Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
عشـوهِـگـر🔞
Open in Telegram
4 295
Subscribers
No data24 hours
-457 days
-26930 days
No data
Post views
No data24 hours
No data48 hours
No data
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
4 295
#part773
با خنده سرمو تکون میدم که با حرفِ مستانه متعجب به
سمتش بر میگیردم.
مستانه:طناز تو چرا موهاتو رنگ نمیکنی
؟بلوند خیلی
قشنگ میشهها...
با یادآوری بابام،دستی به موهام میکشم و میگم:
-نه..همین رنگی دوستشون دارم..
طرالن:خب چرا؟!قشنگ میشه که...
خواستم دهن باز کنم که میعاد با خنده میگه:
-به آیهان نگاه کنین دلیلشو میفهمین...
4 295
#part772
همه باهم از اینهمه حرص خوردنِ مستانه و طرالن میزنیم
زیر خنده که خودشونم با مکث همراهیمون میکنن...
بعداز اینکه خندهامون قطع میشه،طرالن بالفاصله میگه:
-ولی جدا از شوخی،فردا صبحِ زود بیدار شید،یکم به
خودمون برسیم؟!
ابرویی باال میندازم:
-به خودمون برسیم؟
طرالن فوراً میگه:
-آره دیگه...یه آرایشی،مدله مویی..
با خنده میگم:
-مگه میخوایم بریم عروسی؟!
مستانه کالفه میگه:
-تو نمیدونی!کنارِ سونیا بودن،از عروسی هم فراتره..
4 295
#part771
اووه..دلِ پُری ازش دارینا...به آقا فرهاد نمیخورد از این
دخترا بپسنده..
پس رستا فرهادو میشناسه!..
طرالن صداشو نازک میکنه،جوری که انگار داره ادای اون
دختررو در میاره میگه:
-ببخشید طرالن جون،شما نمیخوای ناخوناتو مانیکور
کنی..؟من یجای خوب میشناسم..
مستانه با اخم میگه:
-اون که خوبه...
مثلِ طرالن،صداشو شبیهِ اون دختره نازک میکنه و ادامه
میده:
-من دیروز ۱میلیون پول هایالته موهام دادم...بهت
معرفیمیکنم بِری...موهات جوون بگیره...
4 295
تبلیغات پذیرفته میشود📥
با کمترین هزینه🙏🫶🩵
جهت هماهنگی برای تبلیغ در کانال و اینستاگرام 🌐📱☑️
به دایرکت پیام بدید✔
☑️@atenaorrg
4 295
#part770
فرهاد که خوبه...دوست دخترش رو نمیشه تحمل کرد...
و مستانه هم مثلِ طرالن میگه:
-آخ...گفتی...
با تعجب میپرسم:
-مگه دوست دخترش چجوریه؟!
طرالن انگار که داره دختررو تصور میکنه میگه:
-از این پلنگای عملی؛اینقدر آرایش میکنه،که به اون
عمالیی هم که کرده هم رحم نمیکنه...
مستانه ادامه میده:
-تازه از این فیس و اِفادهایهاست که همش میخواد تظاهر
به باکالسی کنه...
رستا با خنده میگه:
4 295
#part769
دوباره هممون میخندیم و این ثانیهها بودن که زود
میگذشتن...
یه تئوری هست که میگه زمان به اتفاقات
بستگی داره..هر
وقت خوشحال باشی،زمان زود میگذره و هر
وقت
ناراحت باشی،زمان دیر میگذره...و اآلن دقیقاً داشتم به این
موضوع پی میبردم..
ساعت ۲۵:۲۱ بود و من اصالً نفهمیدیم کِی زمان
گذشت،کِی با تینا و ایلیا خدافظی کردیم و کِی شام
خوریدیم و کِی کارن رو خوابوندم...
از فکر بیرون میام و حواسمو به حرفای منیب میدم:
-فردا بعداز ناهار بریم پیش فرهاد اینا،تا شب بمونیم
پیششون،خوش میگذره...
طرالن با چندش میگه:
4 295
#part768
میعاد:بعدشم باید بیاین خونهی ما!..
همه با تعجب به سمتِ میعاد برمیگردیم که با خنده ادامه
میده:
-شما دیگه چرا؟!واسه بچم یه مهمونی نگیرم؟
وقتی متوجهی موضوع میشیم دوباره به سمت دوربین
برمیگردیم که میبینیم تینا و ایلیا دارن با حیرت مارو نگاه
میکنن...
تینا:واییی...واییی...طرالن حاملهای..؟
طرالن که در کمالِ تعجب تا اآلن ساکت بود میگه:
-آره دیگه...نوبتی هم که باشه،نوبت من بود...
4 295
⭕️⭕️پارت رمانمون امشب تخفیف ویژه خورد🔥🍋🟩💸 تا اخر شب پارت رمان هامون فقط 35😍🍓💸
آیدی ادمین فروش👇🏻😀
🆔️ @atenaorrg
4 295
تبلیغات پذیرفته میشود📥
با کمترین هزینه🙏🫶🩵
جهت هماهنگی برای تبلیغ در کانال و اینستاگرام 🌐📱☑️
به دایرکت پیام بدید✔
☑️@atenaorrg
4 295
#part767
تینا با لبخند ژکوندی میگه:
-همینه که هست!..
آیهان برای اینکه بیشتر بحث نکنن با تک خندهی جذابی
میگه:
-چه رابطهی صمیمانهای دارین شما!!..
ایلیا هم میخنده:
-چیه فکر کردی همه مثلِ تو زن زلیلن..
با این حرفش همه میزنن زیر خنده...واقعاً تنها چیزی که
به آیهان نمیاد زن زلیل بودنه...
بعداز اینکه همه خوب میخندن تینا با هیجان میگه:
-آخخخ...من برسم ایران..هر روز خونتون پالسم طنازز...
لبخندی میزنم:
-خوب کاری میکنی!...
4 295
#part766
تینا و ایلیا با حرف من سکوت میکنن و به سمتِ دوربین
برمیگردن...اما کارن به حالت قهر تصنعی صورتشو بر
میگردونه...
تینا:آخ..الهی خاله قربونت بره...چیکار میکنی بتمنِ خاله...
یاد روزی میفتم که کارن انیمیشنِ بتمن رو دیده بود و
ادای بتمن رو در میاورد...از همون روز تینا صداش میکرد
بتمن و کارن کلی ذوق میکرد...
و مثل همیشه کارن دستاشو بهم میکوبه و از حالت قهر
در میاد و با خنده میگه:
-سالم خاله جوون...
ایلیا با خنده رو به تینا میگه:
-این بچه بلده سالم کنه و تو بلد نیستی..
4 295
#part765
بی توجه به حرفاشون از جمع فاصله میگیرم و رو به
کارن میگم:
-نمیای پیشِ خاله و عمو؟!
کارن با اخم بلند میشه و با بلبل زبونی
میگه:
-چه عجب یادشون افتاد منم هستم...
خندم میگیره...البته که جای تعجب نداشت؛چون بچهی
خودم بود...من وقتی کوچیک بودم مثلِ کارن زبون
داشتم...
بغلش میکنم و همینطور که بوسهی صداداری رو لپش
میزنم،به جایی که بودم برمیگردم و رو به تینا میگم:
-اینم عشق دومت...
4 295
#part764
ایلیا با اخم میگه:
-خیلی نامردین..!میدونین من شمال دوست دارم تنهاتنها
رفتین؟
منیب هم لوس میگه:
-منم آمریکا رو خیلی دوست دارم...تنهاتنها؟!
ایلیا چشم غرهای میره و حرصی چیزی زیر لب میگه.
تینا شاکی میپرسه:
-عشقِ خاله کو؟!
ایلیا بالفاصله میگه:
-عشق؟؟تا دو دقیقه پیش که اون لباسه رو میخواستی،من
عشقت بودم...
تینا با خنده میگه:
-منظورم عشقِ بعدیم بود...
4 295
#part763
آیهان با اخمی مصنوعی و لحنی شوخ میگه:
-سالمِت یادت رفته،دروغ هم میگی؟!
»عهه«گفتنِ شاکیِ تینا با خندهی ما قاطی
میشه...
همون لحظه ایلیا هم تو کادر میاد و با خندهای که
برعکسِ آیهان همیشه رو لبش بود،سالمِ بلند باالیی میکنه
که متقابالً بهش جواب میدیم.
ایلیا:شماها کجاعین اآلن؟!این موقعِ شب نباید خونتون
باشین؟!
ایندفعه سپهر میگه:
-فکر کردی تو بری ماهِ عسل ما میشینیم خونه؟!کور
خوندی،ما هم اومدیم شمال!...
4 295
#part762
با اخمی مصنوعی میگم:
-رفتی اونجا سالم گفتن یادت رفت؟!
صدای ایلیا خیلی ضعیف میاد و نشون میده که دور
وایساده:
-میبینی چی میکشم طنازز!!همیشه خودتی که درکم
میکنی!..
با خنده میگم:
_کجایی تو؟بیا تو تصویر...
باز از همون دور میگه:
-االن میام..
رستا میپرسه:
-ماهِ دیگه میاین؟
تینا:آره...وای نمیدونی چقدر دلم براتون تنگ شده...
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
