لـیلیـوم مـاهـ ؛
Kanalga Telegram’da o‘tish
- او زیباتـرین مـاه در تاریـکی بود! ﹙ t.me/lunalainfo ﹚ خـورشیـد و مـاه
Ko'proq ko'rsatish1 236
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-137 kun
-13430 kun
Postlar arxiv
1 236
Repost from ݁ ˖ 𝖭𝖺𝗆𝗃𝗈𝗈𝗇𝗂𝗇𝗀 𝄢
⩨ و برای آخرین ویدیو از ثرد مومنتـهای مینیمونی ناجـمون؛ این مومنت رو از کنسرتـهای لیما ببینید که انقدر دوستپسرانه همدیگه رو بغل کردن و دستشون رو دور کمر و گردن هم حلقه میکنن؛ دارم میمیرم براشون. 😭
1 236
Repost from N/a
ㅤ 🎒𝗊𝗎𝖺 🪶𝄒
ㅤ 𝟤𝟢𝟣𝟫 ⌁ 𝖨𝖺𝗇﹗
ㅤ 𝖢𝗅ı𝖼𝗄 𝖧𝖾𝗋𝖾 𝖡𝖺𝖻𝖾 🤎.
1 236
Repost from N/a
1 236
Repost from N/a
این پیامو فور کنید زیرش یه جمله بگید تا من دو به دو جمله هاتونو بهم وصل کنم و شیپ کنم.
اینطوری که ....، پس ....
جمله هاتون میتونه هر چیزی باشه ولی لطفا معنی دار باشه.
1 236
Repost from N/a
فور کنید + استیکر فیوتونو قرار بدید بگم چند درصد وایبتونه و یه موزیک با توجه به استیکر بزارم.
جوین باش گارنت عزیز چک میشه
1 236
Repost from N/a
1 236
Repost from 、FAQ
+4
𝒀𝒐𝒖 𝒌𝒊𝒔𝒔𝒆𝒅 𝒎𝒚 𝒏𝒆𝒄𝒌.. 𝑴𝒂𝒅𝒆 𝒐𝒖𝒓 𝒑𝒂𝒕𝒉𝒔 𝒊𝒏𝒕𝒆𝒓𝒔𝒆𝒄𝒕 ’𝒕𝒊𝒍 𝒕𝒉𝒆 𝒕𝒘𝒐 𝒍𝒊𝒏𝒆𝒔 𝒇𝒐𝒓𝒎𝒆𝒅 𝒂 𝒄𝒊𝒓𝒄𝒍𝒆 𝑨𝒏𝒅 𝑰 𝒎𝒆𝒍𝒕 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒚𝒐𝒖, 𝒚𝒐𝒖𝒓 𝒓𝒆𝒅 𝒂𝒏𝒅 𝒎𝒚 𝒃𝒍𝒖𝒆 𝑵𝒐𝒘 𝑰 𝒔𝒆𝒆 𝒕𝒉𝒆 𝒘𝒐𝒓𝒍𝒅 𝒊𝒏 𝒑𝒖𝒓𝒑𝒍𝒆, 𝒑𝒖𝒓𝒑𝒍𝒆!
1 236
Repost from روحِ ســوختـه؛
زندگی؟ کدام زندگی؟ همانی که برباد رفته؟
آن روز، او از من پرسید: «به نظر تو، زندگی چیست؟» من در پاسخ به این پرسش، بسیار تأمل کردم؛ اما پس از گذشتِ دقایقی، به او گفتم: «زندگی؟ کدام زندگی؟» او به زدنِ لبخندی سرد و غمگین بسنده کرد؛ اما هر دو میدانستیم که پاسخِ من، چیزهای بسیاری را در خود جای داده بود؛ چیزهایی که هیچکدام قادر به یادآوریشان نبودیم. بله! در زندگیِ همهی آدمها، اتفاقاتِ گوناگونِ ناگوار، شاد، یا شاید بیهیچ حسِ خاصی رخ میدهد؛ اما زندگیِ من... از همان بدوِ تولد، نابود شده بود! انگار بندِ نافم را با پوچی و بدبختی بریده بودند! زندگیام چنان بود که هرچه در آن کاوش میکردی، هیچ شادی یا لبخندِ زیبایی نمییافتی! آخر این هم شد زندگی؟ معلوم است که نه، من و نسلِ من، فقط مردگانی هستیم که گور و کفن ندارند! میپرسی چرا؟ بگذار برایت بگویم! چون هر نفسی که من و تو میکشیم، فقط نشان میدهد که ما همان مردگانی هستیم که گور ندارند، کفن ندارند، آزادی ندارند؛ اما بدبختی؟ تا دلت بخواهد! به جوانانِ دیگر کشورها نگاه میکنم و آه، چه حسرتی میخورم! آخر مگر میشود جوانی اینقدر بیدغدغه باشد؟ اینقدر شاد، اینقدر غافل از اینکه روزی، او هم ممکن است به مردهای بیکفن تبدیل شود؟ انصاف نیست... آخر مگر ما فرقمان با آنها چه بود؟ چه شد که ما اینگونه زاده شدیم و آنها آنگونه؟ چه کسی این خط را کشید؟ کسی که این خط را کشید.. با خود نگفت آنها نیز جوانند؟... حق زندگی، خوشبختی دارند و شاید دلشان خواست طمع شادی را بکشند؟ نمیدانم. نمیدانم... شاید واقعاً بندِ نافِ من و شما را با بدبختی و پوچی بریده باشند! شما؟ شما که غریبه نیستید، پس بگذارید رک بگویم: اینجا، ما چیزی به نام زندگی نداریم! ما اینجا فقط میتوانیم دوام بیاوریم و همهچیز را به لیستِ حسرتهایمان اضافه کنیم. نمیدانم، اما خسته شدهام از اینکه هر بار چیزی در زندگیام درست نمیشود، تنها واکنشِ من این باشد که بگویم: «نمیشود دیگر... شاید در زندگیِ بعدی.» اما اگر زندگیِ بعدی وجود نداشت، چه؟ من و تو، با این جوانی که هیچچیزِ آن شبیه به جوانی نبود، با این همه حسرت، درد، بدبختی و نداری... چه کنیم؟ چه کسی پاسخگویِ ماست؟ ... و در پایان، میخواهم بگویم: درست است که امید هیچگاه هیچچیز را درست نمیکند؛ اما انسان است دیگر... چه میشود کرد؟ پس امیدتان را از دست ندهید.میدانم، میدانم که این زندگیِ ما درست نمیشود؛ اما بیایید امیدِ خود را بدرقهی نسلِ جوانِ پس از خود کنیم. امید داشته باشیم که آنها مانندِ ما، مردگانی بیکفن و گور نباشند.
1 236
Repost from روحِ ســوختـه؛
«В этой жизни умирать не ново, Но и жить, конечно, не новей.»
Сергей Есенин.
1 236
Repost from N/a
1:25 Feeling like I'm breathing my last breath Feeling like I'm walking my last steps Look at all of these tears I've wept Look at all the promises that I've kept
1 236
Repost from N/a
+4
