛ بیشتر شبیه عادتی قدیمی برای زنده ماندن غریزه‌ای که نمی‌دانست برای چه می‌جنگد؛ تنها می‌دانست که حق ندارد دست از تقلا بردارد. و من در سکوت کشتی لرزان و شکسته به این می‌اندیشیدم که شاید انسان زمانی که همه چیز از دست می‌رود باز هم به خاطر چیزی که نامش را نمی‌داند می‌جنگد. شاید همین ندانستن است که او را زنده نگه می‌دارد؛ همین تقلا برای چیزی بی‌نام. چیزی که لمس نمی‌شود؛ اما آن‌قدر واقعی‌ست که انسان را از دل طوفان عبور می‌دهد. انگار این نیروی ناشناس همان آخرین رشته‌ای‌ست که انسان را به خودش بند می‌کند. طنابی نامرئی که نمی‌گذارد در میان موج‌ها کاملا گم شود؛ طنابی که حتى وقتى دلیل ماندن را نمی‌دانیم باز هم ما را از سقوط باز می‌دارد. شاید هیچکس نامش را نداند؛ اما من در آن شب میان موج‌ها پی بردم این طناب نازک و لرزان همان امید است؛ امیدی خاموش که دیده نمی‌شود.
این دست نوشته در اتاقک کوچکی در دل یک کشتی زنگ زده یافت شد. صفحه‌ای که زمان بخشی از آن را بلعیده بود؛ اما آخرین جمله هنوز خوانا و میخکوب کننده بود: در آخر من تنها ماندم؛ آویخته به طنابی نامرئی که نامش امید بود. قاتلی خاموش که در آخر دل بستن به آن جانم را گرفت.

Repost from N/a
photo content
+4

این پست + این پیام فور کنید؛ یک پست مشخص کنید فور بزنم.
جوین باشید رُزام.

دلم را به شب سپردم شاید ماه بداند چرا هنوز هر بار که تاریکی می‌رسد، جای خالی یک نفر از تمام ستاره‌ها روشن‌تر است؛ انگار بعضی
+1
دلم را به شب سپردم شاید ماه بداند چرا هنوز هر بار که تاریکی می‌رسد، جای خالی یک نفر از تمام ستاره‌ها روشن‌تر است؛ انگار بعضی آدم‌ها نمی‌روند فقط از آغوش ما به گوشه‌ای از شب کوچ می‌کنند و بعد تمام شب‌های زندگی بوی خاطره‌ی همان یک نفر را می‌دهند.

Repost from N/a
اکت بدین ببینمتون

Repost from N/a
پروموت برای فور پست بزارم هستین؟

پاکسازی این پیامو فور کنید چنلتون + این پست تا فولدرمو اپدیت کنم و چنلای جدیدو جوین شم.
ریپلای نزنید
الکی فور نکنید اگر نمیخواید حمایت کنید❗️

Repost from N/a
بشه 1k؟

Repost from N/a
• 𝐇ᴇ’ꜱ ᴇꜰꜰ𝐨ʀᴛʟᴇꜱꜱʟ𝔂 #𝓬ʜᴀʀɪꜱᴍᴀᴛɪᴄ
+4
𝐇ᴇ’ꜱ ᴇꜰꜰ𝐨ʀᴛʟᴇꜱꜱʟ𝔂 #𝓬ʜᴀʀɪꜱᴍᴀᴛɪᴄ

دلم پریشانِ جمالت و آن همه زیباییِ بی‌حد و مرز توست، چنان که چشم از تماشایت وامانده و دل از آرام گرفتن در تو شگفتی‌ست که هیچ
+1
دلم پریشانِ جمالت و آن همه زیباییِ بی‌حد و مرز توست، چنان که چشم از تماشایت وامانده و دل از آرام گرفتن در تو شگفتی‌ست که هیچ واژه‌ای به اندازه‌اش نمی‌رسد و من هنوز در حیرتِ زیباییِ تو، به دنبال کلمه‌ای می‌گردم.

Repost from N/a

Repost from N/a
Ovo #packstikər je za vas 🐷 Seo chængbin

Voice message00:24

او پسر از میانِ آتش درآمده بود؛ چنان‌که گویی شعله‌های داغ در استخوان‌هایش جریان داشتند. او زادهٔ جهنم بود. در چشمانش گناهی مق
+1
او پسر از میانِ آتش درآمده بود؛ چنان‌که گویی شعله‌های داغ در استخوان‌هایش جریان داشتند. او زادهٔ جهنم بود. در چشمانش گناهی مقدس موج می‌زد؛ همان گناهی که روزی بهشت را از آدمیان ربود. آنگاه که بهشت، به بهای یک نگاه و یک خواهش، به بهای یک سیبِ سرخ فرو ریخت. و من، بی‌آنکه بدانم، در برابر نگاهش به زانو افتادم؛ گویی سجده‌ای نانوشته بر خاکِ سرنوشت می‌گذارم. او از میانِ آتش می‌گذشت، و دلِ من، در برابر او، خود آتش بود؛ آتشی که نه می‌سوزاند، که می‌خواند. و من همان‌قدر ناتوان بودم که حوا در برابرِ زمزمه‌ای که نامِ گناه را بر خود نداشت. چه می‌توانستم بکنم؟ مگر پروانه را گریزی از آتش هست، آنگاه که معنای پروازش در سوختن نهفته است؟ می‌دانستم بعضی سخنان را نباید گفت، بعضی میوه‌ها را نباید چید، و بعضی سقوط‌ها را نمی‌توان بازگشت نامید. اما چه سود؟ مگر سوختن دركنار او لذتى كمتر از نجات داشت؟

قسم به پوچیِ نگاهت و ستاره‌های شکسته‌ی تنت، که تا واپسین نفس تنها معبودِ منی

Repost from N/a
꣑. . 𝘠𝘰𝘶 𝘧𝘦𝘭𝘵 𝘭𝘪𝘬𝘦 𝘢 𝘱𝘭𝘢𝘤𝘦 𝘐 𝘩𝘢𝘥 𝘣𝘦𝘦𝘯 𝘮𝘪𝘴𝘴𝘪𝘯𝘨 ⋆ . —🍷
+4
꣑. . 𝘠𝘰𝘶 𝘧𝘦𝘭𝘵 𝘭𝘪𝘬𝘦 𝘢 𝘱𝘭𝘢𝘤𝘦 𝘐 𝘩𝘢𝘥 𝘣𝘦𝘦𝘯 𝘮𝘪𝘴𝘴𝘪𝘯𝘨 ⋆ . —🍷

Repost from N/a
sticker.webp0.15 KB

Repost from N/a
1:00 I got that thang shawty Got all these girls callin' my name shawty I'm speeding fast way through the lanes shawty Come and catch me, bet you can't shawty Yeah yeah