uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling 👈

لـیلیـوم مـاهـ ؛

لـیلیـوم مـاهـ ؛

Kanalga Telegram’da o‘tish

- او زیباتـرین مـاه در تاریـکی بود! ﹙ t.me/lunalainfo ﹚ خـورشیـد و مـاه

Ko'proq ko'rsatish
1 236
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-137 kun
-13430 kun
Postlar arxiv
Repost from N/a

Repost from N/a
ㅤ               🎒𝗊𝗎𝖺 🪶𝄒 ㅤ      𝟤𝟢𝟣𝟫  ⌁ 𝖨𝖺𝗇﹗ ㅤ‌          𝖢𝗅ı𝖼𝗄 𝖧𝖾𝗋𝖾 𝖡𝖺𝖻𝖾 🤎.

Repost from N/a
‌ 🪆فوروارد کنید
تا شما رو به موزه‌ی نگهداری از اشیای نفرین شده دعوت کنم و بهتون بگم:
کدوم یکی از اشیای نفرین شده موزه ما به شما تعلق داره و چرا.
  -.ْBejoin· - .lim:200· ࿐

В тот октябрьский вечер судьба подарила мне тебя. С тех пор осень хранит аромат старых роз и память о нашей встрече. И если в
+4
В тот октябрьский вечер судьба подарила мне тебя. С тех пор осень хранит аромат старых роз и память о нашей встрече. И если время сотрёт всё остальное, пусть оно оставит мне хотя бы тебя.
#𝘚𝘩𝘢𝘥𝘰𝘸

Repost from N/a
این پیامو فور کنید زیرش یه جمله بگید تا من دو به دو جمله هاتونو بهم وصل کنم و شیپ کنم. اینطوری که ....، پس .... جمله هاتون میتونه هر چیزی باشه ولی لطفا معنی دار باشه.

Repost from N/a
فور کنید + استیکر فیوتونو قرار بدید بگم چند درصد وایبتونه و یه موزیک با توجه به استیکر بزارم.
جوین باش گارنت عزیز چک میشه

Repost from N/a
+4
🍂 𝑶𝒄𝒕𝒐𝒃𝒆𝒓 𝒉𝒂𝒔 𝒊𝒕𝒔 𝒐𝒘𝒏 𝒌𝒊𝒏𝒅 𝒐𝒇 𝒔𝒊𝒍𝒆𝒏𝒄𝒆. 🍂 🍁 𝑪𝒐𝒍𝒅 𝒏𝒊𝒈𝒉𝒕𝒔, 𝒐𝒍𝒅 𝒔𝒐𝒏𝒈𝒔, 𝒔𝒐𝒇𝒕 𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕𝒔, 𝒂𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒐𝒖𝒈𝒉𝒕𝒔 𝒍𝒆𝒇𝒕 𝒖𝒏𝒔𝒂𝒊𝒅. 🍁 🍂 𝑺𝒐𝒎𝒆𝒕𝒊𝒎𝒆𝒔, 𝒂𝒍𝒍 𝒚𝒐𝒖 𝒏𝒆𝒆𝒅 𝒊𝒔 𝒂 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒅𝒂𝒓𝒌𝒏𝒆𝒔𝒔 𝒕𝒐 𝒇𝒆𝒆𝒍 𝒂𝒕 𝒉𝒐𝒎𝒆. 🍂

Repost from 、FAQ
𝒀𝒐𝒖 𝒌𝒊𝒔𝒔𝒆𝒅 𝒎𝒚 𝒏𝒆𝒄𝒌.. 𝑴𝒂𝒅𝒆 𝒐𝒖𝒓 𝒑𝒂𝒕𝒉𝒔 𝒊𝒏𝒕𝒆𝒓𝒔𝒆𝒄𝒕 ’𝒕𝒊𝒍 𝒕𝒉𝒆 𝒕𝒘𝒐 𝒍𝒊𝒏𝒆𝒔 𝒇𝒐𝒓𝒎𝒆
+4
𝒀𝒐𝒖 𝒌𝒊𝒔𝒔𝒆𝒅 𝒎𝒚 𝒏𝒆𝒄𝒌.. 𝑴𝒂𝒅𝒆 𝒐𝒖𝒓 𝒑𝒂𝒕𝒉𝒔 𝒊𝒏𝒕𝒆𝒓𝒔𝒆𝒄𝒕 ’𝒕𝒊𝒍 𝒕𝒉𝒆 𝒕𝒘𝒐 𝒍𝒊𝒏𝒆𝒔 𝒇𝒐𝒓𝒎𝒆𝒅 𝒂 𝒄𝒊𝒓𝒄𝒍𝒆 𝑨𝒏𝒅 𝑰 𝒎𝒆𝒍𝒕 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒚𝒐𝒖, 𝒚𝒐𝒖𝒓 𝒓𝒆𝒅 𝒂𝒏𝒅 𝒎𝒚 𝒃𝒍𝒖𝒆 𝑵𝒐𝒘 𝑰 𝒔𝒆𝒆 𝒕𝒉𝒆 𝒘𝒐𝒓𝒍𝒅 𝒊𝒏 𝒑𝒖𝒓𝒑𝒍𝒆, 𝒑𝒖𝒓𝒑𝒍𝒆!

زندگی؟ کدام زندگی؟ همانی که برباد رفته؟
آن روز، او از من پرسید: «به نظر تو، زندگی چیست؟» من در پاسخ به این پرسش، بسیار تأمل کردم؛ اما پس از‌ گذشتِ دقایقی، به او گفتم: «زندگی؟ کدام زندگی؟» او به زدنِ لبخندی سرد و غمگین بسنده کرد؛ اما هر دو می‌دانستیم که پاسخِ من، چیزهای بسیاری را در خود جای داده بود؛ چیزهایی که هیچ‌کدام قادر به یادآوری‌شان نبودیم. بله! در زندگیِ همه‌ی آدم‌ها، اتفاقاتِ گوناگونِ ناگوار، شاد، یا شاید بی‌هیچ حسِ خاصی رخ می‌دهد؛ اما زندگیِ من... از همان بدوِ تولد، نابود شده بود! انگار بندِ نافم را با پوچی و بدبختی بریده بودند! زندگی‌ام چنان بود که هرچه در آن کاوش می‌کردی، هیچ شادی یا لبخندِ زیبایی نمی‌یافتی! آخر این هم شد زندگی؟ معلوم است که نه، من و نسلِ من، فقط مردگانی هستیم که گور و کفن ندارند! می‌پرسی چرا؟ بگذار برایت بگویم! چون هر نفسی که من و تو می‌کشیم، فقط نشان می‌دهد که ما همان مردگانی هستیم که گور ندارند، کفن ندارند، آزادی ندارند؛ اما بدبختی؟ تا دلت بخواهد! به جوانانِ دیگر کشورها نگاه می‌کنم و آه، چه حسرتی می‌خورم! آخر مگر می‌شود جوانی این‌قدر بی‌دغدغه باشد؟ این‌قدر شاد، این‌قدر غافل از اینکه روزی، او هم ممکن است به مرده‌ای بی‌کفن تبدیل شود؟ انصاف نیست... آخر مگر ما فرقمان با آنها چه بود؟ چه شد که ما این‌گونه زاده شدیم و آنها آن‌گونه؟ چه کسی این خط را کشید؟ کسی که این خط را کشید.. با خود نگفت آنها نیز جوانند؟... حق زندگی، خوشبختی دارند و شاید دلشان خواست طمع شادی را بکشند؟ نمی‌دانم. نمی‌دانم... شاید واقعاً بندِ نافِ من و شما را با بدبختی و پوچی بریده باشند! شما؟ شما که غریبه نیستید، پس بگذارید رک بگویم: اینجا، ما چیزی به نام زندگی نداریم! ما اینجا فقط می‌توانیم دوام بیاوریم و همه‌چیز را به لیستِ حسرت‌هایمان اضافه کنیم. نمی‌دانم، اما خسته شده‌ام از اینکه هر بار چیزی در زندگی‌ام درست نمی‌شود، تنها واکنشِ من این باشد که بگویم: «نمی‌شود دیگر... شاید در زندگیِ بعدی.» اما اگر زندگیِ بعدی وجود نداشت، چه؟ من و تو، با این جوانی که هیچ‌چیزِ آن شبیه به جوانی نبود، با این همه حسرت، درد، بدبختی و نداری... چه کنیم؟ چه کسی پاسخگویِ ماست؟ ... و در پایان، می‌خواهم بگویم: درست است که امید هیچ‌گاه هیچ‌چیز را درست نمی‌کند؛ اما انسان است دیگر... چه می‌شود کرد؟ پس امیدتان را از دست ندهید.
می‌دانم، می‌دانم که این زندگیِ ما درست نمی‌شود؛ اما بیایید امیدِ خود را بدرقه‌ی نسلِ جوانِ پس از خود کنیم. امید داشته باشیم که آنها مانندِ ما، مردگانی بی‌کفن و گور نباشند.

«В этой жизни умирать не ново, Но и жить, конечно, не новей.» Сергей Есенин.
«В этой жизни умирать не ново, Но и жить, конечно, не новей.»
Сергей Есенин.

Repost from N/a
1:25 Feeling like I'm breathing my last breath Feeling like I'm walking my last steps Look at all of these tears I've wept Look at all the promises that I've kept

Repost from N/a
sticker.webp0.09 KB

Repost from N/a
𓂃 𝑩𝑹𝑶𝑾𝑵 𝑴𝑶𝑶𝑫 .. 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐲 𝐢𝐧 𝐜𝐨𝐟𝐟𝐞𝐞 ㅤ✧ ‌. 深棕色的梦 𝑎 𝑑𝑟𝑒𝑎𝑚 𝑖𝑛 𝑏𝑟𝑜𝑤𝑛 𝖓𝖔 𝖘𝖍𝖔𝖜 / 𝖏𝖚𝖘𝖙
+4
𓂃 𝑩𝑹𝑶𝑾𝑵 𝑴𝑶𝑶𝑫 .. 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐲 𝐢𝐧 𝐜𝐨𝐟𝐟𝐞𝐞 ㅤ✧ ‌. 深棕色的梦 𝑎 𝑑𝑟𝑒𝑎𝑚 𝑖𝑛 𝑏𝑟𝑜𝑤𝑛 𝖓𝖔 𝖘𝖍𝖔𝖜 / 𝖏𝖚𝖘𝖙 𝖛𝖎𝖇𝖊 ☕️ .

Repost from 灰色月亮
Be Mine (English Version) Jimin.mp33.24 MB

Repost from 灰色月亮
   ⛧ ⛧ ⛧

Repost from 灰色月亮
𓂃 𝑺𝑬𝑨 𝑳𝑰𝑮𝑯𝑻 ⊹  blue found its way into the prettiest frame  ˚₊‧ 𝒋𝒊𝒎𝒊𝒏
+4
𓂃 𝑺𝑬𝑨 𝑳𝑰𝑮𝑯𝑻 ⊹  blue found its way into the prettiest frame  ˚₊‧ 𝒋𝒊𝒎𝒊𝒏

فقد هفت روز مونده تا تولد سلیطه کوچولوی بنگتن🪭

Repost from N/a
و حالا حتی روزهایم رنگ شب گرفته و ذهنم به آرامش ابدی خود رسیده، آرامشی از جنس سکوت مرگ. صدای خاطرات کم کم در اعماق وجود قلبم دفن می‌شود. دیگر وقتی کسی اسمم را صدا میزند به سمتش برنمی‌گردم، همچو آدمی ناشنوا، بی صدا میگذرم؛ چون اسمم تنها از بین لبای باریک تو دلنشین بود و حال مدتی می‌شود که همه چی به کام روح آسیب دیده‌ام تلخ شده، حتی اسمی که با آن زاده شدم. و این شروع داستانی بود که پایانش را از قبل با چشم دیده بودم..
- صفحه 30 از هزار و یک دلیل برای تنهایی.

Repost from N/a
sticker.webp0.04 KB