Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
عشـوهِـگـر🔞
Open in Telegram
4 295
Subscribers
No data24 hours
-457 days
-26930 days
No data
Post views
No data24 hours
No data48 hours
No data
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
4 295
#part788
به من که میرسه با اخمی باحال،بدون اینکه نگاهشو ازم
بگیره میپرسه:
-میعاد،سپهر،منیب،آیهان،کدومتون خواهر
داشتین،تا اآلن
رو نکرده بودین؟!
معذب نگاهمو ازش میگیرم که منیب پسه گردنیای بهش
میزنه و میگه:
-پس کارن از زیرِ بته به عمل اومد؟!
فرهاد پوفی میکشه و رو به من میگه:
-عه؛پس سالم خواهر عزیز..
خندم میگیره؛چقدر این پسره بامزه بود...درست شبیهِ
منیب و سپهر...
با حرفِ کارن متعجب نگاهش میکنم:
-مامان از زیره بته عمل آورده یعنی چی؟!
4 295
#part787
دختره که انگار بهش برخورده بود چشم غرهای بهش
میره،ولی بیشتر از این به روی خودش نمیاره و با لبخندی
ضایع میگه:
-بریم باال...
بعداز اینکه لباسامونو تعویض میکنیم از اتاقِ مهمان خارج
میشیم...
البته که من فقط مانتومو کنده بودم و شالم هنوز رو سرم
بود...
با کشیده شدن شالم از عقب با اخم به سمت عقب
برمیگردم که سونیا میگه:
-چرا برنمیداری عزیزم؟!
با تمسخر ادامه میده:
4 295
⭕️⭕️پارت رمانمون امشب تخفیف ویژه خورد🔥🍋🟩💸 تا اخر شب پارت رمان هامون فقط 35😍🍓💸
آیدی ادمین فروش👇🏻😀
🆔️ @atenaorrg
4 295
#part786
ماشینارو داخل میبرن و پارک میکنن...
با کارن از ماشین پیدا میشم و به سمت رستا و طرالن و
مستانه میرم و هم قدم با هم به سمت درِ
اصلی میریم...
خیلی طول نمیکشه که در توسط یه مرد خوشهیکل و
خوشتیپ باز میشه و پشتبندش یه دخترُ جلفِ غرق در
آرایش،تو چهارچوبِ در و پشتِ مرده ظاهر میشه...
کارن با دیدن اون مرده دستشو میکشه و فوراً به سمتش
میره و داد میزنه:
-عمو فرهـــــــاد...
پس این مرده فرهاد بود؛کارن از کجا میشناختش..؟!
همه میریم جلو که فرهاد با همه سالم میکنه:
-سلام خواهرای عزیز..
4 295
#part785
ولی از حق نگذریم، کبابای خوشمزهای شده بود..
بعداز خوردن ناهار،ظرفارو ما جمع میکنیم...
بعدازجمع کردن وسیلهها،میریم تا لباس بپوشیم...
***
ساعت ۳بود و حاال هممون آماده بودیم؛یه تیشرت آبیِ
روشن که آستیناش کلوش بود و جنسش ساتن،با شلوارِ
مشکیِ لیِ قد۹۱ پوشیدم و از اونجایی که از پسِ طرالن و
مستانه بر نمیومدم،یه خط چشمِ نازک برام کشیدن و
همراهِ غرغرایمن با یه برقِ لبِ صورتی،کارو تموم
کردن...
یه مانتوی آبی هم میپوشم و شالِ مشکی سرم میکنم...
***
جلوی یه ویالی بزرگ نگه میدارن که بعداز چند دقیقه
در باز میشه؛
4 295
#part784
نه والا!ولی الزم به ذکره که شما هم باید زن بگیرید با
این ریش و پشماتون؟!
مستانه عصبی میگه:
-کی گفته ما ریش و پشم داریم؟!
حاال نوبتِ اونا بود که به ما بخندن...
ولی خدایی من آدم کممویی بودم و اگر هم مو داشتم
اینقدر بور بود که فقط از نزدیک دیده میشد...
تقریباً ۲ماه به ۲ماه بدنمو شیو میکردم و کالً تو این کار
وارد نبودم و هر دفعه یه جاییم زخم میشد..
ناهار هم با خنده و شوخیهای منیب و کارن و سپهر
میخوریم...
4 295
#part783
خانوما،بیاین ناهار آمادست...
۴نفری با هم بلند میشیم و به سمتِ آالچیق،که بغلش
باربیکیوی شیکی بود،میریم...
با خنده میگم:
-بَهبَه!چه کردید!..
طرالن هم با خنده میگه:
-راست میگه!فکر کنم دیگه راستی راستی باید شوهرتون
بدیم!..
با تموم شدن جملش ۴تایی میزنیم زیرِ خنده...
میعاد با حالتِ ناراحتیِ تصنعی میگه:
-داشتیم ؟!
آیهان هم با خنده میگه:
4 295
#part782
کوتاه در میزنم و وارد میشم که میبینم مستانه نشسته و
طرالن در حالِ اصالح کردنشه.
»صبحبخیر«ـی میگم که متقابالً جوابمو میدن.
***
خالصه بعداز کلی کش مکش،تو هال نشسته بودیم و
هرکی سرگرم کاری بود...مستانه و رستا و
طرالن
موهاشونو درست کرده بودن و ناخوناشونو هم الک زدن
و مدل دادن؛اما من فقط ناخونامو الک زدم...چه فایده ک
قرار بود موهام زیر شال باشه...
رستا میگفت قبالً فرهاد رو دیده و پسرِ خیلی خوبیه؛ولی
من حتی یه بار هم ندیده بودمش و دلیلی نبود که
باهاشون راحت باشم،یا شال نذارم و...
با صدای سپهر،که صداش از حیاط میومد از فکر بیرون
میام:
4 295
#part781
کوتاه در میزنم و وارد میشم که میبینم مستانه نشسته و
طرالن در حالِ اصالح کردنشه.
»صبح بخیر«ـی میگم که متقابالً جوابمو میدن.
***
خالصه بعداز کلی کش مکش،تو هال نشسته بودیم و
هرکی سرگرم کاری بود...مستانه و رستا و طرالن
موهاشونو درست کرده بودن و ناخوناشونو هم الک زدن
و مدل دادن؛اما من فقط ناخونامو الک زدم...چه فایده ک
قرار بود موهام زیر شال باشه...
رستا میگفت قبالً فرهاد رو دیده و پسرِ خیلی خوبیه؛ولی
من حتی یه بار هم ندیده بودمش و دلیلی نبود که
باهاشون راحت باشم،یا شال نذارم و...
با صدای سپهر،که صداش از حیاط میومد از فکر بیرون
میام:
4 295
#part780
از آینه میبینم که آیهان بلند میشه و به سمت دستشویی
میره...
با حرص و غرغر موهامو گوجهای میبندم.
چند دقیقه بعد آیهان هم از دستشویی خارج میشه و کوتاه
میگه:
-اول بیا صبحانه بخور...
»باشه«ای میگم و دنبالش به سمت آشپزخونه میرم...
با عجله صبحانمو میخورم.به سمت پلهها میرم که میعاد با
حالت بامزهای میگه:
-پوفف...اینا برن تو اتاق حاال حاالها نمیان...باید خودمون
به فکرِ ناهار باشیم!
لبخند دندوننمایی میزنم و تندتند به اتاق خوابِ میعاد و
طرالن میرم...
4 295
#part779
پشت بند این جملش گوشی رو قطع میکنه...
زیر لب با عصبانیت زمزمه میگم:
-جیغجیغو..
با شنیدن صدای بموجذابِ آیهان،از ترس باال میپرم و به
سمتش بر میگردم.
-کی بود؟!
-طرالن..
با مکث ادامه میدم:
-میگه بلندشین..
و بالفاصله به سمت دستشویی میرم؛بعداز انجام کارای
الزم،از دستشویی خارج میشم و مشغول شونه زدنِ موهام
میشم.
4 295
#part778
با صدای زنگِ موبایلی،به سختی چشمامو باز میکنم...
وقتی کامالً هوشیار میشم،متوجهی گوشیِ خودم میشم که
اسمِ طرالن روش خودنمایی میکرد...
با خستگی جواب میدم و با صدای بمی میگم:
-بله؟
صدای جیغجیغِ طرالن از پشتِ خط میاد:
-زهرمارِ بله..!تو خوابی هنوز؟!
نگاهم به ساعت میفته..ساعت۴۵:۹ دقیقه بود...
-طرالن..ولم کن خوابم میاد..
طرالن با همون صدای بلندِ جیغ مانند میگه:
-تا یه ربع دیگه اومدی،اومدی...نیومدی،خودم میارمت...
میارمت رو جوری داد زد که ناخودآگاه گوشی رو از
گوشم فاصله دادم...
4 295
#part777
به سمتش برمیگردم و با صدای دورگهای که ناشی از کم
خوابی و بیدار موندنِ بیش از حد بود میگم:
-خستم..!تو هم بیا بگیر بخواب..
نیم نگاهی بهم میندازه:
-باید تا فردا این مقاله رو بفرستم..!هرچند اآلن تموم میشه
دیگه..
به سختی چشامو باز نگه میدارم تا بیاد...
خیلی طول نمیکشه که لپ تاپ رو جابهجا میکنه و تو یه
حرکت تیشرتشو میکَنه و میاد رو تخت دراز میکشه..
بوسهای رو پیشونیم میزنه و اجازهی خواب رو صادر
میکنه..
***
4 295
#part776
با بیرون اومدنِ آیهان از دستشویی،مسواکمو برمیدارم و
میرم دستشویی...
بعداز انجام کارای الزم از دستشویی بیرون
میام و
مسواکمو جابهجا میکنم.
آیهان هم مثلِ بعدازظهر،رو کاناپه نشسته بود و مشغولِ
لپ تاپش بود..
ولی من اینقدر خسته بودم که بدون هیچ حرفی،رو تخت
دراز میکشم...
همینکه میخوام چشامو رو هم بذارم،صدای آیهان میاد:
-زن بدون شوهرش نمیخوابه...
و همزمان صدای انگشتاش هم میومد که به سرعت رو
کیبورد کشیده میشد...
4 295
#part775
ساعت نزدیکای ۱بود و من و طرالن و مستانه و رستا
داشتیم از کم خوابی میمردیم که منیب و سپهر و میعاد و
آیهان اجازه صادر میکنن که بریم بخوابیم...
طرالن چند باری تأکید کرد که فردا ساعت ۲۱ بیدارتون
میکنم تا آماده شیم..!کی میتونست به طرالن نه بگه؟!
با شب بخیری به بچهها ،همراهِ آیهان به سمتِ اتاق
خوابمون میریم.
آیهان مستقیم به سمت دستشویی میره و من هم موهای
گیس شدمو باز میکنم و شونهای بهشون میزنم..
گوشیمو برمیدارم و از اپ استور،اینستا رو دانلود
میکنم،پیجِ قبلیمو باال میارم و یکم تو اکسپلور چرخ میزنم
تا آیهان از دستشویی بیرون بیاد...
4 295
#part774
به ضرب نگاهم به سمت آیهان بر میگرده که با قیافهی
عصبی و درهم داشت به بحث گوش میداد...
ولی من نمیدونستم آیهان هم با این قضیه موافق نیست و
بیشتر بخاطر عالقهی بابام به موهام و رنگِ موهام گفته
بودم...
آیهان:فاک...جرعت دارین دست به رنگِ موهاش بزنین...
متعجب داشتم به آیهان نگاه میکردم که طرالن با صدای
بچگونه و باحالی میگه:
-تروخدا منو نخور...بچم گناخ داره...
و برای بار چندم همه میزنیم زیر خنده...حتیٰ آیهان هم از
اون حالت در میاد و میخنده...
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
