Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
عشـوهِـگـر🔞
Open in Telegram
4 295
Subscribers
No data24 hours
-457 days
-26930 days
No data
Post views
No data24 hours
No data48 hours
No data
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
4 295
#part747
پلاستیکارو روی میزی که وسطِ آالچیق بود میذارن و
خودشونم میشینن بغلمون.
سپهر بلند میشه و پالستیک اول رو باز میکنه
و هله
هولههایی مثلِ چیپس و پفک رو در میاره و به هرکس
میده..
منم یه چیپس سرکهای برمیدارم و چون کارن مشغول
بازی با تبلتش بود میگم با هم میخوریم...
چیپس و باز میکنم و اولی رو تو دهنِ کارن میذارم و
موقعی که کارن مشغولِ جوییدنِ چیپس
بود،یکی تو دهن
خودم میذارم...
همینطور مشغول بودم و همین کاره تکراری رو انجام
میدادم و بقیه هم مشغول خوردن بودن..
همونطور که به بازیِ کارن نگاه میکردم نگاهم به سمت
ساعت میره که ۷ رو نشون میداد.
4 295
⭕️⭕️پارت رمانمون امشب تخفیف ویژه خورد🔥🍋🟩💸 تا اخر شب پارت رمان هامون فقط 35😍🍓💸
آیدی ادمین فروش👇🏻😀
🆔️ @atenaorrg
4 295
#part746
منیب که سرش تو گوشیش بود،سرشو باال میاره و با لحن
نادم و بامزهای میگه:
-ناموصاً بشین سره جات؛بزار شوهرت بیاد،بعد هرکاری
خواستی بکن...
طرالن ناراضی »باشه«ای میگه و مثل دخترای خوب
میشینه سره جاش...
اما من واقعاً خسته شده بودم از نشستن رو صندلی؛پامو
باال میارم و تو شکمم جمع میکنم و سرمو برمیگردونم و
به کارن که مشغول بازی با تبلتش بود نگاه میکنم...
هرکس مشغولِ کارِ خودش بود.
تقریباً نیم ساعت گذشته بود که سر و کلهی آیهان و میعاد
پیدا شد؛اونم با دو تا پالستیکِ پر از خوراکی!..
4 295
#part745
حاال دیگه ما هم تو آالچیق بودیم.
همه بجز میعاد و آیهان روی صندلیها میشینیم که میعاد
میگه:
-ما میریم یکم خوراکی بخریم میایم.
آیهان رو به من میگه:
-حواست به کارن باشهها!!جایی نره خطرناکه.
»باشه«ای میگم و کارن رو کنارم مینشونم و برای اینکه
سرگرمش کنم تبلتشو دستش میدم.
طرالن با اخم میگه:
-تا موقعای که میعاد و آیهان بیان همینجا بشینیم؟!
4 295
#part744
۳نفری از ماشین پیاده میشیم که منیب و رستا و میعاد و
طرالن و سپهر و مستانه هم پیاده میشن.
با هم به سمتِ فضای سبزش میریم و میرسیم به آالچیقا.
کارن بدو بدو دستِ آیهان رو ول میکنه و به سمت
آالچیق میدوعه.
با لبخند نظاگرِ پسرِ فسقلی و خوشگلم میشم.
کارن وقتی به آالچیق میرسه تند میگه:
سمت یگه:
-من تنبلم بچه؟!
ما هم دیگه به آالچیق نزدیک بودیم.منیب هم که وقتی به
کارن میرسه،کارنو بغل میکنه و شروع میکنه به قلقلک
دادنش.
منیب با خنده میدوعه ِ کارن و ممن رسیدم..بیاین دیگه تنبال.
4 295
⭕️⭕️پارت رمانمون امشب تخفیف ویژه خورد🔥🍋🟩💸 تا اخر شب پارت رمان هامون فقط 35😍🍓💸
آیدی ادمین فروش👇🏻😀
🆔️ @atenaorrg
4 295
#part743
بعداز اینکه سوار ماشینا میشیم و از پارکینگ خارج
میشیم،از جلوی چشای بهت زدهی اون دخترا رد میشیم.
کارن با خنده میپرسه:
-بابا،کجا میریم؟!
آیهان بدون اینکه نگاهشو از روبهرو بگیره،با لحنِ
مهربونی میگه:
-میریم پارک..
با شنیدن اسم پارک لبخندی رو لبم میشه؛کارن هم از
خوشحالی شروع به بپر بپر میکنه.
با توقف ماشین به بیرون نگاه میکنم.درسته خوشحالیش
به پای شهربازی نمیرسید اما همون محیط سبزش،لذت
خاصی بهم میداد..
4 295
#part742
۳نفری از ماشین پیاده میشیم که منیب و رستا و میعاد و
طرالن و سپهر و مستانه هم پیاده میشن.
با هم به سمتِ فضای سبزش میریم و
میرسیم به آلاچیقا.
کارن بدو بدو دستِ آیهان رو ول میکنه و به سمت
آلاچیق میدوعه.
با لبخند نظاگرِ پسرِ فسقلی و خوشگلم میشم.
کارن وقتی به آلاچیق میرسه تند میگه:
سمت یگه:
-من تنبلم بچه؟!
ما هم دیگه به آلاچیق نزدیک بودیم.منیب هم که وقتی به
کارن میرسه،کارنو بغل میکنه و شروع میکنه به قلقلک
دادنش.
4 295
#part741
داشتم از خنده میترکیدم؛
از دست اینا.
میعاد با چشمکی میگه:
-اومدم هانی.
و اون سه تا رو که با خشم به ما نگاه میکردن رو همونجا
تنها میذارن و به سمت ما میان و بالفاصله هرکی دستِ
زنشو میگیره.
آیهان اول کارن رو بغل میکنه و بعد دستشو میندازه دورِ
کمرم..
از ذوق و خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم و این
خوشحالی تو نگاهِ مستانه و رستا و طرالن هم مشهود
بود.
4 295
⭕️⭕️پارت رمانمون امشب تخفیف ویژه خورد🔥🍋🟩💸 تا اخر شب پارت رمان هامون فقط 35😍🍓💸
آیدی ادمین فروش👇🏻😀
🆔️ @atenaorrg
4 295
Repost from N/a
-جنده کوچولو بشین ساک بزن
روی زانوهام نشستم و دهنم رو باز کردم تا اون دیکش رو تو دهنم بکنه وقتی کلفتش رو تو حلقم کرد عوقی زدم و خواستم در برم که سرمو محکم نگه داشت و...
https://t.me/+3EkVpVja-0k2YWZk
https://t.me/+3EkVpVja-0k2YWZk
دختر بیچاره ایی ک ازدواج میکنه گیر ی آدم مریضی میفته که فقط با تریسام به اوج میرسه💔
4 295
کی*ر س*یخش رو توی کو*نم فرو برد که جیغی کشیدم
- اهههه! دارم می گا*مت جن*دهی لجن!
چسب روی دهنم بود و صدامو نمی شنید
- چه تنگه! ک*صتم تنگه یا گشاده؟
محکم کمر می زد و موهامو از پشت می کشید
اسپ.نکی روی ک*ون ژلیهام زد
- اههه.... جنده خودمییییی اوممم...
یهو چسب رو برداشت و کی*رش رو مالید و گفت
جلوت پلمپ باشه زنم میشی هر شب کص*تو میکنم!
با چیزی بگم ک*یر کلفت و درازش رو توی کص*م کرد و با پاچیدم...🥹🥹🥰❌❌🔥🔥💦💦💦❗️❗️❌
https://t.me/+WOBeYf6_EBs4NGI0
https://t.me/+WOBeYf6_EBs4NGI0
ژانر : #عاشقانه | #بزرگسال | #صحنه_دار😍😛
خلاصه :
دختری که درگیر یه مثلث عشقی عذاب آور میشود از طرفی فردی خطر ناک و خلافکار که مستر خشنی هم هست خواهان روابطی bdsm میشود در ازای نجات جان خواهر دخترک از دست یک قاچاقچی و از طرفی پسرخاله دلخسته و عاشق پیشه که در ازای جا و مکان برای زندگی از او قلبش را میخواهد باید دید که در قلب دخترک تقابل خلافکار خطرناک و یک عاشق پیشه چگونه است و دل او برای کدام یک میتپد...
4 295
#part740
مستانه:وای آره!!رید به دختره..
حاال به دختره نگاه میکنم که صورتش قرمز شده بود و
دیگه خبری از ناز و عشوه تو صداش نبود:
-مردکِ عوضیِ بی خاصیت..
میعاد فشارِ ریزی به پیشونیه دختره میده و با چندش
میگه:
-ببند دهنتو هوا رو آلوده کردی جوجه!!
طرالن با خنده میگه:
-بچهها نوبتِ ماعه..
مستانه با خنده میگم:
-اره..
و طرالن با لحن لوسی ادامه میده:
-میعاد!عزیزم!بیا بریم دیگه خسته شدم!..
4 295
#part739
دوباره همون دختره اولیه با چشم غره میگه:
-لیاقت ندارین بی لیاقتا..
آیهان دستشو جلو میبره و رو لبِ دختره که با رژ قرمز
برجسته شده بود میکشه؛معلوم بود نفسِ دختره بند اومده
اما آیهان با لبخندِ جذابی رژِ روی لبو به صورته دختره
میماله و با لحن اغواگر و بَمی میگه:
-فکر نمیکنم بتونی راضیم کنی!!اما میخوای شمارتو
بده،فکر کنم مش حبیب،خدمتکارمون،بتونه تحملت
کنه.هووم..نظرت چیه دارلینگ؟
اخمی که بخاطرِ نزدیکیِ آیهان به دختره کرده بودم،از بین
میره و لبخندی رو لبم میشینه.
صدای رستا میاد که آروم با خوشحالی میگه:
-ایول واقعاً.
4 295
#part738
همزمان ۵نفری به سمت عقب برمیگردیم که صدای
آمیخته به خندهی سپهر میاد:
-اینجارو بچهها..شامپانزهها هم صحبت
میکنن!!
صدای خندهی ۴نفرشون بلند میشه و اون دخترا با اخم
نگاهشون میکنن؛اما مثل اینکه کم نمیارن و یکی
دیگهشون مزه میپرونه:
-اما ما که شامپانزه نمیبینیم آقایون..بگید پلنگ..
و حرفاش رو به حالت خیلی ضایع و کشیدهای میگه و
لبخندهِ زشتی میزنه که پرستینگِ لثَش معلوم شه؛البته که
لبخندش برای پسرا ممکن بود قشنگ باشه اما...
ایندفعه منیب ابرویی باال میندازه:
-پس بهتره یه آینه برای خودت بگیری شامپانزهجان!..
دوباره ۴تایی با صدای قشنگی میخندن.
4 295
میدونستی همین الان پا گذاشتی به یه گروه خاطره ساز؟ خوش اومدی!🤌🥹
🗣️ ویس کال شبانه • بدون محدودیت 🗣️
🔮 مخ زنی😈🍑👅 رل زنی💦 آزاد 🔥
https://t.me/+dHs54WdrppdiNTNk
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
