2 848
Subscribers
+124 hours
+87 days
+1530 days
Posts Archive
2 846
محاصره تئوچیتلان پایتخت ملت آزتک در هندغربی (قاره آمریکا، مکزیک امروزی) در سال ۱۵۲۱ میلادی توسط هرنان کورتس. و قوای اسپانیا، این نه فقط سقوط یک پایتخت، که فروپاشی یک جهان بود. این نبرد به ظاهر میان «اسپانیاییها» و «آزتکها» بود، اما در حقیقت، بزرگترین ارتش محاصرهکننده را نه اسپانیاییها، که دشمنان بومی امپراتوری آزتک تشکیل میدادند؛ ملتهایی که از ظلم سیستماتیک آزتکها به ستوه آمده بودند. آزتک ها از قبایل تحتسلطه، نه فقط طلا و محصولات کشاورزی، که قربانی انسانی برای معابد خود طلب میکردند. در مراسمی که برای تقدیس خدای جنگ برگزار میشد، هزاران اسیر جنگی از قبایل همسایه (بهویژه تلاکسکالاها و هوئخوتزینگوها) را بر فراز هرم بزرگ قربانی میکردند و قلب تپندهٔ آنها را بیرون میکشیدند. این «جنگهای گل» برای آزتکها یک آیین مقدس بود، اما برای همسایگانشان یک کابوس دائمی. به همین دلیل، وقتی هرنان کورتس با ششصد اسپانیایی از راه رسید، تلاکسکالاها که دههها منتظر فرصت انتقام بودند، بلافاصله دهها هزار جنگجو در اختیار او گذاشتند و ستون فقرات ارتش فاتح را تشکیل دادند.
محاصرهٔ تئوچیتلان ٣ ماه طول کشید. کورتس با درایت نظامی، قناتهای آب شهر را قطع کرد و بریگانتینهای مسلح به توپ را بر روی دریاچهٔ تکسکوکو به کار گرفت تا راههای تدارکاتی کانوها را مسدود کند. در داخل شهر، قحطی و بیماری آبله (که توسط اروپاییها آورده شده بود) صدهاهزار نفر از مردم شهر و مدافعان را از پای درآورد. با این حال، مقاومت آزتکها به رهبری آخرین امپراتورشان، کوئوتِمُک حماسی و بیرحمانه بود. آنها کوچهبهکوچه و خانهبهخانه جنگیدند. کورتس بعدها نوشت که خیابانها چنان از اجساد پوشیده شده بود که راه رفتن ناممکن میشد. سرانجام در ۱۳ اوت ۱۵۲۱، کوئوتِمُک دستگیر شد و تئوچیتلان سقوط کرد.
پس از سقوط، اسپانیاییها معابد آزتکها را سنگبهسنگ ویران کردند و با همان مصالح، کلیساهای کاتولیک را بر فراز ویرانهها بنا نهادند. خدایان آزتک «مُردند»، کاهنانشان قتلعام شدند، متون مقدسشان سوزانده شد و آیینهایشان ممنوع گردید.
2 846
+1
آزتک باید نابود گردد
Azteca delenda Est
جمله ای معروف از زبان کشیش همراه سپاه هرمان کورتس ، خوان د سان پدرو، به تقلید از جمله سناتور جمهوری روم، کاتو درباره کارتاژ :
Cartago delenda est
کارتاژ باید نابود گردد
2 846
+4
در زمستان ١۴٠٠ من و دکتر نادری (دوجوان امیدوار به آینده) توافق کردیم در طی زمستان در قالب نبردی سنگین، ساعت مطالعه خود رو در قالب بازسازی جبهه شرقی جنگ جهانی دوم (عملیات بارباروسا ١٩۴١-١٩۴۵) به رقابت بزاریم و دکتر نادری نقش شوروی و من نقش آلمان رو برعهده گرفتیم و در نقشه ای با ابعاد 4*4 A4 پیرنگ نبرد رو طراحی کردم و نبرد آغاز شد.
خوشبختانه با ضربات مهلک ارتش آلمان در نبرد KOWEL در روز پنجم دکتر نادری شکست رو پذیرفت و این نقشه پیش از فتح مسکو ناتمام ماند
*چه خبرا حمیدجان؟
2 846
نبرد وردان در سال ۱۹۱۶، یکی از طولانیترین و خونینترین نبردهای جنگ جهانی اول بود که حدود ۱۰ ماه به طول انجامید. ارتش آلمان با طرح فرماندهی خود، اریش فون فالکنهاین، قصد داشت ارتش فرانسه را در منطقه وردان به «چرخ گوشت» بیندازد و با وارد کردن تلفات سنگین، فرانسه را مجبور به صلح کند. آلمانیها ابتدا با حملات سنگین توپخانهای، مواضع فرانسویها را ویران کردند؛ اما فرانسویها مقاومت کردند. نبرد به جنگی فرسایشی تبدیل شد که در آن دو طرف بیش از ۷۰۰ هزار کشته بر جای گذاشت و باتلاقی از گل و خون شد. فاجعه وردان نمادی از وحشت و بیمعنایی جنگ صنعتی مدرن محسوب میشود.
2 846
+1
پیرنگ اول:
١١٢٢ میلادی
ژوسلین اول شاهزاده ادسا, با نیایش و دعا و اراده قوی و شایسته یک مرد جنگاور، همراه ارتش صلیبی ادسا عازم ساروج می شود.
ادسا، نخستین و در شرقیترین نقطهٔ قلمرو صلیبیون بود: دور از اورشلیم، دور از انطاکیه، دور از دریا و محاصره در میان دریایی از امیرنشینان ترک.
پیرنگ دوم:
شوالیه شکوهمند به خاک افتاده و سواران ترک او را اسیر خواهند کرد و دعاهای او بی جواب ماند.
معنای زندگی ژوسلین چیست؟
2 846
+1
آدهمار مونتیل، اسقف شهر پوی فرانسه
اسقف-جنگاور جنگ صلیبی اول
از عوامل اصلی پیروزی سپاه گادفری بویون در دو نبرد بزرگ محاصره انطاکیه بر ضد اتابک سلجوقی موصل و سپاه کمکی اعزام شده توسط محمد تاپار، فرزند ملک شاه سلجوقی از همدان و خراسان، در طی محاصره هفت ماهه انطاکیه، ١٠٩۸ میلادی ،وفات اندکی پیش از سقوط انطاکیه توسط صلیبیون
برای او نوشته شده:
قدرتش در شمشیر نبود، در نگاهش بود. وقتی شاهزادگان سر غنیمت به جان هم میافتادند — ریموند تولوز یا بوهموند تارانتو یا گادفری بویون — او قدم پیش میگذاشت، دستش را بلند میکرد، و سکوتی سنگین بر خیمه میافتاد. در انطاکیه، وقتی سپاه از ترسِ قارْبوغا (اتابک سلجوقی موصل) در حال نابودی بود، او بود که سپاه را منسجم ساخت.
در قحطی ماه هفتم محاصره انطاکیه، وقتی سربازها از فرط گرسنگی پوست درخت میجویدند، او انبارِ شخصیاش را گشود. وقتی وبا آمد، خودش کنار محتضران مینشست، دعا میخواند، و ما دیدیم که دستش را بر پیشانیِ یک شوالیه تبدار گذاشت و صبح، شوالیه سرپا بود. در دوریلائوم، وقتی ترکان چونان ملخ از تپهها سرازیر شدند، او صلیب اش را بالا گرفت: «امروز خداوند برایتان میجنگد!»
2 846
+1
انسان "زاده با اراده ستیزه گر در تاریکی"
انسان "مقهور و درمانده در قعر چاه تقدیر"
برگرفته از گاتز و شوالیه آرتوریاس
2 846
در یک شب بدون ماه و تاریک، انسانی بیخواب تصمیم به سفر به قلب تاریکیِ روان خود میگیرد.
قاعده اصلی این است که جهان بیرون، آینهای تمامنما از پریشانیهای درون است. ترسها، گناهها، تمایلات سرکوبشده و آسیبهای روانی، نه به صورت انتزاعی، که به شکل عینی و فیزیکی در انتخاب ها، رویاها، کابوس ها، عشق ها، نفرت ها و شناخت زیبایی و نفرت و در تمامی ابعاد در محیط متجلی میشوند. این، یک فرافکنیِ روانکاوانه در مقیاسی عظیم است.
ابن انسان گمشده در ناخودآگاه، در میانه مه ابهام، فراموشی و ناتوانی در دیدن حقیقت و بخاطر آوردن خاطرات سرکوب شده، گمشده است.
آیا او میتواند وجدان معذب خود را ساکت کند، یا مجبور است برای آشتی با خویشتن، به ۵ اتاق جهنم شخصی خود سفر کند که ابعاد مختلف روح او در آنجا گرفتار است؟
اتاق اول (گناه) : ملاقات با هیولاها
انسان با تاریکیهایی که در اعماق وجودش دفن کرده چه میکند؟ چه هیولاهایی در آنجا در انتظار او هستند، جلاد پیکرهدار وجدان، به طور مشخص، نماد میل به مجازات خود، خود تحقیری، نیاز به تنبیه شدن بخاطر گناه و آرزوی محقق نشده ناخودآگاه برای نابودی و جبران گذشته است. این هیولا تجسمیافته و خشن، زاده ذهن اوست و برای آزار دادن صاحب خود حاضر است تمامی شکنجه ها و تحقیرهای درونی را نثار صاحبش کند اما رفتار مرد در مقابل هیولا نه جنگ شجاعانه که اغلب منفعل، سردرگم و محتاط است، زیرا ناخودآگاه میداند که هر قدم به پیش، قدمی به سوی دریدن پرده انکار است و لذا تن به تحمل شکنجه میدهد و بازی بازی تک نفره قاضی/جلاد/ محکوم ادامه دارد.
اتاق دوم (احساس) : زنی در مقابل آینه
این زن دو چهره کاملاً متضاد دارد. در یک سو آینه او چهره ای زرد و محزون دارد که نماد عشقِ وفادارانه و روحانی، ترحم و دلسوزیست (Agape) . در وجه دیگر، به شکل زنی اغواگر و آزاد ظاهر میشود که نماد آرزوهای سرکوبشده، امیال جنسیِ ممنوع و فرصتی خیالی برای کاوش در زندگیست (Eros) .
این دوگانگی، نمایش ناتوانی ادراک انسانی از پذیرش و درک کامل واقعیتِ پیچیده رابطه انسانی است.
اتاق سوم (معصومیت) : کودکی
او خود را می بیند، من چرا بدنیا آمدم؟
آن کودک صدای حقیقت ناب و نگاه بیآلایشی است. از آنجا که هیچ گناه یا ترومای سرکوبشدهای در روان او وجود ندارد، جهان تحریفشده، هیچ قدرتی بر او ندارد. او توهم نمیبیند، زیرا چیزی برای فرافکنی ندارد. حضور او به عنوان یک شاهد بیطرف و خالص، دائماً روایت تحریفشده ان مرد را به چالش میکشد و واقعیت را بیپرده نشان میدهد. او نماد معصومیتی است که پیش از گناه و پیچیدگیهای ویرانگر بزرگسالی وجود دارد.
اتاق چهارم (پوچی) : سیاهی بی چهره
در اتاق چهارم خود را در آینه به چهره ای زشت و طعنهزن می بیند، نماینده بدبینی مطلق، پذیرش منفعلانه پوچی و سقوط کامل به ورطه بیاخلاقی است. در حالی که انسان با گناه خود دستوپنجه نرم میکند، این بعد او کاملاً تسلیم تاریکی شده است. او خود را به چشم یک زشتکارِ محتوم میبیند و با شانه بالا انداختن در برابر سرنوشتش، هر گونه مسئولیت یا جستجوی معنا را مسخره میکند. او تصویر آیندهای ممکن برای انسان رقم بخورد.
اتاق پنجم (توجیه تسلیم) : قربانی خودپذیرفته
او در آنجا با بُعدی رنجور اما بی امید از خود ملاقات می کند که تجسم کامل نفرت از خویشتن و درونیسازیِ رنج است. رنجش چنان عمیق و هویتساز شده که خود را لایق هیچ چیز جز درد نمیداند. جهان برای او یک زندان شکنجه دائمی است و او خود را هم زندانی و اما مهمتر زندانبان این وضعیت میبیند. او نقش قربانی محض را به طور کامل پذیرفته و در آن غرق شده است.
جمعبندی روانشناختی:
این چشمانداز، یک الگوی بزرگ برای فرآیند رشد و بهبودی است. بهبودی مستلزم آن است که فرد جرأت کند به "شهر متروک" روان خود سفر کند، با هیولاهای خاطرات و احساسات سرکوب شده یا اشتباه روبرو شود، و نقشهایی را که برای محافظت از خود برگزیده بود (قربانی، انکارکننده، قاضی) یکی پس از دیگری کنار بگذارد. تنها از طریق این مواجهه تراژیک و صادقانه با درون است که فرد میتواند به یک پذیرش رهاییبخش دست یابد و شاید، در نهایت، آن فضا را ترک کند.
2 846
+2
۵ اتاق تاریکی و اتاق امن
انسان تنها موجودی است که آنچه که در حقیقت خود اوست را نمی پذیرد.
2 846
درخت غیاب و معنای فلسفی عشق والا (آگاپه)
«درخت غیاب» ، مرز میان دو جهان است. این درخت، دیگر از زمین تغذیه نمیکند، از نبودن تغذیه میکند. ریشههایش در خاکِ «دیگر نیستند» فرو رفته و شاخههایش چون دستانیاند که برای وداعی ابدی بالا رفتهاند. اما درست در همین نقطه، در دل این مرگ، نورِ عشق والا (آگاپه) میدرخشد.
آگاپه، آن عشق بیچشمداشت، در این نقاشی نه در پیوند، که در جدایی معنا مییابد.
«هیچ عشقی بالاتر از این نیست که کسی جان خود را برای دوستان خود فدا کند.» یوحنا ١۵:١٣
این درختِ مرده، تجسم همان فدا شدن است—نه لزوماً فدای جان، که فدای حضور. آنان که رفتند، با رفتن خود، بخشی از هستیشان را در تو به ودیعه نهادند. آنها درخت شدند، بیآنکه خود بدانند. درخت غیاب، آیینهای است از عشقی که دیگر نیست، اما هرگز نابود نشده است. هر شاخهٔ خشکیده، نامی است از آنان که رفتند. معجزهای وارونه هستی: عشق آنقدر قوی بوده که حتی در مرگ نیز ریشه دوانده است.
احتمالا مشخص نیست و نخواهد آمد، اما آیا میشد که بار دیگر با آنان که رفتند ملاقات کنیم.
2 846
در میانه قرون اول تا چهارم میلادی، حدود دو هزار سال پیش، از منتی الیه شرقی کوههای زاگرس، جایی که بادهای سرد بر دره های بلند و در نهایت بر میانرودان و دامنههای سنگی سنجار می وزد، صورتی از زیبایی شرقی متجلّی میشود که ریشه در اعماق تاریخ روح مردمان این سرزمین و تقلای آنان برای توجیه رنج هایشان و یافتن حقیقت دارد. اینجا، آمیزهای از فلسفههای گمشده در غبار قرون، در سکوت کوهها زمزمه میکنند: مسیحیت غنطوسیسم با رمز و رازهایش، مسیحیت شرقی با نوای غمگین نستوری، میتراییسم با پیوند خون و خورشید، و مانویسم با دوگانگی نور و ظلمت.
غنطوسیسم (Gnosticism) مکتبی مسیحی و بدون کلیساست است که نجات انسان را نه در ایمان صرف، که در معرفت باطنی (Gnosis) میجوید؛ جهانی که در آن روح در زندان ماده اسیر است و باید با شناخت رازهای آسمانی رهایی یابد. در این نگاه، جهان محسوس و مادی ساختهای ناقص از خدایی بد است و نور حقیقی و خدای واقعی در ورای این تاریکیهای مادی میدرخشد.
مسیحیت شرقی به ویژه در سنت نسطوری (Nestorianism) بر جدایی دو طبیعت انسانی و الهی مسیح تأکید میکند که به شدت توسط کلیسای رومی انطاکیه مردود اعلام گرديد تا شاید بتواند وحدت را در جدایی بیابد—این همان پارادوکس عمیق شرقی است که الوهیت را در غایتِ تنهایی انسان جستجو میکند. او میگوید آیا یک انسان بدون جوهره الهی نیز می تواند به این مقام دست یابد.
میتراییسم (Mithraism) آیین رازورزانهای است که در دل غارهای شرق ایران شکل گرفت و تا بریتانیا و اسپانیای تحت لوای امپراطوری روم پیش رفت؛ میترا، ایزد خورشید، با قربانی کردن گاوِ نخستین، حیات و برکت را به جهان میبخشد. این آیین، پیوند خون و خورشید است؛ نجاتی که از دل قربانی و همنشینی با مرگ زاده میشود. در مقابل، مانی پیامبر نقاش (Manichaeism) جهان را به دو سپاه همیشه در جنگ نور و ظلمت تقسیم میکند؛ انسان در میانه این نبرد جاودان، با شناخت حقیقت دوگانه هستی، میکوشد ذرات نور اسیرشده در وجودش را رهایی بخشد.
این کوهها نه فقط سنگ، که کتابیاند از هزاران سال جستجوی انسان برای معنا؛ مکاشفهای که در آن، نور از دل تاریکی میجوشد و حقیقت در لفافههای نماد و اسطوره پنهان میشود. زیبایی این سرزمین، در آشتی پارادوکسهاست: تنهایی و اتصال، رنج و رستگاری، زمین و آسمان. در ژرفنای این منظر، باطن غنطوسی با مفهوم "ماری" در مسیحیت شرقی پیوند میخورد — همان Mary" مادر/معشوقه/حکمت (Sophia) که در میان صخرهها، در هیئت کلیساهای صخرهای نستوری و مانوی، پناهگاه جانهای خسته از دوئالیسم اخلاقی جهان است. در اینجا، انسانِ مانوی میان دو سپاه روشنایی و تاریکی سرگردان نیست، بلکه در میترائیسم، با قربانی کردن گاوِ نفس، از خونش گندم رستگاری میرویاند.
این، فلسفهای است که در آن "زیبایی" نه در تقارن و توازن، که در شکافهای میان باورها زاده میشود—در آن نقطهای که نسطوریها طبیعت انسان و الوهیت مسیح را از هم جدا میکنند تا شاید بتوانند وحدت را در جدایی بیابند. و این گونه است که کوههای زاگرس، با تمام خشونت تاریخ و نرمی رمز و راز، به معبدی تبدیل میشوند برای آنان که میدانند زیبایی شرقی در حقیقت نهایی نیست، در مسیر بیپایان جستجوی آن است — مسیری که از دل غار میترا آغاز و به صلیب نسطوری ختم میشود، بیآنکه هیچگاه یکی از این دو بر دیگری چیره گردد.
افسوس که تمامی این کنجکاوی ها و افکار انسانی مردمان این سرزمین توسط دستگاه دینی تمامیت خواه زرتشتی دربار ساسانی محو و نابود گردید چنانکه کرتیر موبد اعظم بهرام دوم می گوید: (سنگ نوشته کرتیر در نقش رجب تخت جمشید)
برای رضای خاطر اهورامزدا و ایزدان و بخاطر روان خویش مرا در کشور پایه و قدرتی بزرگ بخشید و جایگاه و قدرت بزرگم از اوست و او مرا در همهٔ کشور پخش کنندهٔ هدایا میان پرستشگاهها و پرستار پرستشگاه آتش آناهیتا- اردشیر و ایزد آناهیتا کرد
سپس در نوشته از کارهای کرتیر برای استوار درست دینی در کشور سخن رفتهاست.
در سراسر کشور کار اهورامزدا و ایزدان بالا گرفت و آئین مزدیسنا و مغان در همهٔ کشور نیرویی بزرگ یافت و ایزدان و آبها و آتشها و گلهها در سراسر کشور شادی فراوان یافتند ولی اهریمن و دیوان ضربتها و درد و رنج فراوان نصیب شد و آئین اهریمن و دیوان از کشور رخت بربست و بدور افکندهشد
و بوداییان و برهمنان و مسیحیان و غنطوسیان و نستوریان و زندیق (مانویان و مزدکیان اصلاح گر) از هم فروپاشیدند و تصویرهای خدایانشان منهدم گشت و پناهگاههای (پرستشگاههای) دیوان نابود شد و دیرهاشان به جایگاههای ایزدان بدل گشت.
گویی تاریخ این سرزمین طعنه وار و دایره گونه اما هر بار به رنگی نو در حال تکرار است.
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
