Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
عشـوهِـگـر🔞
Open in Telegram
4 295
Subscribers
No data24 hours
-457 days
-26930 days
No data
Post views
No data24 hours
No data48 hours
No data
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
4 295
#part761
منم دست کارن رو میگیرم و بیرون میرم.از همون باال
میبینم که همشون کنار هم هستن و منتظر به گوشیِرستا
خیره بودن.
ما هم به جمعشون اضافه میشیم و پشتِ مبل،وسطِ طرالن
و مستانه میمونم و به گوشیِ رستا خیره میشم.
چند ثانیه میگذره و گوشیِ رستا زنگ میخوره که منیب
شاکی میگه:
-زنگ زدن بالخره...
رستا سریع تماس رو وصل میکنه که تصویر تینا میفته رو
صفحه...
سالم گفتنِ من و رستا و طرالن و مستانه با هم مخلوط
میشه که تینا با خنده میگه:
-بَهبَه جمعتونه هم که جمعه...
4 295
#part760
بعداز اینکه مطمئن میشم موهام صاف شده،گیسشون
میکنم.با زدن کرمی کارمو تموم میکنم و به ساعت نگاه
میکنم که ساعتِ ۵۱:۷ دقیقه رو نشون میداد...
به سمتِ کارن و آیهان برمیگردم و میپرسم:
-بریم؟!
کارن زودتر تبلتشو کنار میذاره و با گفتن»بریم«حرفمو
تأیید میکنه.
نگاهم به سمت آیهان میره که هنوز با اخم تندتند تایپ
میکرد و انگشتاش رو ماهرانه رو کیبوردِ لپ تاپ به
حرکت در میآورد.
بعداز چند ثانیه،بلند میشه و لپ تاپش رو همون جایی
میذاره که برداشته بود و بی تفاوت از اتاق خارج میشه...
با تعجب به مسیری که رفت نگاه میکنم!!جنی شده بود؟
4 295
#part759
آیهان هم از تو کشو،لپ تاپی برمیداره و به سمت کاناپه
میره و مشغولِ لپ تاپش میشه..
منم بعداز اینکه حوله و لباس برمیدارم به
سمت حموم
میرم...
بعداز یه حموم سَرسَری و فوری به سمت رختکن میرم و
تیشرتِ سرمهای و شلوارِ مشکیای که برداشته بودمو
میپوشم.در آخر برای اینکه موهای خیسم،لباسمو خیس
نکنه،حوله رو دورِ موهام میپیچم و از حموم خارج
میشم...
کارن هنوز در حال بازی با تبلتش بود و آیهان هم هنوز
مشغولِ لپ تاپش بود...
به سمت میز توالت میرم و حوله رو از سرم باز
میکنم.شونه رو بر میدارم و باهاش به جونِ موهام میفتم.
4 295
برای خرید vip رمانها به ایدی زیر پیام بدید: ❤️🔥😍😎
@atenaorrg
با تخفیف مناسب🩵🥰❤️🔥
تخفیف رو از دست ندید😍❤️🔥
4 295
#part758
ترسیده سریع سرمو تکون میدم که با چشم غرهای رو
میگیره و کارن رو بغل میکنه.تو کل راهی که به حموم
میرفت پی در پی لپای سفیدِ کارن رو میبوسه تا به حموم
میرسن و داخل حموم میرن...
اصالً نفهمیدم چرا نباید با کارن برم حموم،واقعاً چرا
اینجوری کرد؟!
تقریباً ده دقیقه گذشته بود. آیهان اول کارن رو میفرسته
بیرون که فوراً حوله رو میگیرم دورش و موهاشو خشک
میکنم و براش لباس میپوشونم..بعدش هم خودش میاد
بیرون و لباسایی که براش گذاشته بودم و میپوشه..
تبلت کارن رو دستش میدم و رو تخت میذارمش تا با
تبلتش بازی کنه...
4 295
#part757
با هم میریم حموم،زود..
میبره وسط حرفم:
-با هم؟
سرمو باال میارم و میپرسم:
-چطور مگه؟!
با اخم میگه:
-با کارن بری حموم؟!
متعجب نگاهش میکنم.واقعاً چه ایرادی داشت؟غریبه نبود
که!..
کارن که سکوتِ منو میبینه میگه:
-بابایی خب ما قبالً هم میرفتیم..
آیهان عصبی میاد جلو دست کارن رو میکشه و میگه:
-من و کارن میریم حموم بعدش مادمازل تشریف میبرن!!
4 295
#part756
طرالن با خستگی میگه:
-بریم همه یه دوش بگیرم که نیم ساعت دیگه تینا اینا
زنگ میزنن...
همه تأیید میکنیم.اینقدر که رو صندلیهای سفتِ آالچیق
نشسته بودم،کمرم درد گرفته بود و واقعاً نمیتونستم کارن
رو بغل کنم؛پس دستشو میگیرم و با همدیگه به سمت
اتاق میریم.از اتاقش براش حوله و تیشرت و شلوارک بر
میدارم و به سمت اتاقخواب خودمون میریم.چون خیلی
وقت نبود و باید یه دوشِ سریع میگرفتیم،مجبور بودم
کارن هم با خودم به حموم ببرم.
در اتاق رو باز میکنم،که میبینم آیهان داره تیشرتشو در
میاره...
آیهان:چرا نَبُردیش حموم؟!
همونطور که مانتومو برمیدارم میگم:
4 295
⭕️⭕️پارت رمانمون امشب تخفیف ویژه خورد🔥🍋🟩💸 تا اخر شب پارت رمان هامون فقط 35😍🍓💸
آیدی ادمین فروش👇🏻😀
🆔️ @atenaorrg
4 295
#part755
ساعت نزدیکای ۷بود که از پارک بیرون میزنیم و به طرف
ماشینا میریم تا برگردیم ویلا..
نزدیک به پاییز بود و هوا هر روز،زودتر تاریک میشد؛
بین راه،یجا نگه میدارن و از اونجایی که همه خسته بودیم
و نه حال غذا خوردن تو رستوران داشتیم،نه حال شام
درست کردن،آیهان و منیب و به رستورانی میرن و برای
شام ساندویچ سفارش میدن...
در یکنم که کارن هم پیاده میشه.
حیاط رو طی میکنیم و به ویال میرسیم.سپهر در رو باز
میکنه و چراغهارو روشن میکنه.
خستگی تو چهرهی همه مشهود بود.مستانه که همهی
ساندویچها تو دستش بود به سمت آشپزخونه میره و
ساندویچهارو تو آشپزخونه میذاره.
وقتی به ویال میرسیم،با خستگی از ماشین پیاده میشم و
ِ عقب رو باز م
4 295
#part754
میعاد بعداز چند دقیقه،گوشیش رو قطع میکنه و به سمت
آالچیق میاد و بغلِ طرالن میشینه...
میعاد:فردا میاره برات...
طرالن لبخندِ شیرینی میزنه و بوسهای رو لپِ میعاد میزنه
.
کارن:بابایی برم سرسره بازی؟
آیهان نیم نگاهی به من میندازه که فوراً میگم:
-من میبرمش.
بیخیال سری تکون میده:
-برین...
کارن رو بغل میکنم و از آالچیق خارج میشم.
4 295
#part753
تازه میفهمم چی گفتم...این که به خونِ دانیال تشنست..
با ترس میگم:
-خب..میدونی..
وسط حرفم میپره و از الی دندونای کلید شدش میغره:
-ببند دهنتو توله...کسه دیگهای تو اون خراب شده نبود که
اون بزمچه برات اینارو میخرید؟!
کارن هینی میکشه و مثلِ آیهان آروم
میگه:
-بابایی..!ببند دهنتو مگه حرفه زشتی نیست..؟
آیهان با عصبانیت نگاهِ دیگهای به من میندزه:
-چرا حرف بدیه..!به یکی که ازت کوچیک تره بگی عیب
نداره!..
کارن،متفکر »آهان«ـی زمزمه میکنه.خداروشکر مجبور
نیستم دیگه چیزی بگم...
4 295
⭕️⭕️پارت رمانمون امشب تخفیف ویژه خورد🔥🍋🟩💸 تا اخر شب پارت رمان هامون فقط 35😍🍓💸
آیدی ادمین فروش👇🏻😀
🆔️ @atenaorrg
4 295
#part752
کنسله..!نمیخوام..
لحنش حق به جانبش باعث میشه همه بزنیم زیرِ خنده...
بعداز چند دقیقه میعاد که انگار شماره رو
پیاده میکنه،بلند
میشه و از آالچیق چند قدم فاصله میگیره و بهش زنگ
میزنه..
تو فکره بودم که کتابای بارداریم رو کجا گذاشتم تا به
طرالن بدم که آیهان با لحنی آروم،جوری که فقط
کارن،اونم چون بغلم نشسته بود میشینید میگه:
-این چیزایی که گفتی ویار میکردی رو کی بهت میداد..؟
حالت متفکری میگیرم و بدون فکر کردن به حرفم میگم:
-خب...معموالً دانیال،ایلیا و گاهی هم تینا!..
همین که سرمو باال میارم،نگاهم تو نگاهِ برزخیِ آیهان
میفته...
4 295
#part751
از طنی گفتنش ابرویی باال میندازم..ولی خب بیخیال ادامه
میدم:
-امم...خب چون من من بچم پسر بود بیشتر
به چیزای
ترش ویار میکردم؛مثلِ لواشک و ترشک و اینا...به جز
اینا..به پستهی خام،هندونه و انار هم ویار داشتم...
طرالن رو به میعاد،که در حال گشتن شمارهی اون
پسره_کیان_تو مخاطبین گوشیش بود،میگه:
-منم اینارو میخوام...
با خنده میگم:
-نه اینطوری نیست که..!باید چیزایی که بچه هوس میکنه
بهش برسه!!یادم باشه کتابایی که دربارهی حاملگی دارم
بهت بدم!..
با خوشحالی »باشه«ای میگه و رو به میعاد میگه:
4 295
#part750
نه..خب منظور اینه باید براش بیاری چون از قدیم میگن
ویار به مادر نرسه،بچه کور و کچل میشه..البته یه چیز تو
این مایهها!..
ایندفعه همشون شوک زده بهم نگاه میکردن!..
سپهر با لحن باحال و نمایشیای میگه:
-پس میعاد داداش زودباش دست بکار شو!زنگ بزن کیان
احتماالً تو گلخونش داره!!..
منیب با تکون دادن سر حرفِ سپهر رو تأیید میکنه...
همون لحظه طرالن میپرسه:
-طنی..!تو چی خوردی کارن اینجوری خوشگل شد؟!
4 295
⭕️⭕️پارت رمانمون امشب تخفیف ویژه خورد🔥🍋🟩💸 تا اخر شب پارت رمان هامون فقط 35😍🍓💸
آیدی ادمین فروش👇🏻😀
🆔️ @atenaorrg
4 295
#part749
جان؟
طرالن که لباشو غنچه میکرد میگه:
-من دلم توت فرنگی میخواد!...
میعاد فوراً عکسالعمل نشون میده:
-توت فرنگی از کجا بیارم؟!اآلن که فصلش نیست!
همینطور که چیپسی تو دهنِ کارن میذاشتم،بی تفاوت
میگم:
-ویاره..باید بهش برسه!..
همین که سرمو باال میارم،میبینم همشون دارن نگام
میکنن .
هول شده میگم:
4 295
#part748
از رستا میپرسم:
-اینترنت داری؟!
رستا همونطور که پفکی تو دهن خودش بود و قورت
میداد و پفکی تو دهنِ منیب میذاشت میپرسه:
-چطور مگه؟!
چیپسی تو دهنِ کارن میذارم و میگم:
-تینا مگه نمیخواد زنگ بزنه؟!
»آهان«ـی میگه و ادامه میده:
-آره..دارم..
سرمو تکون میدم و دوباره خودمو با نگاه کردن به بازیِ
کارن مشغول میکنم که صدای ناراحتِ طرالن رو میشنوم:
-میعاد!!
میعاد فوراً جواب میده:
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
